فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو آگه گشت شاهنشاه موبد
۲
که پیدا کرد رامین گوهر بد
۳
دگر باره بشد با ویس بنشست
۴
گسسته مهر دیگر ره بپیوست
۵
دل رام آنگهی بشکیبد از ویس
۶
که از کردار بد بشکیبد ابلیس
۷
اگر خر گوش روزی شیر گردد
۸
دل رامین ز ویسه سیر گردد
۹
و گر گنجشک روزی باز گردد
۱۰
دل رامین ازین خو باز گردد
۱۱
همان گه شاه شد تا پیش مادر
۱۲
به دلتنگی گله کرد از برادر
۱۳
مرو را گفت نیکه باشد این کار
۱۴
نگه کن تا پسندد هیچ هشیار
۱۵
که رامین با زنم جوید تباهی
۱۶
کند بدنام بر من گاه شاهی
۱۷
یکی زن چون بود با دو برادر
۱۸
چه باشد در جهان زین ننگ بدتر
۱۹
دلم یکباره بُر گشت از مدارا
۲۰
ازیرا کردم این راز آشکارا
۲۱
من این ننگ از تو بسیاری نهفتم
۲۲
چو بیچاره شدم با تو بگفتم
۲۳
بدان تا تو بدانی حال رامین
۲۴
نخوانی مر مرا بیهوده نفرین
۲۵
که من زان ساک کشم او را به زاری
۲۶
که گردد چشم تو ابر بهاری
۲۷
مرا تو دوزخی هم تو بهشتی
۲۸
تو نپسندی به من این نام زشتی
۲۹
سپید آنگه شود از ننگ رویم
۳۰
که رویم را به خون وی بضویم
۳۱
جوابش داد مادر گفت هرگز
۳۲
دو دست خود نبرد هیچ گربز
۳۳
مکش او را که او هستت برادر
۳۴
ترا چون او برادر نیست دیگر
۳۵
نه در رزمت بود انبار و یاور
۳۶
نه در بزمت بود خورشیدانور
۳۷
چو بی رامین شود بی کس بمانی
۳۸
نه خوش باشدت بی او زندگانی
۳۹
چو بنشینی نباشد همنشینت
۴۰
همان انباز و پشت راستینت
۴۱
ترا ایزد ندادست ایچ فرزند
۴۲
که روزی بر جهان باشد خداوند
۴۳
بمان تا کاو بود پشت و پناهت
۴۴
به دست او بماند جایگاهت
۴۵
نباشد عمر مردم جاودانی
۴۶
برو روزی سر آید زندگانی
۴۷
چو فرمان خدا آید به جانت
۴۸
به دست دشمن افتد خان و مانت
۴۹
همان بهتر که او بر جای باشد
۵۰
مگر چون تو جهان آرای باشد
۵۱
مگر شاهی درین گوهر بماند
۵۲
نژاد ما درین کضور بماند
۵۳
برادر را مکش زن را گسی کن
۵۴
کلید مهر در دست کسی کن
۵۵
بتان و خوبرویان بی شمارند
۵۶
که زلف از مشک و بر ازسیم دارند
۵۷
یکی را بت گزین و دل برو نه
۵۸
کلید گنجها در دست او ده
۵۹
مگر کت زان صدف دری بیاید
۶۰
که شاهی را و شادی را بشاید
۶۱
چه داری از نژاد ویسه امید
۶۲
جز آن کاو آمدست از تخم جمشید
۶۳
نژادش گرچه شگوارست و نیکوست
۶۴
ابا این نیکوی صد گونه آهوست
۶۵
مکن شاها خود را کار فرمای
۶۶
روانت را بدین کینه میالای
۶۷
هزاران جفت همچون ویس یابی
۶۸
چرا دل زان بلایه برنتابی
۶۹
من این را آگهی دیگر شنیدم
۷۰
چنان دانم که من بدتر شنیدم
۷۱
شنیدستم که آن بدمهر بدخو
۷۲
دگر باره شد اندر بند ویرو
۷۳
به خوردن روز و شب با او نشستست
۷۴
ز می گه هوشیار و گاه مستست
۷۵
همیشه ویس از بختش همی خواست
۷۶
