رسیدن ویس و رامین به هم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو خواهد بد درختی راست بالا
۲
چو بر روید بود ز آغاز پیدا
۳
همیدون چون بود سالی دل افروز
۴
پدید آیدش خوشی هم ز نوروز
۵
چنان چون بود کار ویس و رامین
۶
که هست آغازش آینده به آیین
۷
اگر چه درد دل بسیار بردند
۸
به وصل اندر خوشی بسیار کردند
۹
چو ویس از مهر بر رامین ببخضود
۱۰
زمانه زنگ کین از دلش بزدود
۱۱
در آن هفته به یکدیگر رسیدند
۱۲
چنان کز هیچ کس رنجی ندیدند
۱۳
شهنشه بار بر بست از خراسان
۱۴
سرا پرده بزد بر راه گرگان
۱۵
وز آنجا سوی کوهستان سفر کرد
۱۶
چو بهمد بر ری و ساوه گذر کرد
۱۷
بماند بهسوده رامین در خراسان
۱۸
کجا او خویشتن را ساحت نالان
۱۹
برادر تخت و جای خود بدو داد
۲۰
بفرمودش که مردم را دهد داد
۲۱
شهنشه رفته از مرو نو آیین
۲۲
به مرو اندر بمانده ویس و رامین
۲۳
نخستین روز بنشست آن پری روی
۲۴
پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوی
۲۵
میان گنبدی سر بر دو پیکر
۲۶
نگاریده به زرین نفش بتگر
۲۷
نهادش همچو مهر رام محکم
۲۸
نگارش همچو روی ویس خرم
۲۹
ازو سه در گشاده در گلستان
۳۰
سه دیگر در به ایوان و شبستان
۳۱
نشسته ویس چون خورشید بر تخت
۳۲
هم از خوبی به آزادی هم از بخت
۳۳
میان گوهر و زیور سراپای
۳۴
بتان را زشت کرده زیب و آرای
۳۵
هزاران گل شکفته بر رخانش
۳۶
نهفته سی ستاره در دهانش
۳۷
دمان بوی بهشت از ویس بت روی
۳۸
چنان چون بوی خوش از باغ خوشبوی
۳۹
نسیم باغ و بوی ویس در هم
۴۰
روان خسته را بودند مرهم
۴۱
شکفته گل به خوبی چون رخ ویس
۴۲
به بوی مشک همچون پاسخ ویس
۴۳
چو ابری بسته دود مشک و عنبر
۴۴
که دید ابری بر آینده ز مجمر
۴۵
ز روی دلبران او را بهاران
۴۶
وز آب گل مرو را قطر باران
۴۷
بهشتی بود گفتی کاخ و ایوان
۴۸
مرو را حور ویس و دایه رصوان
۴۹
گهی آراست ویس دلستان را
۵۰
گهی ایوان و خوم بوستان را
۵۱
چو گنبد را ز بیگانه تهی کرد
۵۲
ز راه بام رامین را در آورد
۵۳
چو رامین آمد اندر گنبد شاه
۵۴
نه گنبد دید گردون دید با ماه
۵۵
اگر چه دید روی ویس دلبر
۵۶
نیامد دلش را دیدار باور
۵۷
دل بیمارش از شادی چنان شد
۵۸
که گفتی پیر بود از سر جوان شد
۵۹
تن نالانش از شادی دگر شد
۶۰
تو گفتی مرده بود او جانور شد
۶۱
روانش همچو کشت پژمریده
۶۲
امید از آب و از باران بریده
۶۳
ز بوی ویس آب زندگانی
۶۴
بخورد و ماند نامش جاودانی
۶۵
چو با ماه جهان افروز بنشست
۶۶
ز جانش دود آتش سوز بنشست
۶۷
بدو گفت ای بهشت کام و شادی
۶۸
به تو یزدان ننوده اوستادی
۶۹
به گوهر بانوان را بانوی تو
۷۰
به غمزه جادوان را جادوی تو
۷۱
گل کافور رنگ مشک بویی
۷۲
بت شمشاد قد لاله رویی
۷۳
تو از خوبی کنون چون آفتابی
۷۴
خنک آن کس که تو بروی بتابی
۷۵
به بالای تو ماند سرو و شمشاد
۷۶
اگر بر هر دو ماند نقش نوشاد
۷۷
تو در زیبایی آن رخشنده ماهی
۷۸
کجا تاریکی و تیمار کاهی
۷۹
ترا دادست بخت آن روشنایی
۸۰
که زنگ از جان بدبختان زدایی
۸۱
اگر باشم ترا از پیشکاران
۸۲
خداوندی کنم بر کامگاران
۸۳
و گر پیشت پرستش را بشایم
۸۴
بجز با مشتری پهلو نسایم
۸۵
چو بشنید این سخن ویس پری زاد
