فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدان گاهی که شاهنشاه موبد
۲
برون رفت از نگارین کاخ و گنبد
۳
دل از شاهی و شهر خوثش برداشت
۴
بیابان بر گزید و کاخ بگذاشت
۵
بدان زاری و بد روزی همی گشت
۶
چو ماهی پنج و شش بگذشت بر گشت
۷
ز ری رامین به مادر نامه ای کرد
۸
ز شادی جان او را جامه ای کرد
۹
کجا رامین و شه گر دو برادر
۱۰
به هم بودند ازین پاکیزه مادر
۱۱
وزیشان زرد را مادر دگر بود
۱۲
شنیدستم که او هندو گهر بود
۱۳
فرستاده به مرو آمد نهانی
۱۴
شتابان تر ز باد مهرگانی
۱۵
همی تا شاه رفته بود و رامین
۱۶
همیشه اشک مادر بود خونین
۱۷
گهی بر روی خون دیده راندی
۱۸
گهی از درد دل فریاد خواندی
۱۹
کجا چون شاه و چون رامین دو فرزند
۲۰
ازو یکباره بگسستند پیوند
۲۱
زنی را از دو گیتی بر گزیدند
۲۲
هم از مادر هم از شاهی بریدند
۲۳
چو آگه شد ز رامین شادمان شد
۲۴
تنش را آن خبر همتای جان شد
۲۵
به نامه گفته بود ای نیک مادر
۲۶
مرا ببرید از گیتی برادر
۲۷
کجا او را به جان من ستیزست
۲۸
به من بر سال و مه چون تیغ تیزست
۲۹
هم از ویس است آزرده هم از من
۳۰
همی جوید به ما بع کام دشمن
۳۱
مرا یک موی ویس ماه پیکر
۳۲
گرامی تر از چون او صد برادر
۳۳
مرا از ویس باری جز خوشی نیست
۳۴
ازو جز بع تری و سر کشی نیست
۳۵
هر آن گاهی که از وی دور مانم
۳۶
بجز خوشی و کام دل نرانم
۳۷
هر آن گاهی که بر در گاه باشم
۳۸
ز بیمش گویی اندر چاه باشم
۳۹
نه چرخست او نه ماه و آفتابست
۴۰
کجا بامن هم از یک مام و بابست
۴۱
به هر نامی که خواهی زو نکاهم
۴۲
به میدان در چنو پنجا خواهم
۴۳
همی تا رفته ام از مرو گنده
۴۴
نیاسودم ز بازی و ز خنده
۴۵
به مرو اندر چنان بودم شب وروز
۴۶
که گفتی آهوم در پنجهء یوز
۴۷
نه بس بودآن بلا خوردن به ناکام
۴۸
که آتش نیز بایستش به فرجام
۴۹
به آتش مان چه سوزد نه خدایست
۵۰
که دوزخ دار و پادافره نمایست
۵۱
کنون اینجا که هستم تندرستم
۵۲
ز ویسه شادم و از باده مستم
۵۳
فرستادم به تونامه نهانی
۵۴
بدان تا حال و کار من بدانی
۵۵
نگر تا هیچ گونه غم نداری
۵۶
که تیمار جهان باشد گذاری
۵۷
ننودم حال خویشم و روز و جایم
۵۸
وزین پس هر چه باشد هم نمایم
۵۹
همی گردم به گیهان تا بدان گاه
۶۰
که گردد جایگاه شاه بی شاه
۶۱
چو تخت موبد از وی باز ماند
۶۲
مرا خود بخت بر تختن نشاند
۶۳
نه او را جان به کوهی باز بستند
۶۴
و یا در چشمهء حیوان بشستست
۶۵
و گر زین بماند چند گاهی
۶۶
به جان من که گرد آرم سپاهی
۶۷
فرود آرم مرو را از سرتخت
۶۸
نشینم با دلارامم بر تخت
۶۹
نباشد دیر، باشد زود این کام
۷۰
تو گفتار مرا در دل نگه دار
۷۱
چو گفتارم پدید آید تو گو زه
۷۲
نباشد هیچ دانایی ز تو به
۷۳
درود ویس جان افزای بپذیر
۷۴
بسی خوشتر ز بوی گل به شبگیر
۷۵
چو مادر نامهء فرزند بر خواند
۷۶
ز شادی دل بر آن نامه برافشاند
۷۷
چو از ره ندر آمد نامه آن روز
۷۸
شهنشه نیز باز آمد دگر روز
۷۹
دل مادر برست از رنج دیدن
۸۰
تو گفتی خواست از شادی پریدن
۸۱
جهان را کارها چونین شگفتست
۸۲
خنک آن کس کزو عبرت گرفتست
۸۳
نماید چند بازی بلعجب وار
۸۴
پس آنگه نه طرب ماند نه تیمار
۸۵
نگر تا از بلای او ننالی
