فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
اگر چه یافت رامین مرزبانی
۲
به درگاه برادر پهلوانی
۳
دلش بی ویس با فرمان و شاهی
۴
به سختی بود چود بی آب ماهی
۵
بگشت او گرد مرز پادشایی
۶
گرفته رای فرمانش روایی
۷
به هر شهری و هر جایی گذر کرد
۸
بدان را از جهان زیر و زبر کرد
۹
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان
۱۰
که میشان را شبان بودند گرگان
۱۱
عقاب و باز بُد در حد ساری
۱۲
رفیق و جفت کبگ کوهساری
۱۳
ز بس بی خوردن و خوشی در آمل
۱۴
تو گفتی بودش آب رودها مل
۱۵
ز داد او همه مردم به کامش
۱۶
نشسته روز و شب با عیش و رامش
۱۷
ز بیم تیغ او در مرز گوراب
۱۸
همی با شیر بیشه خورد گور آب
۱۹
نشسته با سپاهی در سپاهان
۲۰
که بود از مرزها بهتر سپاهان
۲۱
ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد
۲۲
بگسترده بساط رامش و داد
۲۳
جهان چون خفته آسوده ز سختی
۲۴
همه کس شادمان از نیکبختی
۲۵
زمانه از نیاز آزاد گشته
۲۶
ولایت چون نهشت آباد گشته
۲۷
حسودان از جهان دل بر گرفته
۲۸
درختان از سعادت بر گرفته
۲۹
گرفته روز و شب دست سران جام
۳۰
به چنگ آورده دولت را سرانجام
۳۱
چو رامین گرد مرز خویش بر گشت
۳۲
چنان مآمد که بر گوراب بگذشت
۳۳
سر افرازان چو شاپور و رفیدا
۳۴
در آن کشور به نام نیک پیدا
۳۵
یکایک ساختندش میهمانی
۳۶
ستوده بزمهای خسروانی
۳۷
سحر گاهانهمه به شکار رفتند
۳۸
به گاه نیم روزان می گرفتند
۳۹
گهی در صید گه با تیر و خنجر
۴۰
گهی در بزمگه با رود و ساغر
۴۱
گهی شیران گرفتند از نیستان
۴۲
کهی جام نبید اندر گلستان
۴۳
بدین خوبی که گفتم روزگاری
۴۴
بسر بردند در عیش و شکاری
۴۵
دل رامین به هشیاری و مستی
۴۶
چو ناز آگنده بود از درد و سستی
۴۷
گر او تیری به نخچیری فگندی
۴۸
هوای دل برو تیری فگندی
۴۹
به شب کز دوستان تنها بماندی
۵۰
ز خون دیدگان دریا براندی
۵۱
بدین سان بود حالش تا یکی روز
۵۲
به ره بر دید خورشید دل افروز
۵۳
نگاری نوبهاری غمگساری
۵۴
ستمگاری به دل بردن سواری
۵۵
به خوبی پادشایی دل ربایی
۵۶
به بوسه جان فزایی دلگشایی
۵۷
به دو رخ بوستانی گلستانی
۵۸
میان گلستان شکر ستانی
۵۹
دو زلفش خوانده نقش هر گسونی
۶۰
گرفته تاب هر جیمی و نونی
۶۱
لبش گشته شفای هر گزندی
۶۲
ببرده آب هر شهدی و قندی
۶۳
دهان تنگ چون میمی عقیقین
۶۴
درو دندان بسان وین سیمین
۶۵
به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز
۶۶
به زلف آورده جراره ز اهواز
۶۷
رخانش تخت دیباهای ششتر
۶۸
لبانش تنگ شکرهای عسکر
۶۹
یکی چون گل که بر وی مشک بیزد
۷۰
یکی چون در که در وی باده ریزد
۷۱
زره را در میان پروین فگنده
۷۲
کمان را توزهء مشکین فگنده
۷۳
یکی بر سنبلش گشته زره گر
۷۴
یکی بر نرگسش گشته کمان ور
۷۵
رهی گشته دلش را سنگ و فولاد
۷۶
چنان چون قداو را سرو و شمشاد
۷۷
رخش را نام شد گلنار بربر
۷۸
دو زلفش را لقب زنجیر دلبر
۷۹
یکی را چشمهء نوش آب داده
۸۰
یکی را دست فتنه تاب داده
۸۱
ز برف و شیر و خون و می راخانی
۸۲
ز قند و نوش و شهد و در دهانی
۸۳
یکی را بر کران مشکین جراره
۸۴
یکی را بر میان رخشان ستاره
۸۵
نهفته در قصب اندام چون سیم
۸۶
چو اندر آب روشن ماهی شیم
۸۷
به سر بر افسری از مشک و عنبر
۸۸
فرازش افسری از زر و گوهر
۸۹
فرو هشته ز سر تا پای گیسوی
۹۰
به بوی مشک و رنگ جان جادوی
۹۱
چنان آویخته شب از شباهنگ
۹۲
و یا از مشک بر مه بسته اورنگ
۹۳
بنا گوشش چو دیبای پر از گل
۹۴
طرازی کرده بر دیبا ز سنبل
۹۵
برین سان تن گدازی دل نوازی
۹۶
خوش آوازی سرافرازی بنازی
۹۷
چو باغی از مه و پروین بهارش
۹۸
بهاری از گل و سوسن نگارش
۹۹
نگاری بود بنگاریده دادار
۱۰۰
بت ارایش نگاریده دگر بار
۱۰۱
تنش دیبا و در پوشیده دیبا
۱۰۲
رخش زیبا و بنگاریده زیبا
۱۰۳
ز پس زیور جو گنجی پر ز زیور
۱۰۴
ز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر
۱۰۵
همی باریدش از مر غول عنبر
۱۰۶
چنان کز نقش جامه در و گوهر
۱۰۷
به یک فرسنگ او را روشنایی
۱۰۸
همی شد با نسیم آشنایی
۱۰۹
مهش از تاج و مهر از روی تابان
۱۱۰
سهیل از گردن و پروین ز دندان
۱۱۱
ز خوشی همچو شاهی و جوانی
۱۱۲
ز شیرینی چو کام و زندگانی
۱۱۳
ز خوبی همچو باغ نوبهاری
۱۱۴
ز گُشی چون گوزن مرغزاری
۱۱۵
ز خوبان گرد او هشتاد دلبر
۱۱۶
بتان چین و روم و هند و بربر
۱۱۷
همه گردش چو گرد سرو نسرین
۱۱۸
همه پیشش چو پیش ماه پروین
۱۱۹
چو رامین دید آن سرو روان را
۱۲۰
بت با جان و ماه با روان را
۱۲۱
تو گفتی دید خورشید جهان تاب
۱۲۲
که از دیدار او چشمش گرفت آب
۱۲۳
دو پایش سست شد خیره فرومند
۱۲۴
ز سستی تیرها از دست بفشاند
۱۲۵
نبودش دیده را دیدار باور
۱۲۶
که بت بیند همی یا ماه یا خور
۱۲۷
بهشتست این که دیدم یا بهارست
۱۲۸
بهشتی حور یا چینی نگارست
۱۲۹
به باغ دلبری آزاده سروست
۱۳۰
به دشت خرمی نازان تذروست
۱۳۱
بتان چون لشکرند او شاه ایشان
۱۳۲
ویا چون اخترند او ماه ایشان
۱۳۳
درین آندیشه بود آزاده رامین
۱۳۴
که آمد نزد او آن سرو سیمین
۱۳۵
تو گفتی بود دیرین دوستدارش
۱۳۶
فراز آمد گرفت اندر کنارش
۱۳۷
بدو گفت ای جهان را نامور شاه
۱۳۸
ز تو چون ماه روشن کشور ماه
۱۳۹
شب آمد تو به نزد ما فرود آی
۱۴۰
غمین گشتی یکی ساعت بیاسای
۱۴۱
ز ما بپذیر یک شب میهمانی
۱۴۲
که داریمت به ناز و شادمانی
۱۴۳
می گلگونت ارم روشن و خوش
۱۴۴
که دارد بوی مشک و رنگ آتش
۱۴۵
ز بیشه شنبلید آرمت خود روی
۱۴۶
بنفشه آرمت همچون تو خوش بوی
۱۴۷
ز بیشه مرغ و دُراخ بهاری
۱۴۸
ز کوه آرمت کبگ کوهساری
۱۴۹
ز باغ آرم گل و آزاده سوسن
۱۵۰
کنم مجلس چو دیبای ملون
۱۵۱
گرامی دارمت چون جان شیرین
۱۵۲
که خود میهمان داریم چونین
۱۵۳
جهان افروز رامین گفت ای ماه
۱۵۴
مرا از نام و از گوهر کن آگاه
۱۵۵
به گوراب از کدامین تخم زادی
۱۵۶
تن سیمین بداری یا ندادی
۱۵۷
چه نامی وز کدامین جایگاهی
۱۵۸
مرا خواهی به جفتی یا نخواهی
۱۵۹
اگر با تو کسی پیوند جوید
۱۶۰
ازو مادرت کاوین چند جوید
۱۶۱
لب شیرین تو پر شهد و قندست
۱۶۲
نگویی تا ازان قندی به چندست
۱۶۳
اگر قند ترا باشد بها جان
۱۶۴
به چان تو که باشد سخت ارزان
۱۶۵
جوابش داد خورشید سخن گوی
۱۶۶
سروش دلکش آن حور پری روی
۱۶۷
نه آنم من که پوشیدست نامم
۱۶۸
کسی را گفت باید من کدامم
۱۶۹
که مهر از هیچ کس پنهان نماند
۱۷۰
همه کس مهر تابان را بداند
۱۷۱
مرا مامک گهر بابا رفیدا
۱۷۲
درین کشور به نام نیک پیدا
۱۷۳
مرا فرخ برادر مرزبانست
۱۷۴
که آذربایگان را پهلوانست
۱۷۵
مرا مادر به زیر گل بزادست
۱۷۶
گل خوشبوی نام من نهادست
۱۷۷
ستوده گوهرم از مام و از باب
۱۷۸
که این از همدانست آن ز گوراب
۱۷۹
منم گل برگ گل بوی گل اندام
۱۸۰
گلم چهره گلم گونه گلم نام
۱۸۱
به من شد هر که در گوراب حستو
۱۸۲
که من هستم کنون گوراب بانو
۱۸۳
مرا هست این نکویی مادر آورد
۱۸۴
مرا داید به مهر و ناز پرورد
۱۸۵
مرا گردن بلورین سینه سیمین
۱۸۶
به نر می قاقم و بر بوی نسرین
۱۸۷
چه پرسی از من و از خاندانم
۱۸۸
که من نام و نژادت نیک دانم
۱۸۹
تو رامین شهنشه را برادر
۱۹۰
که مهر ویس با جانت برابر
۱۹۱
تو بشکیبی ز دیدارش به گوراب
۱۹۲
اگر هر گز شکیبد ماهی از آب
۱۹۳
جدا مانی تو زان شمشاد آزاد
۱۹۴
اگر دجله جدا ماند ز بغداد
۱۹۵
شود شسته ز جانت این تباگی
۱۹۶
گر از زنگی شود شسته سیاهی
۱۹۷
دلت بستست بر وی دایهء پیر
۱۹۸
به افسون ساخته مسمار و زنجیر
۱۹۹
تو نتوانی که از وی باز گردی
۲۰۰
و با یار دگر آنباز گردی
۲۰۱
چو زو نشکیبی او را باش تنها
۲۰۲
تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا
۲۰۳
شهنشه از تو ننگ آلود گشته
۲۰۴
خدا از هر دو ناخشنود گشته
۲۰۵
چو بشنید این سخن آزاده رامین
۲۰۶
به دل مر بیدلی را کرد نفرین
۲۰۷
کجا از بیدلی گشت او علامت
۲۰۸
شنید از هر که در گیتی ملامت
۲۰۹
دگر باره به نرمی گفت با ماه
۲۱۰
سخنهایی که برد او را دل از راه
۲۱۱
بدو گفت ای نگار سرو بالا
۲۱۲
بت خورشید چهر ماه سیما
۲۱۳
مکن مرد بلا دیده ملامت
۲۱۴
ز یزدان خواه تا یابد سلامت
۲۱۵
همه کار خدای از خلق رازست
۲۱۶
قصا را دست بر مردم درازست
۲۱۷
مرا بر سر مزن کم کار زشتست
۲۱۸
قصا بر من مگر چونین نبشتست
۲۱۹
مکن یاد گذشته کار گیهان
