فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو خواهد بود روز برف و باران
۲
پدید آید نشان از بابدادان
۳
هوا از ابر بستن تیره گردد
۴
ز باد تند گیتی خیره گردد
۵
چو فُرقت خواهد افگندن زامانه
۶
پدید آرد ز پیش او را بهانه
۷
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
۸
ز پیش تب شکستن گیرد اندام
۹
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
۱۰
شب و روز از پی جانان دویدن
۱۱
به دامی او فتادن هر زمانی
۱۲
شنیدن سرزنش از هر زبانی
۱۳
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
۱۴
که خواهم شد به بوم ماه آباد
۱۵
تنم را دردمندی می گدازد
۱۶
بود کم آن هوا بهتر بسازد
۱۷
همی خواهم ز شاهنشاه موبد
۱۸
که من باشم در آن کشور سپهبد
۱۹
مگر یابم نشان تندر ستی
۲۰
رها گردد تنم از رنج و سستی
۲۱
به دشت و کوه بر من چند گاهی
۲۲
بجویم خوشترین نخچیر گاهی
۲۳
گهی گیرم بیوزان غرم و آهو
۲۴
گهی گیرم به بازان کبغ و تیهو
۲۵
گوزن کوهی از کوه اندر آرم
۲۶
به هامون یوز را بروی گمارم
۲۷
تذروان را به بازان ازمایم
۲۸
سگان را نیز بر غرمان گشایم
۲۹
هر آن گاهی که فرماید شهنشاه
۳۰
به چشم و سر دوان آیم به درگاه
۳۱
خوش آمد شاه را پیغام رامین
۳۲
بداد از پادشاهی کام رامین
۳۳
ری و گرگان و کوهستان بدو داد
۳۴
به شاهی مهر و منشورش فرستاد
۳۵
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی
۳۶
ز ناگه مرد بی ره گشت راهی
۳۷
به پیش ویس شد کاو را ببیند
۳۸
چو او را دیده باشد بر نشیند
۳۹
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
۴۰
بر افشاند آن بت خندان برو دست
۴۱
بگفت از جای شاهنشاه بر خیر
۴۲
چو که باشی ز جای مه بپرهیز
۴۳
ترا بر جای شاهنشاه نشستن
۴۴
چنان باشد که گاه او بجستن
۴۵
تترا این کار جستن سخت زو دست
۴۶
مگر این راه بد دیوت نمودست
۴۷
ز پیش وی دژم بر خاست رامین
۴۸
کننده زیر لب بر بخت نفرین
۴۹
همی گفت ای دل نادان و ناراست
۵۰
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
۵۱
ز مهر ویس چندان رنج دیدی
۵۲
کنون بنگر که از وی چه شنیدی
۵۳
مبادا کس که از زن مهر جوید
۵۴
که از شوره بیابان گل نروید
۵۵
بود مهر زنان همچون دم خر
۵۶
نگردد آن ز پیموند فزونتر
۵۷
بپیمودم دم خر چند گاهی
۵۸
گرفتم بر هوای دیو راهی
۵۹
سپاس از ایزد دادار دارم
۶۰
که اکنون چشم و دل بیدار دارم
۶۱
هنر را باز دانستم ز آهو
۶۲
همیدون زشت را از نغز و نیکو
۶۳
چرا بیهوده گم کردم جوانی
۶۴
چرا بر باد دادم زندگانی
۶۵
دریغا آن گذشته روزگارم
۶۶
دریغا آن دل امیدوارم
۶۷
به دست خود گلوی خود بریدن
۶۸
به از بیغارهء ناکس شنیدن
۶۹
سرایی کاو ز فال شوم بنمود
۷۰
بهل تا هر چه ویران تر شود زود
۷۱
جدایی را پدید آمد بهانه
۷۲
غمانم را پدید آمد کرانه
۷۳
چنین بیغاره از بهر بریدن
