آگاه شدن شاه موبد از کار ویس و رامین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو رامین بود با خسرو یکی ماه
۲
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
۳
پس از یک مه به موقان خواست رفتن
۴
درو نخچیر دریایی گرفتی
۵
شهنشه خفته بود و ویس دربر
۶
دل اندر داغ آن خورشید دلبر
۷
که در بر داشت چونان دلفروزی
۸
ز پیوندش نشد دلشاد روزی
۹
بیامد دایه پنهان ویس را گفت
۱۰
به چونین روز ویسا چون توان خفت
۱۱
که رامین رفت خواهد سوی ارمن
۱۲
به نخچیر شکار و جنگ دشمن
۱۳
سپه را از شدنش آگاه کردند
۱۴
سرا پرده به دشت ماه بردند
۱۵
هم اکنون بانگ کوس و نای رویین
۱۶
ز در گاهش رسد بر ماه و پروین
۱۷
اگر خواهی که رویش باز بینی
۱۸
بسی نیکوتر از دیبای چینی
۱۹
یکی بر بام شو بنگر ز بامت
۲۰
که چون ناگه بخواهد رفت کامت
۲۱
به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهین
۲۲
شکار دلت ژواهد کرد رامین
۲۳
بخواهد رفتن و دوری ننودن
۲۴
ز تو آرام وز من جان ربودن
۲۵
قصا را شاه موبد بود بیدار
۲۶
شنید از دایه آن وارونه گفتار
۲۷
بجست از خوابگاه و تند بنشست
۲۸
چو پیل خشمناک آشفته و مست
۲۹
زبان بگشاد بر دشمان دایه
۳۰
همی گفت ای پلید خوار مایه
۳۱
به گیتی نی ز تو ناپارساتر
۳۲
ز سگ رسواتر و زو بی بهاتر
۳۳
بیارید این پلید بد کنش را
۳۴
بلایه گندپیر سگ منش را
۳۵
که من کاری کنم باوی سزایش
۳۶
دهم مر دایگانی را جزایش
۳۷
سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان
۳۸
نبارد جاودان جز سنگ باران
۳۹
که چونین روسپی خیزد از آن بوم
۴۰
ز بی شرمی و شوخی بر جهان شوم
۴۱
بد آموزی کند مر کهتران را
۴۲
بد اندیشی کند مر مهتران را
۴۳
ز خوزان خود نیاید جز بداندیش
۴۴
تباهی جوی و بد کردار و بد کیش
۴۵
مبادا کس که ایشان را پذیرد
۴۶
و زیشان دوست جوید دایه گیرد
۴۷
کزیشان دایگانی جست شهرو
۴۸
سرای خویش را پر کرد زاهو
۴۹
چه خوزانی به گاه دایگانی
۵۰
چه نا بینا به گاه دیدبانی
۵۱
هر آن کاو زاغ باشد رهنمایش
۵۲
به گورستان بود هنواره جایش
۵۳
پس آنگه گفت ویسا خویشکابا
۵۴
ز بهر دیو گشته زشت ناما
۵۵
نه جانت را خرد نه دیده را شرم
۵۶
نه رایت را راستی نه کارت آزرم
۵۷
بخوردی ننگ و شرم و زینهارا
۵۸
به ننگ اندر زدی خود را و مارا
۵۹
ز دین و راستی بیزار گشتی
۶۰
به چشم هر که بودی خوار گشتی
۶۱
ز تو نپسندد این آیین برادر
۶۲
نه نزدیکان و خویشان و نه مادر
۶۳
به گونه رویشان چون دوده کردی
۶۴
که و مه را به ننگ آلوده کردی
۶۵
همی تا دایه باشد رهنمایت
۶۶
بود دیو تباهی همسرایت
۶۷
معلم چون کند دستان نوازی
۶۸
کند کودک به پیشش پای بازی
۶۹
پس آنگه نزد ویرو کس فرستاد
۷۰
بخواند و کرد با او یک به یک یاد
۷۱
بفرمودش که خواهر را بفرهنج
۷۲
به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
۷۳
همیدون دایه را لختی بپیرای
