پاسخ فرستادن ویرو پیش موبد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پس آنگه پاسخی کردش بآیین
۲
به پاین تلخ و از آغاز شیرین
۳
مرو را گفت شاها نیکنما
۴
بزرگا کینه جویاخویس کامی
۵
چه پیش آمد ترا از خویش کامی
۶
بجز اندهگنی و زشت نامی
۷
تو شاه و شهریار و پادشایی
۸
به کام خویشتن فرمان روایی
۹
چنان باید که تو آهسته باشی
۱۰
همه کاری نکو دانسته باشی
۱۱
تو از ما مهتری باید که گفتار
۱۲
نگویی جز بآیین و سزاوار
۱۳
خردمندان سخن بر داد گویند
۱۴
همیشه نام نیک از داد جویند
۱۵
خرد از هر کسی بیش داری
۱۶
چرا دل را ز کینهء ریش داری
۱۷
میان ما همی کینه نباید
۱۸
که کین با دوستی در خور نیاید
۱۹
اگر تو یافته گویی ما نگویم
۲۰
و گر تو کینه جویی ما نجویم
۲۱
تو بفرستاده ای را ز خانه
۲۲
چه بندی بر کسی دیگر بهانه؟
۲۳
نه نامه باید ایدر نه پیمبر
۲۴
زن اینک هر کجا خواهی همی بر
۲۵
اگر فرمان دهی فرمانپرستم
۲۶
مرو را در زمان زی تو فرستم
۲۷
به جان من که تا ایدر رسیدم
۲۸
مگر او را سه بار افزون ندیدم
۲۹
و گر بینم چه ننگ آید ز دیدن
۳۰
مرا از خواهرم نتوان بریدن
۳۱
چو باشد بانوی تو خواهر من
۳۲
چه باشد گر نشیند هم بر من
۳۳
نگر تا بر من این تهمت نبندی
۳۴
که هر گز ناید از من ناپسندی
۳۵
اگر عقلت مرا نیکو بسنجد
۳۶
بداند کاین سخن در من نکنجد
۳۷
ز ویسه پاسخ این آمد که دادم
۳۸
تو خود دانی که من بر راه دادم
۳۹
سخن اکنون ز نام خویش گوییم
۴۰
که هر یک در هنرها نام جوییم
۴۱
سخن آن گوچه با دشمن چه با دوست
۴۲
که هر کو بشنود گوید که نیکوست
۴۳
بدین نامه که کردی سوی کهتر
۴۴
تو خود تنها شدستی پیش داور
۴۵
زدستی لافهای گونه گونه
۴۶
بسی گفته سخنهای ننونه
۴۷
به جنگ دینور تو فخر کردی
۴۸
مرا بوده درو آیین مردی
۴۹
مرا گفتی همان تیغم به جایست
۵۰
که از روی زمین دشمن زدایست
۵۱
اگر تیغ تو از پولاد کردند
۵۲
نه شمشیر من شمشاد کردند
۵۳
اگر تیغ تو برّد خود و خفتان
۵۴
ببرّد تیغ من خارا و سندان
۵۵
مرا گفتی مگر کردی فراموش
۵۶
که زخمم چون ببرد از جان توهوش
۵۷
مگر زخم مرا در خواب دیدی
۵۸
که در بیداریش نایاب دیدی
۵۹
سخنها کان مرا بایست گفتی
۶۰
به نام خویش و نام تو نهفتن
۶۱
درین نامه تو گفتستی سراسر
۶۲
نهادستی کله بر جای افسر
۶۳
دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج
۶۴
بگوید هر چه خواهد شوخ بیرنج
۶۵
گر این نامه به لشکر بر بخوانی
۶۶
شوم پیدابسی ننگ نهانی
۶۷
دگر طعنه زدی بر گوهر من
۶۸
که بهتر بد ز بابم مادر من
۶۹
گهر مردان ز نام خویش گیرند
۷۰
چو مردی و خرد را پیش گیرند
۷۱
به گه رزم گوهر چون پژوهند
۷۲
ز گرز و خنجر و ژوپین شکوهند
۷۳
اگر پیش آییم بر دشت پیگار
۷۴
تو خود بینی که با تو چون کنم کار
۷۵
به آب تیغ گوهر را بضویم
۷۶
کنم مردی به کردار و نگویم
۷۷
چه گوهر چه سخن دانگی نیرزند
۷۸
در آن میدن که گردان کینه ورزند
۷۹
به یک سو نه سخن مردی بیاور
۸۰
که ما را مردی است امروز یاور
۸۱
به جا آریم هر یک نام و کوشش
۸۲
که تا خود چون کند دادار بخشش
۸۳
چو پیگ از نزد ویرو شد بر شاه
۸۴
مرو را یافت با لشکرش در راه
۸۵
هوا چون بیشه دید از رمح و نیزه
۸۶
چو شرمه غشته در ره سنگریزه
۸۷
چو شاه آن پاسخ دلگیر بر خواند
۸۸
از آن پاسخ به کار خویش در ماند
۸۹
کجا او را گمان آمد که ویرو
۹۰
کند با وی ز بهر ویس نیرو
۹۱
چو در نامه سخانها دید چونان
۹۲
شد از آزاد و از تندی پشیمان
۹۳
همان گه نزد ویرو کس فرستاد
۹۴
که ما را کردی از اندیشه آزاد
۹۵
ترا زی من به زشتی یاد کردند
۹۶
بدانستم که بر بیدار کردند
۹۷
کنون از پشت رخش کین بجستم
۹۸
به خنگ مهربانی بر نشستم
۹۹
منم مهمان تو یک ماه در ماه
۱۰۰
چنان چون دوستداران نکو خواه
۱۰۱
بکن اکنون تو ساز میزبانی
۱۰۲
در آن ایوان و باغ خسروانی
۱۰۳
که من یک ماه زی تو میهمانم
۱۰۴
ترا یک سال از آن پس میزبانم
۱۰۵
نگر تا در آزارم نداری
۱۰۶
هم اکنون ویسه را پیش من آری
۱۰۷
که ویسم خواهر آمد یو برادر
۱۰۸
همان شهرو جهان افروز مادر
۱۰۹
چو آمد پاسخ موبد به ویرو
۱۱۰
درود و هدیهء بی مر به شهرو
۱۱۱
دگر ره دیو کینه روی بنهفت
۱۱۲
گل شادی به باغ مهر بشکفت
۱۱۳
دو چشمم رامش از خواب اندر آمد
۱۱۴
به جوی آشتی آب اندر آمد
۱۱۵
دگر ره ویس بانو را ببردند
۱۱۶
چو خورشید به شاهنشه سپردند
۱۱۷
دل هر کس بدیشان شادمان بود
۱۱۸
تو گفتی خود عروسی آن زمان بود
۱۱۹
یکی مه شادی و نخچیر کردند
۱۲۰
گهی چوگان زدند گه باده خوردند
۱۲۱
پس از یک مه ره خانه گرفتند
۱۲۲
ز بوم ماه سوی مرو رفتند