فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو شاهنشاه آگه شد ز رامین
۲
دگر ره تازه گشت اندر دلش کین
۳
همه شب با دل او را بود پیگار
۴
که تا کی زین فرو مایه کشم بار
۵
همی تا در جهان یک تن بماند
۶
به نام زشت یاد من بماند
۷
سپردم نام نیکو اهرمن را
۸
علم کردم به زشتی خویشتن را
۹
اگر ویسه نه ویسست آفتابست
۱۰
چو مینو نیک بختان را ثوابست
۱۱
نیرزد جور او چندین کشیدن
۱۲
ز مهرش این همه تیمار دیدن
۱۳
چسود ار تنش خوشبو چون گلابست
۱۴
که چون آتش روانم را عذابست
۱۵
چه سودست ار لبش نوش جهانست
۱۶
که جانم را شرنگ جاودانست
۱۷
چه سودست ار بخوبی حور عینست
۱۸
که با من مثل دیو بد به کینست
۱۹
مرا بی بر بود زو مهر جستن
۲۰
چنان کز بهر پاکی خشت شستن
۲۱
چه دل بردن به مهر او سپردن
۲۲
چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن
۲۳
چرا من آزموده آزمایم
۲۴
چرا من رنج بیحوده فزایم
۲۵
چرا از دیو جستم مهربانی
۲۶
چرا از کور جستم دیدباری
۲۷
چرا از خعس چستم دلگشئی
۲۸
چرا از غول جستم رهنمایی
۲۹
چرا از ویس جستم مهر کاری
۳۰
چرا از دایه جستم استواری
۳۱
هزاران در به بند و مهر کردم
۳۲
پس آنگه بند و مهر او را سپردم
۳۳
چه آشفته دلم چه سست رایم
۳۴
که چندین آزموده آزمایم
۳۵
سپردم مشک خود باد بزان را
۳۶
همیدون میش خود گرگ ژیان را
۳۷
گزیدم آنکه نادانان گزینند
۳۸
نشستم همچنان کایشان نشینند
۳۹
گزیند کارها را مردنادان
۴۰
نشیند زان سپس کور و پشیمان
۴۱
سزایمگر نشینم هر چه بدتر
۴۲
که هم کورم به کار خویش هم کر
۴۳
ببینم دیده را باور ندارم
۴۴
که جان را از خرد یاور ندارم
۴۵
دلم را گر خرد استاد بودی
۴۶
همیشه نه چنین نا شاد بودی
۴۷
گر اکنون باز پس گردم ازین راه
۴۸
همه لشکر شوند از رازم آگاه
۴۹
ندانم تا چه خوانندم ازین پس
۵۰
که تا اکنون همی خوانند نا کس
۵۱
سپاهم گر کهان و گر مهانند
۵۲
همه یکسر مرا نامرد خوانند
۵۳
اگر نامرد خوانندم سزایم
۵۴
چه مردم من که با زن بر نیایم
۵۵
همه شب شاه شاهان تا سحرگاه
۵۶
از اندیشه همی پیمود صد راه
۵۷
گهی گفتی که این زشتی بپوشم
۵۸
به بدنامی و رسوایی نکوشم
۵۹
گهی گفتی هم اکنون باز گردم
۶۰
بهل تا در جهان آواز گردم
۶۱
گهی او را خرد خشنود کردی
۶۲
گه او را دیو خشم آلود کردی
۶۳
گهی چون آب گشتی روشن و خوش
۶۴
گهی چون دود گشتی تند و سرکش
۶۵
چو اندیشه به کار اندر فزون شد
۶۶
خرد دردست خشم و کین زبون شد
۶۷
چو از خاور بر آمد ماه تابان
۶۸
شهنشه سوی مرو آمد شتابان
۶۹
نبودش در سرای خویشتن راه
۷۰
کجا با بند و مهرش بود در گاه
۷۱
بیامد دایه بند و مهر بنمود
۷۲
بدان چاره دلش را کرد خشنود
۷۳
سراسر بندها چونانکه او بست
۷۴
یکایک دید نابرده بدو دست