کنون چون دید درد دلش بر خاست
۷۷
تو از رامین بیچاره چه خواهد
۷۸
کت از ویرو همی آید تباهی
۷۹
آگر رامین به همدانست ازانست
۸۰
که او بر ویسه چون تو مهربانست
۸۱
و لیکن زین سخن آنجا بماندست
۸۲
که ویسه مهر او از دل براندستص
۸۳
همین آهوست ویس بد نشان را
۸۴
بدو هر روز دیگر دوستان را
۸۵
چنان زیبایی و خوبی چه باید
۸۶
که مهرش بر کسی ماهی نپاید
۸۷
به گل ماند که چه خوب رنگست
۸۸
نپاید دیر و مهرش ی در نگست
۸۹
چو بشنید این سخن موبد ز مادر
۹۰
دلش خوش گشت لختی بر برادر
۹۱
چنان بر ویس و بر ویرو بیازرد
۹۲
که گشت از خشم دل رنگ رخش زرد
۹۳
همان گه نزد ویرو کرد نامه
۹۴
ز تندی کرد چون شمشیر خامه
۹۵
بدو گفت این که فرمودت نگویی
۹۶
که بر من بیشی و بیداد جویی ؟
۹۷
پناهت کیست یا پشتت کدامست
۹۸
که رایت بس بلند و خویش کامست
۹۹
نگویی تا که دادت این دلیری
۱۰۰
که روباهی و طبع شیر گیری
۱۰۱
تو با شیران چرا شیری نمایی
۱۰۲
که با گور دمنده بر نیایی
۱۰۳
تو از من بانوم را چون ستانی
۱۰۴
بدین بیچارگی و ناتوانی
۱۰۵
اگر چه هست ویسه خواهر تو
۱۰۶
زن من چون نشیند در بر تو
۱۰۷
چرا داری مرو را تو به خانه
۱۰۸
بدین کار از تو ننیوشم بهانه
۱۰۹
کجا دیدی یکی زن جفت دو شوی
۱۱۰
دو پیل کینه ور بسته به یک موی
۱۱۱
مگر تا من ندیدم جایگاهت
۱۱۲
فزون شد زانکه بد پشت و پناهت
۱۱۳
همی تا تو دلیر و شیر مردی
۱۱۴
ندیدم در جهان نامی که کردی
۱۱۵
نه روزی پادشاهی را ببستی
۱۱۶
نه روزی بد سگالی را شکستی
۱۱۷
نه باجی بر یکی کضور نهادی
۱۱۸
نه شهری را به پیروزی گشادی
۱۱۹
هنرهای ترا هر گز ندیدم
۱۲۰
نه نیز از دوست وز دشمن شنیدم
۱۲۱
نژاد خویشتن دانی که چونست
۱۲۲
به هنگام بلندی سر نگونست
۱۲۳
تو از گوهر همی مانی به استر
۱۲۴
که چون پرسند فخر آرد به مادر
۱۲۵
ترا تیر افگند بپنم به هر کار
۱۲۶
به نخچیر و به بازی نه به پیکار
۱۲۷
به میدان اسپ تازی نیک تازی
۱۲۸
همیدون گوی تنها نیک بازی
۱۲۹
همی تا در شبستان و سرایی
۱۳۰
هنرهای یلان نیکو نمایی
۱۳۱
چو در میدان شوی با هم نبردان
۱۳۲
گریزی چون زنان از پیش مردان
۱۳۳
همی شیری کنی در کضور ماه
۱۳۴
ازو رفته زبون داردت روباه
۱۳۵
همانا زخم من کردی فراموش
۱۳۶
که از جانت خود برد از تنت هوش
۱۳۷
همیدون زخمهای نامداران
۱۳۸
ستوده مرغزی چابک سواران
۱۳۹
به کینه همچو شیر مرغزاری
۱۴۰
به کوشش همچو رعد نوبهاری
۱۴۱
هنوز از مرزهای کضور ماه
۱۴۲
همی آید همانا آوخ و آه
۱۴۳
مرا آن تیغ و آن باز و به جایست
۱۴۴
که از روی زمین دشمن زدایست
۱۴۵
چو این نامه بخوانی گوش من دار
۱۴۶
که شمشیرم خون تست ناهار
۱۴۷
شنیدم هر چه تو گفتی ازین پیش
۱۴۸
ننودی مردمان را مردی خویش
۱۴۹
همی گفتی که شاه آمد ز ناگاه
۱۵۰
