سرزنش کردن موبد ویس را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو در مرو گزین شد شاه شاهان
۲
دلش خرم به روی ماه ماهان
۳
ز روی ویس بودی آفتابش
۴
ز موی ویس بودی مشک نابش
۵
نشسته شاد روزی با دلارام
۶
سخن گفت از هوای ویس با رام
۷
که بنشستی به بوم ماه چندین
۸
ز بهر آنکه جفتت بود رامین
۹
اگر رامین نبودی غمگسارت
۱۰
نبودی نیم روز آنجا قرارت
۱۱
جوابش داد خورشید سمن بر
۱۲
مبر چندین گمان بد به من بر
۱۳
گهی گویی که با تو بود ویرو
۱۴
کنی دیدار ویرو بر من آهو
۱۵
گهی گویی که با تو بود رامین
۱۶
چرا بر من زنی بیغاره چندین
۱۷
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند
۱۸
نه اهریمن بدان زشتی که جویند
۱۹
اگر چه دزد را دزدی بود کار
۲۰
دروغش نیز هم گویند بسیار
۲۱
تو خود دانی که ویرو چون جوانست
۲۲
به دشت و کوه بر نخچیر گانست
۲۳
نداند کار جز نخچیر کردن
۲۴
نشستن با بزرگان باده خوردن
۲۵
به عادت نیز رامین همچنین است
۲۶
مرو را دوستدار راستین است
۲۷
به هم بودند هر دو چون برادر
۲۸
نشسته روز و شب با رود و ساغر
۲۹
جوان را هم جوان باشد دلارام
۳۰
کجا باشد جوانی خوشترین کام
۳۱
جوانی ایزد از مینو سرشتست
۳۲
مرو را بوی چون بوی بهشتست
۳۳
چو رامین آمد اندر کضور ماه
۳۴
به رامش جفت ویرو بود شش ماه
۳۵
به ایوان و به میدان و به نخچیر
۳۶
به اندوه و به شادی و به تدبیر
۳۷
اگر ویروست او را بد برادر
۳۸
و گر شهروست او را بود مادر
۳۹
نه هر کاو دوستی ورزید جایی
۴۰
به زیر دوستی بودش خطایی
۴۱
نه هر کاو جایگاهی مهربانی
۴۲
کند، دارد به دل در بد گمانی
۴۳
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد
۴۴
نه هر مردی چو تو بی باک باشد
۴۵
شهنشه گفت نیکست ار چنینست
۴۶
دل رامین سزای آفرینست
۴۷
بدین پیمان توانی حورد سوگند
۴۸
که رامین را نبودش با تو پیوند
۴۹
اگر سوگند بتوانی بدین خورد
۵۰
نباشد در جهان چون تو جوانمرد
۵۱
جوابش داد ویس و گفت سوگند
۵۲
خورم شاید بدین نابوده پیوند
۵۳
چرا ترسم ز ناکرده گناهی
۵۴
به سوگندان نمایم خوب راهی
۵۵
نپیچد جرم ناکرده روانی
۵۶
نگندد سیر ناخورده دهانی
۵۷
به پیمان و به سوگندم مترساد
۵۸
که دارد بی گنه سوگند آسان
۵۹
چو در زیرش نباشد ناصوابی
۶۰
چه سوگندی خوری چه سرد آبی
۶۱
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد
۶۲
به پا کی خود جزین در خورچه باشد
۶۳
بخور سوگند وز تهمت برستی
۶۴
روان را از ملامتا بشستی
۶۵
کنون من آتشی روشن فروزم
۶۶
برو بسیار مشک و عود سوزد
۶۷
تو آنجا پیش دینداران عالم
۶۸
بدان آتش بخور سوگند محکم
۶۹
هر آن گاهی که تو سوگند خوردی
