آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو رامین آمد از گرگان سوی مرو
۲
تهی بد باغ شادی از گل و سرو
۳
ندید آن قد ویس اندر شبستان
۴
بهشتی سرو و بار او گلستان
۵
نه هلگون دید طارم را ز رویش
۶
نه مشکین یافت ایوان را ز مویش
۷
بدان خوشی و خوبی جایگاهی
۸
ابی دلبر به چشمش بود چاهی
۹
تو گفتی همچو رامین باغ و ایوان
۱۰
ز بهر آن صنم بودند گریان
۱۱
چو رامین دید جای دوست بی دوست
۱۲
چو ناری بشکفید اندر تنش پوست
۱۳
فرو بارید چشمش ناردانه
۱۴
چو قطر باده ریزان از چمانه
۱۵
بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید
۱۶
نگارین رو بر آن بومش بمالید
۱۷
صچنان بلبل که نالد زار بر جفت
۱۸
همی نالید و در ناله همی گفتص
۱۹
سرایا تو همان خرم سرایی
۲۰
که بودم آن صنم کبگ سرایی
۲۱
تو گردون بودی و خوبان ستاره
۲۲
ولیکن مشرق ایشان را نظاره
۲۳
صروان بد در میان شان آفتابی
۲۴
خرد را فتنه ای دل را عذابیص
۲۵
صزمین از روی او بت روی گشته
۲۶
هوا از بوی او خوشبوی گشتهص
۲۷
بهر کنجی همی نالیدرودی
۲۸
سرایان لعبتی با او سرودی
۲۹
به در گاه تو بر شیران رزمی
۳۰
بر ایوان تو بر گوران بزمی
۳۱
کنون در تو نبینم آن حصاره
۳۲
کزو آمد همی ماه و ستاره
۳۳
نه شیرانند بر جا و نه گوران
۳۴
نه چندانی سپاه و خنگ و بوران
۳۵
نه آنی آنگه من دیدم نه آنی
۳۶
کزین گیتی به رامین خود تومانی
۳۷
جهان جادو و خودسازست و خودکام
۳۸
ستم کردست بر تو همچو بر رام
۳۹
ز تو بردست روز شادمانی
۴۰
ز رامین برده روز کامرانی
۴۱
دریغا آن گذشته روزگارا
۴۲
که چندان کام و شادی بود مارا
۴۳
نپندارم که روزی باز بینم
۴۴
ترا شادان و بر تختت نشینم
۴۵
صکه روز کامرانی گر بدان حال
۴۶
از آن بهتر که بی کامی به صد سالص
۴۷
چو بسیاری بگفت و گشت نومید
۴۸
ز روی آن جهان آرای خورشید
۴۹
برون آمد ز دروازه غریوان
۵۰
نهاده روی زی اشکفت دیوان
۵۱
بیابان کوه بود و راه دشوار
۵۲
به چشمش بود گلزار و سمنزاد
۵۳
صبه راه اندر شب و روشن یکی بود
۵۴
که جانش را صبوری اند کی بودص
۵۵
به نزد دز چنان آمد که شب بود
۵۶
شبش دیدار دلبر را سبب بود
۵۷
صندیدندی به روزش دیده بانام
۵۸
ندیدندی به شب در پاسبانانص
۵۹
همی دانست خود رامین گربز
۶۰
که دلبندش کجا باشد در آن دز
۶۱
بدان سو شد که جای دلبرش بود
۶۲
به تاری شب نشان خویش بننود
۶۳
نبود اندر جگان چون او کمان ور
۶۴
نه نیز از جنگیان چون او دلاور
۶۵
خدنگ چار پر بر زه بپیوست
۶۶
چو برق تیز بگشادش ازو دست
۶۷
بدو گفت ای خجسته مرغ بیجان
۶۸
رسول من توی نزدیک جانان
۶۹
تو هر جایی بری پیغام فرقت
۷۰
ببر اکنون ز من پیغام وصلت
۷۱
چنان کاو خواست تیرش همچنان شد
۷۲
به بام آفتاب نیکوان شد
۷۳
