فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو دایه شد ز کار ویس آگاه
۲
که چون آواره برد او را شهنشاه
۳
جهان تریک شد بردیدگانش
۴
تو گفتی دود شد در مغز جانش
۵
بجز گریه نبودش هیچ کاری
۶
بجز موبد نبودش هیچ چاری
۷
به گریه دشتها را کرد جیحون
۸
به موبد کوهها را کرد هامون
۹
همی گفت ای دو هفته ماه تابان
۱۰
بتان ماهان شده تو ماه ماهان
۱۱
چه کین دارد به جای تو زمانه
۱۲
که کردت در همه عالم فسانه
۱۳
هنوز از شیر آلوده دهانت
۱۴
بشد در هر دهانی داستانت
۱۵
نرسته نار دو پستانت از بر
۱۶
هوای تو برست از هفت کضور
۱۷
تو خود کوچک چرا نامت بزرگست
۱۸
تو خود آهو چرا عشق تو گرگست
۱۹
ترا سال اندک و جوینده بسیار
۲۰
تو بی غدر هوادارانت غدار
۲۱
ترا از خان و مان آواره کردند
۲۲
مرا بی دختر و بی چاره کردند
۲۳
ترا از خویش خود بیگانه کردند
۲۴
مرا بی دختر و بی خانه کردند
۲۵
ترا کردند بهواره ز شهرت
۲۶
مرا کردند آواره ز بهرت
۲۷
صترا از شهر خود بیگانه کردند
۲۸
مرا در شهر خود دیوانه کردندص
۲۹
مرا دیدار تو ایزد چو جان کرد
۳۰
ابی جان زندگانی چون توان کرس
۳۱
مبادا در جهان از من نشانی
۳۲
اگر بی تو بخواهم زندگانی
۳۳
پس آنگه سی جمازه ساخت راهی
۳۴
بریشان گونه گونه ساز شاهی
۳۵
ببرد از بهر دختر هر چه بایست
۳۶
یکایک آنچه شاهان را بشایست
۳۷
به یک هفته به مرو شاهجان شد
۳۸
تن بیجان تو گفتی نزد چان شد
۳۹
چو ویس خسته دل را دید دایه
۴۰
ز شادی گشت جانش نیک مایه
۴۱
میان خاک و خاکستر نشسته
۴۲
شخوده لاله و سنبل گسسته
۴۳
به حال زار گریان بر جوانی
۴۴
بریده دل ز جان و زندگانی
۴۵
شده نالان و گریان بر تن خویش
۴۶
فگنده سر چو بوتیمار در پیش
۴۷
گهی خاک زمین بر سر همی بیخت
۴۸
گهی خون مژه بر بر همی ریخت
۴۹
رخانش همچو تیغ زنگ خورده
۵۰
به ناخن سربسر افگار کرده
۵۱
دلش تنگ آمده همچون دهانش
۵۲
تنش لاغر شده همچون میانش
۵۳
چو دایه دید وی را زار و گریان
۵۴
دلش بر آتش غم گشت بریان
۵۵
بدو گفت ای گرانمایه نیازی
۵۶
چرا جان در تباهی میگدازی
۵۷
چه پردازی تن از خونی که جانست
۵۸
چه ریزی آنکه جان را زو زیانست
۵۹
توی چشم سرم را روشنایی
۶۰
توی با بخت نیکم آشنایی
۶۱
ترا جز نیکی و شادی نخواهم
۶۲
هم از تو بر تو بیدادی نخواهم
۶۳
مکن ماها چنین با بخت مستیز
۶۴
چو بستیزی بدین سان سخت مستیز
۶۵
که آید زین دریغ و زارواری
۶۶
رخت را زشتی و تن را نزاری
۶۷
رتا در دست موبد داد مادر
۶۸
پس آنگه از پست نامد برادر
۶۹
کنون در دست شاه کامرانی
۷۰
مرو را همبر و جان و جهانی
۷۱
برو دل خوش کن و او را میازار
۷۲
که نازارد شهان را هیچ هشیار
۷۳
اگر چه شاه و شهزدست ریرو
۷۴
به چاه و فادشاهی نیست چون او
۷۵
در می گر چه از دستت فتادست
۷۶
یکی گوهر خدایت باز دادست
۷۷
برادر گر نبودت پشت و یاور
۷۸
پست پشت ایزد و اقبال یاور
۷۹
و گر پیوند ویرو با تو بشکست
۸۰
جهانداریچنین با تو بپیوست
