نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو بشنید این سخن فرزانه مشکین
۲
به فرهنگش جهان را کرد مشکین
۳
یکی نامه نوشت از ویس دژکام
۴
به رامین نکوبخت و نکو نام
۵
حریر نامه بود ابریشم چین
۶
چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین
۷
قلم از مصر بود آب گل از جور
۸
دویت از عنبرین عود سمندور
۹
دبیر از شهر بابل جادوی تر
۱۰
سخن آمیخته شکر به گوهر
۱۱
حریرش چون بر ویس پری روی
۱۲
مدادش همچو زلف ویس خوشبوی
۱۳
قلم چون قامت ویس از نزاری
۱۴
ز بس کز رام دید آزار و خواری
۱۵
دبیر از جادوی چون دیدگانش
۱۶
سخن چون در و شکر در دهانش
۱۷
سر نامه به نام یک خداوند
۱۸
وزان پس کرده یاد مهر و پیوند
۱۹
ز سروی سوخته وز بن گسسته
۲۰
به سروی از چمن شاداب رسته
۲۱
ز ماهی در محاق مهر پنهان
۲۲
به ماهی در سپهر کام تابان
۲۳
ز باغی سر بسر آفت گرفته
۲۴
به باغی سر بسر خرم شکفته
۲۵
ز شاخی خشک گشته هامواره
۲۶
به شاخی بار او و ستاره
۲۷
ز کانی کنده و بی بر بمانده
۲۸
به کانی در جهان غوهر فشانده
۲۹
ز روزی بر هد مغرب رسیده
۳۰
به یاقوتی به تاجی در نشانده
۳۱
ز گلزاری سموم هجر دیده
۳۲
به گلزاری ز خوبی بشکفیده
۳۳
ز دریایی شده بی در و بی آب
۳۴
به دریایی پر آب و در خوشاب
۳۵
ز بختی تیره چون شوریده آبی
۳۶
به بختی نامور چون آفتابی
۳۷
ز مهری تا گه محشر فزایان
۳۸
به مهری هر زمان کاهش نمایان
۳۹
ز عشقی تاب او از حد گذشته
۴۰
به عشقی گرم بوده سرد گشته
۴۱
ز جانی در عذاب و رنج و سختی
۴۲
به جانی در هوای نیک بختی
۴۳
ز طبعی در هوا بیدار گشته
۴۴
به طبعی در هوا بیزار گشته
۴۵
ز چهری آب جوبی زو رمیده
۴۶
به چهری آب خوبی زو دمیده
۴۷
ز رویی همچو دیبای بر آتش
۴۸
به رویی همچو دیبای منقش
۴۹
ز چشمش سال ومه بی خواب و پر آب
۵۰
به چشمی سال و مه بی آب و پر خواب
۵۱
ز یاری نیک پر مهر و وفا جوی
۵۲
به یاری شوخ و بی شرم و جفا جوی
۵۳
ز ماهی بی کس و بی یار گشته
۵۴
به شاهی بر جهان سالار گشته
۵۵
نبشتم نامه در حال چنین زار
۵۶
که جان از تن تن از جان بود بیزار
۵۷
منم در آتش هجران گدازان
۵۸
توی در مجلس شادی نوازان
۵۹
منم گنج وفا را گشته گنجور
۶۰
توی دست جفا را گشته دستور
۶۱
یکی بر تو دهم در نامه سوگند
۶۲
به حق دوستی و مهر و پیوند
۶۳
به حق آنکه با هم جفت بودیم
۶۴
به حق آنکه ما هم گفت بودیم
۶۵
به حق صحبت ما سالیانی
۶۶
به حق دوستی و مهربانی
۶۷