۷۴
به صد گوهر ببایستم خریدن
۷۵
به هنگام آمد این بیغارهء سرد
۷۶
که باری زو دلم را سرد تر کرد
۷۷
چو من زو دل همی خواهم بریدن
۷۸
چرا نالم ز بیغاره شنیدن
۷۹
کنون کم داد دولت رایگانی
۸۰
گریز ای دل ز سختی تا توانی
۸۱
گریز ای دل ز آسیب زمانه
۸۲
گریز ای دل ز ننگ جاودانه
۸۳
دلا بگریز تا خونم نریزی
۸۴
گر اکنون نه گریزی کی گریزی
۸۵
درین اندیشه مانده رام را دل
۸۶
چو ریشه بود آگنده به پلپل
۸۷
سمنبر ویس چون او را دژم دید
۸۸
دل خود را پر از پیکان غم دید
۸۹
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
۹۰
کز آن گفتار شد رامین دل آزار
۹۱
ز گنج شاهوار آورد بیرون
۹۲
به زر کرده صد و سی تخت مدهون
۹۳
دریشان جامهای بستی رنگین
۹۴
همه منسوج روم و ششتر و چین
۹۵
به پیکر هر یکی همچون بهاری
۹۶
برو کرده دگر گونه نگاری
۹۷
به خوبی هر یکی چون بخت رامین
۹۸
فرستاد آن همه زی تخت رامین
۹۹
پس او را جامها پوشید شهوار
۱۰۰
قبای لاکه گون و لعل دستار
۱۰۱
به نقش لعل در وی بافته زر
۱۰۲
چو روی بیدل و رخسار دلبر
۱۰۳
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
۱۰۴
به تنها هر دوان در باغ رفتند
۱۰۵
زمانی خرمی کردند و بازی
۱۰۶
بپیچیده به هم هر دو نیازی
۱۰۷
ز رنگ روی ایشان باغ رنگین
۱۰۸
ز بوی زلف ایشان باد مشکین
۱۰۹
گه از پیوند و بازی هر دو خندان
۱۱۰
گه از درد جدایی هر دو گریان
۱۱۱
سمنبر ویس کرده دیده خونبار
۱۱۲
رخان هم رنگ خون آلوده دینار
۱۱۳
عقیق دو لبس پیروز گشته
۱۱۴
جهان بر حال او دلسوز گشته
۱۱۵
یکی چشم و هزار ابر گهربار
۱۱۶
یکی جان و هزاران گونه تیمار
۱۱۷
به مشک آلوده فندق گل شخوده
۱۱۸
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
۱۱۹
همی گفت ای گرامی بی وفا یار
۱۲۰
چرا روزم کنی همچون شب تار
۱۲۱
نه این گفتی مرا روز نخستین
۱۲۲
نه این بستی تو با من عهد پیشین
۱۲۳
هنوز از مهر ما خود چند رفتست
۱۲۴
که دلت از مهر ما سیری گرفتست
۱۲۵
همان ویسم همان خورشید پیکر
۱۲۶
همان سرو سهی و یاسمین بر
۱۲۷
بجز مهر و وفا از من چه دیدی
۱۲۸
که یکباره دل از مهرم بریدی
۱۲۹
اگر مهر نُوت گشتست پیدا
۱۳۰
کهن مهر مرا مفگن به دریا
۱۳۱
مکن رامین جفای هجر با من
۱۳۲
مکن رامین مرا با کام دشمن
۱۳۳
مکن رامین که باز ایی پشیمان
۱۳۴
گسسته دوستی بشکسته پیمان
۱۳۵
چو روی خویش از پیشم بتابی
۱۳۶
به جان دیدار من جویی نیابی
۱۳۷
به دل با درد هجرانم نتابی
۱۳۸
چو باز آیی مرا دشوار یابی
۱۳۹
کنون گرگی و آنگه میش باشی
۱۴۰
وزین عُجب و منی درویش باشی
۱۴۱
چو زیر چنگ پیش من بنالی
۱۴۲
دو رخ بر خاک پای من بمالی
۱۴۳
ز من بینی همین غم کز تو دیدی
۱۴۴
چشی از من همین کز تو چشیدی
۱۴۵
همین گُشی کنم با تو همین ناز
۱۴۶
به نیک و بد مکافاتت کنم باز
۱۴۷
جوابش داد رامین سخن دان
۱۴۸
که از راز من آگاهست یزدان
