نامه نوشتین رامین به ویس و بیزارى نمودن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو رامین دید کاو را دل بیازرد
۲
نگر تا پوزش آزار چون کرد
۳
ز پیش گل حریر و کلک بر داشت
۴
حریرش را به آب مُشک بنگاشت
۵
بر آهخت از میان تیغ جفا را
۶
بدو ببرید پیوند وفا را
۷
یکی نامه نوشت آن بی وفا یار
۸
به یاری بس وفا جوی و وفادار
۹
به نامه گفت ویسا نیک دانی
۱۰
که چند آمد مرا از تو زیانی
۱۱
خدا و جز خدا از من بیازرد
۱۲
همه کس در جهانم سرزنش کرد
۱۳
شنیدم گه نصیحت گه ملامت
۱۴
شدم از عشق در گیتی علامت
۱۵
چه بودی گر دو چشمم در جهان دید
۱۶
یکی کس را که کار من پسندید
۱۷
تو گفتی مهر من بود ای عجب کین
۱۸
که مرد و زن برو کردند نفرین
۱۹
به گیتی هر که نام من شنیدی
۲۰
به زشتی پوستین بر من دریدی
۲۱
بدین سان زشت گشتی روی نامم
۲۲
وزین بدتر به زشتی روی کامم
۲۳
گهی بر تار کم شمشیر بودی
۲۴
گهی در رهگذاری شیر بودی
۲۵
نبودم تا ترا دیدم به دل شاد
۲۶
نجسی اندر دل مسکین من باد
۲۷
نهیب من ز هجرانت فزون بود
۲۸
که با او چشم من دریای خون بود
۲۹
بلای من ز دیدارت بتر بود
۳۰
که با او نیم حان و بیم سر بود
۳۱
کدامین روز از تو دور ماندم
۳۲
که نه جیحون ز دو دیده براندم
۳۳
کدامین روز دیدار تو دیدم
۳۴
که نه صد گونه درد دل کشیدم
۳۵
چه بودی گر بدی بیم سر و جان
۳۶
نبودی شرم خلق و بیم یزدان
۳۷
مرا دیدی ز پیش مهربانی
۳۸
که چون خودکام بودم در جوانی
۳۹
جو آهو بد به چشمم هر پلنگی
۴۰
چو ماهی بد به پیشم هر نهنگی
۴۱
نجوشیدم ز هر بادی چو دریا
۴۲
تو گفتی خور زمن گردید صفرا
۴۳
گه تندی زبون من بدی شیر
۴۴
چنان چون گاه تیزی تیر و شمشیر
۴۵
چو بازم بر هوا پرواز کردی
۴۶
مه گردون حذر زان باز کردی
۴۷
نوند کام من چندان دویدی
۴۸
کجا اندیشها در وی رسیدی
۴۹
امید من چو چشم دوربین بود
۵۰
نشاط من چو رهوارم به زین بود
۵۱
ز رامش پر ز خوشی بود جانم
۵۲
ز شادی پر ز گوهر بود کانم
۵۳
به باغ لهو در شمشاد بودم
۵۴
به دشت جنگ بر پولاد بودم
۵۵
همه زر بود سنگ کوهسارم
۵۶
همه در بود ریگ رودبارم
۵۷
وزان پس حال من دیدی که چون گشت
۵۸
همان بختم زبونان را زبون گشت
۵۹
جوانه سرو قد من دوتا شد
۶۰
دو هفته ماه من جفت سها شد
۶۱
هوا پشت مرا چون چنبری کرد
۶۲
زمانه گفتی از من دیگری کرد
۶۳
چو دست عشق آتش بر دلم ریخت
۶۴
نشاط از من به صد فرسنگ بگریخت
۶۵
خرد دیدم ز دل آواره گشته
۶۶
به دست عشق در بیچاره گشته
۶۷
کمان ور گشته هر کس در زمانه
۶۸
ملامت تیر و جان من نشانه
۶۹
مرا خود بود داغ عشق بر بر
۷۰
چه بایستم ملامت نیز بر سر
۷۱
