(۴) حکایت لقمۀ حلال
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
رفیقی گفت با من کان فلانی
۲
حلالی میخورد قوت جهانی
۳
که جزیت از جهودان میستاند
۴
وز آنجا میخورد، به زین که داند
۵
بدو گفتم که من این میندانم
۶
من آن دانم که من ننگ جهانم
۷
که باید صد جهود بس پریشان
۸
که تا خواهند از من جزیت ایشان
۹
تو گر کم کاستی خویش بینی
۱۰
بسی از خود سگی را بیش بینی
۱۱
وجودت با عدم درهم سرشتست
۱۲
که این یک دوزخ و آن یک بهشتست
۱۳
اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست
۱۴
بسی سگ بستهٔ آن کخ بماندست
۱۵
اگر صد بار روزی غُسل سازی
۱۶
چو با خویشی نهٔ جز نانمازی