فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

اندر باز آمدن دایه به نزدیك رامین به باغ

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو سر بر زد ز خاور روز دیگر
۲
خور تابان چو روی دلبر
۳
به جای و عده گه شد باز دایه
۴
نشستند او و رامین زیر سایه
۵
مرُو را دید رامین سخت حرّم
۶
چو کشتی خشک گشته یافته نم
۷
بدو گفت ای سزاوار فزونی
۸
نگویی تا خود از دی باز چونی
۹
تو شادی زانکه روی ویس دیدی
۱۰
ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی
۱۱
خنک چشمی که بیند روی آن ماه
۱۲
خنک مغزی که یابد بوی آن ماه
۱۳
خنک چشم و دلت را با چنان روی
۱۴
خنک همسایگانت را در آن کوی
۱۵
پس آنگه گفت چونست آن نگارین
۱۶
که کهتر باد پیشش جان رامین
۱۷
رسانیدی بدو پیغام زارم
۱۸
مرُو را یاد کردی حال و کارم
۱۹
به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی
۲۰
شکیبا باش در مهر و درنگی
۲۱
که نتوان برد مستی را ز مستان
۲۲
گشادن بند سرما از زمستان
۲۳
زمین را از گلاب و گل بشستن
۲۴
بدو بر باد و دریا را ببستن
۲۵
دل ویسه به دام اندر کشیدن
۲۶
ز مهر مادر و ویر بریدن
۲۷
دلش زان بند دیرین بر گشادن
۲۸
ز نو بند دگر بر وی نهادن
۲۹
بدانم هر چه گفتی آن پیامم
۳۰
بجوشید و به زشتی برد نامم
۳۱
ندادش پاسخ و با من بر آشفت
۳۲
چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت
۳۳
چو رامین هر چه دایه گفت بشنید
۳۴
به چشمش روز روشن تیره گردید
۳۵
مر و را گفت مردان جهان پاک
۳۶
نه یکسر بی وفا باشند و بی باک
۳۷
نباشد هر کسی را تن پر آهو
۳۸
نباشد هر کسی را دل به یک خو
۳۹
نه هر خر را به چوبی راند باید
۴۰
نه هر کس را به نامی خواند باید
۴۱
گر او دیدست راه زشت کیشان
۴۲
مرا نشمرد باید هم ز ایشان
۴۳
گناهی را که من هرگز نکردم
۴۴
به دل در زو گمانی هم نبردم
۴۵
چه باید کرد بیهوده ملامت
۴۶
نه خوب آید ملامت بر سلامت
۴۷
پیام من نگو آن سیمتن را
۴۸
شکسته زلفکان پر شکن را
۴۹
بگو ماها نگارا حور چشما
۵۰
پری رویا بهارا تیز خشما
۵۱
به مهر اندر بپیوند آشنایی
۵۲
مبر بر من گناه بی وفایی
۵۳
که من با تو خورم صد گونه سوگند
۵۴
کنم با تو بدان سوگند پیوند
۵۵
که دارم تا زیم پیمان مهرت
۵۶
نیاهنجم سر از فرمان مهرت
۵۷
همی تا جان من باشد تن آرای
۵۸
بدو با جان من مهر تو بر جای
۵۹
نفر موشم ز دل یاد تو هرگز
۶۰
نه روز رام نه روز هزاهز
۶۱
بگفت این و ز نرگس اشک چون مل
۶۲
فرو بارید بر دو خرمن گل
۶۳
تو گفتی دیدگانش در فشان کرد
۶۴
بدان مهری که اندر دل نهان کرد
۶۵
دل دایه بدان بیدل ببخضود
۶۶
کجا از بیدلی بخضودنی بود
۶۷
بدو گفت ای مرا چون چشم روشن
۶۸
به مهر اندر بپوش از صبر جوشن
۶۹
ز گریه عشق را رسوایی آمد