۲۲۰
که کار رفته را در یافت نتوان
۲۲۱
اگر فرمان بری ماه دو هفته
۲۲۲
نباشی یاد گیر از کار رفته
۲۲۳
ز دی نندیشی و امروز بینی
۲۲۴
مرا از هر که بینی بر گژینی
۲۲۵
به نیکی مر مرا انباز گردی
۲۲۶
به انبای مرا دمساز گردی
۲۲۷
تو باشی آفتاب اندر حصارم
۲۲۸
رخت باشد بهار اندر کنارم
۲۲۹
اگر من یابم از تو کامگاری
۲۳۰
بیابی تو ز من کامی که داری
۲۳۱
ترا نگزیرد از بخشنده شاهی
۲۳۲
مرا نگزیرد از رخشنده ماهی
۲۳۳
تو باش اکنون به کام دل مرا ماه
۲۳۴
که من باشم به کام دل ترا شاه
۲۳۵
ترا بخشم ز گیتی هر چه دارم
۲۳۶
و گر جانم بخوانی پیشت آرم
۲۳۷
سراین را نباشد جز تو بانو
۲۳۸
روانم را نباشد جز تو دارو
۲۳۹
هر آن گاهی که یابم از تو پیوند
۲۴۰
خورم بر راستی پیش تو سوگند
۲۴۱
که تا باشد به گیتی کوه و صحرا
۲۴۲
رود جیحون و دجله سوی دریا
۲۴۳
ز چشمه آب خیزد زاب ماهی
۲۴۴
نماید خور فروغ و شب سیاهی
۲۴۵
بتابد مهر و ماه آسمانی
۲۴۶
ببالد زاد سرو بوستانی
۲۴۷
جهد باد صبا بر کوهساران
۲۴۸
چرد گور ژیان در مرغزاران
۲۴۹
تو با من باشی و من با تو جاوید
۲۵۰
به مهر یکدگر داریم اومید
۲۵۱
نگیرم جز تو یاری را در آغوش
۲۵۲
کنم آن را که دیدستم فراموش
۲۵۳
نبود از ویس نیکوتر مرا یار
۲۵۴
به دو گیتی شدم زو نیز بیزار
۲۵۵
جوابش داد خورشید گل اندام
۲۵۶
منه راما مرا از جادوی دام
۲۵۷
نه آنم من که در دام تو آیم
۲۵۸
چنین بی رنج در کام تو آیم
۲۵۹
مرا از تو نیاید پادشایی
۲۶۰
نه خودکامی و نه فرمان روایی
۲۶۱
نه میدانی پر از آشوب لشکر
۲۶۲
نه ایوانی پر از دینار و گوهر
۲۶۳
مرا کامیست از تو گر بیابم
۲۶۴
سر از فرمان و رایت بر نتابم
۲۶۵
تو باشی پیش من شاه جهاندار
۲۶۶
چو من باشم به پیش تو پرستار
۲۶۷
اگر مهرم بپروردن توانی
۲۶۸
وفای من بسر بردن توانی
۲۶۹
نیابی در جهان چون من یکی یار
۲۷۰
وفا ورز و وفا جوی و وفادار
۲۷۱
نباید مر ترا مرز خراسان
۲۷۲
هم ایدر باش دل شاد و تن آسان
۲۷۳
مشو دیگر به نزد ویس جادو
۲۷۴
زن موبد کجا باشدت بانو
۲۷۵
مکن زو یاد گرچه مهربانست
۲۷۶
کجا چیز کسان زان کسانست
۲۷۷
بکن پیمان که نه مهرش پرستی
۲۷۸
نه پیغامش دهی نه کس فرستی
۲۷۹
اگر با من کنی زین گونه پیمان
۲۸۰
تن ما را سر باشد یکی جان
۲۸۱
چو بشنید این سحن رامین از آن ماه
۲۸۲
زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه
۲۸۳
پذیره کرد از گل این بهانه
۲۸۴
گرفتش دست و بردش سوی خانه
۲۸۵
چو رامین شد در ایوان رفیدا
۲۸۶
گرفته دست ماه سرو بالا
۲۸۷
گهی صد جام در پایش فشاندند
۲۸۸
به گاه زر نگارش بر نشاندند
۲۸۹
در و دیوار در دیبا گرفتند
۲۹۰
زمین در عنبر سارا گرفتند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.