۷۴
به پادافراه و بر جانش مباخشای
۷۵
اگر فرهنگشان من کرد بایم
۷۶
گزند افزون ز اندازه منایم
۷۷
دو چشم ویس با آتش بسوزم
۷۸
وزان پس دایه را بر دار دوزم
۷۹
ز شهر خویش رامین را برانم
۸۰
دگر هر گز به نامش بر نخوانم
۸۱
بپردازم ز رسوایی جهان را
۸۲
ز ننگ هر سه بزدایم روان را
۸۳
نگه کن تا سمن بر ویس گل رخ
۸۴
به تندی شاه را چون داد پاسخ
۸۵
اگر چه شرم بی اندازه بودش
۸۶
قصا شرم از دو دیده بر ربودش
۸۷
ز تخت شاه چون شمشاد بر جست
۸۸
به کش کرده بلورین بازو و دست
۸۹
مرو را گفت شاها کامگارا
۹۰
چه ترسانی به پادافراه مارا
۹۱
سخنها راست گفتی هر چه گفتی
۹۲
نکو کردی که آهو نا نهفتی
۹۳
کنون خواهی بکش خواهی برانم
۹۴
و گر خواهی بر آور دیدگانم
۹۵
و گر خواهی ببند جاودان دار
۹۶
و گر خواهی بر هند کن به بازار
۹۷
که رامینم گزین دو جهانست
۹۸
تنم را جان و جانم را روانست
۹۹
چراغ چشم و آرام دلم اوست
۱۰۰
خداوندست و یار و دلبر و دوست
۱۰۱
چه باشد گر به مهرش جان سپارم
۱۰۲
که من خود جان برای مهر دارم
۱۰۳
من از رامین وفا و مهربانی
۱۰۴
نبرم تا نبرد زندگانی
۱۰۵
مرا آن رخ بر آن بالای چون سرو
۱۰۶
به دل بر خوشترست از ماه و از مرو
۱۰۷
مرا رخسار او ماهست و خورشید
۱۰۸
مرا دیدار او کامست و امید
۱۰۹
مرا رامین گرامی تر ز شهروست
۱۱۰
مرا رامین نیازی تر ز ویروست
۱۱۱
بگتم راز پیشت آشکارا
۱۱۲
تو خواهی خشم کن خواهی مدارا
۱۱۳
اگر خواهی بکش خواهی بر آویز
۱۱۴
نه کردم نه کنم از رام پرهیز
۱۱۵
تو با ویرو به من بر پادشایید
۱۱۶
به شاهی هر دوان فرمان روایید
۱۱۷
گرم ویرو بسوزد یا ببندد
۱۱۸
پسندم هر چه او بر من پسندد
۱۱۹
و گر تیغ تو از من جان ستاند
۱۲۰
مرا این نام جاویدان بماند
۱۲۱
که جان بسپرد ویس از بهر رامین
۱۲۲
به صد جان می خرم من نام چونین
۱۲۳
و لیکن تابود بر جای زنده
۱۲۴
شکاری شیر جان گیر و دمنده
۱۲۵
که دل دارد کنامش را شکفتن
۱۲۶
که یارد بچگانش را گرفتن
۱۲۷
هزاران سال اگر رامین بماند
۱۲۸
که دل دارد که جان من ستاند
۱۲۹
چو در دستم بود دریای سر کش
۱۳۰
چرا پرهیزم از سوزنده آتش
۱۳۱
مرا آنگه توانی زو بریدن
۱۳۲
که تو مردم توانی آفریدن
۱۳۳
مرا نز مرگ بیمست و نه از درد
۱۳۴
ببین تا که چه چاره بایدت کرد
۱۳۵
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
۱۳۶
برو آن حال شد از مرگ بدتر
۱۳۷
برفت و ویس را در خانه ای برد
۱۳۸
بدو گفت این نبد پتیاره ای خرد
۱۳۹
که تو در پیش من با شاه کردی
۱۴۰
هم آب خود هم آب من ببردی
۱۴۱
ترا از شاه و از من شرم ناید
۱۴۲
که رامین بایدت موبد نباید
۱۴۳
نگویی تا تو از رامین چه دیدی
۱۴۴
چرا او را ز هر کس بر گزیدی
۱۴۵
به گنجش در چه دارد مرد گنجور
۱۴۶
بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
۱۴۷
همین داند که طنبوری بسازد
۱۴۸
بر او راهی و دستانی نوازد
۱۴۹