که این نامه ز سر تا بن بخوانی
۶۸
یکایک حال من جمله بدانی
۶۹
بدان راما که گیتی گرد گردست
۷۰
ازو گه تن درستی گاه دردست
۷۱
گهی رنجست و گاهی شادمانی
۷۲
گهی مرگست و گاهی زندگانی
۷۳
به نیک و بد جهان بر ما سرآید
۷۴
وزان پس خود جهان دیگر آید
۷۵
ز ما ماند به گیتی در فسانه
۷۶
در آن گیتی خدای جاودانه
۷۷
فسان ما همه گیتی بخوانند
۷۸
یکایک خوب و زشت ما بداند
۷۹
تو خود دانی که از ما کیدت بد نام
۸۰
کجا از نام بد جوید همه کام
۸۱
من آن بودم به پاکی کم دیدی
۸۲
به خوبی از جهانم بر گزیدی
۸۳
من از پاکی چو قطر ژاله بودم
۸۴
به خوبی همچو برگ لاله بودم
۸۵
ندیده کام جز تو مرد بر من
۸۶
زمانه نا فشانده گرد بر من
۸۷
چو گوری بودم اندر مرغزاران
۸۸
ندیده دام و داس دام دادن
۸۹
تو بودی دام دار و داس دارم
۹۰
نهادی داس و دام اندر گذارم
۹۱
مرا در دام رسوایی فگندی
۹۲
کنون در چاه تنهایی فگندی
۹۳
مرا بفریفتی وز ره ببردی
۹۴
کنون زنهار با جانم بخوردی
۹۵
بدان سر مر ترا طرار دیدم
۹۶
بدین سر مر ترا غدار دیدم
۹۷
همی گویی که خوردی سخن سوگند
۹۸
که با ویسم نباشد نیز پیوند
۹۹
نه با من نیز هم سوگند خوردی
۱۰۰
که تا جان داری از من بر نگردی
۱۰۱
کدامین راست گیرم زین دو سوگند
۱۰۲
کدامین راست گیرم زین دو پیوند
۱۰۳
ترا سوگند چون باد بزانست
۱۰۴
ترا پیوند چون آب روانست
۱۰۵
بزرگست از جهان این هر دو را نام
۱۰۶
ولیکن نیست شان بر جای آرام
۱۰۷
تو همچون سندسی گردان به هر رنگ
۱۰۸
و یا همچون زری گردان به هر چنگ
۱۰۹
کرا دانی چو من در مهربانی
۱۱۰
چو تو با من نمانی با که مانی
۱۱۱
نگر تا چند کار بد بکردی
۱۱۲
که آب خویش و آب من ببردی
۱۱۳
یکی بفریفتی جفت کسان را
۱۱۴
به ننگ آلوده دودمان را
۱۱۵
دوم سوگندها بدروغ کردی
۱۱۶
ابا ژنهاریان زنها خوردی
۱۱۷
سوم برگشتی از یار وفادار
۱۱۸
بی آب کزوی رسیدت رنج و آزار
۱۱۹
چهارم ناسزا گفتی بر آن کس
۱۲۰
که او را خود توی اندر جهان بس
۱۲۱
من آن ویسم که رویم آفتابست
۱۲۲
من آن ویسم که مویم مشک نابست
۱۲۳
من آن ویسم که چهرم نوبهارست
۱۲۴
من آن ویسم که مهرم پایدارست
۱۲۵
من آن ویسم که ماه نیکوانم
۱۲۶
من آن ویسم که شاه جادوانم
۱۲۷
من آن ویسم که ماهم بر رخانست
۱۲۸
من آن ویسم که نوشم در لبانست
۱۲۹
من آن ویسم من آن ویسم من آن ویسم
۱۳۰
که بودی تو سلیمان من چو بلقیس
۱۳۱
مرا باشد به از تو در جهان شاه
۱۳۲
ترا چون من نباشد بر زمین ماه
۱۳۳