۷۰
ز رسوایی ترا شیدایی آمد
۷۱
به جای ویس اگر خواهی روانم
۷۲
ترا بخشم ز بخشش در نمایم
۷۳
شوم با آن صنم بهتر بکوشم
۷۴
ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم
۷۵
مرا تا جان بود زو بر نگردم
۷۶
که جان خویش در کار تو کردم
۷۷
ندانم راست تر زین دل که ماراست
۷۸
بر آید کام دل چون دل بود راست
۷۹
دگر ره شد به نزد ویس مه روی
۸۰
سخن در دل نگاریده ز ده روی
۸۱
مرو را دید چون ماه دو هفته
۸۲
میان عقدهء هجران گرفته
۸۳
دلش بریان و آن دو دیده گریان
۸۴
چو تنوری کزو بر خاست طوفان
۸۵
به چشمش روز روشن چون شب تار
۸۶
به زیرش خز و دیبا چون سیه مار
۸۷
دگار باره زبان بگشاد دایه
۸۸
که چون دریا ز گوهر داشت مایه
۸۹
همی گفت از جهان گم باد و بی جان
۹۰
کسی کاو مر ترا کردست پیچان
۹۱
گران بادش به جان بر انده و درد
۹۲
چنان کاندوه و درد تو گران کرد
۹۳
رتا از خان و مان و خویش و پیوند
۹۴
جدا کرد و به دام دوری افگند
۹۵
ز نوشین مادر و فرخ برادر
۹۶
یکی با جان یکی با دل برابر
۹۷
درین گیهان توی بوده همانا
۹۸
در انده ناتوان و ناشکیبا
۹۹
نبرد جانت را از درد و آزار
۱۰۰
نضوید دلت را از داغ و تیمار
۱۰۱
چه باید این خرد کت داد یزدان
۱۰۲
چو دردت را نخواهد بود درمان
۱۰۳
بسوزم چون ترا سوزان ببینم
۱۰۴
بپیچم چون ترا پیچان ببینم
۱۰۵
خردمند از خرد جوید همه چار
۱۰۶
به دست چاره بگذارد همه کار
۱۰۷
ترا یزدان خرد دادست و دانش
۱۰۸
وزین دانش ندادت هیچ رامش
۱۰۹
به خر مانی که دارد بار شمشیر
۱۱۰
ندارد سود وی را چون رسد شیر
۱۱۱
کنون تا کی چنین تیمار داری
۱۱۲
چنین بیجاده بر دینار باری
۱۱۳
مکن بر روز بُر نایی ببخشای
۱۱۴
چنین اندوه بر انده میفزای
۱۱۵
به بیگانه زمین مخروش چندین
۱۱۶
مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین
۱۱۷
ور و شب سال و مه اندر کنارست
۱۱۸
به گفتارت همیشه گوش دارست
۱۱۹
سروش و بخت را چندین میازار
۱۲۰
به گفتاری که باشد نا سزاوار
۱۲۱
توی بانوی ایران ماه توران
۱۲۲
خداوند بتان خورشید حوران
۱۲۳
جوانی را به دریا در مینداز
۱۲۴
تن سیمین به تاب رنج مگداز
۱۲۵
که کوتاهست ما را زندگانی
۱۲۶
نپاید دیر عمر این جهانی
۱۲۷
روان بس ارجمند و بس عزیزست
۱۲۸
چرا نزدت کم از نیمی پشیزست
۱۲۹
عزیزان را بدین آیین ندارند
۱۳۰
همیشه خسته و غمگین ندارند
۱۳۱
روانت با تو یاری مهربانست
۱۳۲
رفیقی با تو وی را جاودانست
۱۳۳
مگر تو سال و مه این کار داری
۱۳۴
که یار مهربان را خوار داری
۱۳۵
کجا رامین که با تو مهربان گشت
۱۳۶
به چشمت خاک راه شایگان گشت
۱۳۷
مکن با دوستان زین رام تر باش
۱۳۸
جهان را چون درختی میوه بر باش
۱۳۹
بدان بُرنای دلخسته ببخشای
۱۴۰
هم او را هم تن خود را مفرسای
۱۴۱
مکن بیگانگی با آن جوانمرد