چو من بودم خود از جام هوا مست
۷۲
چه بایست زدن مر مست را دست
۷۳
کنون از من درودست باد بسیار
۷۴
و گر چه گشتم از مهر تو بیزار
۷۵
ترا آگه کنم اکنون ز کارم
۷۶
که چون خوبست و خرم روزگارسم
۷۷
بدان ویسا که تا از تو جدایم
۷۸
به دل بر هر مرادی پادشایم
۷۹
به آب صابری دل را بشستم
۸۰
به کام خویش جفت نیک جستم
۸۱
گل خوشبوی را در دل بکشتم
۸۲
که با گل من همیشه در بهشتم
۸۳
کنون پیشم همیشه گل به بارست
۸۴
گهم در دست و گاهم در کنارست
۸۵
گلم در بسترست و گل به بالین
۸۶
مرا شایسته چون جان و جهان بین
۸۷
مرا گل زن بود تا روز جاوید
۸۸
چو او باشد نخواهم ماه و خورشید
۸۹
سرای من ز گل چون بوستانست
۹۰
حصار من ز گل چون گلستانست
۹۱
سه چندان کز تو دیدم رنج و خواری
۹۲
ازو دیدم نشط و کامگاری
۹۳
همان جانم از تن بر پریدی
۹۴
اگر با تو چنین روزی بدیدی
۹۵
چو یاد آید گذشته سالیانم
۹۶
ببخشایم همی بر خسته جانم
۹۷
که چندان صبر ناکام چون کرد
۹۸
ببیمار تو چندان زهر چون خورد
۹۹
من آنگه از جهان آنگه نبودم
۱۰۰
که در سختی همی شادی نمودم
۱۰۱
ز راه آگه نبودم همچو گمراه
۱۰۲
چو کرم سک ز طعم شهد ناگاه
۱۰۳
کنون زان خفتگی بیدار گشتم
۱۰۴
وزآن مستی کنون هشیار گشتم
۱۰۵
کنون بند بلا بر هم شکستم
۱۰۶
وزآن زندان بد روزی بجستن
۱۰۷
بخوردم با گل گل بوی سوگند
۱۰۸
به گفت فرخ و جان خردمند
۱۰۹
به یزدان جهان و ماه و خورشید
۱۱۰
به دین و دانش و فرهنگ و امید
۱۱۱
که باشم تا زیم با گل وفا جوی
۱۱۲
به شادی کرده با او روی در روی
۱۱۳
ازین پس مرو با تو ماه با من
۱۱۴
همیدون شاه با تو ماه با من
۱۱۵
یکی ساعت که باشم جفت این ماه
۱۱۶
نشسته شادمان در کشور ماه
۱۱۷
به از صد ساله چونان زندگانی
۱۱۸
که زندان بود بر جان و جوانی
۱۱۹
تو زین پس سال و ماه و روز مشمر
۱۲۰
به راه و روز من بسیار منگر
۱۲۱
که راه روز هجر من درازست
۱۲۲
دلم از تو نیازی بی نیازست
۱۲۳
چو پیش آید چنین روز و چنین کار
۱۲۴
شکیبایی به از زرّ به خروار
۱۲۵
چو این نامه به پایان برد رامین
۱۲۶
به عنوان بر نهادش مهر زرّین
۱۲۷
عماری دار خود را داد و فرمود
۱۲۸
که نامه نزد جانانش برد زود
۱۲۹
عماری دار چون باد روان شد
۱۳۰
به سه هفته به مرو شایگان شد
۱۳۱
شهنشه را ازین آگاه کردند
۱۳۲
هم از راهش به پیش شاه بردند
۱۳۳
شهنشه نامه زو بستد فرو خواند
۱۳۴
در آن گفتارها خیره فرو ماند
۱۳۵
سبک نامه به ویس دلستان داد
۱۳۶
ز کار رام او را مژدگان داد
۱۳۷
مرو را گفت چشمت باد روشن
۱۳۸
که رامین با گلست اکنون به گلشن
۱۳۹
بشد رامین و در گوراب زن کرد
۱۴۰
ترا با داغ دل پرتاب زن کرد