فرود آمد ز بام اندر سرایش
۷۴
نشست اندر سرین شیر پایش
۷۵
سبک دایه برفت و تیر برداشت
۷۶
ز شادی تیره شب را روز پنداشت
۷۷
ببرد آن تیر پیش ویس دلبر
۷۸
بدو این همایون تیر بنگر
۷۹
رسول است این ز رامین خجسته
۸۰
ازان رویین کمان او بجسته
۸۱
کجا فرخ نشان رام دارد
۸۲
همش فروخندگی زین نام دارد
۸۳
سروش آمد سوی اشکفت دیوان
۸۴
ازو روش شد این تاریک ایوان
۸۵
بر آمد آفتاب نیکبختی
۸۶
ببرد از ما شب اندوه و سختی
۸۷
صازین پس با هوای دل نشینی
۸۸
بجز شادی و کام دل نه بینیص
۸۹
چو ویسه دید تیر دوستگان را
۹۰
برو نامش نگاریده نشان را
۹۱
هزاران بوسه زد بر نام دلبر
۹۲
گهی بررخ نهاد و گه به دل بر
۹۳
گهی گفت ای خجسته تیر رامین
۹۴
گرامی تر مرا از دو جهان بین
۹۵
صهمه کس را کند زخم تو خسته
۹۶
مرا از خستگی کردی تو رستهص
۹۷
رسولی تو از آن دست و کف راد
۹۸
که تا جاوید طوق گردنم باد
۹۹
کنم پیکانت از یاقوت سوده
۱۰۰
چو سوفارت ز درّ نابسوده
۱۰۱
صکنم از سینه ام سیمینه تر کش
۱۰۲
خداوندت بدان تر کش بود گشص
۱۰۳
دل از هجران رامین ریش دارم
۱۰۴
درو صد تیر چون تو بیش دارم
۱۰۵
ولیکن تا تو نزد من رسیدی
۱۰۶
همه پیکانم از دل بر کشیدی
۱۰۷
جز از تو تیر پیکان کش ندیدم
۱۰۸
پیامی چون پیامت خوش ندیدم
۱۰۹
چو رامین تیر پرتابش بینداخت
۱۱۰
سپاه دیو اندیشه برو تاخت
۱۱۱
که تیر من کنون یارب کجا شد
۱۱۲
روا شد کام من یا ناروا شد
۱۱۳
اگر ویسه شدی از حالم آگاه
۱۱۴
بصد جاره بجستی مرمرا راه
۱۱۵
پس آنگه گفت با دل کای دل من
۱۱۶
بده جان و مررس از هیچ دشمن
۱۱۷
به یزدان جهان و ماه و خورشید
۱۱۸
بدان مینو کجا داریم امثد
۱۱۹
کزین دز برنگردم تا بدان گاه
۱۲۰
که یابم سوی کام خویشتن راه
۱۲۱
اگر دیوار او باشد از آهن
۱۲۲
به آتش تافته همچون دل من
۱۲۳
صبه گردش کنده ای پر زهر جان گیر
۱۲۴
سوی کنده جهانی مرد چون شیرص
۱۲۵
سر دیوار او پر مار شیبا
۱۲۶
جهان از زخم او شد ناشکیبا
۱۲۷
صبدو در مردمش هنواره جادو
۱۲۸
یکایک برق چنگ و کوه بازوص
۱۲۹
صدمان باد سنوم از زهر ایشان
۱۳۰
میان باد زهر آلوده پیکانص
۱۳۱
دل از مردی درو هم راه لستی
۱۳۲
در و دیوار او در هم شکستی
۱۳۳
نترسیدی دلم زان مار جادو
۱۳۴
به فر کرد گار و زور بازو
۱۳۵
برون آوردمی زو دلبرم را
۱۳۶
زمانه سجده کردی خنجرم را
۱۳۷
ببوسیدی دلیری هر دو دستم
۱۳۸
ز بس که گردن گردان شکستم
۱۳۹
مرا تا جان شیرین یار باشد
۱۴۰
وفای ویس جستن کار باشد
۱۴۱
نترسم گر چه بینم یک جهان مرد
۱۴۲
همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد
۱۴۳
منم کیوان گر ایشانند سرکش
۱۴۴
منم دریا گر گر ایشانند آتش
۱۴۵
ز یک تخمیم در هنگام گوهر
۱۴۶
بداند هر کسی به را ز بدتر
۱۴۷
از این سو مانده در اندیشه در رام
