سپردن موبد ویس را به ذایه و آمدن رامین در باغ
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شب دوشنبه و روز بهاری
۲
که شد باز آمد از گرگان و ساری
۳
سرای خویش را فرمود پرچین
۴
حصار آهنین و بند رویین
۵
کلید رومی و قفل الانی
۶
ز پولادی زده هندوستانی
۷
هر آنجا کش دریچه بود و روزن
۸
بدو بر پنجره فرمود از آهن
۹
چنان شد ز استواری خانهء شاه
۱۰
کجا در وی نبودی باد را راه
۱۱
ببست آنگاه درها را سراسر
۱۲
فراز بند مهرش بود از زر
۱۳
کلید بندها مر دایه را داد
۱۴
بدو گفت ای فسونگر دیو استاد
۱۵
بدیدم نا جوانمردیت بسیار
۱۶
بدین یک ره جوانمردی بجا آر
۱۷
به زاول رفت خواهم چند گاهی
۱۸
در رنگ من بود کم بیش ماهی
۱۹
نگه دار این سرایم تا من آیم
۲۰
که بندش من ببستم من گشایم
۲۱
کلید در ترا دادم به زنهار
۲۲
یکی این بار زنهارم نگه دار
۲۳
تو خود دانی که در زنهار داری
۲۴
نه بس فرخ بود زنهار خواری
۲۵
بدین بارت بخواهم آزمودن
۲۶
اگر نیکی کنی نیکی نمودن
۲۷
همی دانم که رنج خود فزایم
۲۸
که چیزی آزموده آزمایم
۲۹
ولیکن من ترا زان بر گزیدم
۳۰
کجا از زیر کان ایدون شنیدم
۳۱
چو چیز خویش دزدان را سپاری
۳۲
ازیشان بیش یابی استواری
۳۳
چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار
۳۴
کلید خانه وی را داد ناچار
۳۵
به روز نیک و هنگام همایون
۳۶
ز دروازه به شادی رفت بیرون
۳۷
به لشکر گه فرود آمد یکی روز
۳۸
به دل بر گشته یاد ویس پیروز
۳۹
غم دوری و تیمار جدایی
۴۰
برو بر تلخ کرده پادشایی
۴۱
به لشکر گاه رامین بود با شاه
۴۲
نهان از وی به شهر آمد شبانگاه
۴۳
شهنشه جست رامین را گه شام
۴۴
بدان تا می خورد با او دو سه جام
۴۵
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون
۴۶
بدانست او که آن چاره ست و افسون
۴۷
شبانگه رفتن رامین ز لشکر
۴۸
برانست تا ببیند روی دلبر
۴۹
به باغ شاه شد رامین هم از راه
۵۰
درش چون سنگ بسته بود بر ماه
۵۱
غمیده دل همی گشت اندر آن باغ
۵۲
ز یاد ویس او را دل پر از داغ
۵۳
خروشان و نوان با یوبهء جفت
۵۴
ز بی صبری و دلتنگی همی گفت
۵۵
نگارا تا مرا از تو بریدند
۵۶
حسودانم به کام دل رسیدند
۵۷
یکی بر طرف بام آی و مرا بین
۵۸
ز غم دستی به دل دستی به بالین
۵۹
شب تاریک پنداری که دریاست
۶۰
کنار و غعر او هر دو نه پیداست
۶۱
منم غرقه درین دریای منکر
۶۲
بدو در اشک من مرجان و گوهر
۶۳
اگر چه در میان بوستانم
۶۴
ز اشک خویش در موج دمانم
۶۵
ز دیده آب دادم بوستان را
۶۶
ز خون گلنار کردم گلستان را
۶۷
چه سود ار من همی گریم به زاری
۶۸
که از خالم تو آگاهی نداری
۶۹
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
۷۰
بسوزم این سرای و بند محکم
۷۱
ولیکن آن سرا را چون بسوزم
۷۲
که در وی جای دارد دلفروزم
۷۳
اگر آتش رسد وی را به دامن
۷۴
پس آن سوزش رسد هم در دل من
۷۵
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور
۷۶
نشستستند جانم را برابر
۷۷
کمان ابروت بر من کشیده
۷۸
به تیر غمزه جانم را خلیده
۷۹
