فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم
۲
دگر باره شدند از مهر بی غم
۳
گناه رفته را پوزش ننودند
۴
به پوزش کینه را از دل زدودند
۵
شه شاهان به پیروزی یکی روز
۶
نشسته شاد با ویس دل افروز
۷
بلورین جام را بر کف نهاده
۸
چه روی ویس در وی لعل باده
۹
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
۱۰
به روی هر دو کام دل همی راند
۱۱
نصیب گوش بودش چنگ رامین
۱۲
نصیب چشم رخسار نگارین
۱۳
چو رامین گه گهی بنواختی چنگ
۱۴
ز شادی بر سر آب آمدی سنگ
۱۵
به حال خود سرود خوش بگفتی
۱۶
که روی ویس مثل گل شکفتی
۱۷
مدار ای خسته دل اندیشه چندین
۱۸
که نه یکباره سنگینی نه رویین
۱۹
مکن با دوست چندین ناپسندی
۲۰
ز دل منمای چندین مستمندی
۲۱
زمانی دل به رود و باده خوش دار
۲۲
به جام باده بنشان گرد تامار
۲۳
اگر مانداست لختی زندگانی
۲۴
سر آید رنجهای این جهانی
۲۵
همان گردون که بر تو کرد بیداد
۲۶
به عذر آید ترا روزی دهد داد
۲۷
بسا روزا که تو دلشاد باشی
۲۸
وزین راندیشها آزاد باشی
۲۹
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
۳۰
مرو را هم نماند حال یکسان
۳۱
چو شاهنشاه را می در سر آویخت
۳۲
خرد را مغز او با می بر آمیخت
۳۳
ز رامین خوش سرودی خواست دیگر
۳۴
به حال عشق از آن پیشین نکوتر
۳۵
دگر باره سرودی گفت رامین
۳۶
که از دل بر گرفت اندوه دیرین
۳۷
رونده سرو دیدم بوستانی
۳۸
سختور ماه دیدم آسمانی
۳۹
شکفته باغ دیدم نوبهاری
۴۰
سزای آنکه در وی مهر کاری
۴۱
گلای دیدم درو اردیبهشتی
۴۲
نسیم و رنگ او هر دو بهشتی
۴۳
به گه غم سزای غمگساری
۴۴
گه شادی سزای شاد خواری
۴۵
سپردم دل به مهرش جاودانی
۴۶
ز هر کاری گزیدم باغبانی
۴۷
همی گردم میان لاله زارش
۴۸
مهمی بینم شکفته نو بهارش
۴۹
من اندر باگ روز و شاب مجاور
۵۰
بد اندیسم چو حلقه مانده بر در
۵۱
حسودان را حسد بردن چه باید
۵۲
به هر کسی آن دهد یزدان که شاید
۵۳
سزاوارست با مه چرخ گردان
۵۴
ازیرا مه بدو دادست یسدان
۵۵
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
۵۶
ز شادی گشت عشق اندر دلش نو
۵۷
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست
۵۸
ز ویس ماه پیکر جام می خواست
۵۹
بدان کز می کند یکباره مستی
۶۰
فرو شوید ز دل زنگار هستی
۶۱
سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان
۶۲
به شادی زی به کام نیکخواهان
۶۳
همه روزت به پیروزی چنین باد
۶۴
همه کارت سزای آفرین باد
۶۵
خوشست امروز ما را باده خوردن
۶۶
به نیکی آفرین بر شاه کردن
۶۷
سزد گر دایه روز ما ببیند
۶۸
به شادی ساعتی با ما نشیند
۶۹
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه
۷۰
کنیم او را ز حال خویش آگاه
۷۱
به بزم شاه خوانیمش زمانی
۷۲