نبینندش مگر مست و خرشان
۱۵۰
نهاده جامه نزد می فروشان
۱۵۱
جهودانش حریف و دوستانند
۱۵۲
همیشه زو بهای می ستانند
۱۵۳
ندانم تو بدو چون او فتادی
۱۵۴
به مهر او را دل از بهر چه دادی
۱۵۵
کنون از شرم و از مینو بیندیش
۱۵۶
مکن کاری کزو ننگ آیدت پیش
۱۵۷
چو شهرو مادر و چون من برادر
۱۵۸
چرا داری به ننگ خویش در خور
۱۵۹
نماندست از نیاکان تو جز نام
۱۶۰
به زشتی نام ایشان را مکن خام
۱۶۱
مضو یکباره کام دیو را رام
۱۶۲
بده نام دو گیتی از پی رام
۱۶۳
اگر رامین همه نوش است و شکر
۱۶۴
بهشت جاودان زو هست خوشتر
۱۶۵
بگفتم آنچه من دانستم از پیش
۱۶۶
تو به دان خدا و شوهر خویش
۱۶۷
همی گفت این سحن ویرو به خواهر
۱۶۸
همی بارید ویس از دیده گوهر
۱۶۹
بدو گفت ای برادر راست گفتی
۱۷۰
درخت راستی را بر تو رفتی
۱۷۱
روانیم نه چنان در آتش افتاد
۱۷۲
که آید هیچ پند او را به فریاد
۱۷۳
دل من نه چنان در مهر بشکست
۱۷۴
که داند مردم او را باز پیوست
۱۷۵
قصا بر من برفت و بودنی بود
۱۷۶
از این اندرز و زین گفتار چه سود
۱۷۷
در خانه کنون بستن چه سودست
۱۷۸
که دزدم هرچه در خانه ربودست
۱۷۹
مرا رامین به مهر اندر چنان بست
۱۸۰
که نتوانم ز بندش جاودان رست
۱۸۱
اگر گویم یکی زین هر دو بگزین
۱۸۲
بهشت جاودان و روی رامین
۱۸۳
به جان من که رامین را گزینم
۱۸۴
که رویش را بهشت خویش بینم
۱۸۵
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
۱۸۶
دگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر
۱۸۷
برفت از پیش ایشان دل پر آزار
۱۸۸
سفرده کار ایشان را به دادار
۱۸۹
چو خورشید جهان بر چرخ گردان
۱۹۰
چو زرین گوی شد بر روی میدان
۱۹۱
شهنشه گوی زد با نامداران
۱۹۲
بجوشیده در آن میدان سواران
۱۹۳
ز یک سو شاه موبد بود سالار
۱۹۴
ز گردان بر گزیده بیست همکار
۱۹۵
ز یک سو شاه ویرو بود مهتر
۱۹۶
ز گردان بر گزیده بیست یاور
۱۹۷
رفیدا یار موبد بود و رامین
۱۹۸
چو ارغش یار ویرو بود و شروین
۱۹۹
دگر آزادگان و نامداران
۲۰۰
بزرگان و دلیران و سواران
۲۰۱
پس آنگه گوی در میدان فگندند
۲۰۲
به چوگان گوی بر کیوان فگندند
۲۰۳
هنر آن روز ویرو کرد و رامین
۲۰۴
گه این زان گوی برد و گاه آن زین
۲۰۵
ز چندان نامداران هنر جوی
۲۰۶
به از رامین و ویرو کس نزد گوی
۲۰۷
ز بام گوشک ویس ماه پیکر
۲۰۸
نگه می کرد با خوبان لشکر
۲۰۹
برادر را و رامین را همی دید
۲۱۰
ز چندان مردم ایشان را پسندید
۲۱۱
ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگ
۲۱۲
رخش بی رنگ و پیشانی پر آژنگ
۲۱۳
تن سیمینش را لرزه بیفتاد
۲۱۴
تو گفتی سرو بد لرزند از باد
۲۱۵
خمارین نر گسان را کرد پر آب
۲۱۶
به گل بر ریخت مروارید خوشاب
۲۱۷
به شیرین لابه دایه گفت با ویس
۲۱۸
چرا بر تو چنین شد چیره ابلیس
۲۱۹
چرا با جان خود چندین ستیزی
۲۲۰
چرا بیهوده چندین اشک ریزی
۲۲۱
نه بابت قارنست و مام شهرو
۲۲۲