۸۱
فلک بستد ز تو یک سیب سیمین
۸۲
به جای آن ترنجی داد زرین
۸۳
دری بست و دو در همبرش بگشاد
۸۴
چراغی برد و شمعی باز بنهاد
۸۵
نکرد آن بد به جای تو زمانه
۸۶
که جویی گریه را چندین بهانه
۸۷
نباید ناسپاسی کرد زین سان
۸۸
که زود از از کار خودگردی پشیمان
۸۹
ترا امروز روز شاد خواریست
۹۰
نه روز غمگینی و سو کواریست
۹۱
اگار فرمانبری بر خیزی از خاک
۹۲
بپوشی خسروانی جامهء پاک
۹۳
نهی بر فرق مشکین تاخ زرین
۹۴
بیارایی مه رخ را به پروین
۹۵
به قد از تخت سروی بر جهانی
۹۶
به روی از کاخ باغی بشکفاکی
۹۷
ز گلگون رخ گل خوبی بیاری
۹۸
به میگون لب می نوشی گساری
۹۹
به غمزه جان ستانی دل ربایی
۱۰۰
به بوسه جان فزایی دل گشایی
۱۰۱
به شاب روزآوری از لاله گونروی
۱۰۲
چو شب آری به روز از عنبرین موی
۱۰۳
دهی خورشید را از چهره تضویر
۱۰۴
نهی بر جادوان از زلف زنجیر
۱۰۵
به خنده کم کنی مقدار شکر
۱۰۶
به گیسو بشکنی بازار عنبر
۱۰۷
دل مردان کنی بر نیکوان سرد
۱۰۸
رخ شیران کنی بر آهوان زرد
۱۰۹
اگر بر تن کنی پیرایهء خویش
۱۱۰
چنین باشی که من گفتم و زین بیش
۱۱۱
تو در هر دل زخوبی گوهر آری
۱۱۲
تو در هر جان ز خوشی شکر آری
۱۱۳
ز گوهر زیوری کن گوهرت را
۱۱۴
ز پیکر جامه ای کن پیکرت را
۱۱۵
کجا خوبی بیارایده به گوهر
۱۱۶
همان خوشی بفزاید به زیور
۱۱۷
جوانی داری و خوبی و شاهی
۱۱۸
زون تر زین که تو داری چه خواهی
۱۱۹
مکن بر هکم یزدان ناپسندی
۱۲۰
مده بی درد ما را دردمندی
۱۲۱
ز فریاد نترسد هکم یازدان
۱۲۲
نگردد باز پس گردون گردان
۱۲۳
پس این فریاد بی معنی چه خوانی
۱۲۴
ز چشم این اشک بیهوده چه رانی
۱۲۵
چو دایه کرد چندین پندها یاد
۱۲۶
چه آن گفتار دایه بود و چه بار
۱۲۷
تو گفتی گوز بر گندی همی شاند
۱۲۸
و یا در بادیه کشتی همی راند
۱۲۹
جوابش داد ویس ماه فیکر
۱۳۰
که گفتار تو جون تخمی است بی بر
۱۳۱
دل من سیر گشت از بوی و از رنگ
۱۳۲
نپوشم جامه ننشینم به او رنگ
۱۳۳
مرا جامه پلاس و تخت خاکست
۱۳۴
ندیمم مویه و همراز باکست
۱۳۵
نه موبد بیند از من شادکامی
۱۳۶
نه من بینم ز موبد نیکنامی
۱۳۷
چو با ویرو بدم خرمای بی خار
۱۳۸
کنون خاری که خارما ناورم بار
۱۳۹
اگر شویم ز بهر کام باید
۱۴۰
مرا بی کام بودن بهتر آید
۱۴۱
چو او را بود ناکامی بهفرجام
۱۴۲
مبیند ایچ کس دیگر ز من کام
۱۴۳
دگر باره زبان بگشاد دایه
۱۴۴
که بود اند سخن بسیار مایه
۱۴۵
بدو گفت ای چرغ و چشم مادر
۱۴۶
سزد گر نالی از بهر برادر
۱۴۷
که بودت هم برادر هم دلارم
۱۴۸
شما از یکدگر نایافته کام
۱۴۹
چه بدتر زانکه دو یار وفادار
۱۵۰
به هم باشد سال و ماه بسیار
۱۵۱
به شادی روز و شب با هم نشینند
۱۵۲
ولیکن کام دل از هم نبینند
۱۵۳
پس آنگه هر دو از هم دور مانند
۱۵۴
رسیدن را به هم چاره ندانند
۱۵۵
دریغ این بود با حسرت آن
۱۵۶
بماند جاودانی درد ایشان
۱۵۷
چنان مردی که باشد خارو درویش
۱۵۸
ز ناگاهان یکی گنج آیدش پیش
۱۵۹
