فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

بردن شاه موبد ویس را به دز اشکفت و صفت دز و خبر یافتن رامین از ویس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دز اشکفت بر کوه کلان بود
۲
نه کوهی بود بر جی زاسمان بود
۳
ز سختی سنگ او مانند سندان
۴
نکردی کار بر وی هیچ سوهان
۵
ز بس پهنا یکی نیم جهان بود
۶
ز بس بالا ستونی زاسمان بود
۷
به شب بالاش بودی شمع پیکر
۸
به سر بر آتش او را ماه و اختر
۹
برو مردم ندیم ماه بودی
۱۰
ز راز آسمان آگاه بودی
۱۱
چو بر دز برد موبد دلستان را
۱۲
مهی دیگر بیفزود آسمان را
۱۳
به پیکر دز چو سنگین مجمری بود
۱۴
نگه کن تا چه نیکو پیکری بود
۱۵
به مجمر در رخان ویس آتش
۱۶
بر آن آتش عبیر آن خال دلکش
۱۷
حصار از روی آن ماه حصاری
۱۸
شکفت همچو باغ نو بهاری
۱۹
سمنبر ویس با دایه نشسته
۲۰
شهنشه پنج در بر وی ببسته
۲۱
همه در ها به مهر خویش کرده
۲۲
همه مهرش برادر را سپرده
۲۳
در صد گنج بر ویسه گشاده
۲۴
در آن جا ساز صد ساله نهاده
۲۵
در آن دز بود بختش را همه کام
۲۶
مگر پیوند یار و دیدن رام
۲۷
چو شاهنشه ز کار دز بپردخت
۲۸
سوی مرو آمد و کام سفر ساخت
۲۹
سپاهی بود همچون کوه آهن
۳۰
بتر مردی درو بهتر ز بیژن
۳۱
به رفتن هر یکی خندان و نازان
۳۲
مگر رامین که گریان بود و نالان
۳۳
ز تاب مهر سوزان تب گرفته
۳۴
چو کبگی باز در مخلب گرفته
۳۵
غبار حسرتش بر رخ نشسته
۳۶
امید وصلتش در دل شکسته
۳۷
به جسمش جان شیرین خوار گشته
۳۸
به زیرش خزو دیبا خار گشته
۳۹
نهروز او را قرار و نه شب آرام
۴۰
به کام دشمنان افتاده بی کام
۴۱
جگر پر ریش گشته دل پر از نیش
۴۲
همی گفتی نهانی با دل خویش
۴۳
چه عشقست اینکه هر گز کم نگردد
۴۴
دلم روزی ازو خرم نگردد
۴۵
مرا تا هست با عشق آشنایی
۴۶
نبیند چشم بختم روشایی
۴۷
اگر هر بار میزد بر دلم خار
۴۸
خدنگ زهر پیکان زد ازین بار
۴۹
برفت از پیش چشمم آن دلارام
۵۰
که بی او نیست در تن صبر و آرام
۵۱
به عشق اندر وفاداری نکردم
۵۲
چو روز هجر او دیدم نمردم
۵۳
چو سنگینه دلم چه آهنینم
۵۴
که گیتی را همی بی او ببینم
۵۵
اگر باشد تنم بی روی جانان
۵۶
همان بهتر که باشم نیز بی جان
۵۷
رفیقا حال ازین بتر چه دانی
۵۸
که مر گم خوشترست از زندگانی
۵۹
اگر جنان من با من نباشد
۶۰
همان خوشتر که جان در تن نباشد
۶۱
ز بهر دوست خواهم جان شیرین
۶۲
چنان کز بهر دیدارش جهان بین
۶۳
کنون کز بخت خود بی یار گشتم
۶۴
ز جان و دیدگان بیزار گشتم
۶۵
چو نالیدی چنثن از بخت بد ساز
۶۶
به دل کردی سرودی دیگر آغاز
۶۷
دلاگر عاشقی ناله بیاور
۶۸
که بیدار هوا را نیست داور
۶۹
که بخشاید به گیتی عاشقان را
۷۰
که بخشایش کند درد کسان را
۷۱
اگر نالم همی بر داد نالم
۷۲
که ببریدند شادی را نهالم
۷۳
ببردند آفتابم را ز پیشم
۷۴
ز هجرش پر نمک کردند ریشم
۷۵
ببار ای چشم من خونابم اکنون
۷۶
کدامین روز را داری همی خون
۷۷
مرا هر گز غمی چونین نباشم
۷۸
سزد کت اشک جز خونین نباشد
۷۹
اگر بودی به غم زین پیش خونبار
۸۰
سزد گر جان فرو باری بدین بار
۸۱
به باران تازه گردد روی گیهان
۸۲
چرا پژمرده شد رویم ز باران
۸۳
دلم را آتش تیمار بگدخت
۸۴
به چشم آورد و بر زرین رخم تاخت
۸۵
گرستن گرچه از مردان نه نیکوست
۸۶
زمن نیکوست در هجر چنان دوست
۸۷
چو باز آمد ز راه دز شهنشاه
۸۸
ز حال ویس، رامین گشت آگاه
۸۹
غمش بر غم فزود و درد بردرد
۹۰
نشستش گرد هجران بر رخ زرد
۹۱
چو طوفان از مژه بارید باران
۹۲
بشست از روی زردش گرد هجران
۹۳
همی گفتی سحنهای دل انگیز
