آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شاه اندر سفر پیروزگر گشت
۲
به پیروزی و کام خویش بر گشت
۳
سراسر ارمن و ارّان گرفته
۴
چو پاژ از قیصر و خاقان گرفته
۵
شهانش زیر دست و او زبر دست
۶
هم از شاهی هم از شادی شده مست
۷
سپهرش جای تاج و جای پیکر
۸
زمینش جای تخت و جای لشکر
۹
ز تاجش رخنه دیده روی گردون
۱۰
ز رختش کوه گشته روی هامون
۱۱
ز بخت خویش دیده روشنایی
۱۲
ز شاهان برده گوی پادشایی
۱۳
ز هر شاهی و هر کضور خدایی
۱۴
به در غاهش سپاهی یا نوایی
۱۵
به بند آورده شاهان جهان را
۱۶
به پیروزی که من شاهم شهان را
۱۷
چو شاهنشاه شد در مرو خرم
۱۸
پدید آمد به جای سور ماتم
۱۹
کجا گفتار زرین گیس بشنود
۲۰
دلش پر تاب گشت و مغز پر دود
۲۱
ز کین دل همی جوشید بر جای
۲۲
زمانی دیر و آنگه جست برپای
۲۳
نقیبان را به سالاران فرستاد
۲۴
یکایک را ز رفتن آگهی داد
۲۵
پس آنگه کوس گران شد به در گاه
۲۶
کهو مه را ز رفتن کرد آگاه
۲۷
تبیره بر در خسرو فغان کرد
۲۸
که چندین راه شاها چون توان کرد
۲۹
همیدون نای روبین شد غریوان
۳۰
بران دویار در اشکفت دیوان
۳۱
همی دانست گفتی حال رامین
۳۲
که او را تلخ گردد عیش شیرین
۳۳
شه شاهان همی شد کین گرفته
۳۴
شتاب کشتن رامین گرفته
۳۵
سپاهی نیمی از ره نارسیده
۳۶
به سختی راه یکساله بریده
۳۷
دگر نیمه کمرهاناگشاده
۳۸
کلاه راه از سر نا نهاده
۳۹
به ناکامی همه باوی برفتند
۴۰
ره اشکفت دیوان بر گرفتند
۴۱
یکی گفتی که ره مان ناتمامست
۴۲
کنون این ره تمامی راه رامست
۴۳
یکی گفتی همیشه راهواریم
۴۴
که رامین را ز ویسه باز داریم
۴۵
یکی گفتی که شه را ویس بدتر
۴۶
به خان اندر ز صد خاقان و قیصر
۴۷
همی شد شاه با لشکر شتابان
۴۸
چو ابر و باد در کوه و بیابان
۴۹
به راه اندر چو دیوی گرد لشکر
۵۰
کشیده از ژمین بر آسمان سر
۵۱
ز دیده دیدبان از دز نگه کرد
۵۲
سیه ابری بدید از لشکر و گرد
۵۳
سپهبد زرد را گفتند ناگاه
۵۴
همی آید به پیروزی شهنشاه
۵۵
خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد
۵۶
چنان کاندر درختان اوفتد باد
۵۷
پذیره نا شده او را سپهبد
۵۸
به در گاهش در آمد شاه موبد
۵۹
شتابان تر به راه از تیر آرش
۶۰
دو چشم از کین دل کرده چو آتش
۶۱
چو بر در گاه روی زرد را دید
۶۲
ز کین زرد روی اندر هم آورد
۶۳
بدو گفت ای دلم را بدترین درد
۶۴
مرا اندر جهان دادار داور
۶۵
رهاناد از شما هر دو برادر
۶۶
به هنگام وفا سگ از شما به
۶۷
بود با سگ وفا و با شما نه
۶۸
شما را چون همی گوهر سرشتند
۶۹
ندانم کز کدام اختر سرشتند
۷۰
یکی در جادوی با دیو همبر
۷۱
یکی از ابلهی با خر برابر
۷۲
یو با گاوان به گه پایی سزایی
۷۳
چگونه ویس را از رام پایی
۷۴
سزاوارم به هر دردی که بینم
۷۵
چو گاوی را به دزداری گزینم
۷۶
تو از بیرون نشسته در ببسته
۷۷
درون رامین به کام دل نشسته
۷۸
تو پنداری که کاری نیک کردی
۷۹
به کار من بسی تیمار خوردی
۸۰
ز نادانی که هستی می ندانی
۸۱
که رامین بر تو می خندد نهانی
۸۲
تو از بیرون نشسته بانگ داران
۸۳
به خانه او نشسته شاد خواران
۸۴
جهان آنگاه گشته تو نه آگاه
۸۵
به چون تو کس دریغ آید چنین گاه
۸۶
سپهبد زرد گفت ای شاه فرخ
۸۷
به شادی آمدی زین راه فرخ
۸۸
مکن غمگین به یافه خویشتن را
۸۹
مده در خویشتن راه اهرمن را
۹۰
تو شاهی آنچه دانی یا ندانی
۹۱
ز نیکی و بدی گفتن توانی
۹۲
مثل شد در زبان هفت کضور
۹۳
شهان دانند باز ماده از نر
۹۴
کجا شاهان جهان را پیشگاهند
۹۵
نترسند و بگویند آنچه خواهند
۹۶
اگر چه آنچه تو گفتی یقین نیست
۹۷
که یارد مر ترا گفتن چنین نیست
۹۸
تو بر جانم همی بندی گناهی
۹۹
مرا در وی نبوده هیچ راهی
۱۰۰
تو رامین را ز پیش من ببردی
۱۰۱
چه دانم کاو چه کرد و تو چه کردی
۱۰۲
نه مرغی بود کز پیشت بپرید
۱۰۳
جهانی را به پروازی بدرید
۱۰۴
نه تیریبد بدین دز چون بر آمد
۱۰۵
بدین در های بسته چون در آمد
۱۰۶
ببین مهرت بدین در های بسته
۱۰۷
بدو بر گرد یکساله نشسته
۱۰۸
دزی کش کوه سنگین باره روبین
۱۰۹
دروبند آهنین و مهر زرین
۱۱۰
به هر راهی نشسته دیدبانان
۱۱۱
به هر بامی نشسته پاسبانان
۱۱۲
اگر رامین هزاران چاره دانست
۱۱۳
چنین درها گشادن چون توانست
۱۱۴
کرا باور فند هر گز که رامین
۱۱۵
گشاید بندهای بسته چونین
۱۱۶
گر یان درهای بسته بر گشادند
۱۱۷
دگر ره مهر تو چون بر نهادند
۱۱۸
مکن شاها چنین گفتار باور
۱۱۹
خرد را کن درین اندیشه داور
۱۲۰
مگو چیزی که در دانش نگنجد
۱۲۱
خرد او را به یک جو بر نسنجد
۱۲۲
شهنشه گفت زردا چند گویی
۱۲۳
ز بند در بهانه چند جویی
۱۲۴
چه سود از بندسخت و استواری
۱۲۵
چو تو با او نکردی هوشیاری
۱۲۶
به دزها بر نگهبانان هشیار
۱۲۷
بسی بهتر ز قفل و بند بسیار
۱۲۸
اگر چه هست والا چرخ گردان
۱۲۹
شهاب او را نگهبان کرد یزدان
۱۳۰
ببستی خانه را از بیش درگاه
۱۳۱
سپرده جای خویشت را به بدخواه
۱۳۲
چه سود این بند اگرچه دل پسندست
۱۳۳
که بی شلوار خود شلوار بندست
۱۳۴
چه بندی مند شلوارت به کوشش
۱۳۵
که بی شلوار ازو نایدت پوشش
۱۳۶
چه سود ار در ببستم مهر کردم
۱۳۷