۸۶
به شرم و ناز و گشی پاسخش داد
۸۷
بدو گفت ای جوانمرد جوانبخت
۸۸
بسی تیمار دیدم در جهان سخت
۸۹
ندیدم هیچ تیماری بدین سان
۹۰
که شد بر چشم من سوایی آسان
۹۱
تن پاکیزه را آلوده کردم
۹۲
وفا و شرم را نابوده کردم
۹۳
ز دو کس یافتم این زشت مایه
۹۴
یکی از بخت بد دیگر ز دایه
۹۵
مرا دایه درین رسوایی افگند
۹۶
به نیرنگ و به دستان و به سوگند
۹۷
بکرد او هر چه بتوانست کردن
۹۸
ز خواهش کردن و تیمار خوردن
۹۹
بگو تا تو چه خواهی کرد با من
۱۰۰
ز کام دوستان وز کام دشمان
۱۰۱
به مهر اندر چو گل یک روزه باشی
۱۰۲
نه چون یاقوت و چون فیروزه باشی
۱۰۳
بگردد سال و ماه و تو بگردی
۱۰۴
پشیمانیت باشد زین که کردی
۱۰۵
اگر پیمان چنین خواهدت بودن
۱۰۶
چه باید این همه زاری ننودن
۱۰۷
به یکروزه مرادی کش برانی
۱۰۸
چه باید برد ننگ جاودانی
۱۰۹
نیرزد کام صد ساله یکی ننگ
۱۱۰
کزو بر جان بماند جاودان زنگ
۱۱۱
پس آن کامی که او یکروزه باشد
۱۱۲
سزد گر جان ازو با روزه باشد
۱۱۳
دگر باره زبان بگشاد رامین
۱۱۴
بدو گفت ایرونده سرو سیمین
۱۱۵
ندانم کضوری چون کضور ماه
۱۱۶
که دروی رست چون تو سرو با ماه
۱۱۷
ندانم مادری چون پاک شهرو
۱۱۸
که بودش دخت ویس و پور ویرو
۱۱۹
هزاران آفرین بر کضورت باد
۱۲۰
همیدون بر خجسته گوهرت باد
۱۲۱
هزاران آفرین بر مادر تو
۱۲۲
کزو زاد این بهشتی پیکر تو
۱۲۳
خنک آن را که هستت نیک مادر
۱۲۴
مر آن را نیز کاو هستت برادر
۱۲۵
دگر آن را که روزی با تو بودست
۱۲۶
ترا دیدست یا نامت شنودست
۱۲۷
دگر آن را که کردت دایگانی
۱۲۸
ویا ورزید با تو دوستگانی
۱۲۹
بسست این خر مرو شاهجان را
۱۳۰
که آرامست چون تو دلستان را
۱۳۱
بسست این نام و این اورنگ شه را
۱۳۲
که دارد در شبستان چون تو مه را
۱۳۳
مرا این خرمی بس تا به جاوید
۱۳۴
که نامی گشتم از پیوند خورشید
۱۳۵
بدین گوشی که آوازت شنیدم
۱۳۶
بدین چشمی که دیدارت بدیدم
۱۳۷
ازین پس نشنوم جز نیکنامی
۱۳۸
نبینم جز مراد و شادکامی
۱۳۹
پس آنگه ویس و رامین هر دو با هم
۱۴۰
ببستند از وفا پیمان محکم
۱۴۱
نخست آزاده رامین خورد سوگند
۱۴۲
به یزدان کاوست گیتی را خداوند
۱۴۳
به ماه روشن و تابنده خورشید
۱۴۴
نه فرخ مشتری و پاک ناهید
۱۴۵
به نان و با نمک با دین یزدان
۱۴۶
به روشن آتش و جان سخن دان
۱۴۷
که تا بادی وزد بر کوهساران
۱۴۸
ویا آبی رود بر رودباران
۱۴۹
بماند با شب تیره سیاهی
۱۵۰
بپوسد در درون جوی ماهی
۱۵۱
روش دارد ستاره آسمان بر
۱۵۲
همیدون مهر دارد تن به جان بر
۱۵۳
نگردد بر وفا رامین پشیمان
۱۵۴
نه هرگز بشکند با دوست پیمان
۱۵۵
نه جز بر روی ویسه مهر بندد
۱۵۶
نه کس را دوست گیرد نه پسندد
۱۵۷
چو رامین بر وفا سوگندها خورد
۱۵۸
به مهر و دوستی پیمانها کرد
۱۵۹
پس آنگه ویس با وی خورد سوگند
۱۶۰
که هرگز نشکند با دوست پیوند
۱۶۱
به رامین داد یک دسته بنفشه
۱۶۲
به یادم دار گفتا این همیشه
۱۶۳
کجا بینی بنفشه تازه بر بار
۱۶۴
ازین پیمان و این سوگند یاد آر
۱۶۵
چنین بادا کبود و کوژ بالا
۱۶۶
هر آن کاو بشکند پیمانش از ما
۱۶۷
که من چون گل ببینم در گلستان
۱۶۸
به یاد ارم ازین سوگند و پیمان
۱۶۹
چو گل یک روزه بادا جان آن کس