اگر بختم ز پیش تو براندست
۸۰
خیالت سال و مه با من بماندست
۸۱
گهی خوابم همی از دیده راند
۸۲
گهی خونم همی بر رخ فشاند
۸۳
چرا خسپم توم در بر نخفته
۸۴
چرا جان دارم از پیشت برفته
۸۵
چو رامین یک زمان نالید بر دل
۸۶
ز دیده سیل خون بارید بر گل
۸۷
میان سوسن و شمشاد و نسرین
۸۸
ز ناگه بر ربودش خواب نوشین
۸۹
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
۹۰
که با او بود ابر تند مفلس
۹۱
بیاسود آن دل پر درد و پر غم
۹۲
که با او بود دوزخ باغ خرم
۹۳
دلش زیرا یکی ساعت بیاسود
۹۴
که بوی باغ بودی دلبرش بود
۹۵
شه بی دل به باغ اندر غنوده
۹۶
نگارش روی مه پیکر شخوده
۹۷
چو دیوانه دوان گرد شبستان
۹۸
ز نرگس آب ریزان بر گلستان
۹۹
همی دانست کش رامین به باغست
۱۰۰
دلش را باغ بی او تفته داغست
۱۰۱
به زاری دایه را خواهش همی کرد
۱۰۲
که بر گیر از دلم دایه این درد
۱۰۳
هم از جانم هم از در بند بگشای
۱۰۴
شب تیره مرا خورشید بنمای
۱۰۵
شب تاریک و بختم نیز تاریک
۱۰۶
ز من تا دلربایم راه نزدیک
۱۰۷
زبس در های بسته سخت چون سنگ
۱۰۸
تو گویی هست راهم شصت فرسنگ
۱۰۹
دریغا کاش بودی راه دشوار
۱۱۰
نبودی در میان این بند بسیار
۱۱۱
بیا ای دایه بر جانم ببخشای
۱۱۲
کلید در بیاور بند بگشای
۱۱۳
مرا خود از بنه بدبخت زادند
۱۱۴
هزاران بند بر جانم نهادند
۱۱۵
بسست این بندهای عشق خویشم
۱۱۶
دری بسته چه باید نیز پیشم
۱۱۷
دلی بستهچو در بر وی ببستند
۱۱۸
تنی خسته دگر باره بخستند
۱۱۹
نگارم تا دو زلفش بر شکستست
۱۲۰
به مشکین سلسله جانم ببستست
۱۲۱
چو از پیشم برفت آن روی زیباش
۱۲۲
به چشمم در بماند آن تیر بالاش
۱۲۳
ببین چشمم به سیمین تیر خسته
۱۲۴
ببین جانم به مشکین بند بسته
۱۲۵
جوابش داد دایه گفت زین پس
۱۲۶
نبینم نا جوانمردی من کس
۱۲۷
خداوندی چو شه زین برفته
۱۲۸
به من چندین نصیحتها بگفته
۱۲۹
هم امشب بند او چون برگشایم
۱۳۰
چو چشم آورد با او چون بر آیم
۱۳۱
اگر پیشم هزاران لشکر آینده
۱۳۲
نپندارم که با موبد بر آینده
۱۳۳
خود این جست او ز من زنهارداری
۱۳۴
نگویی چون کنم زنهار خواری
۱۳۵
به رامین ار تو صد چندین شتابی
۱۳۶
ز من این ناجوانمردی نیابی
۱۳۷
نشسته شاه شاهان بر در شهر
۱۳۸
نرفته نیم فرسنگ از بر شهر
۱۳۹
چه دانی گرنه خود کرد آزمایش
۱۴۰
دگر کرد آزمایش را نمایش
۱۴۱
چنان دانم که او آنجا نپاید
۱۴۲
هم امشب وقت شبگیر او بیاید
۱۴۳
نباید کرد ما را این همه بد
۱۴۴
که بد را بد جزا آید ز موبد
۱۴۵
چه خوبست این مثل مر بخردان را
۱۴۶
بدی یک روز پیش آید بدان را
۱۴۷
چو دایه این سخنها گفت با ماه
۱۴۸
به خشم دل ازو برگشت ناگاه
۱۴۹
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز
۱۵۰
مکن شه را دگر اندر بدی تیز
۱۵۱
به تیمار این یکی شب صابری کن
۱۵۲
وزان پس تا توانی داوری کن
۱۵۳
که من امشب همی ترسم ز موبد
۱۵۴
که پیش آید ترا از وی یکی بد
۱۵۵
یکی امشبمرا فرمان کن ای ویس
۱۵۶
که امشب کور گردد چشم ابلیس
۱۵۷
بشد دایه نشد آن ماهپیکر
۱۵۸
همی گفت و همی زد دست بربر
۱۵۹