کند سستی و آن را بر ندارد
۱۶۰
مر آن را برده و خورده شمارد
۱۶۱
چو باز آید نبیند گنج بر جای
۱۶۲
بماند جاودان با حسرت و واری
۱۶۳
جکین بودست با تو حال ویرو
۱۶۴
کنون بد گشت و تیره فال ویرو
۱۶۵
شد آن روز و شد آن هنگام فرخ
۱۶۶
که بتوانست زد پیلی دو شه رخ
۱۶۷
به نادانی مکن تندی و مستیز
۱۶۸
مرا فرمان بر و زین خاک بر خیز
۱۶۹
به آب گل سر و گیسو فرو شوی
۱۷۰
پس از گنجورْ نیکوجامه ای جوی
۱۷۱
بپوش آن جامه بر اورنگ بنشین
۱۷۲
به سر بر نه مرّصع تاج زرّین
۱۷۳
کجا ایدر زنان آیند نامی
۱۷۴
هم از تخم بزرگان گرامی
۱۷۵
نخواهم کت بدین زاری ببینند
۱۷۶
چنین با تو به خاک اندر نشینند
۱۷۷
هر آییند خرد دارّی و دانی
۱۷۸
که تو امروز در شهر کسانی
۱۷۹
ز بهر مردم بیگانه صد کار
۱۸۰
به نام و ننگ باید کرد ناچار
۱۸۱
بهین کاریست نام و ننگ جستن
۱۸۲
زبان مردم بیگانه بستن
۱۸۳
هران کس کاو ترا بیند بدین حال
۱۸۴
بگوید بر تو این گفتار در حال
۱۸۵
یکی بهره ز رعنایی شمارند
۱۸۶
دگر بهره ز بدرایی شمارند
۱۸۷
گهی گویند نشکوهید ما را
۱۸۸
ز بهر آنگه نپسندید ما را
۱۸۹
گهی گویاند او خود کیست باری
۱۹۰
که ما را زو بیاید برد باری
۱۹۱
صواب آنست اگر تو هوشمندی
۱۹۲
که ایشان را زبان بر خود ببندی
۱۹۳
هر آن کاو مردمان را خوار دارد
۱۹۴
بدان کاو دشمن بسیار دارد
۱۹۵
هر آن کاو برمنش با شدبه گشی
۱۹۶
نباشد عیش او را هیچ خوشی
۱۹۷
ترا گفتم مدار این عادت بد
۱۹۸
ز بهر مردمان نز بهر موبد
۱۹۹
کجا بر چشم او زشت تو نیکوست
۲۰۰
که او از جان و دل دارد ترا دوست
۲۰۱
چو بشنید این سخن ویس دلارم
۲۰۲
به دل باز آمد او را لختی آرام
۲۰۳
خوش آمد در دلش گفتار دایه
۲۰۴
نجست از هیچ رو آزاد دایه
۲۰۵
همانگاه از میان خاک بر خاست
۲۰۶
تن سیمین بشست و پس بیاراست
۲۰۷
همی پیراست دایه روی و مویش
۲۰۸
همی گسترد بروی رنگ و بویش
۲۰۹
دو چشم ویس بر پیرایه گریان
۲۱۰
ز غم بر خویشتن چون ماه پیچان
۲۱۱
همی گفت آه از بخت نگونسار
۲۱۲
گه یکباره ز من گشتست بیزار
۲۱۳
چه پران مرغ و چه باد هوایی
۲۱۴
دهد هر یک به درد من گوایی
۲۱۵
ببخشانید هر دم بر غربیان
۲۱۶
برند از بهر بیماران طابیان
۲۱۷
ببخشانید بر چون من غریبی
۲۱۸
بیاریدم چو من خواهم طبیبی
۲۱۹
منم از خان و مان خویش برده
۲۲۰
غریب و زان و بر دل تیر خورده
۲۲۱
ز شایسته رفیقان دور گشته
۲۲۲
ز یکدل دوستان مهجور گشته
۲۲۳
به درد مادر و فرخ برادر
۲۲۴
تنم در موج دریا دل بر آذر
۲۲۵
جهان با من به کین و بخت بستیز
۲۲۶
فلک بس تند با من دهر بس تیز
۲۲۷
قصا بارید بر من سیل بیداد
۲۲۸
قدر آهیخت بر من تیغ فولاد
۲۲۹
اگر بودی به گیتی داد و داور
۲۳۰
مرا بودی گیا و ریگ یاور
۲۳۱
چو دایه ماه خوبان را بیاراست
۲۳۲
بنفشه بر گل خیری بپیراست
۲۳۳
ز پیشانیش تابان تیر و ناهید
۲۳۴
زر خسارش فروزان ماه و خورشید
۲۳۵
چو بهرام ستمگر چشم جادوش
۲۳۶
چو کیوان بد آیین زلف هندوش
۲۳۷