۷۵
قفس را دید در چون سنگ بسته
۷۶
سرایی کبگ او از بند جسته
۷۷
سر رشته به مهر و ناگشاده
۷۸
ولیکن گوهر از عقد او فتاده
۷۹
به دایه گفت ویسم را چه کردی
۸۰
بدین درهای بسته چون ببردی
۸۱
چو آهرمن شما را ره نماید
۸۲
در بسته شما را کی بپاید
۸۳
درم با بند و ویس از بند رفتست
۸۴
مگر امشب به دنباوند رفتست
۸۵
چرا رفتست کاو خود نامدارست
۸۶
چو صحاکش هزاران پیشکارست
۸۷
پس آنگه تازیانه زدش چندان
۸۸
که بیهش گشت دایه همچو بیجان
۸۹
سرای و گلشن و ایوان سراسر
۹۰
نهفت و نا نهفتش زیر و از بر
۹۱
بگشت و ویس را جست از همه جای
۹۲
ندید آن روی دلبند و دلارای
۹۳
قبایش دید جایی او فتاده
۹۴
چو جایی کفش زرینش نهاده
۹۵
کرا هر گز گمان بودی که آن ماه
۹۶
از اطناب سراپرده کند راه
۹۷
چو اندر باگ شد شاه جهاندار
۹۸
به پیش اندر چراغ و شمع بسیار
۹۹
خجسته ویس چون آن شمعها دید
۱۰۰
کبوتروار دلش از تن بپرید
۱۰۱
به رامین گفت خیز اییار و بگریز
۱۰۲
کجا از دشمنان نیکوست پوهیز
۱۰۳
نگر تا پیش من دیگر نپایی
۱۰۴
که تاریکیست با این روشنایی
۱۰۵
به جنگ ما همی آید شهنشاه
۱۰۶
چو شیر تند جسته از کمینگاه
۱۰۷
ترا باید که باشد رستگاری
۱۰۸
مرا شاید که باشد زخم خواری
۱۰۹
هر آن دردی که تو خواهی کشیدن
۱۱۰
هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن
۱۱۱
چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد
۱۱۲
همه شادی و پیروزی ترا باد
۱۱۳
کنون رو در پنداه پاک یزدان
۱۱۴
مرا بگذار با این سیل و طوفان
۱۱۵
که من گشتم ز بخش بد فسانه
۱۱۶
ز تو بوسی وزو صد تازیانه
۱۱۷
نخواهم خورد یک خرمای بی خار
۱۱۸
نه دیدن خرمی بی درد و تیمار
۱۱۹
دل رامین بیچاره چنان گشت
۱۲۰
که گفتی همچو مرده بی روان گشت
۱۲۱
به سان صورتی بد مانده بر جای
۱۲۲
شده زورش هم از دست و هم از پای
۱۲۳
ز بهر ویس بودش درد بر دل
۱۲۴
تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل
۱۲۵
پس آنگاه از برش بر خاست ناکام
۱۲۶
به چاه افتاد جانش جسته از دام
۱۲۷
کجا چون دام بود او را شهنشاه
۱۲۸
هم از درد جدایی پیش او چاه
۱۲۹
گر از دام گزند آور برون جست
۱۳۰
به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست
۱۳۱
کجا پیوند گیرد آشنایی
۱۳۲
نباشد هیچ دشمن چون جدایی
۱۳۳
همه محنت بود بر عاشق آسان
۱۳۴
چو باشد جان او از هجر ترسان
۱۳۵
دلش را هر بلایی خوار باشد
۱۳۶
هر آن گه کان بلا با یار باشد
۱۳۷
مبادا هیچ کس را عشق چونان
۱۳۸
و گر باشد مبادا هجر ایشان
۱۳۹
چو رامین از کنار ویس بر جست
۱۴۰
چو تیری از کمان خانه بدر جست
۱۴۱
چنان بر شد بروی ساده دیوار
۱۴۲
که غرم تیز تگ بر شخ کهسار
۱۴۳
چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست
۱۴۴
نکو آمد به دام و بس نکو جست
۱۴۵
سمنبر ویس هم بر جای بغنود
۱۴۶
به یک زاری که از کشتن بتر بود
۱۴۷
به یاد رفته رامین کرده بالین
۱۴۸
به زیر زلف مشکین دست سیمین
۱۴۹
به زیر زلف تاب شست بر شست
۱۵۰
ده انگشتش چو ماهی بود در شست
۱۵۱
دلش ساقی و دو دیده پیاله
۱۵۲
رخش می خوار بر خیری و لاله
۱۵۳
نگار دست آن روی نگارین
۱۵۴
چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین
۱۵۵
نگارین روی آن ماه حصارین
۱۵۶
چو باغ شاه شاهان بد بآیین
۱۵۷
به بالینش فراز آمد شهنشاه
۱۵۸
به باغ افتاده از آسمان ماه
۱۵۹
بپا او را بجنبانید بسیار
۱۶۰
نگشت از خواب ماه خفته بیدار
۱۶۱
چنان بیهوش بود از درد هجران
۱۶۲
که با جانانش گفتی زو بشد جان
۱۶۳
شه شاهان فرستاد استواران
۱۶۴
به هر سو هم پیاده هم سواران
۱۶۵
به هر راهی و بی راهی برفتند
۱۶۶
سراسر باغ را جستن گرفتند
۱۶۷
به باغ اندر ندیدند ایچ جانور
۱۶۸
مگر بر شاخ مرغان نواگر
۱۶۹
دگر باره درختان را بجستند
۱۷۰
میان هر درختی بنگرستند
۱۷۱
همی جستند رامین را به صد دست
۱۷۲
ندانستند کز دیوار چون جست
۱۷۳
شهنشه گفت با ویس سمنبر
۱۷۴
نگویی تا چه کارت بود ایدر
۱۷۵
ببستم بر تو پنجه در به مسمار
۱۷۶
گرفتم روزن صد بام و دیوار
۱۷۷
چو من رفتم یکی شب نارمیدی
۱۷۸
چو مرغی از سرایم بر پریدی
۱۷۹
چو دیوی کت نبندد هیچ استاد
۱۸۰
به افسون و به نیرنگ و به فولاد
۱۸۱
خرد دور ز تو مثل آسمانت
۱۸۲
هوا نزدیک تو همچون روانست
۱۸۳
ز بهر آنکه بخت شور داری
۱۸۴
دو گوش و چشم کر و کور داری
۱۸۵
بود بی سود با تو پند چون در
۱۸۶
چو دیگ سفله و چون کفش گازر
۱۸۷
اگر من بر زبان پند تو رانم
۱۸۸
حرد بیزار گردد از روانم
۱۸۹
چو گویم با تو چندین پند بی مر
۱۹۰
زبانم بر سخن باشد ستمگر
۱۹۱
زبس کز تو پدید آمد مرا بد
۱۹۲
نه یک یک بینمت آهو که صدصد
۱۹۳
همانا یادگار بیمشی تو
۱۹۴
که از نیکی همیشه سر کشی تو
۱۹۵
اگر در پیش تو صورت شود داد
۱۹۶
بخواند جانت از دیدنش فریاد
۱۹۷
سر نیکی اگر بینی ببری
۱۹۸
دل پاکی اگر یابی بدری
۱۹۹
همیشه راستی را دشمنی تو
۲۰۰
دو چشمی گر ببینی بر کنی تو
۲۰۱
تو یک دیوی و لیکن آشکاری
۲۰۲
تو یک غولی و لیکن چون نگاری
۲۰۳
سرای پارسایی را تو سوزی
۲۰۴
دو چشم نیکنامی را تو دوزی
۲۰۵
ز تو بی شرم تر کس را ندانم
۲۰۶
و یا خود من که بر تو مهربانم
۲۰۷
مگر گفتست با تو دیو زشتی
۲۰۸
که گر زشتی کنی باشی بهشتی
۲۰۹
نه تو بادی نه آن کت دوستدارست
۲۱۰
نه آنکت دایه و نه آنکه یارست
۲۱۱
به جان من که تو حلالست
۲۱۲
که جانت بر بسی جانها و بالست
۲۱۳
ترا درمان به جز تیغم ندانم
۲۱۴
که مرگ بخش و چانت ستانم
۲۱۵
هم اکنون جان تو بستانم از تو
۲۱۶
به خنجر من ترا برهانم از تو
۲۱۷
گرفت آنگه کمندین گیسووانش
۲۱۸
کشید آن اژدهای جان ستانش
۲۱۹
به یک دستش پرند آب داده
۲۲۰
به دیگر دست مشکین تاب داده
۲۲۱
که دید از آب و از آهن پرندی
۲۲۲
که دید از مشک و از عنبرکمندی
۲۲۳
مهش را خواست از سروش بریدن
۲۲۴
گلش را باز با گل گستریدن
۲۲۵
سمنبر ویس را شمشیر بر سر
۲۲۶
ز درد هجر دلبر بود کمتر
۲۲۷
سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان
۲۲۸
بزی خرم به کام نیک خواهان
۲۲۹
مکش گر خون این بانو بریزی
۲۳۰
تو درد خویش را دارو بریزی
۲۳۱
بریده سر دگر باره نروید
۲۳۲
ازیرا هیچ دانا خون نجوید
۲۳۳
بسا روزا که در گیتی بر آید
۲۳۴
چنین زیبا رخی دیگر نزاید
۲۳۵
چو یاد آید ترا زین ماه رویش
۲۳۶
بپیچی بیشتر زین مار مویش
۲۳۷
به مینو در چنین حورا نیابی
۲۳۸
به گیتی در ازین زیبا نیابی
۲۳۹
پشیمان گردی و سودی ندارد
۲۴۰
بسی خون مر ترا از دیده بارد
۲۴۱
یکی بار آزمودی زو جدایی
۲۴۲
نپندارم که دیگر آزمایی
۲۴۳
اگر خوب آمدت آن رنگ منکر
۲۴۴
فرو زن هم بدو این دست دیگر
۲۴۵
چو او از تو ببرد این خوب چهرش
۲۴۶
ترا دیدم که چون بودی ز مهرش
۲۴۷
گهی با آهوان بودی به صحرا
۲۴۸
گهی با ماهیان بودی به دریا
۲۴۹
گهی با گور بودی در بیابان
۲۵۰
گهی با شیر بودی در نیستان
۲۵۱
فرامش کردی آن درد و بلا را
۲۵۲
که از مهرش ترا بودست و مارا
۲۵۳
ترا زو بود و ما را از تو آزار
۲۵۴
چه مایه ما و تو خوردیم تیمار
۲۵۵
از آن پیمان وزان سوگند یاد آر
۲۵۶
کجا کردی و خوردی پیش دادار
۲۵۷
مخور زنهار شاها کت نباید
۲۵۸
یکی روز این خورش جان را گزاید
۲۵۹
به یاد آور ز حرمتهای شهرو
۲۶۰
به یاد آور ز خدمتهای ویرو
۲۶۱
اگر دیدی گناهی زو یکی روز
۲۶۲
تو دانی کش گناهی نیست امروز
۲۶۳
اگر تنها به باغی در بخفتست
۲۶۴
ز مردم این نه کاری بس شکفتست
۲۶۵
چرا بر وی همی بندی گناهی
۲۶۶
که در وی آن گنه را نیست راهی
۲۶۷
چنین باغی به پروین برده دیوار
۲۶۸
درش را بر زده پولاد مسمار
۲۶۹
اگر با وی بدی در باغ جفتی
۲۷۰
بدین هنگام ازیدر چون برفتی
۲۷۱
نه زین در مرغ بتواند پریدن
۲۷۲
نه دیو این بند بتواند دریدن
۲۷۳
مگر دلتنگ بود آمد درین باغ
۲۷۴
تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ
۲۷۵
بپرس از وی که چون بودست حالش
۲۷۶
پس آنگه هم به گفتاری بمالش
۲۷۷
گر این خنجر زنی بر ویس دلبر
۲۷۸
شود زان زخم درد تو فزونتر
۲۷۹
ز بس گفتار زرد و لابهء زرد
۲۸۰
شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد
۲۸۱
برید از گیسوانش حلقه ای چند
۲۸۲
بدان گیسو بریدن گشت خرسند
۲۸۳
گرفتش دست و برد اندر شبستان
۲۸۴
شبستان گشت از رویش گلستان
۲۸۵
به یزدان جهانش داد سوگند
۲۸۶
که امشب چون بجستی زین همه بند
۲۸۷