که چون او نیست شه را مهربانی
۷۳
پس آنگه دایه را زی شاه خواندند
۷۴
به پیش ویس بر کرسی نشاندند
۷۵
شهنشه گفت رامین را تو می ده
۷۶
که می خوردن ز دست دوستان به
۷۷
جهان افروز رامین همچنان کرد
۷۸
به شادی می همی داد و همی خورد
۷۹
می اندر مغز او بننود گوهر
۸۰
دل پر مهر او را گشت یاور
۸۱
چو ویس لاله رخ را می همی داد
۸۲
نهان از شاه گفتش ای پری
۸۳
به شادی و به رامش خور می ناب
۸۴
که کشت عشق را از می دهیم آب
۸۵
دل ویس این سخن نیکو پسندید
۸۶
نهان از شاه با رامین بخندید
۸۷
مرو را گفت بختت راهبر باد
۸۸
به بوم مهر کشتت نیک بر باد
۸۹
همی تا جان ما بر جای باشد
۹۰
دل ما هر دو مهر افروز باشد
۹۱
به دل مگزین تو بر من دیگران را
۹۲
کجا من بر تو نگزینم روان را
۹۳
تو از من شاد باشی من از تو شاد
۹۴
مرا تو یاد باشی من ترا یاد
۹۵
دل ما هر دوان کان خوشی باد
۹۶
دل موبد ز تیمار آتشی باد
۹۷
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
۹۸
سخنهایی که می گفتند پنهان
۹۹
شنیده کرد بر خود ناشنیده
۱۰۰
به مردی داشت دل را آرمیده
۱۰۱
به دایه گفت دایه می تو بگسار
۱۰۲
به رامین گفت رامینچنگ بردار
۱۰۳
سرود عشقانه بر چنگ بسرای
۱۰۴
سخن کم گوی و شادی مان بیفزای
۱۰۵
وزان پس داد دایه می بدیشان
۱۰۶
شده رامین ز مهر دل خروشان
۱۰۷
سرودی گفت بس شیرین و دلگیر
۱۰۸
تو نیز ار می همی گیری چنان گیر
۱۰۹
مرا از داغ همجران زرد شد روی
۱۱۰
به می زردی ز روی من فروشوی
۱۱۱
می باشد رنگ رویم ارغوانی
۱۱۲
نداند دشمنم درد نهانی
۱۱۳
به هر چاره که بتوانم بکوشم
۱۱۴
مگر درد دل از دشمن بپوشم
۱۱۵
از آن رو روسوشب مست و خرابم
۱۱۶
که جز مستی دگر چاره نیابم
۱۱۷
چه خوشی باشد آن میخوارگی را
۱۱۸
کزو درمان کنی بیچارگی را
۱۱۹
همیسه مست باشم می گسارم
۱۲۰
بدان تا از غم آگاهی ندارم
۱۲۱
خبر دارد تو گویی ماه رویم
۱۲۲
که من چونین به داغ مهر اویم
۱۲۳
اگر چه من ز شیران جان ستانم
۱۲۴
همی بستاند از من عشق جانم
۱۲۵
خدایا چارهء بیچار گانی
۱۲۶
مرا و جز مرا چاره تو دانی
۱۲۷
چنان کز شب بر آری روز روشن
۱۲۸
ازین محنت بر آری شادی من
۱۲۹
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
۱۳۰
همی از نالهء او نرم شد سنگ
۱۳۱
اگر چه داشت مهر دل نهانی
۱۳۲
پدید آمد نهانی را نشانی
۱۳۳
دلی در تف آتش مانده ناکام
۱۳۴
چگونه یافتی در آتش آرام
۱۳۵
چو مستی جفت شد با مهربانی
۱۳۶
دو آتش را فروزنده جوانی
۱۳۷
دل رامین صبوری چون ننودی
۱۳۸
به چونان جای چون بر جای بودی
۱۳۹
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
۱۴۰
نشسته یار پیش یار دیگر
۱۴۱
نباشد بس عجب گر زو نشانی
۱۴۲
پدید آید ز حال مهربانی
۱۴۳
چنان آبی که گردد سخت بسیار
۱۴۴
بسنبد زیر بند خویش ناچار