۷۰
روان را از گنه پاکیزه کردی
۷۱
مرا با تو نباشد نیز گفتار
۷۲
نه پرخاش و نه پیگار و آزاد
۷۳
ازین پس تو مرا جان و جهانی
۷۴
برابر دارمت با زندگانی
۷۵
چو پیدا گردد از تو پرسایی
۷۶
ترا بخشم سراسر پادشایی
۷۷
چه باشد خرشید زان پادشایی
۷۸
که بپسندد مرو را پارسایی
۷۹
مرو را گفت ویسه همچنین کن
۸۰
مرا و حویشتن را پاک دید کن
۸۱
همی تا به من بربد گمانی
۸۲
از آن در مر ترا باشد زیانی
۸۳
گناه بوده بر مردم نهفتن
۸۴
باسی نیکوتر از نابوده گفتن
۸۵
شهنشه خواند یکسر موبدان را
۸۶
ز لشکر سروران و کهبدان را
۸۷
به آتشگاه چیزی بی کران داد
۸۸
که نتوان کرد آن را سربسر یاد
۸۹
ز دینار و ز گوهرهای شهوار
۹۰
زمین و آسیا و باغ بسیار
۹۱
گزیده مادیانان تگاور
۹۲
همیدون گوسفند و گاو بی مر
۹۳
ز آتشگاه لختی آتش آورد
۹۴
به میدان آتشی چون کوه بر کرد
۹۵
بسی از صندل و عودش خورش داد
۹۶
به کافور و به مشکش پرورش داد
۹۷
ز میدان آتش سوزان بر آمد
۹۸
که با گردون گردان همبر آمد
۹۹
چو زرّین گنبدی بر چرم یازان
۱۰۰
شده لرزان و زرّش پاک ریزان
۱۰۱
به سان دلبری در لعل و ملحم
۱۰۲
گرازان و خورشان مست و خرّم
۱۰۳
چو روز وصلت او را روشنایی
۱۰۴
هنو سوزنده چون روز جدایی
۱۰۵
ز چهره نور در گیتی فگنده
۱۰۶
ز نورش باز تاریکی رمنده
۱۰۷
نبود آگاه در گیتی زن و مرد
۱۰۸
که شاهنشاه آن آتش چرا کرد
۱۰۹
چو از میدان برآمد آتش شاه
۱۱۰
همی سود از بلندی سرش با ماه
۱۱۱
ز بام گوشک موبد ویس و رامین
۱۱۲
بدیدند آتشی یازان به پروین
۱۱۳
بزرگان خراسان ایستاده
۱۱۴
سراسر روی زی آتش نهاده
۱۱۵
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه
۱۱۶
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه
۱۱۷
همان گه ویس در رامین نگاه کرد
۱۱۸
مرو را گفت بنگر حال این مرد
۱۱۹
که آتش چون بلند افروخت مارا
۱۲۰
بدین آتش بخواهد سوخت مارا
۱۲۱
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر
۱۲۲
بسوزانیم او را هم به آذر
۱۲۳
مرا بفریفت موبد دی به سوگند
۱۲۴
به شیرینی سخنها گفت چون قند
۱۲۵
مرو را نیز دام خود نهادم
۱۲۶
نه آن بودم که در دام او فتادم
۱۲۷
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
۱۲۸
که رامین را نبد با ویس پیوند
۱۲۹
چو زین با وی سخن گفتم فراوان
۱۳۰
دلش بفریفتم ناگه به دستان
۱۳۱
کنون در پاش شهری و سپاهی
۱۳۲
ز من خواهد ننودن بی گناهی
۱۳۳
مرا گوید به آتش بر گذر کن
۱۳۴
جهان را از تن پاکت خبر کن
۱۳۵
بدان تا کهتر و مهتر بدانند
۱۳۶
کجا در ویس و رامین بدگمانند
۱۳۷
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند
۱۳۸
ورا این راستی در دل بماند
۱۳۹
پس آنگه دایه را گفتا چه گویی
۱۴۰
وزین آتش مرا چاره چه جویی
۱۴۱
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست
۱۴۲
که این هنگام هنگام گریزست
۱۴۳
تو چاره دانی و نیرنگ بازی
۱۴۴
نگر در کار ما چاره چه سازی
۱۴۵
کجا در جای چونین چاره بهتر
۱۴۶
که در جای دگر مردی و لشکر
۱۴۷
جوابش داد رنگ آمیز دایه
۱۴۸
نیفتادست کار خوار مایه
۱۴۹
من این را چاره چون دانم نهاد
۱۵۰
سر این بند چون دانم گشادن
۱۵۱
مگر مارا دهد دادار یاری
۱۵۲
برافروزد چراغ بختیاری
۱۵۳
کنون افتاد کار، ایدر مپایید
۱۵۴
کجو من میروم با من بیایید
۱۵۵
پس آنگه رفت بر بام شبستان
۱۵۶
نگر زانجا چگونه ساخت دستان
۱۵۷
فراوان زر و گوهر بر گرفتند
۱۵۸
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
۱۵۹
رهی از گلخن اندر بوستان بود
۱۶۰
چنان راهی که از هر کس نهان بود
۱۶۱
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
۱۶۲
ز موبد با دلی پرداغ رفتند
۱۶۳
سبک بر رفت رامین روی دیوار
۱۶۴
فرو هشت از سر دیوار دستار
۱۶۵
به جاره بر کشید آن هر دوان را
۱۶۶
به دیگر سو فرو هشت این و آن را
۱۶۷
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار
۱۶۸
به چادر هر سه بربستند رخسار
۱۶۹
چو دیوان چهره از مردم نهفتند
۱۷۰
به آیین زنان هر سه برفتند
۱۷۱
همی دانست رامین بوستانی
۱۷۲
بدو در کار دیده باغبانی
۱۷۳
همان گه پیش مرد باغبان شد
۱۷۴
بیارامید چون در بوستان شد
۱۷۵
فرستادش به حانه باغبان را
۱۷۶
بخواند از خانه پنهان قهرمان را
۱۷۷
بفرمودش که رو اسپان بیاور
۱۷۸
گزیده هر چه آن باشد تگاور
۱۷۹
همیدون خوردنی چیزی که داری
۱۸۰
سلاحم با همه ساز شکاری
۱۸۱
بیاوردند آن چیزی که او خواست
۱۸۲
نماز شام رفتن را بیاراست
۱۸۳
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد
۱۸۴
ندیده روی او را آدمی زاد
۱۸۵
بیابانی که آرام بلا بود
۱۸۶
ز ناخوشی چو کام اژدها بود
۱۸۷
ز روی ویس و رامین گشته فرخار
۱۸۸
ز بوی هر دوان چون طبل عطار
۱۸۹
کویر و شوره و ریگ رونده
۱۹۰
سنوم جانکش و شیر دمنده
۱۹۱
دو عاشق را شده چون باغ خرم
۱۹۲
از آن شادی کجا بودند باهم
۱۹۳
ز گرما و کویر آنگه نبودند
۱۹۴
تو گفتی شب در ره نبودند
۱۹۵
به چین اندر به سنگی برنبشتست
۱۹۶
که دوزخ عاشقان را چون بهشتست
۱۹۷
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
۱۹۸
همه زشتی به چشمش سخت نیکوست
۱۹۹
کویر و کوه او را بوستانست
۲۰۰
فراز برف گمچون گلستانست
۲۰۱
کجا عاشق به مرد مست ماند
۲۰۲
که در مستی غم و شادی نداند
۲۰۳