۱۴۲
بپرور مهر آن کاو مهر پرورد
۱۴۳
چو از تو کس نیابد خوشی و کام
۱۴۴
چه روی تو چه چشما روی بر بام
۱۴۵
چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت
۱۴۶
به تندی سخت گفتارش بسی گفت
۱۴۷
بدو گفت ای بداندیش و بنفرین
۱۴۸
مه تو بادی و مه ویس و مه رامین
۱۴۹
مه خوزان باد وا رون جای و بومت
۱۵۰
مه این گفتار و این دیدار شومت
۱۵۱
ز شهر تو نیاید جز بد اختر
۱۵۲
ز تخم تو نیاید جز فسونگر
۱۵۳
اگر زایند از آن تخمه هزاران
۱۵۴
همه دیوان بُوند و بادساران
۱۵۵
نه شان کردار بتوان آن
۱۵۶
نه شان گفتارها بتوان شنودن
۱۵۷
مبادا هیچ کس از نیک نامان
۱۵۸
که فرزندش دهد بددایه زین سان
۱۵۹
چو از دایه بگیرد شیر ناپاک
۱۶۰
به آلوده نژاد و خوی بی باک
۱۶۱
کند ویژه نژاد پاک گوهر
۱۶۲
از آن گوهر که او دارد فروتر
۱۶۳
اگر شیرش خورد فرزند خورشید
۱۶۴
به نور او نباید داشت امید
۱۶۵
از ایزد شرم بادا مادرم را
۱۶۶
که کرد آلوده ویژه گوهرم را
۱۶۷
مرا در دست چون تو جادوی داد
۱۶۸
که با تو نیست شرم و دانش و داد
۱۶۹
تو بد خواه منی نه دایهء من
۱۷۰
بخواهی برد آب و سایهء من
۱۷۱
مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز
۱۷۲
مرا پاینده باش از بد شب و روز
۱۷۳
تو چندان خویشتن را می ستودی
۱۷۴
به نام نیک و خود بد نام بودی
۱۷۵
بدان خوی سترگ و چشم بی شرم
۱۷۶
بدین گفتار و کردار بی آزرم
۱۷۷
همه نامت به خاک اندر فگندی
۱۷۸
همه مهر خود از دلها بکندی
۱۷۹
ندارد مر ترا مقدار و آزرم
۱۸۰
جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم
۱۸۱
چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ
۱۸۲
همی ریزم ازو چون از خزان برگ
۱۸۳
مرا گویی به کوته زندگانی
۱۸۴
چرا خوشی و کام دل نزانی
۱۸۵
اگر نیکو کنم تا زنده مانم
۱۸۶
از آن بهتر که کام خویش رانم
۱۸۷
بهشت روشن و دیدار یزدان
۱۸۸
به کام این جهانی یافت نتوان
۱۸۹
جهان در چشم دانا هست بازی
۱۹۰
نباشد هیچ بازی را درازی
۱۹۱
پس ای دایه تو جانت را مرنجان
۱۹۲
ز بهر من مخور زنهار با جان
۱۹۳
که من ننیوشم این گفتار خامت
۱۹۴
نیفتم هرگز اندر پایدامت
۱۹۵
نه من طفلم که بفریبم به رنگی
۱۹۶
و یا مرغم که بر پرم به سنگی
۱۹۷
سخن که شنیده ای از بی خدر رام
۱۹۸
به گوش من فسونست آن نه پیغام
۱۹۹
نگر تا نیز پیش من نگویی
۲۰۰
ز من خشنودی دیوان نجویی
۲۰۱
که من دل زین جهان نیزار کردم
۲۰۲
خرد را بر روان سالار کردم
۲۰۳
به هر سانی خدای دانش و دین
۲۰۴
به از دیوان خوزانی و رامین
۲۰۵
نیازارم خدای آسمان را
۲۰۶
نه بفروشم بهشت جاودان را
۲۰۷
ز بهر دایهء بی شرم و بی دین
۲۰۸
بدابه هر دو گیتی را به رامین
۲۰۹
چو دایه خشم ویس دلستان دید
۲۱۰
سخنها از خدای آسمان دید
۲۱۱
