فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

بیمار شدن ویس از فراق رامین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز درد جان و دل بر بستر افتاد
۲
بریده گشت گفتی سرو آزاد
۳
همه بستر ز جانش پر غم و درد
۴
همه بالین ز رویش پر گل زرد
۵
به بالین نشسته ماهرویان
۶
زنان مهتران و نامجویان
۷
یکی گفتی که چشم بد بخستش
۸
یکی گفتی که افزون گر ببستش
۹
پزشکانی همه فرهنگ خوانده
۱۰
ز حال درد او عاجز بمانده
۱۱
یکی گفتی همه رنجش ز سوداست
۱۲
یکی فگتی همه دردش ز صفراست
۱۳
ز هر شهر آمده اخترشناسان
۱۴
حکیمان و گزینان خراسان
۱۵
یکی گفتی قمر کرد این به میزان
۱۶
یکی گفتی ز حل کرد این به سرطان
۱۷
پری بندان و زراقان نشسته
۱۸
ز بهر ویس یکسر دل شکسته
۱۹
یکی گفتی ورا دیده رسیدست
۲۰
یکی گفتی پری او را بدیدست
۲۱
ندانست ایچ کس کاو را چه درداست
۲۲
چه رنج او را چنین آزرده کردست
۲۳
به داغ رام سوزان ماه را دل
۲۴
به درد ماه پیچان شاه را دل
۲۵
سمن بر ویس گریان بردل خویش
۲۶
گهی ریزان ز نرگس بر گل خویش
۲۷
چو شاهنشه ازو تنها بماندی
۲۸
ز خون دیدگان دریا براندی
۲۹
سخنهایی چنان دلگیر گفتی
۳۰
کجا صبر از همه دلها برفتی
۳۱
چرا ای عاشقان عبرت نگیرید
۳۲
چرا از من نصیحت نه پذیرید
۳۳
مرا بینید و دل بر کس مبندید
۳۴
که پس هر سختیی بر دل پسندید
۳۵
مرا ای عاشقان از دور بینید
۳۶
بسوزید ار به نزد من نشینید
۳۷
مرا زین گونه آرش در دل افتاد
۳۸
که یارم را دل از سنگست و پولاد
۳۹
مرا عذرست اگر فریاد خوانم
۴۰
که من فریاد از آن بیداد خوانم
۴۱
دل پر ریش خویش او را نمودم
۴۲
بدو گفتم که رنجت آزمودم
۴۳
که داند کاو به جای من چه بد کرد
۴۴
یکی بد کرد و جانم را به صد کرد
۴۵
مرا این دوست بی دل کرد و بی کام
۴۶
که اکنون دشمن من شد به فرجام
۴۷
چه نیکویی کند مردم به مردم
۴۸
که من در دوستی با او نکردم
۴۹
امید و رنج خود بر باد دادم
۵۰
چو راز دوستی بر وی گشادم
۵۱
وفا کشتم چرا انده درودم
۵۲
ثنا گفتم چرا نفرین شنودم
۵۳
مرا چون بخت من با من به کینست
۵۴
ز بیگانه چه نالم گر چنینست
۵۵
بکوشیدم بسی با بخت بد ساز
۵۶
نبد با آبگینه سنگ را ساز
۵۷
کنون از بخت و دل بیزار گشتم
۵۸
به نام هر دو بیزاری نبشتم
۵۹
چو بدبختان نهادم سر به بالین
۶۰
ز جانم گشته بستر حسرت آگین
۶۱
ز بدبختی به جز مرگم نباید
۶۲
چو من بدبخت را خود مرگ شاید
۶۳
چو یارم دیگری بر من گزیند
۶۴
همان بهتر که جانم مرگ بیند
۶۵
پس آنگه خواند مشکین را بر خویش
۶۶
نمود او را همه راز دل ریش
۶۷
کجا مشکین دبیرش بود دیرین
۶۸
همیشه رازدار ویس و رامین
۶۹
مرو را گفت مشکیا تو دیدی
۷۰
ز رامین بی وفاتر یا شنیدی
۷۱
اگر مویم به ناخن بر برستی
۷۲
دل من این گمان بر وی نبستی
۷۳
ندانستم کز آتش آب خیزد
۷۴
ز نوش ناب زهر ناب خیزد
۷۵
مرا دیدی که راه پارسایی
۷۶
چگونه داشتم در پادشایی
۷۷
کنون از هردوان بیزار گشتم
۷۸
به چشم دوست و دوشمن خوار گشتم
۷۹
نه اندر پادشایی پادشایم
۸۰
نه اندر پارشایی پارسایم
۸۱
همی ناکرد باید پادشایی
۸۲
بزرگی جستی و فرمان روایی
۸۳
من اندر جستن رامم همه سال
۸۴
قدا کرده دل و جان سر و مال
۸۵
گهی از بهر و طلش پوی پویم
۸۶
گهی از بیم هجرش موی مویم
۸۷
اگر دارم هزاران جان شیرین
۸۸
نپردازم یکی از شغل رامین
۸۹
مرا رامین به نادانی بسی خست
۹۰
کنون پشت مرا یکباره بشکست
۹۱
بسی شاخ از درخت من بیفگند
۹۲
کنون اصلش برید و بیخ بر کند
۹۳
بر آزارش همی کردم صبوری
۹۴
کنون صبرم بود آزار دوری
۹۵
بدین بار او به جان من آن کرد
۹۶
که با آن خود شکیبایی توان کرد
۹۷
مرا شمشیر جورش سر بریدست
۹۸
مرا ژوپین هجرش دل دریدست
۹۹
صبوری چون کنم بر سر بریدن
۱۰۰
خموشی چون کنم بر دل دریدن
۱۰۱
چه دانی زین بتر کاو رفت وزن کرد
۱۰۲
پس آنگه مژده را نامه به من کرد
۱۰۳
که من گل کشتم و گل پروریدم
۱۰۴
ز مورد و نرگس و خیری بریدم
۱۰۵
وزان پس دایه را با یک جگر تیر
۱۰۶
گسی کرد از میان دشت نخچیر
۱۰۷
تو گفتی دایه را هر گز ندیدست
۱۰۸
و یا خود زو جفایی صد کشیدست
۱۰۹
کنون افتاده ام بر بستر مرگ
۱۱۰
به جان من رسیده خنجر مرگ
۱۱۱
قلم بر گیر مشکینا به مشک آب
۱۱۲
یکی نامه نویس از من به گوراب
۱۱۳
تب گرمم ببین و باد سردم
۱۱۴
به نامه یاد کن همواره دردم
۱۱۵
تو خود دانی سخن در هم سرشتن
۱۱۶
به نامه هر چه به باید نبشتن
۱۱۷
اگر باز آوری او را به گفتار
۱۱۸
شوم تا مرگ در پیشت پرستار
۱۱۹
تو دانایی و بر گفتار دانا
۱۲۰
بود آسان فریب مرد برنا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.