که چون تو سست رایی را سپردم
۱۳۸
هر آن نامی که من کردم به یک سال
۱۳۹
سراسر ننگ من کردی بدین حال
۱۴۰
سرایی بود نامم بوستان رنگ
۱۴۱
سیه کردی در و دیوارش از ننگ
۱۴۲
چو لشتی دل گرانی کرد با زرد
۱۴۳
کلید در گه از موزه بر آورد
۱۴۴
بدو افگند گفتا بند بگشای
۱۴۵
که نه زین بند سود آمد نه زین جای
۱۴۶
شده از جرس درها دایه آگاه
۱۴۷
شنید آواز گفتار شهنشاه
۱۴۸
به پیش ویس بانو تاخت چون باد
۱۴۹
ز شاهنشه مرو را آگهی داد
۱۵۰
بدو گفت اینک آمد شاه موبد
۱۵۱
ز خاور سر بر آورد اختر بد
۱۵۲
از ابر غم جهان شد برق آزار
۱۵۳
ز کوه کین در آمد سیل تیمار
۱۵۴
هم اکنون اژدهایی تند بینی
۱۵۵
که با وی جادوی را کند بینی
۱۵۶
هم اکنون آتشی بینی جهان سوز
۱۵۷
که بادودش جهان را شب بود روز
۱۵۸
چو در ماندند ویس و دایه از چار
۱۵۹
فرو هشتند رامین را به دیوار
۱۶۰
بشد رامین دوان بر کوه چون غرم
۱۶۱
روانش پر نهیب و دل پر از گرم
۱۶۲
خروشان بیدل و بی صبر و بی جفت
۱۶۳
دوان در کوهها با دل همی گفت
۱۶۴
چه خواهی ای قصا از من چه خواهی
۱۶۵
که کارم را نیاری جز تباهی
۱۶۶
همی خواهیکه با بختم ستیزی
۱۶۷
به تیغ هجر خون من بریزی
۱۶۸
گهی جان مرا سختی نمایی
۱۶۹
گهی عیش مرا تلخی فزایی
۱۷۰
چو تیرانداز شد گشت زمانه
۱۷۱
فراقش تیر و جان من نشانه
۱۷۲
قرارم چون شکسته کارواینست
۱۷۳
روانم چون کآشفته دودمانیست
۱۷۴
بدم بر گاه دی چون شهر یاران
۱۷۵
کنون غرمی شدم بر کوهساران
۱۷۶
صدو چشمم ابر بارندست بر کوه
۱۷۷
فتاده بردلم صد گونه اندوهص
۱۷۸
بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگ
۱۷۹
بگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ
۱۸۰
بنالد کبگ با من گاه شبگیر
۱۸۱
تو گویی کبگ بم گشستست و من زیر
۱۸۲
نباشد با خروشم رعد همبر
۱۸۳
که آن از دود خیزد این از آذر
۱۸۴
نباشد با دو چشمم ابر همتا
۱۸۵
که آن قطره ست و این آشفته دریا
۱۸۶
صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر
۱۸۷
کنون نه دل بماندستم نه دلبرص
۱۸۸
صچنان کاری بدین خوبی چنین گشت
۱۸۹
تو گویی آسمان من زمین گشتص
۱۹۰
بهاران بود آن خوش روزگارم
۱۹۱
نیابم بیس در گیتی قرارم
۱۹۲
چو رامین رفت لختی بر سر کوه
۱۹۳
دو چشمم از گریه چون میغ از بر کوه
۱۹۴
غم هجران و یاد دلربایش
۱۹۵
فروبستند گویی هر دو پایش
۱۹۶
نبودش هیچ چاره جز نشستن
۱۹۷
زمانی بر دل و دلبر گرستن
۱۹۸
کجا چون دیده ریزد اشک بسیار
۱۹۹
گشاده گردد از دل ابر تیمار
۲۰۰
نه بینی کابر پیوسته بر آید
۲۰۱