زمانی با دل اندیشه همی کرد
۲۱۲
که درمان چون پدید آرد بدین درد
۲۱۳
نیارامید دیو دژ برامش
۲۱۴
همان می بود خوی خویش کامش
۲۱۵
جز آن گاهی که کار ویس و رامین
۲۱۶
بیامیزد به هم چون چرب و شیرین
۲۱۷
چو افسونها به گرد آورد بی مر
۲۱۸
ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در
۲۱۹
دگر باره زبان از بند بگشاد
۲۲۰
سخنها گفت همچون نقش نوشاد
۲۲۱
بدو گفت ای گرامی تر ز جانم
۲۲۲
به زیب و خوبی افزون از گمانم
۲۲۳
همیشه دادجوی و راست گو باش
۲۲۴
همیشه نیک نام و نیک خو باش
۲۲۵
من اندر چه نیاز و چه نهیبم
۲۲۶
که چون تو پاک زادی را فریبم
۲۲۷
چرا گویم سخن با تو به دستان
۲۲۸
که بر چیز کسانم نیست دستان
۲۲۹
مرا رامین نه خویشست و نه پیوند
۲۳۰
نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند
۲۳۱
نگویی تا چه خوبی کرد با من
۲۳۲
که با او دوست گردم با تو دشمن
۲۳۳
مرا از دو جهان کام تو باید
۲۳۴
وز آن کامم همی نام تو باید
۲۳۵
بگویم با تو این راز آشکاره
۲۳۶
کجا اکنون جزینم نیست چاره
۲۳۷
هر آیینه تو از مردم بزادی
۲۳۸
نه دیوی نه پری نه حور زادی
۲۳۹
ز جفت پاک چون ویرو گسستی
۲۴۰
به افسون نیز موبد را ببستی
۲۴۱
ندیده هیچ مردی از تو شادی
۲۴۲
که تا امروز تن کس را نداری
۲۴۳
تو نیز از کس ندیدی شادکامی
۲۴۴
نراندی کام با مردان تمامی
۲۴۵
دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود
۲۴۶
چه ایشان و چه پولی زان سوی رود
۲۴۷
اگر خود دید خواهی در جهان مرد
۲۴۸
نیابی همچو رامین یک جوانمرد
۲۴۹
چه سود ار تو به چهره آفتابی
۲۵۰
که کامی زین نکو رویی نیابی
۲۵۱
تو این خوشی ندیدستی ندانی
۲۵۲
که بی او خوش نباشد زندگانی
۲۵۳
خدا از بهر نر کردست ماده
۲۵۴
توی هم مادهء از نر بزاده
۲۵۵
زنان مهتران و نامداران
۲۵۶
بزرگان جهان و کامگاران
۲۵۷
همه با شوهرند و با دل شاد
۲۵۸
جوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد
۲۵۹
اگر چه شوی نام بردار دارند
۲۶۰
نهانی دیگری را یار دارند
۲۶۱
گهی دارند شوی نغز در بر
۲۶۲
به کام ژویش و گاهی یار دلبر
۲۶۳
اگر گنج همه شاهان تو داری
۲۶۴
نیابی کام چون بی شوی و یاری
۲۶۵
چه زیورهای شاهانه چه دیبا
۲۶۶
چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا
۲۶۷
زنان را این ز بهر مرد باید
۲۶۸
که مردان را نشاط دل فزاید
۲۶۹
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد
۲۷۰
چرا باشی همی در سرخ و در زرد
۲۷۱
اگر دانی که گفتم این سخن راست
۲۷۲
ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست
۲۷۳
من این گفتم ز روی مهربانی
۲۷۴
ز مهر مادری و دایگانی
۲۷۵
که رامین را به تو دیدم سزاوار
۲۷۶
تو او را دوستگانی او ترا یار
۲۷۷
تو خورشیدی و او ماه دو هفته