۱۴۹
همی دانی که از تو نا شکیبم
۱۵۰
و لیک از دشمنانت با نهیبم
۱۵۱
جهان از بهر تو شد دشمن من
۱۵۲
ز من بیزار شد پیراهم من
۱۵۳
پلنگ من شدست آهو به صحرا
۱۵۴
نهنگ من شدست ماهی به دریا
۱۵۵
نتابد مهر بر من جز به خواری
۱۵۶
نبارد ابر بر من جز به زاری
۱۵۷
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
۱۵۸
قیامت را درین گیتی بدیدم
۱۵۹
همی ترسم ز دلخواهان و یاران
۱۶۰
چنان کز دشمنان و کینه داران
۱۶۱
ز دست هر که گیرم شربتی آب
۱۶۲
همی ترسم که آن زهری بود ناب
۱۶۳
به خواب اندر همه شمشیر بینم
۱۶۴
پلنگ و اژدها و شیر بینم
۱۶۵
همی ترسم که شاهنشاه پنهان
۱۶۶
به یک نیرنگ بستاند ز من جان
۱۶۷
هر آن گاهی که خود جانم نباشد
۱۶۸
به گیتی چون تو جانانم نباشد
۱۶۹
هر آن گاهی که بستانند جانم
۱۷۰
ز کار خویش و کار تو بمانم
۱۷۱
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
۱۷۲
و با چان در بر من چون تو جانان
۱۷۳
پس آن بهتر که جان بر جای دارم
۱۷۴
به جان مهر ترا بر پای داری
۱۷۵
به گیتی نیز شب آبستن آید
۱۷۶
نداند کس که فردا زو چه زاید
۱۷۷
چه باشد گر بود سالی جدایی
۱۷۸
وزان پس جاودانه آشنایی
۱۷۹
جهان را چند گونه رنگ و بندست
۱۸۰
که ناند باز کاو را بند چندست
۱۸۱
چه ذ٣نی کز پس تیره جدایی
۱۸۲
چه مایه بود خواهد روشنایی
۱۸۳
اگر چه دردمند روزگارم
۱۸۴
به درمانش همی امید دارم
۱۸۵
اگر چه مستمند سال و ماهم
۱۸۶
امید از روز پیروزی نکاهم
۱۸۷
خدای ما که با عدلست و دادستن
۱۸۸
همه کس را چنین آمید دادستن
۱۸۹
که روز رنج و سختی در گذاریم
۱۹۰
پس اورا ناز و شادی درپس آریم
۱۹۱
مرا تا جن بود اومید باشد
۱۹۲
که روزی جفت من خورشید باشد
۱۹۳
توی خورشید و تا رویت نباشد
۱۹۴
جهانم جز چنان مویت نباشد
۱۹۵
پس سختی بدیدم از زمانه
۱۹۶
مر آن را پاک مهر تو بهانه
۱۹۷
چنان دانم که این سختی پسینست
۱۹۸
دلم زین پس به شادی بر یقینست
۱۹۹
گشاده آنگاهی گردد همه کار
۲۰۰
که سختی بیش آرد بند و مسمار
۲۰۱
گشاید باد چشم نوبهاران
۲۰۲
چو بندد برف راه کوهساران
۲۰۳
سمنبر ویس گفت آری چنینست
۲۰۴
و لیکن بخت من با من به کینست
۲۰۵
نپندارم که چون یارم رباید
۲۰۶
دگر ره روی او یا من نماید
۲۰۷
ازان ترسم که تو روزی به گوراب
۲۰۸
ببینی دختری چون دُر خوشاب
۲۰۹
به بالا سرو و سروش یاسمن بر
۲۱۰
به جهره ماه و ماهش مشک پرور
۲۱۱
پس آزرم وفای من نداری
۲۱۲
دل بی مهر خویش او را سفاری
۲۱۳
نگر تا نگذری هر گز به گوراب
۲۱۴
که آنجا دل همی گردد چو دولاب
۲۱۵
ز بس خوبان و مهرویان که بینی
۲۱۶
ندانی زان کدامین بر گزینی
۲۱۷
چو روی خویش مردم را نمایند
۲۱۸
بهروی و موی زیبا دل ربایند
۲۱۹
چنان چون باد هنگام بهاران
۲۲۰
رباید برگ گل از شاخساران
۲۲۱
بگیرندت به زلف و چشم جادو
۲۲۲
چو گیرد شیر گور و یوز آهو
۲۲۳
