رسیدن پیگ رامین به مروشاهجان و آگاه شدن ویس ازان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو پیگ و نامهء رامین در آمد
۲
طرافی از دل ویسه بر آمد
۳
دلش داد اندر آن ساعت گوایی
۴
که رامین کرد با او بی وفایی
۵
چو موبد نامهء رامین بدو داد
۶
درخش حسرت اندر جانش افتاد
۷
ز سختی خونش اندر تن بجوشید
۸
ولیکن راز از مردم بپوشید
۹
لبش بود از برون چون لاله خندان
۱۰
شده دل زاندرون چون تفته سندان
۱۱
چو مینو بود خرم از برونش
۱۲
چو دوزخ بود تفسیده درونش
۱۳
به خنده می نهفت از دلش تنگی
۱۴
به رهواری همی پوشید لنگی
۱۵
رخش از نامه خوندن شد زریری
۱۶
که خود دانست کم مایه دبیری
۱۷
بدو گفت از خدا این خواستم من
۱۸
که روزی گم کند بازار دشمن
۱۹
مگر شاهم دگر زشتی نگوید
۲۰
بهانه هر زمان بر من نجوید
۲۱
بدین شادی به درویشان دهم چیز
۲۲
بسی گوهر به آتشگه برم نیز
۲۳
هم او از غم برست اکنون و هم من
۲۴
بیفتاد از میان بازار دشمن
۲۵
کنون اندر لهانم هیچ غم نیست
۲۶
که جانم راز بیم تو ستم نیست
۲۷
من اندر کام و ناز و بخت پیروز
۲۸
نه خوش خوردم نه خوش خفتم یکی روز
۲۹
کنون دلشاد باشم در جوانی
۳۰
به آسانی گذارم زندگانی
۳۱
مرا گر مه بشد ماندست خورشید
۳۲
همه کس را به خورشیدست امید
۳۳
مرا از تو شود روشن جهان بین
۳۴
چه باشد گر نبینم روی رامین
۳۵
همی گفت این سخن دل با زبان نه
۳۶
سخن را آشکارا چون نهان نه
۳۷
چو بیرون رفت شاه او را تب آمد
۳۸
ز تاب مهر جانش بر لب آمد
۳۹
دلش در بر تپان شد چون کبوتر
۴۰
که در چنگال شاهین باشدش سر
۴۱
چکان گشته ز اندامش خوی سرد
۴۲
چو شمنم کاو نشیند بر گل زرد
۴۳
سهی سروش چو بید از باد لرزان
۴۴
ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
۴۵
به زرین یاره سیمین سینه کوبان
۴۶
به مشکین زلف خاک خانه روبان
۴۷
همی غلتید در خاک و همی گفت
۴۸
چه تیرست این که آمد چشم من سفت
۴۹
چه بختست این که روزم را سیه کرد
۵۰
چه روزست این که جانم راتبه کرس
۵۱
بیا ای دایه این غم بین که ناگاه
۵۲
بیامد مثل طوفان از کمینگاه
۵۳
ز تخت زر مرا در خاک افگند
۵۴
خسک در راه صبر من پراگند
۵۵
تو خود داری خبر یا من بگویم
۵۶
که از رامین چه رنج آمد به رویم
۵۷
بشد رامین و در گوراب زن کرد
۵۸
پس آنگه مژدگان نامه به من کرد
۵۹
که من گل کشتم و گل پروریدم
۶۰
ز مرود و سوسن و خیری بریدم
۶۱
به مرو اندر مرا اکنون چه گویند
۶۲
سزد ار مرد و زن بر من بمویند
۶۳
یکی درمان بجو از بهر جانم
۶۴
که من زین درد جان را چون رهانم
۶۵
مرا چون این خبر بشنید بایست
۶۶
گرم مرگ آمدی زین پیش شایست
۶۷
مرا اکنون نه زر باید نه گوهر
۶۸
نه جان باید نه مادر نه برادر
۶۹
مرا کام جهان با رام خوش بود
۷۰
کنون چون رام رفت از کام چه سود
۷۱
مرا او جان شیرین بود و بی جان
۷۲
نیابد هیچ شادی تن ز گیهان
۷۳
روم از هر گناهی تن بشویم
۷۴
وز ایزد خویشتن را چاره جویم
۷۵
به درویشان دهم چیزی که دارم
۷۶
مگر گاه دعا باشد یارم
۷۷
به لابه خواهم از دادار گیهان
۷۸
که رامین گردد از کرده پشیمان
۷۹
به تاری شب به مرو آید ز گوراب
۸۰
ز باران ترّ بفسرده برو آب
۸۱
تنش همچون تن من سست و لرزان
۸۲
دلش همچون دل من زار و سوزان
۸۳
گه از سرمای سخت و گه تیمار
۸۴
همی خواهد ز ویس و دایه زنهار
۸۵
ز ما بیند همین بد مهری آن روز
۸۶
که از وی ما همی بینیم امروز
۸۷
خدایا داد من بستانی از رام
۸۸
کنی او را چو من بی صبر و آرام
۸۹
جوابش داد دایه گفت چندین
۹۰
مبر اندوه کت بردن نه آیین
۹۱
مخور اندوه و بزادی از دلت زنگ
۹۲
به خرسندی و خاموشی و فرهنگ
۹۳
تن آزاده را چندین مرنجان
۹۴
دل آسوده را چندین مپیچان
۹۵
مکن بیداد بر جان و جوانی
۹۶
که جان را مرگ به زین زندگانی
۹۷
ز بس کاین روی گلگون را زنی تو
۹۸
ز بس کاین موی مشکین را کنی تو
۹۹
رجی نیکوتر از باغ بهشتی
۱۰۰
چو روی اهرمن کردی به زشتی
۱۰۱
جهان چندان که داری بیش باید
۱۰۲
ولیک از بهر جان خویش باید
۱۰۳
هر آن گاهی که نبود جان شیرین
۱۰۴
مه دایه باد و مه شاه و مه رامین
۱۰۵
چو بسپردم من اندر تشنگی جان
۱۰۶
مبادا در جهان یک قطره باران
۱۰۷
هر آن گاهی که گیتی گشت بی من
۱۰۸
مرا چه دوست در گیتی چه دشمن
۱۰۹
همه مردان به زن دیدن دلیرند
۱۱۰
به مهر اندر چو رامین زود سیرند
۱۱۱
گر از تو سیر شد رامین بد مهر
۱۱۲
که رویت را همی سجده برد مهر
۱۱۳
ز مهر گل همیدون سیر گردد
۱۱۴
همین مومین زبان شمشیر گردد
۱۱۵
اگر بیند هزاران ماه و اختر
۱۱۶
نیاید زان همه نور یکی خور
۱۱۷
گل گورابی ار چه ماهرویست
۱۱۸
به خواری پیش تو چون خاک کویست
۱۱۹
نکوتر زیر پای تو ز رویش
۱۲۰
چو خوشتر خاک پای تو ز بویش
۱۲۱
چو رامین از تو تنها ماند و مهجور
۱۲۲
اگر زن کردی زی من بود معذور
۱۲۳
کسی کز بادهءخوش دور باشد
۱۲۴
اگر دردی خورد معذور باشد
۱۲۵
سمن بر ویس گفت ای دایه دانی
۱۲۶
که گم کردم به صبر اندر جوانی
۱۲۷
زنان را شوهرست و یار برسر
۱۲۸
مرا اکنون نه یارست و نه شوهر
۱۲۹
اگر شویست بر من بدگمانست
۱۳۰
وگر یارست با من بدنهانست
۱۳۱
ببردم خویشتن را آب و سایه
۱۳۲
چو گم کردم ز بهر سود مایه
۱۳۳
بیفگندم درم از بهر دینار
۱۳۴
کنون بی هردوان ماندم به تیمار
۱۳۵
مده دایه به خرسندی مرا پند
۱۳۶
که بر آتش نخسپد هیچ خرسند
۱۳۷
مرا بالین و بستر آتشین است
۱۳۸
بر آتش دیو عشقم همنشین است
۱۳۹
بر آتش صبر کردن چون توانم
۱۴۰
اگر سنگین و رویینست جانم
۱۴۱
مرا زین بیش خرسندی مفرمای
۱۴۲
به من بر باد بیهوده مپیمای
۱۴۳
مرا درمان نداند هیچ دانا
۱۴۴
مرا چاره نداند هیچ کانا
۱۴۵
مرا صد تیر زهر آلوده تا پر
۱۴۶
نشاند این پیگ واین نامه به دل بر
۱۴۷
چه گویی دایه زین پیگ روان گیر
۱۴۸
که نه گه بر دلم زد ناوک تیر
۱۴۹
ز رام آورد مشک آلود نامه
۱۵۰
برد از ویس خون آلود جامه
۱۵۱
بگریم زار برنالان دل خویش
۱۵۲
ببارم خون دیده بر دل ریش
۱۵۳
الا ای عاشقان مهرپرور
۱۵۴
منم بر عاشقان امروز مهتر
۱۵۵
شما را من ز روی مهربانی
۱۵۶
نصیحت کرد خواهم رایگانی
۱۵۷
نصیحت دوستان از من پذیرید
۱۵۸
دهم پند شما گر پند گیرید
۱۵۹
مرا بینیدحال من نیوشید
۱۶۰
دگر در عشق ورزیدن مکوشید
۱۶۱
مرا بینید و خود هشیار باشید
۱۶۲
ز مهر ناکسان بیزار باشید
۱۶۳
نهال عاشقای در دل مکارید
۱۶۴
و گر کارید جان او را سپارید
۱۶۵
اگر چونانکه حال من ندانید
۱۶۶
به خون بر رخ نوشتستم بخوانید
۱۶۷
مرا عشق آتشی در دل برافروخت
۱۶۸
