فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

آگاهى یافتن موبد از قیصر روم و رفتن به جنگ

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جهان را گوهرو آیین چنین است
۲
که با هم گوهران خود به کین است
۳
هر آن کس را که او خواند براند
۴
هر آن چیزی که او بخشد ستاند
۵
بود تلخش همیشه جفت شیرین
۶
چنان چون آفرینش جفت نفرین
۷
شبش با روز باشد ناز با رنج
۸
بلا با خرمی بدخواه با گنج
۹
نباسد شادمانی بی نژندی
۱۰
نه پیروزی بود بی مستمندی
۱۱
بخوان این داستان ویس و رامین
۱۲
بدو در گونه گون کار جهان بین
۱۳
گهی اندوه و گه شادی ننوده
۱۴
گهی بدخواه و گاهی دوست بوده
۱۵
چو شاهنشاه دل خویش کرد با ویس
۱۶
دگر راه در میان افتاد ابلیس
۱۷
فرود کشت آن چراغ مهربانی
۱۸
بکند از بن درخت شادمانی
۱۹
شهنشه موبد از قیصر خبر یافت
۲۰
که قیشر دل ز راه مهر بر تافت
۲۱
ز بدراهی نهادی دیگر آورد
۲۲
به خود کامی سر از چنینبر آورد
۲۳
همه پیمانهای کرده بشکست
۲۴
بسی کسهای موبد را فرو بست
۲۵
ز روم آمد سپاهی سوی ایران
۲۶
بسی آباد را کردند واران
۲۷
نفیر آمد به در گاه شهنشاه
۲۸
به تارک بر فشانان خاک در گاه
۲۹
خروشان سربسر فریاد خواهان
۳۰
ز بیداد زمانه داد خواهان
۳۱
شهنشه رای زد رفتن به پیگار
۳۲
ز باغ ملک بر کندن همه خار
۳۳
به شاهان و بزرگان نامه ها کرد
۳۴
ز هر شهری یکی لشکر بیاورد
۳۵
سپه گرد آمد اندر مرو چندان
۳۶
که دشت مرو تنگ آمد بریشان
۳۷
ز در گاهی بر آمد نالهء نای
۳۸
به راه افتاد شاه لشکر آرای
۳۹
سفر باد خزان شد مرو گلزار
۴۰
چو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار
۴۱
چو بیرون برد شاهنشاه لشکر
۴۲
به یاد آمدش کار ویس دلبر
۴۳
که رامین را چگونه دوستدارست
۴۴
دلش با وی چگونه سازگارست
۴۵
به نادانی ز من بگریشت یک بار
۴۶
مرا بی صبر و بی دل کرد و بی یار
۴۷
اگر یک ره دگر چونان گریزد
۴۸
به تیغ هجر خون من بریزد
۴۹
پس آن به کش نگه دارم بدین بار
۵۰
کجا غم خوردم از جستنش بسیار
۵۱
جدایی را نیارم دید ازین پس
۵۲
همین یک ره که دیدستم مرا بس
۵۳
هر آن گاهی که باشد مرد هشیار
۵۴
ز سروخی دو بارش کی گزد مار
۵۵
شتر را بی گمان زانو ببستن
۵۶
بسی آسان تر از گم گشته جستن
۵۷
چو زین اندیشان با دل همی راند
۵۸
همان گه زرد فرخ حاده را خواند
۵۹
بدو گفت ای گرانمایه برادر
۶۰
مرا با جان و با دیده برابر
۶۱
نگر تا تو چنین کردار دیدی
۶۲
ویا از هیچ داننده شنیدی
۶۳
که چندین بار با من کرد رامین
۶۴
دلم را سیر کرد از جان شیرین
۶۵
همه ساله همی سوزد بر آذر
۶۶
ز دست دایه و ویس و برادر
۶۷
بماندستم به دست این سه جادو
۶۸
برین دردم نیفتد هیچ دارو
۶۹
نه از بند و نه از زندان بترسند
۷۰
نه از دوزخ نه از یزدان بترسند
۷۱
چه شاید کرد با سه دیو دژحیم
۷۲
که نز شرم آگهی دارند و نز بیم
۷۳
کند بی شرم هر کاری که خواهد
۷۴
نترسد زانکه آب او بکاهد
۷۵
اگر چه شاه شاهان جهانم
۷۶
ز خود بیچاره تر کس را ندانم
۷۷
چه سودست این خداوندی و شاهی
۷۸
که روزم همچو قیرست از سیاهی
۷۹
همهکس را به گیتی من دهم داد
۸۰
مرا از بخت خود صد گونه فریاد
۸۱
ستم دیده ز من مردان صف در
۸۲
کنون گشته زنی بر من ستمگر
۸۳
همه بیداد من هست از دل من
۸۴
که گشت از عاشقی همدست دشمن
۸۵
جهان از بهر آن بد نام خواهد
۸۶
که خون من همی در جام خواهد
۸۷
سیه شد روی نام من به یک ننگ
۸۸
نضوید آب صد دریا ازو زنگ
۸۹
ز یک سو زن مرا دشمن گرفته
۹۰
وزو خورشید نام من گرفته
۹۱
ز دیگر سو کمین کرده بردار
۹۲
ز کین بر جان من آهخته خنجر
۹۳
نهاده چشم تا کی دست یابد
۹۴
که چون دشمن به قتل من شتابد
۹۵
ندانم چون بود فرجام کارم
۹۶
چه خواهد کرد با من روزگارم
۹۷
درین اندیشه روز و شب چنانم
۹۸
که با من نیست پنداری روانم
۹۹
جرا جویم به صد فرسنگ دشمن
۱۰۰
که دشمن هست هم در خانهء من
۱۰۱
به در بستن چرا جویم بهانه
۱۰۲
که آب من بر آمد هم ز خانه
۱۰۳
به پیری در بلایی او فتادم
۱۰۴
کجا با او بشد گیتی ز یادم
۱۰۵
کنون باید همی رفتن به پیگار
۱۰۶
بماندن ویس را ایدر بناچار
۱۰۷
حصار آهین و بند رویین
۱۰۸
بسنبد تا ببیند روی رامین
۱۰۹
ندانم هیچ چاره جز یکی کار
۱۱۰
که رامین را برم با خود به پیگار
۱۱۱
بمانم ویس را ایدر غریوان
۱۱۲
ببسته در دز اشکفت دیوان
۱۱۳
چو باشد رام در ره ویس در بند
۱۱۴
نیابند ایچ گونه روی پیوند
۱۱۵
ولیکن دز به تو خواهم سپردن
۱۱۶
ترا باید همی تیمار خوردن
۱۱۷
دل من بر تو دارد استواری
۱۱۸
که در هر کار داری هوشیاری
۱۱۹
نباید مر ترا گفتن که چون کن
۱۲۰
ز هر کاری تو هشیاری فزون کن
۱۲۱
نگه دار این دو جادو را در آن دز
۱۲۲
ز رنگ و چارهء رامین گربز
۱۲۳
دو صد منزل زمین پینود خواهم
۱۲۴
به نیکی نام خود بفزود خواهم
۱۲۵
چو رامین نزد ویس آید به نیزنگ
۱۲۶
شود نامی که می جویم همه ننگ
۱۲۷
اگر چه خانه کن باشد دوصد کس
۱۲۸
مر ایشان را شکافنده یکی بس
۱۲۹
مرا سه جادو اندر خانگاهند
۱۳۰
که در نیرنگ جستن سه سپاهند
۱۳۱
ز دیوان گر هزاران جشکر آیند
۱۳۲
به دستان این سه جادو بر تر آیند
۱۳۳
مرا چونان که تو دیدی ببستند
۱۳۴
امید شادیم در دل شکستند
۱۳۵
به تنبل جامهء صبرم بریدند
۱۳۶
به زشتی پردهء نامم دریدند
۱۳۷
نبیند غرقه از دریای جوشان
۱۳۸
سه یک زان بد که من دیدم ازیشان
۱۳۹
چو بشنید این سخن زرد از شهنشاه
۱۴۰
بدو گفت ای به دانش برتر از ماه
۱۴۱
منه بر دل تو چندین بار تیمار
۱۴۲
که از تیمار گردد مرد بیمار
۱۴۳
زنی باری که باشد تا تو چندین
۱۴۴
ازو افغان کنی با اشک خونین
۱۴۵
گر او در جادوی جز اهرمن نیست
۱۴۶
زبونتر زو کسی در دست من نیست
۱۴۷
نیابد هیچ بادی نزد او راه
۱۴۸
نتابد بر رخانش بر خور و ماه
۱۴۹
نبیند تا تو باز آیی ز پیگار
۱۵۰
در آن دژ هیچ خلق و هیچ دیار
۱۵۱
نگه دارم من آن جادو صنم را
۱۵۲
چو دارد مردم سفله درم را
۱۵۳
گرامی دارمش هنواره چونان
۱۵۴
که دارد مردم آزاده مهمان
۱۵۵
شهنشه در زمان با هفتصد گرد
۱۵۶
برفت و ویس بانو را به دز برد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.