چو باران زو ببارد بر گشاید
۲۰۲
به هر جایی که بنشست آن و فاجوی
۲۰۳
همی راند از سرشک دیدگان جوی
۲۰۴
به تنهایی سخنهایی سرایان
۲۰۵
که گویند آن سخن مهر آزمایان
۲۰۶
همانا دلبرا حالم ندانی
۲۰۷
که چون تلخست بی تو زندگانی
۲۰۸
چنانم در فراقت ای دلارام
۲۰۹
که بر من می بگرید کبگ در دام
۲۱۰
که زیرا مستمند و دل فگارم
۲۱۱
وز احوال تو آگاهی ندارم
۲۱۲
ندانم چه نهیب آمد به رویت
۲۱۳
چو سختی دید جان مهر جویت
۲۱۴
مرا شاید که باشد درد و آزار
۲۱۵
مبادا مر ترا خود هیچ تیمار
۲۱۶
فدای روی خوبت باد جانم
۲۱۷
فدای من سراسر دشمنانم
۲۱۸
مرا با جان برابر گشت مهرت
۲۱۹
که بر جانم نگاریده ست چهرت
۲۲۰
اگر خوبیت یک یک بر شمارم
۲۲۱
سر آید زان شمردن روزگارم
۲۲۲
اگر گریم مرا گریه سزا شد
۲۲۳
که چونان خوب رو از من جدا شد
۲۲۴
به صد لابه همی خواهم ز دادار
۲۲۵
نمانم تا ترا بینم دگر بار
۲۲۶
و لیکن چون ز تو تنها بمانم
۲۲۷
نپندارم که تا فردا بمانم
۲۲۸
چو ویس دلبر از رامین جدا ماند
۲۲۹
تو گویم در دهان اژدها ماند
۲۳۰
چو دیوانه دوید اندر شبستان
۲۳۱
زنان دو دست سیمین بر گلستان
۲۳۲
گه از روی نگارین گل همی کند
۲۳۳
گه از زلف سیه سنبل همی کند
۲۳۴
جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش
۲۳۵
هوا پر دود و آذر شد ز هویش
۲۳۶
چو از دل بر کشیدی آذرین هو
۲۳۷
روان از سر بکندی عنبرین مو
۲۳۸
دز اشکفتش شدی مانند مجمر
۲۳۹
در و اتش ز مشک و هم ز عنبر
۲۴۰
همی زد مشت بر سینه بی آزرم
۲۴۱
همی راند از مژه خونابهء گرم
۲۴۲
دلش بد همچو تفند آهن و روی
۲۴۳
که گاه کوفتن آتش جهد زوی
۲۴۴
هم از دیده رونده سیل گوهر
۲۴۵
هم از گردن گسسته عقد زیور
۲۴۶
زمین چون آسمان گشته ازیشان
۲۴۷
برو گوهر چو کو کبهای رخشان
۲۴۸
ز تن بر کنده زربفت بهاری
۲۴۹
سیه پوشید جامهء سو کواری
۲۵۰
دلش پر درد گشته روی پر گرد
۲۵۱
نه از موبدش یاد آمد نه از زرد
۲۵۲
همه تیمارش از بهر دلارام
۲۵۳
کجا زو دور شد ناگاه و ناکام
۲۵۴
چو آمد شاه موبد در شبستان
۲۵۵
بدیدش کنده روی چون گلستان
۲۵۶
چهل تا جامهء وشی و بیرم
۲۵۷
بسان رشته در هم بسته محکم
۲۵۸
به پیش ویس بانو او فتاده
۲۵۹
هنوز از وی گرهها نا گشاده
۲۶۰
نهان گشته ز شاهنشاه دایه
۲۶۱
که خود پتیاره را او بود مایه
۲۶۲
به خاک اندر نشسته ویس بانو
۲۶۳
دریده جامه و خاییده بازو
۲۶۴
کمندین گیسوان از سر بکنده
۲۶۵
پرندین جامه ها از بر فگنده
۲۶۶
همه خاک زمین بر سر فشانده
۲۶۷
ز دو نرگس دو رود خون دوانده
۲۶۸
شهنشه گفت ویسا دیو زادا