۹۴
که باشد مرد عاشق را دل آویز
۹۵
من آن خسته دلم کز دوست دورم
۹۶
ز بخت آزرده ام وز دل نفورم
۹۷
چنانم تا حصاری گشت یارم
۹۸
که گویی بسته در رویین حصارم
۹۹
ببر بادا پیام من به دلبر
۱۰۰
بگو صد داغ تو دارم به دل بر
۱۰۱
مرا در دیده دیدار تو ماندست
۱۰۲
چو اندر یاد گفتار تو ماندست
۱۰۳
یکی خواب از دو چشمم من ستردست
۱۰۴
یکی گیتی ز یاد من ببردست
۱۰۵
درین سختی اگر من آهنینم
۱۰۶
نمانم تا رخانت باز بینم
۱۰۷
اگر درد مرا قسمت توان کرد
۱۰۸
نماند در جهان یک جان بی درد
۱۰۹
چنان گشتم ز درد و ناتوانی
۱۱۰
که مرگم خوشترست از زندگانی
۱۱۱
مرا زین درد کی باشم رهایی
۱۱۲
که درمانم توی وز من جدایی
۱۱۳
چو رامین را به روی آمد چنین حال
۱۱۴
شد از مویه موی از ناله چون نال
۱۱۵
همان دشمن که دیرین دشمنش بود
۱۱۶
چو روی او بدید او را ببخضود
۱۱۷
به یک گفته ز بیماری چنان شد
۱۱۸
که سیمین تیر وی زرین کمان شد
۱۱۹
فتاده در عماری زار و نالان
۱۲۰
بیامد با شهنشه تا به گرگان
۱۲۱
جنان شد کز جهان امید برداشت
۱۲۲
تو گفتی زهر پیکان در جگرداشت
۱۲۳
بزرگان پیش شاهنشاه رفتند
۱۲۴
یکایک حال او با شه بگفتند
۱۲۵
به خواهش باز گفتند ای خداوند
۱۲۶
ترا رامین برادر هست و فرزند
۱۲۷
نیایی در جهان چون او سواری
۱۲۸
به هر فرهنگ چون او نامداری
۱۲۹
همه کس را چو او کهتر بیاید
۱۳۰
کزو بسیار کام دل بر آید
۱۳۱
ترا در پیش چون او یک برادر
۱۳۲
اگر دانی به از بسیار لشکر
۱۳۳
ازو دندان دشمن بر تو کندست
۱۳۴
که او شیر دمان و پیل تندست
۱۳۵
اگر روزی ازو آزرده بودی
۱۳۶
عفو کردی و خشنودی ننودی
۱۳۷
کنون تازهمکن آزار رفته
۱۳۸
به کینه مشکن این شاخ شکفته
۱۳۹
کزو تا مرگ بس راهی نماندست
۱۴۰
ز کوهش باز جز کاهی نماندست
۱۴۱
همین یک بار بر جانش ببخشای
۱۴۲
مرو را این سفر کردن مفرمای
۱۴۳
سفر خود خوش نباشد با درستی
۱۴۴
نگر تا چون بود با درد و سستی
۱۴۵
نمانش تا بیاساید یکی ماه
۱۴۶
که بس خسته شد او از شدت راه
۱۴۷
چو گردد درد لشتی بر وی آسان
۱۴۸
به دسرورت شود سوی خراسان
۱۴۹
مگر به سازدش آن آب آن شهر
۱۵۰
که این کضور چو زهرست آن چو پازهر
۱۵۱
چو بشنید این سخن شاه از بزرگان
۱۵۲
نماند آزاده رامین را به گرگان
۱۵۳
چو شاهنشه بشد رامین بیاسود
۱۵۴
همه دردی از اندامش بپالود
۱۵۵
دگر ره ز عفرانش گشت
۱۵۶
کمانش باز شمشاد جوان گشت
۱۵۷
فتادش یوبهء دیدار دلبر
۱۵۸
چو آتش در دل و چون تیر در بر
۱۵۹
برفت از شهر گرگان یک سواره
۱۶۰
به زیرش تندرو بادی تخاره
۱۶۱
سرایان بود چون بلبل همه راه
۱۶۲
به گوناگون سرود و گونه گون راه
۱۶۳
نخواهم بی تو یارا زندگانی
۱۶۴
نه آسانی نه کام این جهانی
۱۶۵
نترسم چون ترا جویم ز دشمن
۱۶۶
اگر باشد جهانی دشمن من
۱۶۷
و گر راهم سراسر مار باشد
۱۶۸
برو صد آهنین دیوار باشد
۱۶۹
همه آبش بود جای نهنگان
۱۷۰
همه کوهش بود جای پلنگان
۱۷۱
گیا بر دشت اگر شمشیر باشد
۱۷۲
وگر ریگش چو ببر و شیر باشد
۱۷۳
سنومش باد باشد صاعقه میغ
۱۷۴
نبارد بر سرم زان میغ چز تیغ
۱۷۵
بود مر باد او را گرد پیکان
۱۷۶
چنان چون ابر او را سنگ باران
۱۷۷
به جان تو کز آن ره بر نگردم
۱۷۸
و گر چونانکه بر گردم نه مردم
۱۷۹
اگر دیدار تو باشد در آتش
۱۸۰
نهم دو چشم بینایم بر آتش
۱۸۱
و گر وصل تو باشد در دم شیر
۱۸۲
مرا با او سخن باشد به شمشیر
۱۸۳
ره وصلت مرا کوتاه باشد
۱۸۴
سه ماهه راه گامی راه باشد
۱۸۵
چو باشد گر بود شمشیر در راه
۱۸۶
شهاب و برق بارد بر سر ماه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.