۱۴۸
وازان سو ویس بانو مانده در دام
۱۴۹
زبان از دوستداری رام گویان
۱۵۰
روان از مهربانی رام جویان
۱۵۱
صبر آتش روی اندیشه همی شست
۱۵۲
و صال دوست را در چاره میجستص
۱۵۳
فسون گر دایه گفت ای جان مادر
۱۵۴
ترا بخت است جفت و چرخ یاور
۱۵۵
صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست
۱۵۶
جهان هنواره چون بفسرده دریاستص
۱۵۷
کنون از دست سرمای زمستان
۱۵۸
نشیند دیدبان در خانه لرزان
۱۵۹
نباشد پاسبان بر بام اکنون
۱۶۰
دو بار آید به شب از خانه بیرون
۱۶۱
چو مرد پاسبانت نیست بر بام
۱۶۲
نکو گردد همه کارت سرانجام
۱۶۳
کجا رامین درین نزدیکی ماست
۱۶۴
اگر چه او ز تاریکی نه پیداست
۱۶۵
همی داند که ما در دز کجاییم
۱۶۶
نشسته در سرای پادشاییم
۱۶۷
بسی بود او درین دز با شهنشاه
۱۶۸
به هر سنگی بر او داند دو صد راه
۱۶۹
فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست
۱۷۰
سوی دیوار دز در بر نهاده ست
۱۷۱
درش بگشا و پس آتش برافروز
۱۷۲
به شب بنمای رامین را یکی روز
۱۷۳
کجا چون او ببیند روشنایی
۱۷۴
دلش یابد از اندیشه رهایی
۱۷۵
دوان آید ز هامون سوی دیوار
۱۷۶
بر آوردنش را آنگه کنم چار
۱۷۷
بگفت این دایه آنگه همچنین کرد
۱۷۸
به تنبل دیو را زیر نگین کرد
۱۷۹
چو رامین روشنایی دید و آتش
۱۸۰
به پیش روشنایی ماه دلکش
۱۸۱
بدانست او که آن خانه کجایست
۱۸۲
وز آتش مهربانش را چه رایست
۱۸۳
چو زرین دید از آتش افسر کوه
۱۸۴
دوان آمد ز هامون بر سر کوه
۱۸۵
نرفتی غرم پیونده در آن جای
۱۸۶
تو گفتی گشت پران مرغ را پای
۱۸۷
چنین باشد دل اندر مهربانی
۱۸۸
نه از سختی بنالد نه زیانی
۱۸۹
ز آن وصل دیگر کیش گیرد
۱۹۰
غم عالم به جان خویش گیرد
۱۹۱
درازی راه را کوته شمارد
۱۹۲
چو شیر تند را روبه شمارد
۱۹۳
بیابانش چو کاخ و گلشن آید
۱۹۴
سرابش همچو دشت سوسن آید
۱۹۵
چه پر از شیر نر بیند نیستان
۱۹۶
چه پر طاووس نر بیند گلستان
۱۹۷
چه دریا پیش او آید چه جویی
۱۹۸
چه کهسارش به پیش آید چه موی
۱۹۹
هوا او را دهم چندان دلیری
۲۰۰
که گویی از جهان آمدش سیری
۲۰۱
هوا را بهتر از دل مشتری نیست
۲۰۲
ازیرا بر دل کس داوری نیست
۲۰۳
هوا خرد به آرام دل و جان
۲۰۴
چنان داند که چثسی یافت ارزان
۲۰۵
هوا زشتی و نیکی را نداند
۲۰۶
خرد زیرا هوا را کور خواند
۲۰۷
اگر بودی هوا را نور دیدار
۲۰۸
نبودی هیچ زشتی را خریدار
۲۰۹
چو رامین تنگ شد در پای دیوار
۲۱۰
بدیدش ویسه از بالای دیوار
۲۱۱
چهل دیبای چینی بسته در هم
۲۱۲
دو تو بر هم فگنده سخت محکم
۲۱۳
فرو هشتند بر دل خسته رامین
۲۱۴
برو بر رفت رامین همچو شاهین
۲۱۵
چو بر دز رفت بام دز چنان بود
۲۱۶
که ماه و زهره را با هم قرار بود
۲۱۷
به یک جام اندر آمد شیر با مل
۲۱۸
