فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو دایه ویس را چونان بیاراست
۲
که خورشید از رخ او نور می خواست
۳
دو چشم ویس از گریه نیاسود
۴
تو گفتی هر زمانش درد بفزود
۵
نهان از هر کسی مر دایه را گفت
۶
که بخت شور من با من بر آشفت
۷
دلم را سیر کرد از زندگانی
۸
وزو بر کند بیخ شادمانی
۹
اگر تو مر مرا چاره نجویی
۱۰
وزین اندیشه جانم را نضویی
۱۱
من این چاره که گفتم زود سازم
۱۲
بدو کوته کنم رنج درازم
۱۳
کجا هر گه که موبد را ببینم
۱۴
تو گویی بر سر آتش نشینم
۱۵
چه مرگ آید به پیش من چه موجه
۱۶
که روزش بادهمچو روز من بد
۱۷
اگر چه دل به آب صبر شستست
۱۸
هوای دل هنوز از من نجستست
۱۹
همی ترسم که روزی هم بجویی
۲۰
نهفته راز دل روزی بگوید
۲۱
ز پس آنکه او جوید ز من کام
۲۲
ترا گسترد باید در رشت دام
۲۳
که من یک سال نسپارم بدو تن
۲۴
بپرهیزم ز پادفراه دشمن
۲۵
نباشد سوک قران کم ز یک سال
۲۶
مرا یک سال بینی هم بدین حال
۲۷
ندارد موبدم یک سال آزرم
۲۸
کجا او را ز من بیم و نه شرم
۲۹
یکی نیزنگ سال از هوشمندی
۳۰
مگر مردیش را بر من ببندی
۳۱
چو سالی بگذرد پس بر گشایی
۳۲
رهی گرددت چون یابد رهایی
۳۳
صمگر چون زین سخن سالی بر آید
۳۴
به من بر روز بدبختی سر آیدص
۳۵
وگر این چاره کت گفتم نسازی
۳۶
تو نیز از بخت من هرگز ننازی
۳۷
شما را باد کام اینجهانی
۳۸
تو با موبد همی کن شادمانی
۳۹
که من نیکی به ناکامی نخواهم
۴۰
همان شادی و بدنامی نخواهم
۴۱
بهل تا کام موبد برنیاید
۴۲
و گر جانم برآید نیز شاید
۴۳
به بی کامی نگویی کام او ده
۴۴
که بیجانی ز بیکامی مرا به
۴۵
چو گفت این راز را با دایهء پیر
۴۶
تو گفتی بردلش زد ناو کی تیر
۴۷
دو چشم دایه بر وی ماند خیره
۴۸
جهان بر هردو چشمش گشت تیره
۴۹
بدو گفت ای چراغ و چشم دایه
۵۰
نبینم با تو از داد ایچ مایه
۵۱
سیه دل گشتی از رنج آی
۵۲
سیاهی از شبه نتوان زدودی
۵۳
سپاه دیو جادو بر تو ره یافت
۵۴
ترا از راه داد و مهر بر تافت
۵۵
ولیکن چون تو بی آرام گشتی
۵۶
بیکباره خرد را در نوشتی
۵۷
ندانم چاره جز کام تو جستی
۵۸
بهافسون شاه را بر تو ببستی
۵۹
کجا آنگه روی هر دو بیاورد
۶۰
طلسم هر یکی را صروتی کرد
۶۱
به آهن هر دوان را بست بر هم
۶۲
به افسون بند هر دو کرد محکم
۶۳
همی تا بسته ماندی بند آهن
۶۴
ز بندش بسته ماندی مرد بر زن
۶۵
و گر بندش کسی بر هم شکستی
۶۶
همان گه مردی بسته برستی
۶۷
چو بسته شد به افسون شاه بر ماه
۶۸
ببرد آن بند ایشان را سحر گاه
۶۹
زمینی بر لب رودی نشان کرد