به ده روز آن بیابان را بریدند
۲۰۴
ز مرو شاهجان زی ری رسیدند
۲۰۵
به روی در رامین را یکی دوست
۲۰۶
به گاه مردمی با او ز یک پوست
۲۰۷
جوانمرد هنرمند و بی آهو
۲۰۸
مرو را دستگاهی سخت نیکو
۲۰۹
به بهروزی بداده بخت کامش
۲۱۰
که خود بهروز شیرو بود نامش
۲۱۱
ز خوشی چون بهشتی خان و مانش
۲۱۲
همیشه شاد از وی دوستانش
۲۱۳
شبی تاریک بود و با مهر
۲۱۴
ز بیننده نهفته اختران چهر
۲۱۵
جهان چون چاه سیصد باز گشته
۲۱۶
هوا با تیرگی انباز گشته
۲۱۷
همی شد رام تا درگاه بهروز
۲۱۸
به کام خویش فرخ بخت و پیروز
۲۱۹
چو رامین را بدید آن مهر پرور
۲۲۰
نبودش دیده را دیدار باور
۲۲۱
همی گفت ای عجب هنگام چونین
۲۲۲
که باید نیک مهمانی چو رامین
۲۲۳
مرو را گفت رامین ای برادر
۲۲۴
بپوش این راز ما در زیر چادر
۲۲۵
مگو کس را که رامین آمد از راه
۲۲۶
مکن کس را ز مهمانانت آگاه
۲۲۷
جوابش داد بهروز جوانمرد
۲۲۸
ترا بختم به مهمان من آورد
۲۲۹
خداوندی و من پیش تو چاکر
۲۳۰
نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر
۲۳۱
ترا فرمان برم تا زنده باشم
۲۳۲
به پیش بندگانت بنده باشم
۲۳۳
اگر فرمان دهی تا من هم اکنون
۲۳۴
شوم با چاکران از خانه بیرون
۲۳۵
سرای و سرایم مر ترا باد
۲۳۶
یکی خشنودی جانت مرا باد
۲۳۷
پس آنگه ویس با رامین و بهروز
۲۳۸
به کام خویش بنشستند هر روز
۲۳۹
گشاده دل به کام و در ببسته
۲۴۰
به می گرد از رخان خویش شسته
۲۴۱
به روز اندر نشط و شادمانی
۲۴۲
به شب در خرّمی و کامرانی
۲۴۳
گهی می بر کف و گه دوست در بر
۲۴۴
شده می نوش بر رخسار دلبر
۲۴۵
چراغ نیکوان ویس گل اندر
۲۴۶
به شادی و به رامش با دلارام
۲۴۷
به شب چون زهره شبگیران بر آمد
۲۴۸
به بنگ مطرب از خواب اندر آمد
۲۴۹
هنوز از باده بودی مست و در خواب
۲۵۰
نهادندیش بر کف بادهء ناب
۲۵۱
نشسته پیش او رامین دلبر
۲۵۲
گهی طنبور و گاهی چنگ در بر
۲۵۳
همی گفتی سرود مهربازان
۲۵۴
به دستان و نوای دلنوازان
۲۵۵
همی گفتی که دو نیک یاریم
۲۵۶
به یاری یکدگر را جان سپاریم
۲۵۷
به هنگام وفا گنج وفاییم
۲۵۸
به چشم دشمنان تیز جفاییم
۲۵۹
چو ما را خرّمی و شاد خواریست
۲۶۰
بد اندیشان ما را رنج و زریست
۲۶۱
به رنج از دوستی سیری نیابیم
۲۶۲
ز راه مهربانی رخ نتابیم
۲۶۳
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم
۲۶۴
به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم
۲۶۵
ز مهر خویش جز شادی نبینیم
۲۶۶
که از پیروزی ارزانی بدینیم
۲۶۷
خوشا ویسا نشسته پیش رامین
۲۶۸
چنان کبگ دری در پیش شاهین
۲۶۹
خوشا ویسا نشسته جام بر دست
۲۷۰
هم از باده هم از خوبی شده مست
۲۷۱
خوشا ویسا به کام دل نشسته