۲۷۸
چو او سروست و تو شاخ شکفته
۲۷۹
به مهر اندر چو شیر و می بسازید
۲۸۰
بسازید و به یکدیگر بنازید
۲۸۱
چو من بینم شما را هر دو باهم
۲۸۲
نباشد در جهان زان پس مرا غم
۲۸۳
چو دایه این سخنها گفت با ویس
۲۸۴
به یاری آمدش با لشکر ابلیس
۲۸۵
هزاران دام پیش ویس بنهاد
۲۸۶
هزاران در ز پیش دلش بگشاد
۲۸۷
بدو گفت این زنان نامداران
۲۸۸
نشسته شاد با دلبند و یاران
۲۸۹
همه کس را به شادی دستگاهست
۲۹۰
ترا هنواره درد و وای و آهست
۲۹۱
به پیری آیدت روز جوانی
۲۹۲
تو نا دیده زمانی شادمانی
۲۹۳
هر آیینه نه سنگینی نه رویین
۲۹۴
در انده چون توانی بود چندین
۲۹۵
ازین اندیشه مهرش گرم تر شد
۲۹۶
دل سنگینش لختی نرم تر شد
۲۹۷
نه دام آمد مهم تن جز زبانش
۲۹۸
زبانش داشت پوشیده نهانش
۲۹۹
به گفتاری چو شکر دایه را گفت
۳۰۰
نباشد هیچ زن را چاره از جفت
۳۰۱
سخنها هر چه گفتی راست گفتی
۳۰۲
نکردی با من اندر مهر زُفتی
۳۰۳
زبان هر چند سست و نا توانند
۳۰۴
دل آرای دلیران جهانند
۳۰۵
هزاران ژوی بد باشد دریشان
۳۰۶
سزد گر دل نبندد کس بریشان
۳۰۷
مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست
۳۰۸
که تندی کردن از طبع زنانست
۳۰۹
مرا بود آن سخن در گوش چونان
۳۱۰
که در دل رفته زهر آلوده پیکان
۳۱۱
ازیرا لختکی تندی ننودم
۳۱۲
که گفتار از در تندی شنودم
۳۱۳
زبان خویش را بد گوی کردم
۳۱۴
پشیمانی کنون بسیار خوردم
۳۱۵
نبایستم ترا آن زشت گفتن
۳۱۶
نهانت را ببایستم نهفتن
۳۱۷
چو من کاری نخواهم کرد با کس
۳۱۸
جواب من خود او را درد من بس
۳۱۹
کنون آن خواهم از بخشنده دادار
۳۲۰
که باشد مر مرا از بد نگهدار
۳۲۱
نیالاید به آهوی زنانم
۳۲۲
نگه دارد ز آهوشان زبانم
۳۲۳
بدارد تا زیم روشن تن من
۳۲۴
به کام دوستان و درد دشمن
۳۲۵
مرا دوری دهد از تو بد آمروز
۳۲۶
که شاگردان تو باشند بدروز
۳۲۷
چو دیگر روز گیتی بوستان شد
۳۲۸
فروغ مهر در وی گلستان شد
۳۲۹
به جای وعده شد آزاده رامین
۳۳۰
بیامد دایه پس با درد و غمگین
۳۳۱
مرُو را گفت راما چند گویی
۳۳۲
در آتش آب روشن چند جویی
۳۳۳
نشاید باد را در بر گرفتن
۳۳۴
نه دریا را به مشتی بر گرفتن
۳۳۵
نه ویس سنگ دل را مهر دادن
۳۳۶
نه با او سر به یک بالین نهادن
۳۳۷
ز خارا آب مهر آید وزو نه
۳۳۸
به مهر اندر که خارا ازو به
۳۳۹
چو برداری میان شورم آواز
۳۴۰
مر آواز ترا پاسخ دهد باز
۳۴۱
دل ویسه بسی سختر ز شورم
۳۴۲
به خوی بد همی ماند به کژدم
۳۴۳
ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد
۳۴۴
بلی دشنام صد گونه به من داد
۳۴۵
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه
۳۴۶
که در وی نیست افسون مرا راه
۳۴۷
فریب و حیله و نیرنگ و دستان
۳۴۸
بود پیشش چو حکمت نزد مستان
۳۴۹
