دیدن ویس رامین را و عاشق شدن بر او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو روز رام شاهنشاه کضور
۲
نبرد آراست با گردان لشکر
۳
سرایش پر ستاره گشت و پر ماه
۴
ز بس خوبان و سالاران در گاه
۵
همه طبعی چو خسرو بود با کام
۶
همه دستی چو نرگس بود با جام
۷
ز جام می همی بارید شادی
۸
چو از مستی جوانمردی و رادی
۹
سپهداران و سالاران لشکر
۱۰
یکایک همچو مه بودند و اختر
۱۱
دریشان آفتابی بود رامین
۱۲
دو چشم از نرگس و عارض ز نسرین
۱۳
دو زلف انگور و رخ چون آب آنگور
۱۴
غلام هر دو گشته مشک و کافور
۱۵
به بالا همچو سرو جویباری
۱۶
فراز سرو باغ نوبهاری
۱۷
دلش تنگ و دهان تنگ و میان تنگ
۱۸
ز دلتنگی شده بروی جهان تنگ
۱۹
به بزم اندر نشسته با می و رود
۲۰
به سان غرقهء افتاده در رود
۲۱
ز عشق و جام می او را دو مستی
۲۲
ز مستی و ز هجرانش دو سستی
۲۳
رخ از مستی بسان زرّ در تاب
۲۴
دل از سستی بسان خفته در خواب
۲۵
به چشم اندر چو باده روی دلبر
۲۶
به مغز اندر چو ریحان بوی دلبر
۲۷
نشسته ویس بر بالای گلشن
۲۸
ز روی ویس گلشن گشته روشن
۲۹
بیاورده مرو را دایه پنهان
۳۰
به بسیاری فریب و رنگ و دستان
۳۱
نشاندش بر میان بام گلشن
۳۲
نهاده چشم بر سوراخ روزن
۳۳
همی گفتش ببین ای جان مادر
۳۴
که تا کس دیدی از رامین نکوتر
۳۵
نگر تا هست شیرین و بی آهو
۳۶
چو مادر گفت ماننده به ویرو
۳۷
نه رویست این که یزدانی نگارست
۳۸
سرای شاه ازو خرم بهارست
۳۹
سزد گر با چنین رخ عشق بازی
۴۰
سحد گر با چنین دلبر بسازی
۴۱
همی تا ویس رامین را همی دید
۴۲
تو گفتی جان شیرین را همی دید
۴۳
چو نیک اندر رخ رامین نگه کرد
۴۴
وفا و مهرِ ویرو را تبه کرد
۴۵
پس اندیشه کنان با دل همی گفت
۴۶
چه بودی گر شدی رامین مرا جفت
۴۷
چو خواهم دید گویی زین دل ازار
۴۸
که ویرو را ازو بشکست بازار
۴۹
کنون کز مادر و فرّخ برادر
۵۰
جدا ماندم چرا سوزم بر آذر
۵۱
چرا چندین به تنهایی نشینم
۵۲
بلا تا کی کشم نه آهنینم
۵۳
ازین بهتر دلارامی نیابم
۵۴
سر از پیمان و فرمانش نتابم
۵۵
چنین اندیشها با دل همی کرد
۵۶
دریغ روزگار رفته می خورد
۵۷
نکرد این دوستی بر دایه پیدا
۵۸
اگر چه گشته بود از عشق شیدا
۵۹
مرو را گفت رامین همچنانست
۶۰
که تو گفتی و بس روشن روانست
۶۱
هنرهای بزرگ و نیک داند
۶۲
به فرخ بخت ویرو نیک ماند
۶۳
و لیکن آنکه می جوید نیابد
۶۴
رخم گر مه بود بر وی نتابد
۶۵
نه خود را همچنین بیمار خواهم
۶۶
نه نیز او را درین تیمار خواهم
۶۷
نه من شایم به ننگ و ناپسندی
۶۸
نه او شاید به رنج و مستمندی
۶۹