۱۴۵
همیدون مهر چون بسیار گردد
۱۴۶
به پیشش پند و دانش خوار گردد
۱۴۷
چو از می مست شد پیروزگر شاه
۱۴۸
به شادی در شبستان رفت با ماه
۱۴۹
به جای خویش شد آزاده رامین
۱۵۰
مرو را خار بستر سنگ بالین
۱۵۱
دل موبد ز ویسه بود پر درد
۱۵۲
در آن مستی مرو را سرزنش کرد
۱۵۳
بدو گفت ای دریغ این خوبرویی
۱۵۴
که با او نیست لختی مهرجویی
۱۵۵
تو چون زیبا درختی آبداری
۱۵۶
شکفته تغز در باغ بهاری
۱۵۷
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
۱۵۸
و لیکن تلخ باشد در چشیدن
۱۵۹
به شکر ماندت گفتار و دیدار
۱۶۰
به حنظل ماندت آیین و کردار
۱۶۱
بسی شوخان بی شرمان بدیدم
۱۶۲
یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم
۱۶۳
بسی دیدم به گیتی مهربانان
۱۶۴
گرفته گونه گونه دوستگانان
۱۶۵
ندیدم چون یو رسوا مهربانی
۱۶۶
نه همچون دوستگانت دوستگانی
۱۶۷
نشسته راستی پیش من چنانید
۱۶۸
که پندارید تنها هردوانید
۱۶۹
همیشه بخت عاشق شور باشد
۱۷۰
ز بخت شور چشمش کور باشد
۱۷۱
بود پیدا و پندارد نه پیداست
۱۷۲
ابا صد یار پندارد که تنهاست
۱۷۳
کلوخی را که او در پس نشیند
۱۷۴
مرو را چون که البرز بیند
۱۷۵
شما هر دو به عشق اندر چندین
۱۷۶
خوشی بیند و رسوایی نبینید
۱۷۷
مابش ای بت چنین گستاخ بر من
۱۷۸
که گستاخی کند از دوست دشمن
۱۷۹
اگر گرددت روزی پادشا خر
۱۸۰
مکن گستاشخی و منشین برو بر
۱۸۱
مثال پادشا چون آتش آمد
۱۸۲
به طبع آتش همیشه سر کش آمد
۱۸۳
اگر با زور پیل و طبع شیری
۱۸۴
مکن با آتش سوزان دلیری
۱۸۵
بدان منگر که دریا رام باشد
۱۸۶
بدان گه بین که بی آرام باشد
۱۸۷
اگر چه آب او را رام یابی
۱۸۸
چو بر چوشد تو با جوشش نتابی
۱۸۹
مکن با من چنین گستاخ واری
۱۹۰
که تو با خشم من طاقت نداری
۱۹۱
مکن بنیاد این بر رفته دیوار
۱۹۲
کجا بر تو فرود آید به یک بار
۱۹۳
من از مهرت بسی سختی بدیدم
۱۹۴
ز هجرانت بسی تلخی چشیدم
۱۹۵
مرا تا کی بدین سان بسته داری
۱۹۶
به تیغ کین دلم را خسته داری
۱۹۷
مکن با من چنین نا مهربانی
۱۹۸
کجا زین هم ترا دارد زیانی
۱۹۹
اگر روزی ز بندم گشایی
۲۰۰
ستیزه بفگنی مهرم نمایی
۲۰۱
وفا و مهر تو بر جان نگارم
۲۰۲
ترا بخشم ز شادی هر چه داری
۲۰۳
ترا بخشم خراسان و کهستان
۲۰۴
تو باشی آفتابم در شبستان
۲۰۵
جهان را جز به چشم تو نبینم
۲۰۶
تو باشی مایهء تخت و گینم
۲۰۷
ترا باشد همه شاهی و فرمان
۲۰۸
مرا یک دست جامه یک شکم نان
۲۰۹
چو بشنید این سخانها ویس دلکش
۲۱۰
فندا اندر دلش سوزنده آتش
۲۱۱
دلش آن شاه بیدل را ببخضود
۲۱۲
جوابش را به شیرینی بیالود
۲۱۳
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
۲۱۴
مبراد از توم یک روز پیوند
۲۱۵
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
۲۱۶
دگر پیوندها بر من حرامست