به یک باغ اندر آمد سوسن و گل
۲۱۹
بهم آمیخته شد زر و گوهر
۲۲۰
چو اندر هم سرشته مشک و غنبر
۲۲۱
جهان نوش و گلابی در هم آمیخت
۲۲۲
تو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت
۲۲۳
شب تیره درخشان گشت و روشن
۲۲۴
مه دی گشت چون هنگام گلشن
۲۲۵
دو عاشق را دل از ناله بیاسود
۲۲۶
دو بیجاده لب از بوسه بفرسود
۲۲۷
دو دیبا روی چون فرخار و نوشاد
۲۲۸
بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد
۲۲۹
بشادی هر دو در کاشانه رفتند
۲۳۰
به سیمین دست جام زر گرفتند
۲۳۱
بیفگندند بار فرقنت از دوش
۲۳۲
ز می دادند کشت عشق را نوش
۲۳۳
گهی مرجان به بوسه شاد کردند
۲۳۴
گاهی حال گذشته یار کردند
۲۳۵
گهی رامین بگفتی زاری خویش
۲۳۶
ز درد عشق و هم بیماری خویش
۲۳۷
گهی ویسه بگفتی آن همه بد
۲۳۸
که با او کرد شاهنشاه موبد
۲۳۹
شبدی ماه و گیتی در سیاهی
۲۴۰
چو دیوی گشته از مه تا به ماهی
۲۴۱
سه گونه آتش از سه جای رخشان
۲۴۲
به حانه در گل افشان بود ازیشان
۲۴۳
یکی آتش از آتشگاه خانه
۲۴۴
چو سرو بسدّین او را زبانه
۲۴۵
دگر آتش ز جام می فروزان
۲۴۶
نشاط او چو بخت نیک روزان
۲۴۷
سیم آتش ز روی ویس و رامین
۲۴۸
نشان دود آتش زلف مشکین
۲۴۹
سه یار پاک دل با هم نشسته
۲۵۰
در کاشانها چون سنگ بسته
۲۵۱
نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه
۲۵۲
نشاط و عیش را بسته شود راه
۲۵۳
نه بیم آنکه روزی دور گردند
۲۵۴
ز روی یکدگر مهجور گردند
۲۵۵
شبی چونان، به از عمری نه چونان
۲۵۶
چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان
۲۵۷
چو رامین روی ویس دلستان دید
۲۵۸
به کام خویش هنگام چنان دید
۲۵۹
سرودی گفت خوش بر رود طنبور
۲۶۰
به آوازی که بر کندی دل حور
۲۶۱
چه باشد عاشقا گر رنج دیدی
۲۶۲
بلا بردی و ناکامی کشیدی
۲۶۳
به آسانی نیابی شادکامی
۲۶۴
به بی رنجی نیابی نیکنامی
۲۶۵
به هجر دوست گر دریا بریدی
۲۶۶
ز وصل دوست بر گوهر رسیدی
۲۶۷
دلا گر در جدایی رنج بردی
۲۶۸
ز رنج خویش اکنون بر بخوردی
۲۶۹
ترا گفتم بجا آور صبوری
۲۷۰
که نزدیکی بود فرجام دوری
۲۷۱
زمستان را بود فرجام نوروز
۲۷۲
چنانچون تیره شب را عاقبت روز
۲۷۳
چو در دست جدایی بیش مانی
۲۷۴
ز وصلت بیش باشد شادمانی
۲۷۵
هر آن کاری که چارش بیش سازی
۲۷۶
چو کام دل بیابی بیش نازی
۲۷۷
منم از آتش دوزخ برسته
۲۷۸
بهشتی گشته با حوران نشسته
۲۷۹
مرا خانه ز رویت بوستانست
۲۸۰
به دی مه از رخسانت گلفشانست
۲۸۱
وفا کشتم مرا شادی بر آورد
۲۸۲
مه تابان به مهرم سر در آورد
۲۸۳
وفاداری پسندیدم به هر کار
۲۸۴
ازیرا شد جهان با من وفادار
۲۸۵
چو بشنید این سخنها ویس دلبر
۲۸۶
به یاد دوست پر می کرد ساغر
۲۸۷
چو نرگس داشت زرین جام بردست
۲۸۸