۲۶۹
که نفرین دو گیتی بر تو بادا
۲۷۰
نه از مردم بترسی نه ز یزدان
۲۷۱
نه نیز از بند بشکوهی و زندان
۲۷۲
فسوس آید ترا اندرز و پندم
۲۷۳
چو خوار آید ترا زندان و بندم
۲۷۴
نگویی تا چه باید کرد با تو
۲۷۵
بجز کشتن چه شاید کرد بر گو
۲۷۶
زبس کت هست در سر رنگ و افسون
۲۷۷
چه کو و دز ترا چه ترا دشت و هامون
۲۷۸
اگر بر چرخ با این عادت گست
۲۷۹
شوی گردد ستاره با تو همدست
۲۸۰
ترا نه زخم دارد سود و نه بند
۲۸۱
نه زنهار و نه پیمان ونه سوگند
۲۸۲
ترا زین پیش بسیار آم
۲۸۳
چه پاداش و چه پادافره ننودم
۲۸۴
نه از پاداش من رامش پذیری
۲۸۵
نه از پادافرهم پرهیز گیری
۲۸۶
مگر گرگی همه کس را زیانکار
۲۸۷
مگر دیوی ز نیکی گشته بیزار
۲۸۸
ز منظر همچو گوهر با کمالی
۲۸۹
ز مخبر همچو بشکسته سفالی
۲۹۰
بخوبی و لطیفی چون روانی
۲۹۱
ز غدر و بی وفایی چون جهانی
۲۹۲
دریغ این صورت و دیدار نیکو
۲۹۳
بیالوده به چندین گونه آهو
۲۹۴
بسی کردم به دل با تو مدارا
۲۹۵
بسی گفتم نهان و آشکارا
۲۹۶
مکن ویسا مرا چندین میازار
۲۹۷
که آزارم هلاکت آورد بار
۲۹۸
زندانی بکشتی تخم زشتی
۲۹۹
به بار آمد کنون تخمی که کشتی
۳۰۰
ندارم بیش ازین در مهرت امید
۳۰۱
اگرچه تو نیی جز ماه و خورشید
۳۰۲
نجویم بیش ازین با تو مدارا
۳۰۳
که گشت آهوت یکسر آشکارا
۳۰۴
به چشمم ماه بودی مار گشتی
۳۰۵
زبس خواری که جستی خوار گشتی
۳۰۶
نجویم نیز مهر تو نجویم
۳۰۷
که من نه آهنم نه سنگ و رویم
۳۰۸
چه آن روزی که من با تو گذارم
۳۰۹
چه آن نفشی که بر آبی نگارم
۳۱۰
چه آن پندی که من بر تو بخوانم
۳۱۱
چه آن تخمی که در شوره فشانم
۳۱۲
اگر هر گز ز گرگ آید شبانی
۳۱۳
ز تو آید وفا و مهربانی
۳۱۴
اگر تو نوشی از تو سیر گشتم
۳۱۵
نهال صابری در دل بکشتم
۳۱۶
چنان چون من ز تو شادی ندیدم
۳۱۷
ز دیدارت همه تلخی چشیدم
۳۱۸
کنم کردار با تو چون تو کردی
۳۱۹
خورم ز نهار با تو چون تو خوردی
۳۲۰
جنان سیرت کنم از جان شیرین
۳۲۱
کجا هر گز نیندیشی ز رامین
۳۲۲
نه رامین هر گز از تو شاد باشد
۳۲۳
نه هر گز دلت زو او یاد باشب
۳۲۴
نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبور
۳۲۵
نه تو با او نشینی مست و مخنور
۳۲۶
نه او با تو نماید رود سازی
۳۲۷
نه تو او را نمایی دل نوازی
۳۲۸
به جان چندان نهیب آرم شما را
۳۲۹
که بر هم دو بندالد سنگ خارا
۳۳۰
شمانا دوستی با هم نمایید
۳۳۱
مرا دشمنترین دشمن شمایید
۳۳۲
هر آن گاهی که با هم عشق بازید
۳۳۳
بجز تدییر جان من نسازید
۳۳۴
من اکنون بر شما گردانم این کار