نه او خواهش پذیرد هر گز از من
۳۵۰
نه آغارش پذیرد ز اب آهن
۳۵۱
چو بشنید این سخن ازاده رامین
۳۵۲
چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین
۳۵۳
جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک
۳۵۴
امیدش دور و نیم مرگ نزدیک
۳۵۵
تنش ابر بلا را گشته منزل
۳۵۶
نم اندر دیدگان و برق در دل
۳۵۷
هم از خشم و هم از گفتار جانان
۳۵۸
زده بر جان و دل دو گونه پیکان
۳۵۹
به فریاب آمد از سختی دگر بار
۳۶۰
مگر صد بار گفت ای دایه زنهار
۳۶۱
مرا فریاد رس یک بار دیگر
۳۶۲
که من چون تو ندارم یار دیگر
۳۶۳
نگیرم باز دست از دامن تو
۳۶۴
منم با خون خود در گردن تو
۳۶۵
گر از امّید تو نومید گردی
۳۶۶
بساط زندگانی در نوردم
۳۶۷
شوم بر راز خود پرده بدرّم
۳۶۸
هم از جان و هم از گیتی ببرّم
۳۶۹
اگر رنجه شوی یک بار دیگر
۳۷۰
بگویی حال من با آن سمن بر
۳۷۱
سپاس جاودان باشندت بر من
۳۷۲
که آهر من نیابد راه در من
۳۷۳
مگر سنگین دلش بر من بسوزد
۳۷۴
چراغ مهربانی بر فروزد
۳۷۵
مگر زین خوی بد گردد پشیمان
۳۷۶
نریزد خون و نستاند ز من جان
۳۷۷
درودش ده درود مهربانان
۳۷۸
بگو ای کام پیران و جوانان
۳۷۹
دل من داری و شاید که داری
۳۸۰
که بر دل داشتن چابک سواری
۳۸۱
توریزی خون من شاید که ریزی
۳۸۲
که جان عاشقان را رستخیزی
۳۸۳
تو بر جان و تن من پادشایی
۳۸۴
به چونین پادشایی هم تو شایی
۳۸۵
اگر جان مرا با من بمانی
۳۸۶
گذارم در پرستش زندگانی
۳۸۷
تو دانی من پرستش را بشایم
۳۸۸
نه آن باشم که مردم را ربایم
۳۸۹
اگر بسیار کس باشند یارت
۳۹۰
یکی چون من نباشد دوستداری
۳۹۱
اگر با من در آمیزی بدانی
۳۹۲
که چون باشد وفا و مهربانی
۳۹۳
تو خورشیدی و گر بر من بتابی
۳۹۴
مرا یاقوت مهر خویش یابی
۳۹۵
اگر شایم به مهر و دوستداری
۳۹۶
ز من بردار بار گرم و خواری
۳۹۷
مرا زنده بمان تا زندگانی
۳۹۸
کنم در کار مهرت رایگانی
۳۹۹
پس ار خواهی که جان من ستانی
۴۰۰
هر آن روزی که خواهی خود توانی
۴۰۱
و گر با خوی تو بیچار گردم
۴۰۲
ز جان خویشتن بیزار گردم
۴۰۳
فرو افتم ز کوه تند بالا
۴۰۴
جهم در موج آب ژرف دریا
۴۰۵
گرفتاری ترا باشد به جانم
۴۰۶
بدان سر جان خویش از تو ستانم
۴۰۷
به پیش داوری کاو داد خواهد
۴۰۸
همه داد جهان او داد خواهد
۴۰۹
بگفتم آنچه دانستم تو به دان
۴۱۰
گوا بر ما دو تن بس باد یزدان
۴۱۱
ز بس زاری و از بس اشک خونین
۴۱۲
دل دایه به درد آورد رامین
۴۱۳
بشد دایه ز پیشش با دل ریش
۴۱۴
مرو را درد بر دل زان او بیش
۴۱۵
چو پیش ویس شد بنشست خاموش
۴۱۶
دل از تیمار و اندیشه پر از جوش
۴۱۷
دگر باره سخنهای نگارین
۴۱۸
چو در پیوسته کرد از بهر رامین
۴۱۹
بگفت ای شاه خوبان ماه حوران
۴۲۰
ترا مردند نزدیکان و دوران
۴۲۱
بخواهم گفت با تو یک سخن راز