۸۶
که گر نالی ز ناله بر محالی
۸۷
نگر تا از هوای او ننازی
۸۸
که گر نازی ز نازش بر مجازی
۸۹
چو شاهنشه یکی هفته بیاسود
۹۰
ز تنهایی همیشه تنگدل بود
۹۱
چو دستورش ز پیش او برفتی
۹۲
مرو را دیو اندیشه گرفتی
۹۳
شبی مادر بدو گفت ای نیازی
۹۴
چرا از رنج و انده می گدازی
۹۵
چنین غمگین و در مانده چرایی
۹۶
نه بر ایران و توران پادشایی؟
۹۷
نه شاهان جهان باژت گزارند
۹۸
دل و دیده بفرمان تو دارند
۹۹
جهان از قیروان تا چین داری
۱۰۰
به هر کامی که خواهی کامگاری
۱۰۱
چرا هنواره چونین مستمندی
۱۰۲
جرا این سست جانت را پسندی
۱۰۳
به پیری هر کسی نیکی فزایند
۱۰۴
کجا از خواب برنایی در آیند
۱۰۵
دگر بر راه ناخوبی نپیوند
۱۰۶
ز پیری کام برنایی نجویند
۱۰۷
کجا پیریش باشد سخترین بند
۱۰۸
همن موی سپیدش بهترین پند
۱۰۹
ترا تا پیر گشتی آز بیش است
۱۱۰
دلم زین آز تو بسیار ریش است
۱۱۱
شهنشه گفت ای مادر چنین است
۱۱۲
دلم گویی که هم با من به کین است
۱۱۳
زنی را بر گزیدم از جهانی
۱۱۴
همی از وی نیارامم زمانی
۱۱۵
نه فر پندش دهم پندم پذیرد
۱۱۶
نه با شادی و ناز آرام گیرد
۱۱۷
مرا شش ماه در گیتی دوانید
۱۱۸
چه مایه رنج زی جانم رسانید
۱۱۹
کنون غمگین و آشفته بدان است
۱۲۰
که او بی یار زنده در جهان است
۱۲۱
همی تا باشد این دل در تن من
۱۲۲
نپردازم به جنگ هیچ دشمن
۱۲۳
اگر جانم ز ویس آگاه گشتی
۱۲۴
دراز اندوه من کوتاه گشتی
۱۲۵
پذیرفتم که گر رویش ببینم
۱۲۶
به دست او دهم تاج و نگینم
۱۲۷
ز فرمانش دگر بیرون نیایم
۱۲۸
چنان دارم که فرمان خدایم
۱۲۹
گناه رفته را اندر گذارم
۱۳۰
دگر هر گز به روی او نیارم
۱۳۱
به رامین نیز جز نیکی نخواهم
۱۳۲
برادر باشد و پشت و پناهم
۱۳۳
چو این گفتار ازو بشنید مادر
۱۳۴
تو گویی در دلش افتاد آذر
۱۳۵
ز دیده اشک خونین بر رخان ریخت
۱۳۶
تو گفتی ناردان بر زعفران ریخت
۱۳۷
گرفتش دست آن پر مایه فرزند
۱۳۸
بخور گفتار برین گفتار سوگند
۱۳۹
که خون ویس و رامینم نریزی
۱۴۰
نه هر گز نیز با ایشان ستیزی
۱۴۱
به جا آری سختنهایی که گفتی
۱۴۲
چنان کاندر وفا نایدت زفتی
۱۴۳
کجا من دارم آگاهی ازیشان
۱۴۴
بگویم چون بیابم راست پیمان
۱۴۵
چو مادر با شهنشه این سخن گفت
۱۴۶
ز شادی روی او چون لاله بشکفت
۱۴۷
به دست او پای مادر اندر افتاد
۱۴۸
هزاران بوسه بر دستش همی داد
۱۴۹
همی گفت ای مرا با جان برابر
۱۵۰
مرا از دوزخ سوزان بر آور
۱۵۱
به نیکویی بکن یک کار دیگر
۱۵۲
روانم باز ده یک بار دیگر
۱۵۳
که فرمان ترا بر دل نگارم
۱۵۴
سر از فرمانت هر گز بر ندارم
۱۵۵
بخورد آنگاه با مادرش سوگند
۱۵۶
به دین روشن و جان خردمند
۱۵۷
به یزدان جهان و دین پاکان
۱۵۸
به روشن جان نیکان و نیکان
۱۵۹
به آب پاک و خاک و آتش و باد
۱۶۰
به فرهنگ و وفا و دانش و داد
۱۶۱
که بر رامین ازین پس بد نجویم
۱۶۲
دل از آزار و کردارش بضویم
۱۶۳
نخواهم بر تن و جانش زیانی
۱۶۴
ز دل ننمایش جز مهربانی
۱۶۵
شبستان مرا بانو بود ویس
۱۶۶
دل و جان مرا دارو بود ویس
۱۶۷
گناه رفته را زو در گذارم
۱۶۸
دگر هر گز به رویش باز نارم
۱۶۹
چو شاهنشه بدین سان خورد سوگند
۱۷۰
به کار ویس دل را کرد خرسند
۱۷۱
همان گه مادرش نامه فرستاد
۱۷۲