۲۱۷
نهم بر خاک پای تو جحان بین
۲۱۸
که خاک پای تو بهتر ز رامین
۲۱۹
نگر تا تو نپنداری که هر گز
۲۲۰
به من خرم بود رامین گر بز
۲۲۱
مرا در پیش چون تو آفتابی
۲۲۲
چرا جویم فروغ ماهتابی
۲۲۳
توی دریا و شاهان جویبارند
۲۲۴
تو خورشیدی و شاهان گل ببارند
۲۲۵
اگر من پرستاری را سزایم
۲۲۶
ازین پس تو مرایی من ترایم
۲۲۷
نگر تا در دل اندیشه نداری
۲۲۸
که تو بینی ز من زنهار خواری
۲۲۹
مرا مهر تو با جان هست یکسان
۲۳۰
تو خود دانی که بی جان زیست نتوان
۲۳۱
یکی تا موی اندام تو بر من
۲۳۲
گرامیتر ز هر دو چشم روشن
۲۳۳
گذشته رفت شاها بودنی بود
۲۳۴
ازین پس دارمت خود کام و خشنود
۲۳۵
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر
۲۳۶
ز گفتار چنان زیبا و در خور
۲۳۷
یکی بادش به دل بر جست چونان
۲۳۸
که خوشتر زان نباشد باد نیسان
۲۳۹
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
۲۴۰
ز مستی در ربودش خواب شیرین
۲۴۱
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
۲۴۲
ز رامین و ز موبد بر دلش باد
۲۴۳
گهی زان فرد اندیشه گهی زین
۲۴۴
نبودش هیچ کس همتای رامین
۲۴۵
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
۲۴۶
مگر بر بامش آمد خسته دل رام
۲۴۷
هوا او را ز بستر بر جهانده
۲۴۸
ز دل صبر و دیده خواب رانده
۲۴۹
شبی تاریک همچون جان مهجور
۲۵۰
ز مشکین ابر او بارنده کافور
۲۵۱
سراپرده کشیده ابر دی ماه
۲۵۲
چو روی ویس گشته پردگی ماه
۲۵۳
هوا چون چشم رامین گشته گریان
۲۵۴
به درد آنکه زو شد ماه پنهان
۲۵۵
نهفته ماه در ابر زمستان
۲۵۶
چو روی ویس بانو در شبستان
۲۵۷
نشسته بر کنار بام رامین
۲۵۸
امید اندر دلش مانده چو ژوپین
۲۵۹
ز مهر ویس برف او را گل افشان
۲۶۰
شب تاریک او را روز رخشان
۲۶۱
کنار بام وی را کاخ و طارم
۲۶۲
زمین پر گل او را جز و ملحم
۲۶۳
اگرچه دور بود از روی دلبر
۲۶۴
هنی آمد به مغزش بوی دلبر
۲۶۵
چو با دلبر نبودش روی پیوند
۲۶۶
به بوی جانفزایش بود خرسند
۲۶۷
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان
۲۶۸
که باشد عاسق از بدخواره ترسان
۲۶۹
ازان ترسد که روزی بد سگالش
۲۷۰
بداند ناگهان با دوست حالش
۲۷۱
پس آنگه دوست را آید ملامت
۲۷۲
ورا آن روز بر خیزد قیامت
۲۷۳
چو رامین چند هگ بر بام بنشست
۲۷۴
شب تاریک با سرما بپیوست
۲۷۵
نبود او را زیان از برف و باران
۲۷۶
که اندر جانش آتش بود سوزان
۲۷۷
اگر هر قطره ای صد رود گشتی
۲۷۸
از آن آرش یکی اخگر نکشتی
۲۷۹
جهان را بود آن شب بیم طوفان
۲۸۰
که اشک چشم او شد جفت باران
۲۸۱
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت
۲۸۲
غریوان با دل نالان همی گفت
۲۸۳
نگارینا روا داری بدین سان
۲۸۴
تو در حانه من اندر برف و باران
۲۸۵