چو شیر تند جسته از کمینگاه
۱۵۱
ازیرا برد ویسم را ز گوراب
۱۵۲
که من بودم به سان مست در خواب
۱۵۳
اگر من بودمی در کضور ماه
۱۵۴
نبردی ویس را هر گز شهنشاه
۱۵۵
کنون باری نه مستی هوشیاری
۱۵۶
به جای خویش فرخ شهریاری
۱۵۷
ز کار خود ترا آگاه کردم
۱۵۸
به پیگار تو دل یکتاه کردم
۱۵۹
به هر راه برون کن دیدبانی
۱۶۰
به هر مرزی همیدون مرزبانی
۱۶۱
به گرد آور سپاه بوم ایران
۱۶۲
از آذربایگان و ری و گیلان
۱۶۳
همی کن ساز لشکر تا من آیم
۱۶۴
که من خود زود بندت بر گشایم
۱۶۵
برافشان تو به باد کینه گنجت
۱۶۶
که همچون باد بهاشد یافته رنجت
۱۶۷
به جنگی نه چنان آیم من این بار
۱۶۸
که تو یابی به جان از جنگ زنهار
۱۶۹
کنم از کشتگان کضورت هامون
۱۷۰
به هامون بر برانم دجلهء خون
۱۷۱
بیارم ویس را بی کفش و چادر
۱۷۲
پیاده چون سگان در پیش لشکر
۱۷۳
چنان رسوا کنم وی را کزین پس
۱۷۴
نجوید دشمنی با مهتران کس
۱۷۵
چو شاه این نامه زی ویرو فرستاد
۱۷۶
همان گه مهتران را آگهی داد
۱۷۷
ز راه ماه وز پیگار ویرو
۱۷۸
همه کردند ساز خویش نیکو
۱۷۹
سحرگاهان بر آمد نالهء نای
۱۸۰
روان شد همچو دریا لشکر از جای
۱۸۱
تو گفتی رود جیحون از خراسان
۱۸۲
همی آمد دمان سوی کهستان
۱۸۳
هر آن جایی که لشکر گه زدی شاه
۱۸۴
نیارستی گذشتن بر سرش ماه
۱۸۵
زمین از بار لشکر بود بستوه
۱۸۶
که می رفتند همچون آهنین کوه
۱۸۷
تو گفتی سد یأجوجست لشکر
۱۸۸
هم ایشان باز چون مأجوج بی مر
۱۸۹
همی شد پیگ در پیش شهنشاه
۱۹۰
شهنشاه از قفای پیگ در راه
۱۹۱
چو پیگ آمد به نزد شاه ویرو
۱۹۲
بشد وی را ز دست و فای نیرو
۱۹۳
جهان بر چشم ویرو تیره گون شد
۱۹۴
ز خشم شاه چشمش نمچو خون شد
۱۹۵
همه گفت ای عجب چندین سخن چیست
۱۹۶
مرو را این همه پرخاش با کیست
۱۹۷
نشانده خواهرم را در شبستان
۱۹۸
برون کرده به دی ماه زمستان
۱۹۹
هم او زد پس هنو برداشت فریاد
۲۰۰
بدان تا باشد از دو گونه بیداد
۲۰۱
گزیده خواهرم اکنون زن اوست
۲۰۲
تو گویی بدسگال و دشمن اوست
۲۰۳
به صد خواری ز پیش خود براندش
۲۰۴
به یک نامه دگر باره نخواندش
۲۰۵
گناه او کرد و بر ما کینه ور گشت
۲۰۶
چنین باشد کسی کز داد بر گشت
۲۰۷
نه سنگینست شاهنشه نه رویین
۲۰۸
چه بایستش بگفتن لاف چندین
۲۰۹
سپاه آورد یک بار و مرا دید
۲۱۰
چنان کم دید دانم کم پسندید
۲۱۱
ز پیش من به بدروزی چنان شد
۲۱۲
که از خواری به گیتی داستان شد
۲۱۳
نه پنهان بود چنگ ما دو سالار
۲۱۴
که دیگر گون توان کردن به گفتار
۲۱۵
از آن پس کاو ز دست ما بیفتاد
۲۱۶
چرا پینود بر ما این همه باد
۲۱۷
عجبتر زین ندیدم داستانی
۲۱۸
دو تن ترسد ز بشکسته کمانی
۲۱۹
چه ترساند مرا کاو بود ترسان
۲۲۰
ندارد هیچ بخرد جنگم آسان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.