نه روزی دید و رخنه جایگاهی
۱۶۰
نه بر بام سرایش دید راهی
۱۶۱
چو تاب مهر جانش راهمی تافت
۱۶۲
ز دانش خویشتن را چاره ای یافت
۱۶۳
سرا پرده که بود از پیش ایوان
۱۶۴
یکی سر بر زمین دیگر به کیوان
۱۶۵
برو بسته طناب سخت بسیار
۱۶۶
یکایک ویس را درمان و تیمار
۱۶۷
فگنده از پای کفش آن کوه سیمین
۱۶۸
بدو بر رفت چون پرّنده شاهین
۱۶۹
چو پران شد ز پرده جست بر بام
۱۷۰
ربودش باد از سر لعل واشام
۱۷۱
برهنه سر برهنه پای مانده
۱۷۲
گسسته عقد و درّش بر فشانده
۱۷۳
شکسته گوشوارش پاک در گوش
۱۷۴
ابی زیور بمانده روی نیکوش
۱۷۵
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
۱۷۶
روانش پرشتاب و دل پر از داغ
۱۷۷
قصب چادرش را در گوشه ای بست
۱۷۸
درو زد دست و از باره فرو جست
۱۷۹
گرفتش دامن اندر خشت پاره
۱۸۰
قبا شد بر تنش بر پاره پاره
۱۸۱
اگرچه نرم و آسان بود جایش
۱۸۲
به درد آمد ز جستن هر دو پایش
۱۸۳
گسسته بند کستی بر میانش
۱۸۴
چو شلوارش دریده بر دو رانش
۱۸۵
نه جامه بر تنش مانده نه زیور
۱۸۶
دریده بود یا افتاده یکسر
۱۸۷
برهنده پای گرد باغ گردان
۱۸۸
به هر مرزی دوان و دوست جویان
۱۸۹
هم از چشمش روان خونو هم از پای
۱۹۰
همی گفتی ازین بخت نگون وای
۱۹۱
کجا جویم نگار سعتری را
۱۹۲
کجا جویم بهار دلبری را
۱۹۳
همان بهتر که بیهوده نپویم
۱۹۴
به شب خورشید تابان را نجویم
۱۹۵
به حق دوستی ای باد شبگیر
۱۹۶
برای من زمانی رنج بر گیر
۱۹۷
اگر با بیدلان هستی نکورای
۱۹۸
منم بیدل یکی بر من ببخشای
۱۹۹
که پایت گر جهانی بر نوردد
۲۰۰
چو نازک پای من خونین نگردد
۲۰۱
نه راهی دور می بایدت رفتی
۲۰۲
نه رنجی سخت ناخوش بر گرفتن
۲۰۳
گغر کن بر دو نسرین شکفته
۲۰۴
یکی پیدا یکی از من نهفته
۲۰۵
نگه کن تا کجا یابی کسی را
۲۰۶
که رسول کرد همچون من بسی را
۲۰۷
هزاران پردگی را پرده برداشت
۲۰۸
ببرد و در میان راه بگغاشت
۲۰۹
هزاران دل بخشم از جای بر کند
۲۱۰
به هجران داد تا بر آتش افگند
۲۱۱
ببین حال مرا در مهر کاری
۲۱۲
بدین سختی و رسوایی و زاری
۲۱۳
به صد گونه بلا بی هوش و بی کام
۲۱۴
به صد گونه جفا بی صبر و آرام
۲۱۵
پیام من بدان روی نکو بر
۲۱۶
که خوبی انجمن دارد بدو بر
۲۱۷
ازو مشک آر و بر گلنارم آلای
۲۱۸
ز من عنبر بر و بر سنبلش سای
۲۱۹
بگو ای نوبهار بوستانی
۲۲۰
سزای خرمی و شادمانی
۲۲۱
بگو ای آفتاب دلربایی
۲۲۲
به خوبی یافته فرمان روایی
۲۲۳
مرا آتش به جان اندر فگنده
۲۲۴
به تاری شب به بام و در فگنده
۲۲۵
نکرده با من بیدل مواسا
۲۲۶
نجسته با من مسکین مدارا
۲۲۷
مرا بخت بد از گیتی برانده
۲۲۸
جهان در خواب و من بیخواب مانده
۲۲۹
اگر من مردمم یا زین جهانم
۲۳۰
چرا هر گز نه همچون مردمانم
۲۳۱
کنم از بیدلی و بخت فریاد
۲۳۲
مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد
۲۳۳
مرا گفتی چرا ایدر نیایی
۲۳۴
من اینک آمدستم تو کجایی
۲۳۵
چرا پیشم نیایی از که ترسی
۲۳۶
چرا بیمار هجران را نپرسی
۲۳۷
گر از دیدار تو نومید گردم
۲۳۸
به جان اندر بماند تیر دردم
۲۳۹
به جای روی تو گر ماه بینم
۲۴۰