تو دیگر دوست را در بر گرفته
۲۸۶
میان قاقم و سنجاب خفته
۲۸۷
من اینجا بی کس و بی یار مانده
۲۸۸
دو پای اندر گل تیمار مانده
۲۸۹
تو در خوابی و آگاهی نداری
۲۹۰
که عاشق چون همی گرید بزاری
۲۹۱
ببار ای برف برف بر جان من آتش
۲۹۲
که بی دل را همه رنجی بود خوش
۲۹۳
گر آهی بر زنم ابرت بسوزد
۲۹۴
جهان هنواره ز آتش بر فروزد
۲۹۵
الا ای باد تندی کن زمانی
۲۹۶
در آن تندی بهم بر زن جهانی
۲۹۷
بجنبان گیسوانش را ز بالین
۲۹۸
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین
۲۹۹
به گوششدر فگن آواز زارم
۳۰۰
بگو با وی که چون دل فگارم
۳۰۱
به تنهایی نشسته بر چه حالم
۳۰۲
به برف اندر آ کام بد سگالم
۳۰۳
مگر لختی دلش بر من بسوزد
۳۰۴
که بر من خود دل دشمن بسوزد
۳۰۵
اگر زین ابر بیرون آید اختر
۳۰۶
به درد من ز من گرید فزونتر
۳۰۷
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
۳۰۸
به گوش آمد مرو را زاری رام
۳۰۹
شناب دوستی در جانش افتاد
۳۱۰
همان دم دایه را پیشش فرستاد
۳۱۱
همی تا دایه باز آمد چنان بود
۳۱۲
که گفتی بی شکیب و بی روان بود
۳۱۳
فرود آمد به زودی دایه از بام
۳۱۴
ز رامین داشت نزد ویس پیغام
۳۱۵
نگارا ماهرویا زود سیرا
۳۱۶
به خون عاشقان خوردن دلیرا
۳۱۷
جرا یکباره بر من چیر گشتی
۳۱۸
چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی
۳۱۹
من آنم در وفا و مهربانی
۳۲۰
که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی
۳۲۱
من اندر برف و تو در خز و دیبا
۳۲۲
من از تو ناشکیبا تو شکیبا
۳۲۳
تو در شادی و من در رنج و تیمار
۳۲۴
یو با خوشی و من با درد و آزار
۳۲۵
مگر دادارمان قسمت جنین کرد
۳۲۶
ترا آسودگی داد و مرا درد
۳۲۷
اگر یزدان همه کامی ترا داد
۳۲۸
مرا شاید، همیشه همچنین باد
۳۲۹
ازو خواهم که هر کامی بیابی
۳۳۰
که به تو نازک دلی غم برنتابی
۳۳۱
مرا باید همیشه بندگی کرد
۳۳۲
مرا باید همیشه اندهان خورد
۳۳۳
تو شادی کن که شادی را سزایی
۳۳۴
بران کامت که بر من پادشایی
۳۳۵
همی دانی که من چون مستمندم
۳۳۶
به دل در بند آن مشکین کمندم
۳۳۷
شب تاریک و من بی صبر و بی کام
۳۳۸
ز دیده خواب رفته وز دل آرام
۳۳۹
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
۳۴۰
شده جمله جهان بر چشم من تار
۳۴۱
به دیدارت همی امید دارم
۳۴۲
مسوزان این دل امیدوارم
۳۴۳
شب تاریک بر من روز گردان
۳۴۴
کنار تو مرا جان بوز گردان
۳۴۵
به سرمای جنین سخت جهان سوز
۳۴۶
نشاید جز کنار دوست جان بوز
۳۴۷
مرا بنمای روی جان فزایت
۳۴۸
بهمن برسای زلف مشک سایت
۳۴۹
بر سیمینت بر زرین برم نه
۳۵۰
کجا خود سیم و زر هر دو بهم به
۳۵۱
دلم در مهر تو گمراه گشتست
۳۵۲
براهم بر فراقت چاه گشتست
۳۵۳
به درد من مضو یکباره خرسند
۳۵۴