چو شمشاد روان از جای برجست
۲۸۹
بگفت این باده فردم یاد رامین
۲۹۰
وفادار و وفاجوی و وفا بین
۲۹۱
امیدم را فزون از پادشایی
۲۹۲
دو چشمم را فزون از روشنایی
۲۹۳
برو دارد دلم حان بیش امید
۲۹۴
که دارد مردم گیتی به خورشید
۲۹۵
بود تا مرگ در مهرش گرفتار
۲۹۶
وفاداریش را باشم پرستار
۲۹۷
به یادش گر خورم زهر هلاهل
۲۹۸
شود نوش روان و داروی دل
۲۹۹
پس آنگه نوش کرد آن جام پر می
۳۰۰
ز رامین جام را صد بوسه در پی
۳۰۱
هر آن گاهی که جام می کشیدی
۳۰۲
به نقل از بوسگان شکر چشیدی
۳۰۳
چه خوش باشد به خلوت باده خوردن
۳۰۴
به مشکین زلف جانان لب ستردن
۳۰۵
چو می خوردی لبش زی خود کشیدی
۳۰۶
پس می شکر میگون چشیدی
۳۰۷
گهی مستان غنودی در بر یار
۳۰۸
میان مشک و سیم و نارو گلنار
۳۰۹
بدین سان بود نه مه پیش رامین
۳۱۰
عقیق تلخ با یاقوت شیرین
۳۱۱
عقیقش آوردی گنج مستی
۳۱۲
چو یاقوتش بریدی رنج و سستی
۳۱۳
عقیق از جام زرین گشته رخشان
۳۱۴
چو یاقوتش ز پروین گشته خندان
۳۱۵
به شادی بود هر شب تا سحن گاه
۳۱۶
کنارش پر گل و بالینش پر ماه
۳۱۷
سحر گاهان بجستندی از آرام
۳۱۸
به رامش دست بردندی سوی جام
۳۱۹
چو ویسه جام باده بر گرفتی
۳۲۰
دلارامش سرودی خوش بگفتی
۳۲۱
می خون رنگ بزداید ز دل رنگ
۳۲۲
می رنگین به رخ باز آورد رنگ
۳۲۳
هوا دردست و می درمان دردست
۳۲۴
غمان گردست و می باران گردست
۳۲۵
گراندوهست می انده ربایست
۳۲۶
و گر شادیست می شادی فزایست
۳۲۷
کجا انده بود اندوه سوزست
۳۲۸
کجا شادی بود شادی فروزست
۳۲۹
مرا امروز دولت پایدارست
۳۳۰
نگارم پیش و کارم چون نگارست
۳۳۱
گهی هستم میان سوسن و گل
۳۳۲
گهی هستم میان مشک و سنبل
۳۳۳
لبم را شکر میگون شکارست
۳۳۴
چو باغم را گل میگون به بارست
۳۳۵
ز دولت هست بورم سخت شاطر
۳۳۶
به راه کام رفتن سخت قادر
۳۳۷
من آن بازم که پروازم بلندست
۳۳۸
شکارم آفتاب دل پسندست
۳۳۹
تذور و کبگ نپسندم که گیرم
۳۴۰
نباشد صید جز بدر منیرم
۳۴۱
نشاط من چو شیر چنگ رویین
۳۴۲
به کام دل گرفته گور سیمین
۳۴۳
فرو کردم ز سر افسار دانش
۳۴۴
نهادم پای در بازار رامش
۳۴۵
نباشد ساعتی بی کام جامام
۳۴۶
نباشد ساعتی آسوده کامم
۳۴۷
همه سال از رخ و زلف و لب یار
۳۴۸
گل و مشک و شکر بینم به خروار
۳۴۹
نخواهم باغ با رخشنده رویش
۳۵۰
نخواهم مشک با خوش بوی مویش
۳۵۱
مرا این جای فردوس برینست
۳۵۲
که در وی حور با من همنشینست
۳۵۳
ندیدم خور گشت و ساقیم ماه
۳۵۴
چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه
۳۵۵
پس آنگه گفت با ویس سمنبر
۳۵۶
به گفتاری بسی خوشتر ز شکر
۳۵۷
بیار ای ماه جام نوش گلگون
۳۵۸
چو رویت لعل و چون وصلت همایون
۳۵۹
نه خویشتر زین بودمان روزگاری
۳۶۰
نه نیکوتر ز رویت نوبهاری
۳۶۱
بهانه چیست گر بی غم نباشیم
۳۶۲
به روز خرمی خرم نباشیم
۳۶۳
بیا تا ما کنون خرم نشینیم
۳۶۴
که فردا هر چه باشد خود ببینیم
۳۶۵
بیا تا بهره برداریم ازین روز
۳۶۶
که هر گز باز ناید روز امروز
۳۶۷
نه تو خواهی ز روی من جدایی
۳۶۸
نه من خواهم ز عشق تو رهایی
۳۶۹
چنین باید وفا و مهربانی
۳۷۰
چنین باید نشاط و زندگانی
۳۷۱
اگر بخشش چنین راندست دادار
۳۷۲
ببینیم آنچه او راندست ناچار
۳۷۳
ترا در بند و در زندان نشاندند
۳۷۴
مرا یبیمار در گرگان بماندند
۳۷۵
چو یزدان بخشش من راند با تو
۳۷۶
مرا بر آسمان بنشاند با تو
۳۷۷
که داند کرد این جز کردگاری
۳۷۸
که یاور نیستش در هیچ کاری
۳۷۹
وزان پس همچنین مانند نه ماه
۳۸۰
به شادی و به رامش گاه و بیگاه
۳۸۱
گهی مست و گهی مخنور بودند
۳۸۲
در آسایش همان رنجور بودند
۳۸۳
نهاده خوردنی صد ساله افزون
۳۸۴
نبایست هیچ چیزی شان بیرون
۳۸۵
بدیدند از همه کامی روایی
۳۸۶
بکندند از جگر خار جدایی
۳۸۷
نه دل بگرفت رامین را ز رامش
۳۸۸
نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش
۳۸۹
دو تم در مهربانی همچو یک تن
۳۹۰
بجز خوردن ندانستند و خفتن
۳۹۱
گهی می در کف و گه دوست در بر
۳۹۲
نشاط مهر در دل باده در سر
۳۹۳
به رامش برده گوی مهربانی
۳۹۴
به می پرورده شاخ زندگانی
۳۹۵
در دز با در اندوه بسته
۳۹۶
سر خم با سر تو به شکسته
۳۹۷
سه کس در خرمی انباز گشته
۳۹۸
ز گیتی کار ایشان راز گشته
۳۹۹
ندانست هیچ دشمن راز ایشان
۴۰۰
مگر در مرو زرین گیس خاقان
۴۰۱
به گوهر دختر خاقان مهتر
۴۰۲
به پیکر مهتر خوبان کضور
۴۰۳
رخش خورشید گشته نیکوی را
۴۰۴
دلش استاد گشته جادوی را
۴۰۵
چنان در جادوی او بود استاد
۴۰۶
که لاله بشکفانیدی ز فولاد
۴۰۷
چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه
۴۰۸
برفت اندر سرای و گلشن شاه
۴۰۹
غریوان از همه سو ویس را جست
۴۱۰
به رود دجله روی خویش را شست
۴۱۱
نه چشمش دید جان افزای رویش
۴۱۲
نه مغزش یافت مهر انگیز بویش
۴۱۳
به یاد ویس گریان و نوان بود
۴۱۴
چو دیوانه به هر گنجی دوان بود
۴۱۵
پس آنگه سود رفت از مرو بیرون
۴۱۶
چو راه خستگان راهش پر از خون
۴۱۷
عنان بر تافت از راه بیابان
۴۱۸
به راه کوه بیرون شد شتابان
۴۱۹
پلنگی بود گفتی جفت جویان
۴۲۰
به ویرانی در آن کهسار پویان
۴۲۱
نشیبش را کشیده بن به قارون
۴۲۲
فرازش را کشیده سر به گردون
۴۲۳
چنان دشتی که با وی بادیه باغ
۴۲۴
چنان کوهی که با وی طور چون راغ
۴۲۵
گهی رامین چو یوسف بود در چاه
۴۲۶
گهی مننده عیسی بود بر ماه
۴۲۷
همی دانست زرین گیس جادو
۴۲۸
که درد رام را ویس است دارو
۴۲۹
به یاد ویس گریان و نوانست
۴۳۰
چو دیوانه به کوه اندر دوانست
۴۳۱
گرفته راه صعب و دور در پیش
۴۳۲
نیاید تا نیاید داروی خویش