چنان دانم که تاری چاه بینم
۲۴۱
به جای زلف تو گر مشک بویم
۲۴۲
نماید مشک سارا خاک کویم
۲۴۳
به جای دو لبت گر نوش یابم
۲۴۴
به جان تو که باشد زهر نابم
۲۴۵
مرا جانان توی نه مشک و غنبر
۲۴۶
مرا درمان توی نه نوش و شکر
۲۴۷
دلم را مار زلفینت گزیدست
۲۴۸
خلیده جان من بر لب رسیدست
۲۴۹
بود تریاک جان من لبانت
۲۵۰
همان خورشید بخت من رخانت
۲۵۱
بدا بخت منا امشب کجایی
۲۵۲
چرا ببریدی از من آشنایی
۲۵۳
ببخشاید به من بر دوست و دشمن
۲۵۴
چرا هر گز نبخشایی تو بر من
۲۵۵
کجایی ای مه تابان کجایی
۲۵۶
چرا از بختر بر می نیایی
۲۵۷
چو سیمین آینه سر برزن از کوه
۲۵۸
ببین بر جان من صد گونه اندوه
۲۵۹
جهان چون آهن زنگار خورده
۲۶۰
هوا با جان من زنهار خورده
۲۶۱
دل من رفته و دلبر ز من دور
۲۶۲
دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور
۲۶۳
به فر خویش ما را یاوری کن
۲۶۴
به نور خویش ما را رهبری کن
۲۶۵
تو ماهی وان نگارم نیز ماهست
۲۶۶
جهان بی رویتان بر من سیاهست
۲۶۷
خدایا بر من مسکین ببخشای
۲۶۸
مرا دیدار آن دو ماه بنمای
۲۶۹
یکی مه را فروخ و روشنایی
۲۷۰
یکی مه را شکوه و پادشایی
۲۷۱
یکی را جای برج چرخ گردان
۲۷۲
یکی را چای تخت و زین و میدان
۲۷۳
چو یک نیمه سپاه شب در آمد
۲۷۴
مه تابنده از خاور بر آمد
۲۷۵
چو سیمین زروقی در ژرف دریا
۲۷۶
چو دست ابر نجنی در دست حورا
۲۷۷
هوا را دوده از چهره فروشست
۲۷۸
چنانچون ویس را از جان و رو شست
۲۷۹
پدید آمد مرو را یار خفته
۲۸۰
میان گل بسان گل شکفته
۲۸۱
بنفشه زلف و نسرین روی رامین
۲۸۲
ز نسرین و بنفشه کرده بالین
۲۸۳
مه از کوه آمد و ویس از شبستان
۲۸۴
بهاری باد مشکین از گلستان
۲۸۵
ز بوی ویس رامین گشت بیدار
۲۸۶
به بالین دید سروی یاسمین بار
۲۸۷
نجست از جای و اندر بر گرفتش
۲۸۸
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
۲۸۹
بهم آمیخته شد مشک و عنبر
۲۹۰
دو هفته ماه شد پیوسته با خور
۲۹۱
گهی از زلف او عنبر فشان کرد
۲۹۲
گهی از لعل و شکر فشان کرد
۲۹۳
لب هر دو بسان میم بر میم
۲۹۴
بر هر دو بسان سیم بر سیم
۲۹۵
بپیچیدند بر هم دو سمن بوی
۲۹۶
چو دو دیبا نهاده روی بر روی
۲۹۷
تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت
۲۹۸
و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت
۲۹۹
ز روی هر دوشان شب روز گشته
۳۰۰
ز شادی رزشان نوروز گشته
۳۰۱
هزار آوا ز شاخ گل سرایان
۳۰۲
همه شب عشق ایشان را ستایان
۳۰۳
ز شادی شان همی خندید لاله
۳۰۴
به دست اندرش یاقوتین پیاله
۳۰۵
گرفته گل ازیشان زیب و خوشی
۳۰۶
چنان چون تازه نرگس ناز و گشّی
۳۰۷
چو راز دوستی با هم گشادند
۳۰۸
به خوشی کام یکدیگر بدادند
۳۰۹
زمانه زشت روی خویش بنمود
۳۱۰
به تیغ رنج کشت ناز بدرود
۳۱۱
سحر گه کار ایشان را چنان کرد
۳۱۲
که باغش داغگاه هردوان کرد
۳۱۳
جهان را گوهر آمد زشت کاری
۳۱۴
چرا زو مهربانی گوش داری
۳۱۵
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم
۳۱۶
که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم