فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

مویه کردن ویس بر جدایى رامین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو ویس دلبر آذین را گسی کرد
۲
به درد و داغ دل مویه بسی کرد
۳
مر آن مردی که این مویه بخواند
۴
اگر با دل بود بی دل بماند
۵
کجا شد آن خجسته روزگارم
۶
که بودی آفتاب اندر کنارم
۷
مرا کز آفتاب آمد جدایی
۸
چگونه پیشم آید روشنایی
۹
برانم زین دو چشم تیره دو رود
۱۰
که ماه و آفتابم کرد پدرود
۱۱
اگر نه آفتاب از من جدا شد
۱۲
جهان بر چشم من تیره چرا شد
۱۳
منم بیمار و نالان در شب تار
۱۴
که در شب بیش باشد درد بیمار
۱۵
نکردم بد به کس تا نبینم
۱۶
چرا اکنون ز بد روزی چنینم
۱۷
ز بخت بد دلم را هر زمانی
۱۸
تو پنداری در آید کاروانی
۱۹
بدرّد این دل از بس غم که در اوست
۲۰
بدرّد نار چون پر گرددش پوست
۲۱
دلی بسته به چندین گونه بیدار
۲۲
نه تابد خور درو و نه وزد باد
۲۳
همیشه در دل من ابر دارد
۲۴
ازیرا زین دو چشمم سیل بارد
۲۵
ببندد ابر و آنگه بر گشاید
۲۶
چرا ابر دلم چندین بپاید
۲۷
ازیرا شد رخم همرنگ دینار
۲۸
که گردد کشت زرد از ابر بسیار
۲۹
بیامختست عشق من دبیری
۳۰
بدین پژمرده رخار زریری
۳۱
به خون من نویسد گونه گونه
۳۲
حروف غم به خطهای نمونه
۳۳
چه رویست این که رنگش چون زریرست
۳۴
چه بختست این که عشق اورا دبیرست
۳۵
مرا عشق آتشی در دل بر افروخت
۳۶
دلم با هر چه در دل بد همه سوخت
۳۷
مرا بر دل همیشه رحمت آید
۳۸
ز بس کز عشق وی را محنت آید
۳۹
اگر بی دانشی کرد این دل ریش
۴۰
چنین شد لاجرم از کردهء خویش
۴۱
بدا کارا که بود این مهربانی
۴۲
ببرد از من دل و جان و جوانی
۴۳
گر اورا خود من آوردم به گیهان
۴۴
جزای من بسست این داغ هجران
۴۵
چنین داغی کزو تا جاودانی
۴۶
بماند بر روان من نشانی
۴۷
کجایی ای نگار تیر بالا
۴۸
مرا بین چون کمانی گشته دو تا
۴۹
تو تیری من کمانم در جدایی
۵۰
چو رفتی نیز با زی من نیایی
۵۱
بپیچم چون به یاد آرم جفایت
۵۲
چو آن شمشادگون زلف دو تایت
۵۳
بلرزم چون بیندیشم ز هجران
۵۴
چو گنجشگی که تر گردد ز باران
۵۵
دلی دارم به دستت زینهاری
۵۶
ندید از تو مگر زنهار خواری
۵۷
دلت چون داد آزارش فزودن
۵۸
قرارش بردن و دردش نمودن
۵۹
نه گیتی را به چشم تو همی دید
۶۰
ز چشم بد همی بر تو بترسید
۶۱
نه دیدار تو بودش کام و امید
۶۲
نه رخسار تو بودش ماه و خورشید
۶۳
نه بالای تو بودش سرو و شمشاد
۶۴
نه زین شمشاد بودی جان او شاد
۶۵
بنفشه بر دو زلفت کی گزیدی
۶۶
طبرزد با لبانت کس مزیدی
۶۷
چرا با جان من چندین ستیزی
۶۸
چرا بیهوده خون من بریزی
۶۹
نه من آنم که بودم دلفروزت
۷۰
رخم ماه شب و خورشید روزت
۷۱
نه مهرت بود هموراه ندیمم
۷۲
نه بویت بود همواره نسیمم
۷۳
نه روی من ز عشقت بود زرین
۷۴
نه اشک من ز جورت بود خونین
۷۵
نه رود از هجر تو بر رخ گشادم
۷۶
نه سنگ از مهر تو بر دل نهادم
۷۷
نه جز تو نیست در گیتی مرا کس
۷۸
درین گیتی هوای من توی بس
۷۹
مرا دیدی ز پیش مهربانی
۸۰
کنون گر بینیم گویی نه آنی
۸۱
نه آنم که تو دیدستی نه آنم
۸۲
در آن گه تیر و اکنون چون کمانم
۸۳
زدم بر رخ دو دست خویش چندان
۸۴
که نیلوفر شد آن گلنار خندان
۸۵
دهم آبش همی زین چشم بی خواب
۸۶
که نیلوگر نباشد تازه بی آب
۸۷
بنام تا بنالد زیر بر مل
۸۸
ببارم تا ببارد ابر برگل
۸۹
دو چشم من ز سرخی مثل لاله ست
۹۰
برو بر اشک من مانند ژاله ست
۹۱
درخت رنج من گشست بی بر
۹۲
تن امید من ماندست بی سر
۹۳
مرا دل دشمنست ای وای بر من
۹۴
چرا چاره همی جویم ز دشمن
۹۵
چه نادانم که از دل چاره جویم
۹۶
که خودیکباره دل برد آب رویم
۹۷
دل من گر نبودی دشمن من
۹۸
چنین عاصی نبودی در تن من
۹۹
پر آتش شد دلم چون گشت سر کش
۱۰۰
بلی باشد سزای سر کش آتش
۱۰۱
بنال ای دل که ارزانی بدینی
۱۰۲
که هم در این جهان دوزخ ببینی
۱۰۳
قصا ما را چنین کردست روزی
۱۰۴
که من گریم همه ساله تو سوزی
۱۰۵
بدین سان زندگانی چون بود خوش
۱۰۶
که من باشد در آب و تو در آتش
۱۰۷
جهان دریا کنم از دیدگانم
۱۰۸
پس آنگه کشتی اندر وی برانم
۱۰۹
ز خونین جامه سازم بادبانم
۱۱۰
به باد سرد خود کشتی برانم
۱۱۱
چو باد از من بود دریا هم از من
۱۱۲
نباشد کشتیم را موج دشمن
۱۱۳
عدیل ماهیان باشم به دریاب
۱۱۴
که خود چون ماهیم همواره در آب
۱۱۵
فرستادم به نزد دوست نامه
۱۱۶
برو پیچیده خون آلوده جامه
۱۱۷
بخواند نامهء من یا نخوانم
۱۱۸
بداند زاری من یا نداند
۱۱۹
ببخشاید مرا از مهر گوی
۱۲۰
کند با من به پاسخ مهر جویی
۱۲۱
نباشد عاشقان را زین بتر روز
۱۲۲
که چشم نامه ای دارند هر روز
۱۲۳
بشد روز وصال و روز خوشی
۱۲۴
که من با دوست کردم ناز و گشّی
۱۲۵
کنون با او به نامه گشت گفتار
۱۲۶
و گر خسپم بود در خواب دیدار
۱۲۷
بماندم تا چنین روزی بدیدم
۱۲۸
وزان پایه بدین پایه رسیدم
۱۲۹
چرا زهر گزاینده نخوردم
۱۳۰
چرا روزی به بهروزی نبردم
۱۳۱
اگر مرگ من آنگه در رسیدی
۱۳۲
مگر چشمم چنین روزی ندیدی
۱۳۳
روان را مرگ روز کامرانی
۱۳۴
بسی خوشتر ز چونین زندگانی
۱۳۵
جهانا خود ترا اینست پیشه
۱۳۶
که با بی دل کنی خواری همیشه
۱۳۷
همان ابری که باری در دو زاری
۱۳۸
ازو بر بیدلانت سنگ باری
۱۳۹
همان بادی که آرد بود گلزار
۱۴۰
همی نادر به من بوی تن یار
۱۴۱
چه بد کردم که او با من چنینست
۱۴۲
مگرباد تو با من هم به کینست
۱۴۳
بهار خاک را بینم شکفته
۱۴۴
زمین را در گل و دیبا گرفته
۱۴۵
بهار من ز من مهجور مانده
۱۴۶
چو جان پاک از تن دور مانده
۱۴۷
همانا خاک در گیتی ز من به
۱۴۸
که او را نو بهاست و مرا نه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.