نه مرغی و نه تیری و نه بادی
۲۸۸
درین باغ از شبستان چون فتادی
۲۸۹
مرا در دل چنان آمد گمانی
۲۹۰
که تو نیرنگ و جادو نیک دانی
۲۹۱
کسی باید که افسون نیک دانی
۲۹۲
و گر کار چونین کی توانی
۲۹۳
سمنبر ویس گفتش کردگارم
۲۹۴
همی نیکو کند همواره کارم
۲۹۵
چه باشد گر توم زشتی نمایی
۲۹۶
چو یزدانم نماید نیک رایی
۲۹۷
گهی جان من از تیغت رهاند
۲۹۸
گهی داد من از جانت ستاند
۲۹۹
توم کاهی و یزدانم فزاید
۳۰۰
توم بندی و دادارم گشاید
۳۰۱
چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن
۳۰۲
تو با یزدان همی کوشی نه با من
۳۰۳
کجا او هرچه تو دوزی بدرد
۳۰۴
همیدون هر چه تو کاری ببرد
۳۰۵
گهم در دز کنی گه در شبستان
۳۰۶
گهم تندی نمایی گاه دستان
۳۰۷
خدایم در بلای تو نماند
۳۰۸
ز چندین بند و زندانت رهاند
۳۰۹
اگر تو دشمنی او جان من بس
۳۱۰
و گر تو خسروی او خان من بس
۳۱۱
بس است او چارهء بیچارهگان را
۳۱۲
همو یاور بود بی یاوران را
۳۱۳
چو من دلتنگ بودم در سرایت
۳۱۴
بدو نالیدم از جور و جفایت
۳۱۵
ستمهای تو با یزدان بگفتم
۳۱۶
در آن زاری و دل تنگی بخفتم
۳۱۷
به خواب اندر فراز آمد سروشی
۳۱۸
جوانی خوب رویی سبزپوشی
۳۱۹
مرا برداشت از کاخ شبستان
۳۲۰
بخوابانید در باغ و گلستان
۳۲۱
مرا امشب ز بند تو رها کرد
۳۲۲
چنان کاندر تنم مویی نیازرد
۳۲۳
ز نسرین بود و سوسن بستر من
۳۲۴
جهان افروز رامین در بر من
۳۲۵
همی بودیم هر دو شاد و خرم
۳۲۶
همی گفتیم راز خواش با هم
۳۲۷
بدان خوشی بکام خویش خفته
۳۲۸
بگرد ما گل و نسرین شکفته
۳۲۹
چو چشم از خواب نوشین بر گشادم
۳۳۰
از آن خوشی به ناخوشی فتادم
۳۳۱
ترا دیدم بسان شیر غران
۳۳۲
چو آتش بر کشیده تیغ بران
۳۳۳
اگر باور کنی ورنه چنین بود
۳۳۴
به خواب اندر سروشم همنشین بود
۳۳۵
اگر کردار تو بر من نیست
۳۳۶
تو خود دانی که بر خفته قلم نیست
۳۳۷
شهنشه این سخن زو کرد باور
۳۳۸
کجا گفتش دروغی ماه پیکر
۳۳۹
گناه خویش را پوزش بسی کرد
۳۴۰
بر آن حال گذشته غم همی خورد
۳۴۱
به ویس و دایه چیزی بیکران داد
۳۴۲
گزیده جامها و گوهران داد
۳۴۳
گذشتی رنج نابوده گرفتند
۳۴۴
می لعلین آسوده گرفتند
۳۴۵
چنین باشد دل فرزند آدم
۳۴۶
نیارد یاد رفته شادی و غم
۳۴۷
بدان روزی که از تو شد چه نالی
۳۴۸
وزآن روزی که نامد چه سگالی
۳۴۹
چه باید رفته را اندوه خوردن
۳۵۰
همان نابوده را تیمار بردن
۳۵۱
نه زاندوه تو دی با تو بیاید
۳۵۲
نه از تیمار تو فردا بپاید
۳۵۳
اگر صد سال باشی شاد و پیروز
۳۵۴
همیشه عمر تو باشد یکی روز
۳۵۵
اگر سختی بری گر کام جویی
۳۵۶
ترا آن روز باشد کاندر اویی
۳۵۷
بس آن بهتر که با رامش نشینی
۳۵۸
ز عمر خویش روز خوش گزینی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.