لبان چون مشتری فرخنده کردار
۲۳۸
همه ساله شکر بار و گهی بار
۲۳۹
صدو گیسو در برافگنده کمندش
۲۴۰
پری در زیر آن هر دو پرندشص
۲۴۱
دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرف
۲۴۲
چو زاغی او فتاده کشته بر برف
۲۴۳
رخانش هست گفتی تودهء گل
۲۴۴
لبانش هست گفتی قطرهء مل
۲۴۵
چه بالا و چه پهنا زان سمن بر
۲۴۶
سرا پا هر دو چون دو یار در خور
۲۴۷
دو رانش گرد و آگنده دو بازو
۲۴۸
درخت دلربایی گشته هر دو
۲۴۹
بریشان شاخها از نقرهء ناب
۲۵۰
و لیکن شاخها را میوه عناب
۲۵۱
دهان چون غنیچهء گل نا شکفته
۲۵۲
بدو در سی و دو لولو نهفته
۲۵۳
به سان سی و دو گوهر در فشان
۲۵۴
نهان در زیر دو لعل بدخشان
۲۵۵
نشسته همچو ماهی با روان بود
۲۵۶
چو بر می خاستی سرو روان بود
۲۵۷
خرد در روی او خیره بماندی
۲۵۸
ندانستی که آن بت را چه خواندی
۲۵۹
ندیدی هیچ بت چون او بی آهو
۲۶۰
بلند و چابک و شیرین و نیکو
۲۶۱
به خوبی همچو بخت و کامرانی
۲۶۲
ز خوشی همچو جان و زندگانی
۲۶۳
ز بس زیور چو باغ نوبهاری
۲۶۴
ز بس گوهر چو گنج شاهواری
۲۶۵
اگر فرزانه آن بت را بدیدی
۲۶۶
چو دیوانه به تن جانه دریدی
۲۶۷
وگر رصوان بر آن بت بر گذشتی
۲۶۸
به چشمش روی حوران زشت گشتی
۲۶۹
ور آن بت مرده را آواز دادی
۲۷۰
به خاک اندر جوابش باز دادی
۲۷۱
و گر رخ را در آب شور شستی
۲۷۲
ز پیرامنش نی شکر برستی
۲۷۳
و گر بر کهربا لب را بسودی
۲۷۴
به ساعت کهربا یاقوت بودی
۲۷۵
چنین بود آن نگار سرو بالا
۲۷۶
چنین بود آن بت حورشید سیما
۲۷۷
بتان جین و مهرویان بربر
۲۷۸
به پیشش همچو پیش ماه اختر
۲۷۹
رخش تابنده بر اورنگ زرین
۲۸۰
میان نقش روم و پیکر چین
۲۸۱
چو ماهی در چمن گاه بهران
۲۸۲
ستاره گرد ماه اندر مزاران
۲۸۳
که داند کرد یک یک در سخن یار
۲۸۴
که شاهنشاه وی را چه فرستاد
۲۸۵
ز تخت جامها و درج گوهر
۲۸۶
ز طبل عطرها و جام زیور
۲۸۷
ز چینی و ز رومی ماه رویان
۲۸۸
همه کافور رویان مشک مویان
۲۸۹
یکایک چون گوزن رودباری
۲۹۰
ندیده روی شیر مرغزاری
۲۹۱
بخوبی همچو طاو و سان گرازان
۲۹۲
بدیشان نارسیده چنگ بازان
۲۹۳
نشسته ویس بانو از بر تخت
۲۹۴
مشاطه گشته مر خوبیش را بخت
۲۹۵
نیستان گشته پیش او شبستان
۲۹۶
چو سروستان زده پیش گلستان
۲۹۷
جهان زو شاد و او از مهر غمگین
۲۹۸
به گوشش آفرین مانند نفرین
۲۹۹
یکی هفته به شادی شاه موبد
۳۰۰
گهی می خورد و گه چوگان همی زد
۳۰۱
وزان پس رفت یک هفته به نخچیر
۳۰۲
نیامد از کمانش بر زمین تیر
۳۰۳
نه روز باده خوردن سیم و زر ماند
۳۰۴
نه روز صید کردن جانور ماند
۳۰۵
چو چوگان زد به پیروزی چنان زد
۳۰۶
که گویش از زمین بر آسمان زد
۳۰۷
کف دستش همی بوسید چوگان
۳۰۸
سم اسپش همی بوسید میدان
۳۰۹
چو باده خورد با مردم چنان خورد
۳۱۰
که دریک روز دخل یک جهان خورد
۳۱۱
کف دستش چو ابری بود باران
۳۱۲
به ابراندر قدح چون برق رخشان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.