هر آن گاهی که دل از من بتابی
۱۳۴
چو باز آیی مرا دوشوار یابی
۱۳۵
مکن راما که خود گردی پشیمان
۱۳۶
نیابی درد را جز ویس در مان
۱۳۷
مکن راما که از گل سیر گردی
۱۳۸
نیابی ویس را آنگه بمردی
۱۳۹
مکن راما که تو امروز مستی
۱۴۰
ز مستی عهد من بر هم شکستی
۱۴۱
مکن راما که چون هشیار گردی
۱۴۲
ز گیتی بی زن وبی یار گردی
۱۴۳
بسا روزا که تو پیشم بنالی
۱۴۴
دو رخ بر خاک پای من بمالی
۱۴۵
دل از کینه به سوی مهر تابی
۱۴۶
مرا جویی به صد دست و نیابی
۱۴۷
چو از من سیر گشتی وز لبانم
۱۴۸
ز گل هم سیر گردی بی گمانم
۱۴۹
رو چون بامن نسازی با که سازی
۱۵۰
هوا با من نبازی با که بازی
۱۵۱
همی گوید هر آن کاو مهر بازد
۱۵۲
کرا ویسه نسازد مرگ سازد
۱۵۳
ز بدبختیت بس باد این نشانی
۱۵۴
گلی دادت چو بستد گلستانی
۱۵۵
ترا بنمود رخشان ماهتابی
۱۵۶
ز تو بستد فروزان آفتابی
۱۵۷
همی نازی که داری ارغوانی
۱۵۸
ندانی کز تو گم شد بوستانی
۱۵۹
همانا کردی آن تلخی فراموش
۱۶۰
که بودی از هوا بی صبر و بی هوش
۱۶۱
خیالم گر به خواب اندر بدیدی
۱۶۲
گمان بردی که بر شاهی رسیدی
۱۶۳
چو بودی من به مغزت بر گذشتی
۱۶۴
تنت گر مرده بودی زنده گشتی
۱۶۵
چنین است آدمی بی رام و بی هوش
۱۶۶
کند سختی و شادی را فراموش
۱۶۷
دگر گفتی که گم کردم جوانی
۱۶۸
همی گویی دریغا زندگانی
۱۶۹
مرا گم شد جوانی در هوایت
۱۷۰
همیدون زندگانی در وفایت
۱۷۱
گمان بردم که شاخ شکری تو
۱۷۲
بکارم تا شکر بار آوری تو
۱۷۳
بکشتم پس بپروردم به تیمار
۱۷۴
چو بر رستی کبست آوردیم بار
۱۷۵
چو یاد آرم از آن رنجی که بردم
۱۷۶
وز آن دردی که از مهر تو خوردم
۱۷۷
یکی آتش به مغز من در آید
۱۷۸
کزو جیحون ز چشم من بر آید
۱۷۹
چه مایه سختی و خواری کشیدم
۱۸۰
به فرجام از تو آن دیدم که دیدم
۱۸۱
مرا تو چاه کندی دایه زد دست
۱۸۲
به جاه افگنده و خود آسوده بنشست
۱۸۳
تو هیزم دادی او آتش برافروخت
۱۸۴
به کام دشمنان در آتشم سوخت
۱۸۵
ندانم کز تو نالم یا ز دایه
۱۸۶
که رنجم زین دوان بردست مایه
۱۸۷
اگر چه دیدم از تو بی وفایی
۱۸۸
نهادی بر دلم داغ جدایی
۱۸۹
و گر چه آتشمدر دل فگندی
۱۹۰
مرا مانند خر در گل فگندی
۱۹۱
و گر چه چشم من خون بار کردی
۱۹۲
کنارم رود جیحون بار کردی
۱۹۳
دلم ناید به یزدانت سپردن
۱۹۴
جفایت پیش یزدان بر شمردن
۱۹۵
مبیند ایچ دردت دیدگانم
۱۹۶
که باشد درد تو هم بر روانم
۱۹۷
کنون ده در بخواهم گفت نامه
۱۹۸
به گفتاری که خون بارد ز خامه