۳۳۵
دل از دشمن بپردازم به یک بار
۳۳۶
اگر رای دل فرزانه دارم
۳۳۷
چرا دو دشمن اندر خانه دارم
۳۳۸
چه آن کش باشد اندر خانه بدخواه
۳۳۹
چه آن کش خفته باشد شیر در راه
۳۴۰
چه آن کش دشمنی باشد نگهبان
۳۴۱
چه آن کش مار باشد در گریبان
۳۴۲
پس آنگه رفت نزد ویس بانو
۳۴۳
گرفتش هر دو مشک آلود گیسو
۳۴۴
ز تخت شیر پا اندر کشیدش
۳۴۵
میان خاک و خاکستر کشیدش
۳۴۶
بپیچیدش بلورین بازو و دست
۳۴۷
چو دزدان هر دو دستش باز پس بست
۳۴۸
پس آنگه تازیانه زدش چندان
۳۴۹
ابر پشت و سرین و سینه و ران
۳۵۰
که اندامش چو ناری شد کفیده
۳۵۱
وزو چون ناردانه خون چکیده
۳۵۲
همی شد خونش از اندام سیمین
۳۵۳
چو ریزان باده از جام بلورین
۳۵۴
ز کافوری تنش شنگرفت می زاد
۳۵۵
چنان از کوه سنگین لعل و بیجاد
۳۵۶
تنش بسیار جای از زخم چون نیل
۳۵۷
روان از نیل خون سرچشمهء نیل
۳۵۸
کبودی اندر آن سرخی چنان بود
۳۵۹
که گفتی لاله زار و عفران بود
۳۶۰
پس آنگه دایه را زان بیشتر زد
۳۶۱
کجا زخمش همه بردوش و سر زد
۳۶۲
بی آزرمش همی زد تا بمیرد
۳۶۳
و یا از زخم چونان پند گیرد
۳۶۴
بیفتادند ویس و دایه بیهوش
۳۶۵
ز خون اندام ایشان ارغوان پوش
۳۶۶
چو بیجاده به نقره بر نشانده
۳۶۷
و یا خیری به سوسن بر فشانده
۳۶۸
ندانست ایچ کس کایشان بمانند
۳۶۹
دگر ره نامهء روزی بخوانند
۳۷۰
وزان پس هر دو را در خانه افگند
۳۷۱
به مرگ هردوان دل کرد خرسند
۳۷۲
در خانه بریشان سخت بسته
۳۷۳
جهانی دل به درد هر دو خسته
۳۷۴
پس آنگه زرد را از در بیاورد
۳۷۵
ز گردانش یکی او را بدل کرد
۳۷۶
به یک هفته به مرو شایگان شد
۳۷۷
ز غم خسته دل و خستهروان شد
۳۷۸
پشیمان گشته بر آزردن جفت
۳۷۹
نهانی روز و شب با دل همی گفت
۳۸۰
چه دوداست این که از جانم بر آمد
۳۸۱
ازو ناگه جهان بر من سر آمد
۳۸۲
چه بود این خشم و این آزار چندین
۳۸۳
به جنانی که چون جان بود شیرین
۳۸۴
اگر چه شاه شاهان جهانم
۳۸۵
درین شاهی به کام دشمانم
۳۸۶
چرا با دلبری تندی ننودم
۳۸۷
که در عشقش چنین دیوانه بودم
۳۸۸
چرا ای دل شدستی دشمن خویش
۳۸۹
به دست خواش پیش سوزی خرمن خویش
۳۹۰
همانا عاسقا با جان به کینی
۳۹۱
که با امروز فردا را نبینی
۳۹۲
به نادانی کنی امروز کاری
۳۹۳
که فردا زو گزد بر دلت ماری
۳۹۴
مبادا هیچ عاشق تند و سر کش
۳۹۵
که تندی افگنده او را در آتش
۳۹۶
چو عاشق را نباشد بردباری
۳۹۷
نبیند خرمی از مهر کاری
۳۹۸
چرا تندی نماید مهربانی
۳۹۹
که از دلدار نشکیبد زمانی
۴۰۰
گناه دوست عاشق دوست دارد
۴۰۱
ز بهر آنکه تا زو در گذارد