۷۰
مر آن را زیر خاک اندر نهان کرد
۷۱
چو باز آمد یکایک ویس را گفت
۷۲
که آن افسون کدامین جای بنهفت
۷۳
بدو گفت آنچه فرمودی بکردم
۷۴
اگر چه من ز فرمانت بدردم
۷۵
ز فرمان تو خشنودیت جستم
۷۶
چنین آزاد مردی را ببستم
۷۷
به پیمانی که چون یک مه برآید
۷۸
ترا این روز بدخویی سر آید
۷۹
به حکم ایزدی خرسند گردی
۸۰
ستیز و کینه از دل در نوردی
۸۱
نگویی همچنین باشد یکی سال
۸۲
که نپسندد خرد بر تو چنین حال
۸۳
چو تو دل خوش کنی با شهریارم
۸۴
من آن افسون بنهفته بیارم
۸۵
بر آتش بر نهم یکسر بسوزی
۸۶
شما را دل به شادی برفروزی
۸۷
کجا تا آن بود در آب و در نم
۸۸
بود هنواره بند شاه محکم
۸۹
به گوهر آب دارد طبع سردی
۹۰
به سردی بسته ماند زور مردی
۹۱
چو آتش بند افسون را بسوزد
۹۲
دگر ره شمع مردی برفروزد
۹۳
چو دایه ویس را دل کرد خرسند
۹۴
که تا یک ماه نگشاید ز شه بند
۹۵
قصای بد ستیز خویش بننود
۹۶
نگر تا زهر چون بر شکر آلود
۹۷
بر آمد نیلگون ابری ز دریا
۹۸
به آب سیل دریا کرد صحرا
۹۹
رسید آن آب در هر مرغزاری
۱۰۰
پدید آمد چو جیحون رودباری
۱۰۱
به رود مرو بفزود آب چندان
۱۰۲
که نیمی مرو شد از آب ویران
۱۰۳
تبه کرد آن نشان و زمین را
۱۰۴
ببردی آن بند شاه بافرین را
۱۰۵
قصا کرد آن زمین را رودخانه
۱۰۶
بماند آن بند بر شه جاودانه
۱۰۷
به چشمش دربماند آن دلبر خویش
۱۰۸
چو دینار کسان در چشم درویش
۱۰۹
چو شیر گرسنه بسته به زنجیر
۱۱۰
چران در پیش او بیباک نخچیر
۱۱۱
هنوز او زنده بود از بخت کام
۱۱۲
فرو مرد از تنش گفتی یک اندام
۱۱۳
به راه شادی اندر گشت گمراه
۱۱۴
ز خوشی دست کامش گشت کوتاه
۱۱۵
به کام دشمان در صلت دوست
۱۱۶
چو زندان بود گفتی برتنش پوست
۱۱۷
به شب در بر گرفته دوست را تنگ
۱۱۸
تو گفتی دور بودی شصت فرسنگ
۱۱۹
همان دو شوی کرده ویس بتروی
۱۲۰
به مهر دختری مانده چو بی شوی
۱۲۱
نه موبد کام ازو دیده نه ویرو
۱۲۲
جهان بنگر چه بازی کرد با او
۱۲۳
بپروردش به ناز و شادکامی
۱۲۴
بر آوردش به جاه و نیکنامی
۱۲۵
چو قدش آفت سرو سهی شد
۱۲۶
دو هفته ماه رویش را رهی شد
۱۲۷
شکفته شد به رخ بر لالهزارش
۱۲۸
به بار آمد زبر سیمثن دونارش
۱۲۹
جهان با او ز راه مهر برگشت
۱۳۰
سراسر حالهای او دگر گشت
۱۳۱
بگویم با یک یک حال آن ماه
۱۳۲
چه با دایه چه با رمین چه با شاه
۱۳۳
بهگفتاری که چون عاشق بخواند
۱۳۴
به درد دل ز دیده خون چکانه
۱۳۵
بگویم داستان عاشقانه
۱۳۶
بدو در عشق را چندین فسانه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.