۲۷۲
امید اندر دل موبد شکسته
۲۷۳
خوشا ویسا به خنده لب گشاده
۲۷۴
لب آنگه بر لب رامین نهاده
۲۷۵
خوشا ویسا به مستی پیش رامین
۲۷۶
ز عشقش کیش همچون کیش رامین
۲۷۷
زهی رامین نکو تدبیر کردی
۲۷۸
که چون ویسه یکی نخچیر کردی
۲۷۹
زهی رامین به کام دل همی ناز
۲۸۰
که داری کام دل را نیک انباز
۲۸۱
زهی رامین که در باغ بهشتی
۲۸۲
همیشه با گل اردبهشتی
۲۸۳
زهی رامین که جفت آفتابی
۲۸۴
به فروش هر چه تو خواهی بیابی
۲۸۵
هزاران آفرین بر کضور ماه
۲۸۶
که چون ویس آمدست یکی ماه
۲۸۷
هزاران آفرین بر جان شهرو
۲۸۸
که دختش ویسه بود و پور بیرو
۲۸۹
هزاران آفرین بر جان قارن
۲۹۰
که از پشت آمدش این ماه روشن
۲۹۱
هزاران آفرین بر خندهء ویس
۲۹۲
که کردست این جهان را بندهء ویس
۲۹۳
بسیار ای ویس جام خسروانی
۲۹۴
درو می چون رخانت ارغوانی
۲۹۵
چو از دست تو گیرم جام مستی
۲۹۶
مرا مستی نیارد هیچ سستی
۲۹۷
ندارم مست چون گشتم به کامت
۲۹۸
ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت
۲۹۹
گر از دست تو جام هوش گیرم
۳۰۰
چنان دانم که جام نوش گیرم
۳۰۱
نشط من ز تو آرام یابد
۳۰۲
غمان من ز تو انجام یابد
۳۰۳
دلم درج است و در وی گوهری تو
۳۰۴
کنارم برج و در وی اختری تو
۳۰۵
ابی گوهر مبادا هر گز این درج
۳۰۶
ابی اختر مبادا هر گز این برج
۳۰۷
همیشه باد باغ رویت آباد
۳۰۸
دو دست من به باغت باغبان باد
۳۰۹
بسا روزا که نام ما بخوانند
۳۱۰
خردمندان شکفت از ما بمانند
۳۱۱
چنان خوبی و چونین مهربانی
۳۱۲
سزد گر نام دارد جاودانی
۳۱۳
دلا بسیار درد و ریش دیدی
۳۱۴
کنون از دوست کام خویش دیدی
۳۱۵
دلی چون خویشن دیدی پر از مهر
۳۱۶
و یا این گل رخی تابان از مهر
۳۱۷
تو روز و شب بدین چهره همی ناز
۳۱۸
نبرد بد سگالان را همی ساز
۳۱۹
که خرما در جهان با خار باشد
۳۲۰
نشاط عشق با تیمار باشد
۳۲۱
کنون اژز جان کنی در کار مهرش
۳۲۲
نباشد در خور دیدار مهرش
۳۲۳
روان از بهر چونین یار باید
۳۲۴
جهان از بهر چونین کار باید
۳۲۵
تو اکنون می خور از فردا میندیش
۳۲۶
که جز فرمان یزدان نایدت پیش
۳۲۷
مگر کارت بود در مهر کاری
۳۲۸
ازان بهتر که تو امید داری
۳۲۹
هران گاهی که رامین باده خوردی
۳۳۰
جنین گفتارها را یاد کردی
۳۳۱
ازین سو ویس با کام و هوا بود
۳۳۲
وزان سو شاه با رنج و بلا بود
۳۳۳
گرایشان را به ناز اندر خوشی بود
۳۳۴
شهنشه را شتاب و ناخوشی بود
۳۳۵
که او سوگند ویسه خواست دادن
۳۳۶
دل از بند گمانی بر گشادن
۳۳۷
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد
۳۳۸
زمانه روز او را تیره شب کرد
۳۳۹
همی جستش ز هر سو یک شبانروز
۳۴۰
به دل آتشی مانده خردسوز