نه شویت موبدست و پشت ویرو
۲۲۳
نه تو امروز ویس خوب چهری
۲۲۴
میان ماه رویان همچو مهری
۲۲۵
نه ایران را توی بابوی مهتر
۲۲۶
نه توران را توی خاتون دلبر
۲۲۷
به ایران و به توران نامداری
۲۲۸
که بر ایران و توران کامگاری
۲۲۹
به روی از گل به موی از مشک نابی
۲۳۰
ستیز ماه و رشک آفتابی
۲۳۱
به شاهی و به خوبی نام داری
۲۳۲
چو رامین دوستی خود کام داری
۲۳۳
اگر صد گونه غم داری به دل بر
۲۳۴
نماند چون ببینی روی دلبر
۲۳۵
فلک خواهد که چون تو ماه دارد
۲۳۶
جهان خواهد که چون او شاه دارد
۲۳۷
چرا خوانی ز یزدان خیره فریاد
۲۳۸
که در گیتی بهشت خود ترا داد
۲۳۹
مکن بر بخت چندین ناپسندی
۲۴۰
که آرد نا پسندی مستمندی
۲۴۱
چه دانی خواست از بخشنده یزدان
۲۴۲
ازین بهتر که دادست به گیهان
۲۴۳
خداوندی و خوبی و جوانی
۲۴۴
تن آسانی و ناز و کامرانی
۲۴۵
چو چیزی زین که داری بیش خواهی
۲۴۶
ز بیشی خواستن یابی تباهی
۲۴۷
مکن ماها به بخت خویش ببسند
۲۴۸
بدین کت داد یزدان باش حرسند
۲۴۹
به تندی شاه را چندین میازار
۲۵۰
برادر را مکن بر خود دل آزار
۲۵۱
که این آزارها چون قطر باران
۲۵۲
چو گرد آید شود یک روز طوفان
۲۵۳
جوابش داد خورشید سخن گوی
۲۵۴
نگار سر و قدّ یاسمین بوی
۲۵۵
بگفت ای دایه تاکی یافه گویی
۲۵۶
ز نادانی در آتش آب جویی
۲۵۷
مگر نشنیدی از گیتی شناسان
۲۵۸
که باشد جنگ بر نظاره آسان
۲۵۹
مگر نشنیدی این زرّینه گفتار
۲۶۰
که بر چشم کسان درد کسان خوار
۲۶۱
منم همچون پیاده تو سواری
۲۶۲
ز رنج رفتن آگاهی نداری
۲۶۳
منم بیمار و نالان تو درستی
۲۶۴
ندانی چیست بر من درد و سستی
۲۶۵
مرا شاه جهان سالار و شویست
۲۶۶
و لیکن بدسگال و کیته جویست
۲۶۷
اگر شویست بس نا دلپذیرست
۲۶۸
کجا بد رای و بد کردار و پیرست
۲۶۹
و گر ویروست بر من بد گمانس
۲۷۰
به چشم من چو دینار کسانست
۲۷۱
و گر ویرو و به جز ماه سما نیست
۲۷۲
مرا چه سود باشد چون مرا نیست
۲۷۳
و گر رامین همه ژوبی و زیبست
۲۷۴
تو خود دانی چگونه دل فریبست
۲۷۵
ندارد مایه جز شیرین زبانی
۲۷۶
نجوید راستی در مهرتبانی
۲۷۷
زبانش را شکر آمد نمایش
۲۷۸
نهانش حنظل اندر آزمایش
۲۷۹
منم با یار در صد کار بی کار
۲۸۰
به گاه مهر با صد یار بی یار
۲۸۱
همم یارست و هم شو هم برادر
۲۸۲
من از هر سه همی سوزی بر آذر
۲۸۳
مرا نامی رسید از شوی داری
۲۸۴
مرا رنجی رسید از مهر کاری
۲۸۵
ه شوی من چو شوی بانوانست
۲۸۶
نه یار من چو یار نیکوانست
۲۸۷
چه باید مر مرا آن شوی و آن یار
۲۸۸
کزو باشد به جانم رنج و تیمار
۲۸۹
مرا آن طشت زرین نیست در خور
۲۹۰
که دشمن خون من ریزد در و در
۲۹۱
اگر بختم مرا یاری ننودی
۲۹۲
دلارامم به جز ویرو نبودی
۲۹۳
نه موبد جفت من بودی نه رامین
۲۹۴
نبهره دوستان دشمن آیین
۲۹۵
یکی با من چو غم با جان به گینه
۲۹۶
یکی دیگر چو سنگ و آبگینه
۲۹۷
یکی را با زبان دل نیست یاور
۲۹۸
یکی را این و آن هر دو ستمگر