اگر داری هزاران دل چو سندان
۲۲۴
بمانی بی دل از دیدار ایشان
۲۲۵
و گر تو پیشهداری دیو بستن
۲۲۶
ندانی خود ازیشان باز رستن
۲۲۷
جهان افروز رامین گفت افر ماه
۲۲۸
بیاید گرد من گردد یکی ماه
۲۲۹
سهیلش یاره باشد تاج خورشید
۲۳۰
سماکش عقد باشد طوق ناهید
۲۳۱
همه گفتار او باشد به فرهنگ
۲۳۲
همه کردار او باشد به نیرنگ
۲۳۳
لبانش نوش باشد بوسه دارو
۲۳۴
رخانش فتنه باشد چشم جادو
۲۳۵
دهد دیدنش پیران را جوانی
۲۳۶
لبانش مردگان را زندگانی
۲۳۷
به جان تو که مهر تو نکاهم
۲۳۸
به جای مهر تو مهری نخواهم
۲۳۹
ز بهر تو مرا دایه فزونتر
۲۴۰
ز ماهی با چنان اورنگ و زیور
۲۴۱
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
۲۴۲
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
۲۴۳
دو چشم خویش خونین رود کردند
۲۴۴
چو یکدگر همی پدرود کردند
۲۴۵
چو آه حسرت از دل بر کشیدند
۲۴۶
به گردون بر همی آذر کشیدند
۲۴۷
چو سیل فرقت از دیده براندند
۲۴۸
به دست اندر همی گوهر فشاندند
۲۴۹
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
۲۵۰
زمین از اشکشان دریای عمان
۲۵۱
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
۲۵۲
میان دوزخ و دریا بماندند
۲۵۳
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
۲۵۴
ز روی صبر ویسه پرده بر داشت
۲۵۵
قصا از قامت ویسه کمان ساخت
۲۵۶
که رامین را چو تیر از وی بینداخت
۲۵۷
شده رامین چو تیری دور پر تاب
۲۵۸
کمان بر جای و تیر آلوده خوناب
۲۵۹
همی نالید ویسه در جدایی
۲۶۰
شکیب از من جدا شد تا تو آیی
۲۶۱
قصای بد ترا در ره فگنده
۲۶۲
هوای دل مرا در چه فگنده
۲۶۳
نگارا تا تو باشی مانده در راه
۲۶۴
هوا جوی تو باشد مانده در چاه
۲۶۵
چه بختست این که گم بادا چنین بخت
۲۶۶
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
۲۶۷
به چندان غم بیاگند این دل تنگ
۲۶۸
که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
۲۶۹
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
۲۷۰
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
۲۷۱
سزد گر خواب در چشمم نیاید
۲۷۲
سزد گر صبر در جانم نپاید
۲۷۳
به دریا در که یارد بود مادام
۲۷۴
به دوزخ در که آرد کرد آرام
۲۷۵
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
۲۷۶
که فویم دشمن من همچو من باد
۲۷۷
چو از در گه به راه افتاده رامین
۲۷۸
به پروین شد خروش نای رویین
۲۷۹
چو ابر تیره شد گرد سواران
۲۸۰
که او را اشک رامین بود باران
۲۸۱
اگر چه بود آزرده ز دلبر
۲۸۲
کجا داغ جفا بودش به دل بر
۲۸۳
همی پیچید بر درد جدایی
۲۸۴
نشسته بر رخان گرد جدایی
۲۸۵
نباشد هیچ عاشق را صبوری
۲۸۶
نخاصه روز هجر و گاه دوری
۲۸۷
چو باشد در جدایی دل شکیبا
۲۸۸
مرو را نیست نام عشق زیبا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.