مرا در چاه رنج افتاده مپسند
۳۵۵
گر امید ز دیدارت ببری
۳۵۶
هم اکنون پردهء صبرمبدری
۳۵۷
مزن بر جان من تیغ جفایت
۳۵۸
مبر امیدم از مهر و وفاینت
۳۵۹
که من تا در زمانه زنده باشم
۳۶۰
به پیش بندگانت بنده باشم
۳۶۱
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
۳۶۲
دلش چون شیره بی آتش بجوشید
۳۶۳
به دایه گفت چار من تو دانی
۳۶۴
مرا از دست موبد چون رهانی
۳۶۵
که او جفتست اگر بیدار گردد
۳۶۶
سراسر کار ما دشخوار گردد
۳۶۷
اگر تنها درین خانه بماند
۳۶۸
شود بیدار و حال من بداند
۳۶۹
ترا با وی بباید جفت ناجار
۳۷۰
بر آیینی که خسپد یار با یار
۳۷۱
بدو کن پشت و رو از وی بگردان
۳۷۲
که او مستست و باشد مست تادان
۳۷۳
تن تو بر تن من نیک ماند
۳۷۴
اگر نبپایدت کی باز داند
۳۷۵
بدان مستی و بیهوشی همی کاوست
۳۷۶
چگونه باز داند پوست از پوست
۳۷۷
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
۳۷۸
به چاره دایه را با شوی بگذاشت
۳۷۹
به پیش دوست شد سرمست و خرم
۳۸۰
به بوسه ریش او را ساخت مرهم
۳۸۱
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
۳۸۲
بگستردش میان آن گل و آب
۳۸۳
سیه روباهی از بالا برافگند
۳۸۴
ز تن جامه ز دل اندوه بر کند
۳۸۵
گل و نرگس به هم دیدی به نوروز
۳۸۶
چنان بودند آن هر دو دل افروز
۳۸۷
بسان مشتری پیوسته با ماه
۳۸۸
ویا چون دانشی پیواسته با جاه
۳۸۹
زمین پر لاله بود از روی ایشان
۳۹۰
هوا پر مشک بود از بوی ایشان
۳۹۱
برف ابر و پدید مآمد ستاره
۳۹۲
همانا شد به بازی شان نظاره
۳۹۳
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
۳۹۴
ببرد از شرمشان ابر گهر بار
۳۹۵
دو عاشق در خوشی همراز گشته
۳۹۶
به خوشی هر دوان انباز گشته
۳۹۷
گهی بودی ز دست ویسه بالین
۳۹۸
گهی از دست مهرافزای رامین
۳۹۹
تو گفتی شیر و می بودند در هم
۴۰۰
ویا بر هم فگنده خز و ملحم
۴۰۱
بپیچیده بهم چون مار بر مار
۴۰۲
چه خوش باشد که پیچیده یار با یار
۴۰۳
لب اندر لب نهاده روی بر روی
۴۰۴
نگنجیدی میان هر دوان موی
۴۰۵
همه شب هر دوان در راز بودند
۴۰۶
گهی در راز و گه در ناز بودند
۴۰۷
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
۴۰۸
هم از بازی خوشی بسیار کردند
۴۰۹
چو از مستی در آمد شاه شاهان
۴۱۰
نبود اندر کنارش ماه ماهان
۴۱۱
به دست اندام هم بسترش بپسود
۴۱۲
به جای سرو سیمین خشک نی بود
۴۱۳
چه مانستی به ویسه دایهء پیر
۴۱۴
کجا باشد کمان مانندهء تیر
۴۱۵
به دستی دایه بود از ویس دیدار
۴۱۶
بلی دیدار باشد ملحم از خار
۴۱۷
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
۴۱۸
ز خشم دل خوشان گشته چون ابر
۴۱۹
گرفته دست آن چادو همی گفت
۴۲۰
چه دیوی تو که هستی در برم جفت
۴۲۱
ترا اندر کنار من که افگند
۴۲۲
مرا با دیو چون افتد پیوند