۱۷۰
که از ما بشکند پیمان ازین پس
۱۷۱
چو زین سان هر دوان سوگند خوردند
۱۷۲
به مهر و دوستی پیمان بکردند
۱۷۳
گوا کردند یزدان جهان را
۱۷۴
همیدون اختران آسمان را
۱۷۵
وزان پس هر دوان با هم بخفتند
۱۷۶
گذشته حالها با هم بگفتند
۱۷۷
به شادی ویس را بد شاه در بر
۱۷۸
چو رامین را دو هفته ماه در بر
۱۷۹
در آورده به ویسه دست رامین
۱۸۰
چو زرین طوق گرد سرو سیمین
۱۸۱
گر ایشان را بدیدی چشم رصوان
۱۸۲
ندانستی که نیکوتر ازیشان
۱۸۳
همه بستر پر از گل بود و گوهر
۱۸۴
همه بالین پر از مشک و ز عنبر
۱۸۵
شکرشان در سخن همراز گشته
۱۸۶
گهرشان در خوشی انراز گشته
۱۸۷
لب اندر لب نهاده روی بر روی
۱۸۸
در افگنده به میدان از خوشی گوی
۱۸۹
ز تنگی دوست را در بر گرفتن
۱۹۰
دو تن بودند در بستر چو یک تن
۱۹۱
اگر باران بر آن هر دو سمن بر
۱۹۲
بباریدی نگشتی سینه شان تر
۱۹۳
دل رامین سراسر خسته از غم
۱۹۴
نهاده ویس دل بر وی چو مرهم
۱۹۵
ز نرگس گر زیان بودی فراوان
۱۹۶
زیانی را ز شکر خواست تاوان
۱۹۷
به هر تیری که ویسه بر دلش زد
۱۹۸
گزاران بوسه رامین بر گُلش زد
۱۹۹
چو در میدان شادی سر کشی کرد
۲۰۰
کلید کام در قفل خوشی کرد
۲۰۱
بدان دلبر فزونتر شد پسندش
۲۰۲
کجا با مُهر یزدان دید بندش
۲۰۳
بسفت آن نغز درّ پر بهارا
۲۰۴
بکرد آن پارسا نا پارسارا
۲۰۵
چو تیر از زخمگاه آهیخت بیرون
۲۰۶
نشانه بود و تیرش هر دو پر خون
۲۰۷
به تیرش خسته شد ویس دلارام
۲۰۸
بر آمد دلش را زان خستگی کام
۲۰۹
چو کام دل بر آمد این و آن را
۲۱۰
فزون شد مهربانی هردوان را
۲۱۱
وزان پس همچنان دو مه بماندند
۲۱۲
بجز خوشی و کام دل نراندند
۲۱۳
چو آگه گشت شاهنشاه ز رامین
۲۱۴
که سر برداشت نالنده ز بالین
۲۱۵
همانگاه نامه زی رامین فرستاد
۲۱۶
که ما بی تو دل آزاریم و باشاد
۲۱۷
همه بی روی تو بدرام و دلگیر
۲۱۸
چه می خوردن چه چوگان و چه نخچیر
۲۱۹
بیا تا چند گه نخچیر جوییم
۲۲۰
بیاساییم و زنگ از دل بضوییم
۲۲۱
که سبزست از بهاران کضور ماه
۲۲۲
همی تابد ز خاکش زُهره و ماه
۲۲۳
قصب پوشیده رومی کوه اروند
۲۲۴
کلاه قاقم از تارک بیفگند
۲۲۵
کنون غُرمش میان لاله خفتست
۲۲۶
همان رنگش تن اندر گل نهفتست
۲۲۷
ز بس بر دشت غرقاب بهاری
۲۲۸
نگیرد یوز آهو بی سماری
۲۲۹
چو این نامه بخوانی زود بشتاب
۲۳۰
بهاران را به کام خویش دریاب
۲۳۱
همیدون ویس را با خود بیاور
۲۳۲
که می ژواهد ما دیدار مادر
۲۳۳
چو آمد نامهء مؤبد به رامین
۲۳۴
به درگاهش دمان سد نای رویین
۲۳۵
به راه افتاد رامین با دلارام
۲۳۶
به روی دوست راهش خوش بد ورام
۲۳۷
چو آمد شادمان در کضور ماه
۲۳۸
پذیره رفت شاه و لشکر شاه
۲۳۹
هم از ره ویس شد تا پیش مادر
۲۴۰
شده شرمنده از روی برادر
۲۴۱
به دیدار یکایک شادمان شد
۲۴۲
پس آن شادیش یکسر اندهان شد
۲۴۳
کجا از روی رامین شد گسسته
۲۴۴
برو دیدار رامین گشت بسته
۲۴۵
به هفتم روی او یک راه دیدی
۲۴۶
به نزد شاه یا در راه دیدی
۲۴۷
بر آن دیدار خرسندی نبودش
۲۴۸
فزونی جست اندوهان ننودش
۲۴۹
هوا او را چنان یکباره بفریفت
۲۵۰
که یک ساعت همی از رام نشکیفت
۲۵۱
ز جانش خوشتر آمد مهر رامین
۲۵۲
چه خوش باشد به دل یار نخستین