به نامه کرد رفته یک به یک یاد
۱۷۳
سخنها گفت نیکوتر ز گوهر
۱۷۴
به گاه طعب شیرین تر ز شکر
۱۷۵
به نامه گفته بود ای جان مادر
۱۷۶
بهشت و دوزخت فرمان مادر
۱۷۷
ز فرمانم نگر تا سر نتابی
۱۷۸
که از دادار جز دوزخ نیابی
۱۷۹
چو این نامه بخوانی زود بشتاب
۱۸۰
مرا یک بار دیگر زنده دریاب
۱۸۱
که چشمم کور شد از بس گرستن
۱۸۲
تنم خواهد همی از جان گسستن
۱۸۳
چراغ جانم اندر تن فرو مرد
۱۸۴
بهار کامم اندر دل بپژمرد
۱۸۵
همی تا روی تو بینم چنینم
۱۸۶
به پیش دادگر رخ بر زمانم
۱۸۷
ترا خواهم که بینم در جهان بس
۱۸۸
که بر من نیست فرخ تر ز تو کس
۱۸۹
شهنشه نیز همچون من نوانست
۱۹۰
تنش گویی ز یادت بی روانست
۱۹۱
چو بی تو گشت او قدرت بدانست
۱۹۲
به گیتی گشت چندان کاوتوانست
۱۹۳
چه مایه در جهان رنج و بلا دید
۱۹۴
نگر چه روزگار ناسزاد دید
۱۹۵
کنون بر گشت و باز آمد پشیمان
۱۹۶
بجز دیدارت او را نیست درمان
۱۹۷
بخورد از راستی پاکیزه سوگند
۱۹۸
که هر گز نشکند در مهر پیوند
۱۹۹
گرامی داردت چون جان و دیده
۲۰۰
وزین دیگر برادر بر گزیده
۲۰۱
ترا باشد ز بیرون داد و فرمان
۲۰۲
چنان چون ویسه را اندر شبستان
۲۰۳
هم او بانو بود هم تو سپهبد
۲۰۴
شما را چون پدر آزاده موبد
۲۰۵
نباشد نیز هر گز خشم و آزار
۲۰۶
دلت جوید به گفتار و به کردار
۲۰۷
تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیز
۲۰۸
مکن تندی و چونین سخت مستیز
۲۰۹
که از بیگانگی سودی نیاری
۲۱۰
وگرچه مایهء بسیار داری
۲۱۱
چو داری در خراسان مرزبانی
۲۱۲
چرا جویی دگر جا ایرمانی
۲۱۳
حراسانی که چون خرم بهشتست
۲۱۴
ترا ایزد ز حاک او سرشتست
۲۱۵
ترا دادست بر وی پادشایی
۲۱۶
چرا جویی همی ازوی جدایی
۲۱۷
درین بیگانگی و رنج بی مر
۲۱۸
چه خواهی جستن از شاهی فزونتر
۲۱۹
به طبع اندر چه داری به ز امید
۲۲۰
به چرخ اندر چه یابی به ز خورشید
۲۲۱
چو در پیشت بود کانی ز گوهر
۲۲۲
چرا جویی به سختی کان دیگر
۲۲۳
چو آمد پاسخ نامه به پایان
۲۲۴
ببردندش به پشت بادپایان
۲۲۵
دل رامین از آن نامه بتفسید
۲۲۶
ز حال مادر و موبد بپرسید
۲۲۷
چو از پیمان و سوگند آگهی یافت
۲۲۸
عنان از ری به سوی مرو برتافت
۲۲۹
نشانده دلبرش را در عماری
۲۳۰
چه اندر تاخ در شاهواری
۲۳۱
ز بوی زلف و رنگ روی آن ماه
۲۳۲
چه مشک و لاله شد خاک همه راه
۲۳۳
اهر چه بود در پرده نهفته
۲۳۴
همی تابید چون ماه دو هفته
۲۳۵
و گرچه بود در ره کاروانی
۲۳۶
چه سروی بود رسته حسروانی
۲۳۷
هوا او را به آب مهر شسته
۲۳۸
هزاران رشته در پروین گسسته
۲۳۹
به کام خود نشسته پنج شش ماه
۲۴۰
برو ناتافته نور خور و ماه
۲۴۱
شده از ناز کی چون قطرهء آب
۲۴۲
ز تری همچو سروی سبز و شاداب
۲۴۳
یکی خوبیش را سد برفزوده
۲۴۴
نه کس دیده چو او نه خود شنوده
۲۴۵
چو چشم شاه موبد بر وی افتاد
۲۴۶
همه شغل جهان او را شد از یاد
۲۴۷
چنان کان خوبی ویسه فزون بود
۲۴۸
مرو را نیز مهر دل بیفزود
۲۴۹
فراموش کرد آزار گذشته
۲۵۰
تو گفتی دیو موبد شد فرشته
۲۵۱
دگر باره به رامش دست بردند
۲۵۲
جهان را بازی و سخره شمردند
۲۵۳
به کام دل همی بودند خرم
۲۵۴
ز می دادند کشت کام را نم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.