۴۲۳
بسی از پیشکاران سرایی
۴۲۴
چراغ و شمع جست و روشایی
۴۲۵
بسی پرسید وی را تو کدامی
۴۲۶
بگو نا تو چه چیزی و چه نامی
۴۲۷
نه دایه هیچ گونه پسخش داد
۴۲۸
نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد
۴۲۹
مفر رامین که بود اندر بر یاد
۴۳۰
بخفته یار او او مانده بیدار
۴۳۱
همی بوسید بیجاده به شکر
۴۳۲
همی بارید بر گلنار گوهر
۴۳۳
ز بام و روز اندیشه همی کرد
۴۳۴
که چون بام آید انده بایدش خورد
۴۳۵
سرودی سخت خوش با دل همی گفت
۴۳۶
به درد آنکه تنها ماند از جفت
۴۳۷
شبا بس خرمی، بس دلفروزی
۴۳۸
همه کسی را شابی مارا چو روزی
۴۳۹
چو هر کس را بر آید روز روشن
۴۴۰
تاریکی پدید آمد شب من
۴۴۱
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
۴۴۲
دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر
۴۴۳
خوشا کارا که بودی آشنایی
۴۴۴
اگر با وی نبودستی جدایی
۴۴۵
جهانا جز بدی کردن ندانی
۴۴۶
دهی شادی و بازش می ستانی
۴۴۷
گر از نوشم دهی یک بار کامی
۴۴۸
به پایانش دهی از ز هر جامی
۴۴۹
بدا روزا که بود آن روز پیشین
۴۵۰
که عشق اندر دل من گشت شیرین
۴۵۱
من آنگه کشتی اندر موج بردم
۴۵۲
که دل بر هر بدی خرسند کردم
۴۵۳
قصای بد مرا در مهری افگند
۴۵۴
فزون از مهر مار و مهر فرزند
۴۵۵
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس
۴۵۶
کرا گویم که تو فریاد من رس
۴۵۷
چو نزدیکم همی ترسم ز دوری
۴۵۸
چو دورم نیست بر دردم صبوری
۴۵۹
نه همچون خیشتن دانم اسیری
۴۶۰
نه جز دادار دانم دسگیری
۴۶۱
حدایا هم تو فریاد دلم رس
۴۶۲
که جز تو نیست در گیتی مرا کس
۴۶۳
همی نالید رامین بر دل ریش
۴۶۴
به اندیشه فزایان انده خویش
۴۶۵
ربوده دلبرش را خواب نوشین
۴۶۶
پر از گلناع و سنبل کرده بالین
۴۶۷
خروش شاه بشنید از شبستان
۴۶۸
شده آگه از آن نیرنگ و دستان
۴۶۹
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت
۴۷۰
ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت
۴۷۱
بدو گفت ای نگارین زود بر خیز
۴۷۲
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز
۴۷۳
تو از مستی شدی در خواب نوشین
۴۷۴
زهی بیدار و دلخسته به بالین
۴۷۵
در آن غم مانده کز تو دور مانم
۴۷۶
دلم امید بگسسته ز جانم
۴۷۷
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
۴۷۸
بدی دیگر پدید آمد بتر زان
۴۷۹
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
۴۸۰
جدا کرد از دلم یکباره هوشم
۴۸۱
همی گوید درین ساعت مرا دل
۴۸۲
که بر کش پای خود یکباره از گل
۴۸۳
فرو رو سرش را از تن بینداز
۴۸۴
جهان را زین فرو مایه بپرداز
۴۸۵
به جان من که خون این بردار
۴۸۶
ز خون گربه ای بر من سبکتر
۴۸۷
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