خدا از بهر من نیکی دهادش
۷۰
برفته نام و مهر من ز یادش
۷۱
چو ویس آمد به زیر از بام گلشن
۷۲
به چشمش تیره شد خورشید روشن
۷۳
ستنبه دیو مهر آمد به جنگش
۷۴
بزد بر دلش زهر آلوده چنگش
۷۵
ربود و برد و بستردش بدان چنگ
۷۶
ز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ
۷۷
چو بد دل بود ویس دل شکسته
۷۸
ز جان آرام و از دل خون گسسته
۷۹
گهی اندیشه بر وی زور کردی
۸۰
هوا چشم خرد را کور کردی
۸۱
گهی گفتی چه خواهد بود بر من
۸۲
جز آن کز من بر آید کام دشمن
۸۳
نه هر گز مهربانی کس نورزید
۸۴
و یا کام دلی رنجی نیرزید
۸۵
اگر آزاده ای باشد چو رامین
۸۶
چرا پر هیزد از بدخواه چندین
۸۷
گهی شرمش هوا را دور کردی
۸۸
خرد اندیشه را دستور کردی
۸۹
بترسیدی ز ننگ این جهانی
۹۰
ز پادافراه کار آسمانی
۹۱
چو از یزدان و از دوزخ بترسید
۹۲
خرد مر شرم را بر مهر بگزید
۹۳
پشیمان شد ز مهر و مهرکاری
۹۴
گزید آزادگی و ترسگاری
۹۵
بران بنهاد دل کز هیچ گونه
۹۶
نپیوندد به کردار ننونه
۹۷
خرد را دوستر دارد ز رامین
۹۸
نیارد سر به ناشایست بالین
۹۹
چو بر دل راستی را پادشا کرد
۱۰۰
روان را ترسگاری پارسا کرد
۱۰۱
نبود آگه ز کار ویس دایه
۱۰۲
که او جان را ز نیکی داد مایه
۱۰۳
به رامین شد مرو را مژدگان برد
۱۰۴
که شاخ بخت سر بر آسمان برد
۱۰۵
رمیده صید لختی رام تر شد
۱۰۶
وزان تندی و بد سازی دگر شد
۱۰۷
چنان دانم که با تو سر در آرد
۱۰۸
درخت آندهت شادی بر آرد
۱۰۹
چنان دلشان شد آزاده رامین
۱۱۰
که مرده باز یابد جان شیرین
۱۱۱
زمین را بوسه داد او پیش دایه
۱۱۲
بدو گفت ای به دانش نیک مایه
۱۱۳
سپاست بر سرم بهتر ز دیهیم
۱۱۴
که کردی مر مرا از مرگ بی نیم
۱۱۵
بدین رنج و بدین گفتار نیکو
۱۱۶
ترا داشن دهاد ایزد به مینو
۱۱۷
که من داشن ندانم در خور تو
۱۱۸
و گر جان بر فشانم بر سر تو
۱۱۹
توی مادر منم پیش تو فرزند
۱۲۰
ترا دارم همیشه چون خداوند
۱۲۱
سر از فرمان تو بیرون نیارم
۱۲۲
تن و جان را دریغ از تو ندارم
۱۲۳
هر آن کامی که تو خواهی بجویم
۱۲۴
به کردار و به گنج و آبرویم
۱۲۵
چو زین ساز نیکویها گفت بسیار
۱۲۶
نهاد از پیش او سه بدره دینار
۱۲۷
دگر شاهانه درجی از زرناب
۱۲۸
در و شش هار مروارید خوشاب
۱۲۹
بسی انگشتری از زر و گوهر
۱۳۰
بسی مشک و بسی کافور و عنبر
۱۳۱
نپذرفت ایچ داشن دایه از رام
۱۳۲
بدو گفت ای شه فرخنده بر کام
۱۳۳
ترا نز بهر چیزی دوستدارم
۱۳۴
که من خود خواسته بسیار دارم
۱۳۵
توی چشم مرا خورشید روشن
۱۳۶
مرا دیدار تو باید نه داشن
۱۳۷
یکی انگشرتی برداشت سیمین
۱۳۸
که دارد یادگار شاه رامین