که هر چند بیش کشتم بیشتر سوخت
۱۶۹
جهان کردم ز آب دیده پر گل
۱۷۰
نمود از آب چشمم آتش دل
۱۷۱
چه چشمست این که خوابش نگیرد
۱۷۲
چه آبست این کزو آتش نمیرد
۱۷۳
مرا پروردن باشه بدی آز
۱۷۴
بپروردم یکی باشه به صد ناز
۱۷۵
به روزش داشتم بر دست سیمین
۱۷۶
شبش هرگز نبستم جز به بالین
۱۷۷
چو پر مادر آوردش بیفگند
۱۷۸
دگر پرها بر آورد و پر آگند
۱۷۹
بدانست او ز دست من پریدن
۱۸۰
به خود کامی سوی کبگان دویدن
۱۸۱
گمان بردم که او گیرد شکاری
۱۸۲
مرا باشد همیشه غمگساری
۱۸۳
یکی ناگه ز دست من رها شد
۱۸۴
به ابر اندر ز چشم من جدا شد
۱۸۵
کنون خسته شدم از بس که پویم
۱۸۶
نشان باشهء گم کرده جویم
۱۸۷
دریغا رفته رنج و روزگارم
۱۸۸
دریغا این دل امیدوارم
۱۸۹
دریغا رنج بسیارا که بردم
۱۹۰
که خود روزی ز رنجم بر نخوردم
۱۹۱
بگردم در جهان چون کاروانی
۱۹۲
که تا یابم ز گمگشته نشانی
۱۹۳
مرا هم دل بشد هم دوست از بر
۱۹۴
نباشم بی دل و بی دوست ایدر
۱۹۵
کنم بر کوهساران سنگ بالین
۱۹۶
ز جور آن دل چون کوه سنگین
۱۹۷
دل از من رفت اگر یابم نشانش
۱۹۸
دهم این خسته جان را مژدگانش
۱۹۹
مرا تا جان چنین پر دود باشد
۲۰۰
دلم از بخت چون خشنود باشد
۲۰۱
منم کم دوست ناخشنود گشتست
۲۰۲
منم کم بخت خشم آلود گشتست
۲۰۳
مرا بی کارد ای دایه تو کشتی
۲۰۴
که تخم عشق در جانم بکشتی
۲۰۵
درین راهم تو بودی کور رهبر
۲۰۶
چو در چاهم فگندی تو بر آور
۲۰۷
مرا چون از تو آمد درد شاید
۲۰۸
که درمانم کنون هم از تو آید
۲۰۹
بسیچ راه کن بر خیز و منشین
۲۱۰
ببر پیغام من یک یک به رامین
۲۱۱
بگو ای بدگمان بی وفا زه
۲۱۲
تو کردی بر کمان ناکسی زه
۲۱۳
تو چشم راستی را کور کردی
۲۱۴
تو بخت مردی را شور کردی
۲۱۵
تو از گوهر چو گزدم جان گزایی
۲۱۶
به سنگ ار بگذری گوهر نمایی
۲۱۷
تو ماری از تو ناید جز گزیدن
۲۱۸
تو گرگی از تو ناید جز دریدن
۲۱۹
ز طبع تو همین آید که کردی
۲۲۰
که با زنهاریان زنهار خوردی
۲۲۱
اگر چه من ز کارت دل فگارم
۲۲۲
بدین آهوت ارزانی ندارم
۲۲۳
مکن بد با کسی و بد میندیش
۲۲۴
کجا چون بد کنی آید بدت پیش
۲۲۵
اگر یکسر بشد مهرم ز یادت
۲۲۶
میان مهربانان شرم بادت
۲۲۷
بدین زشتی که از پیشم برفتی
۲۲۸
فرامش کردی آن خوبی که گفتی
۲۲۹
چو برگ لاله بودت خوب گفتار
۲۳۰
به زیر لاله در خفته سیه مار
۲۳۱
اگر تو یار نو کردی روا باد
۲۳۲
ز گیتی آنچه می خواهی ترا باد
۲۳۳
مکن چندین به نومیدی مرا بیم
۲۳۴
آ هر کاو زو بیابد بفگند سیم
۲۳۵
اگر تو جوی نو کندی به گوراب
۲۳۶
نباید بستن از جوی کهن آب
۲۳۷
وگر تو خانه کردی در کهستان
۲۳۸
کهن خانه مکن در مرو ویران
۲۳۹
به باغ ار گل بکشتی فرخت باد
۲۴۰
ز مرزش بر مکن آزاده شمشاد
۲۴۱
زن نو با دلارام کهن دار
۲۴۲
که هر تخمی ترا کامی دهد بار
۲۴۳
همی گفت این سخنها ویس بتروی
۲۴۴
زهر چشمی روان بر هر رخی جوی
۲۴۵
تو گفتی چشم بود ابر نوروز
۲۴۶
همی بارید بر راغ دل افروز
۲۴۷
دل دایه بر آن بت روی سوزان
۲۴۸
همی گفت ای بهار دلفروزان
۲۴۹
مرا بر آتش سوزنده منشان
۲۵۰
گلاب از دیده بر گلنار مفشان
۲۵۱
که اکنون من بگیرم ره به گوراب
۲۵۲
بوم در راه چون ره بی خور و خواب
۲۵۳
کنم با رام هر چاری که دانم
۲۵۴
مگر جان ترا زین غم رهانم