۴۸۸
بر آتش ریز لختی از خرد آب
۴۸۹
چو رنجت را سر آید روز هنگام
۴۹۰
ابی خون خود بر آید مر ترا کام
۴۹۱
پس آنگه همچو گوری جسته از شیر
۴۹۲
ز بام گوشک تازان آمد او زیر
۴۹۳
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
۴۹۴
ز ناگه رفت پنهان در شبستان
۴۹۵
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
۴۹۶
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست
۴۹۷
مرو را گفت دستم ریش کردی
۴۹۸
ز بس کاو را کشیدی و فشردی
۴۹۹
یکی ساعت بگیر این دست دیگر
۵۰۰
پس آنگه هر کجا خواهی همی بر
۵۰۱
شهنشه چون شنید آواز بت روی
۵۰۲
نبود آنگه ز محکم چارهء اوی
۵۰۳
رها کرد از دو دستش دست دایه
۵۰۴
بجست از دام رسوایی بلایه
۵۰۵
سمن بر ویس را گفت ای نگارین
۵۰۶
چرا بودی همی حاموش چندین
۵۰۷
چرا چون خواندمت پاسخ ندادی
۵۰۸
دلم بیهوده بر آتش نهادی
۵۰۹
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
۵۱۰
دلیری یافت ویس ماه رخسار
۵۱۱
فغان در بست و گفت ای وای بر من
۵۱۲
که هستم سال و مه در دست دشمن
۵۱۳
چو مار کج روم گر چه روم راست
۵۱۴
نشان رفتنم ناراست پیداست
۵۱۵
مبادا هیچ زن را رشک بر شوی
۵۱۶
که شوی رشک بر باشد بلا جوی
۵۱۷
به بستر خفته ام با شوی خود کام
۵۱۸
به رسوایی همی از من برد نام
۵۱۹
به پوزش گفت وی را شاه موبد
۵۲۰
مکن با من گمان دوستی بد
۵۲۱
که تو جانی مرا وز جان فزونی
۵۲۲
که جانم را به شادی رهننونی
۵۲۳
ز مستی کردم این کاری که کردم
۵۲۴
چرا می خوردم و ژوپین نخوردم
۵۲۵
مرا در بزمگه می بیش دادی
۵۲۶
از آن بیشی بلای خویش دادی
۵۲۷
به نیکی در مبادم زندگانی
۵۲۸
اگر من بر تو بد دارم گمانی
۵۲۹
بخواهم عذر اگر کردم گناهی
۵۳۰
نکو کن عذر چون من عذر خواهی
۵۳۱
گناه آید به نادانی ز مستان
۵۳۲
چو عذر آرند ازیشان داد مستان
۵۳۳
خرد را می ببندر چشم را خواب
۵۳۴
گنه را عذر شوید جامه را آب
۵۳۵
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
۵۳۶
ازو خشنود شد ویس گنهکار
۵۳۷
به عشق اندر چنین بسیار باشد
۵۳۸
همیشه مرد عاشق حوار باشد
۵۳۹
گناه دوست را پوزش نماید
۵۴۰
چو نپذیرد به پوزش در فزاید
۵۴۱
بسا آهو که دیدم مرغزاری
۵۴۲
خوشان پیش وی شیر شکاری
۵۴۳
بسا دل سوخته دیدم خداوند
۵۴۴
فگنده مهر بنده بر دلش بند
۵۴۵
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه
۵۴۶
به عشق اندر شود هم طبع روباه
۵۴۷
ز مهر دل شود تیزیش کندی
۵۴۸
نیارد کرد با معضوق تندی
۵۴۹
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
۵۵۰
اسیر عشق را دیوانه خواند
۵۵۱
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
۵۵۲
که زود آن کشتهبار آرد و بالش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.