۴۲۲
مرا شرمت فرو بستست آواز
۴۲۳
همی ترسم ازین از شاه موبد
۴۲۴
که ترسد هر کسی از مردم بد
۴۲۵
ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم
۴۲۶
کزیشان تیره گردد روزگار
۴۲۷
ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام
۴۲۸
که در دوزخ شوم بد روز و بدنام
۴۲۹
و لیکن چون براندیشم ز رامین
۴۳۰
وزآن رخسار زرد و اشک خونین
۴۳۱
وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار
۴۳۲
که شدجان و جهان بر چشم من خوار
۴۳۳
خرد را در دو دیده او بدوزد
۴۳۴
دگر باره دلم بر وی بسوزد
۴۳۵
بدان مسکین چنان بخشایش آرم
۴۳۶
که با زاریش جان را خوار دارم
۴۳۷
بسی دیدم به گیتی عاشق زار
۴۳۸
مژه پراشک خون و دل پر آزار
۴۳۹
ندیدستم بدین بیچارگی کس
۴۴۰
به صد عاشق یکی تیمار او بس
۴۴۱
سخنهایش تو پنداری که تیغست
۴۴۲
همان چشمش تو پنداری که میغست
۴۴۳
بریده شد قرار من بدان تیغ
۴۴۴
نگون شد خانهء صبرم بدان میغ
۴۴۵
همی ترسم که او ناگه بمیرد
۴۴۶
به مرگ او مرا یزدان بگیرد
۴۴۷
مکن ماها بدان مسکین ببخشای
۴۴۸
به خون او روانت را میالای
۴۴۹
چه بفزایدت گر خونش بریزی
۴۵۰
که باشد در خورت چون زو گریزی
۴۵۱
نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال
۴۵۲
جوان باشد بدان برز و بدان یال
۴۵۳
جوان و چابک و راد و سخن دان
۴۵۴
بدو پیدا نشان فر یزدان
۴۵۵
ترا یزدان چو این روی نکو داد
۴۵۶
به جان من که خود از بهر او داد
۴۵۷
ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت
۴۵۸
پس اندر مهر و در سایه همی داشت
۴۵۹
بدان تا مهر تو بخشد به رامین
۴۶۰
پس او خسرو بود مارا تو شیرین
۴۶۱
به جان من که جز چونین نباشد
۴۶۲
ترا سالار جز رامین نباشد
۴۶۳
همی تا دایه سوگندان همی خورد
۴۶۴
یکایک ویس را باور همی کرد
۴۶۵
فزون شد در دلش بخشایش رام
۴۶۶
گرفت از دوستی آرایش رام
۴۶۷
ستیزش کم شد و مهرش بیفزود
۴۶۸
پدید آمد از آتش لختکی دود
۴۶۹
وفا چون صبح در جانش اثر کرد
۴۷۰
وزان پس روز مهرش سر آورد
۴۷۱
بشد در پاسخش چیره زبانی
۴۷۲
که بودش خامشی همداستانی
۴۷۳
همی پیچید سر را بر بهانه
۴۷۴
گهی دیدی زمین گه آسمانه
۴۷۵
رخش از شرم دو گونه برشتی
۴۷۶
گهی میگون و گاهی زرد گشتی
۴۷۷
تنش از شرم همچون چشمهء آب
۴۷۸
چکان زو خوی چو مروارید خوشاب
۴۷۹
چنین باشد روان مهرداران
۴۸۰
که بخشایش کنند بر نیک یاران
۴۸۱
دل اندر مهر می بر هنجد از تن
۴۸۲
چنان چون سنگ مغناطیس زاهن
۴۸۳
به یک دل مهر پیوستن نشاید
۴۸۴
چو خر کش بار بر یک سو نفاید
۴۸۵
همی دانست جادو دایهء پیر
۴۸۶
کزین بار از کمانش راست شد تیر
۴۸۷
رمیده گور در داهولش افتاد
۴۸۸
وز افسونش به بند آمد سر باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.