فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

سیر شدن رامین از گل و یاد کردن عهد ویس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو رامین چند گه با گل بپیوست
۲
شد از پیوند او هم سیر و هم مست
۳
بهار خرمی شد پژمریده
۴
چو باد دوستی شد آرمیده
۵
کمان مهربانی شد گسسته
۶
چو تیر دوستداری شد شکسته
۷
طراز جامهء شادی بفرسود
۸
چو آب چشمهء خوشی بیالود
۹
چنان بد رام را پیوند گوراب
۱۰
که خوش دارد سبو تا نوبود آب
۱۱
چو می بد مهر گل رامین چو میخوار
۱۲
به شادی خورد ازو تا بود هشیار
۱۳
دل می خواره را باشد به می آز
۱۴
بسی رطل و بسی ساغر خورد باز
۱۵
به فرجامش ز خوردن دل بگیرد
۱۶
ز مستی آزش اندر تن بمیرد
۱۷
نخواهد می و گر چه نوش باشد
۱۸
کجا در نوش وی را هوش باشد
۱۹
دل رامینه لختی سیر گشته
۲۰
همان دیدار ویسه دیر گشته
۲۱
به صحرا رفت روزی با سواران
۲۲
جهان چون نقش چین و نوبهاران
۲۳
میان کشت لاله دید بالان
۲۴
میان شاخ بلبل دید نالان
۲۵
زمین همرنگ دیبای ستبرق
۲۶
بنفش و سبز و زرد و سرخ و ازرق
۲۷
ز یارانش یکی حور پری زاد
۲۸
بنفشه داشت یک دسته بدو داد
۲۹
دل رامین به یاد آورد آن روز
۳۰
که پیمان بست با ویس دل افروز
۳۱
نشسته ویس بر تخت شهنشاه
۳۲
ز رویش مهر تابان وز برش ماه
۳۳
به رامین داد یک دسته بنفشه
۳۴
بیادم دار گفت این را همیشه
۳۵
کجا بینی بنفشه تازه هر بار
۳۶
ازین عهد و ازین سوگند یاد آر
۳۷
پس آنگه کرد نفرین فراوان
۳۸
بران کاو بشکند سوگند و پیمان
۳۹
چنان دلخسته شد آزاده رامین
۴۰
که تیره شد جهانش بر جهان بین
۴۱
جهان تیره نبود و چشم او بود
۴۲
که بر چشم آمد از سوزان دلش دود
۴۳
ز چشم تیره خود چندان ببارید
۴۴
که آن سال از هوا باران نبارید
۴۵
سرشک از چشم آن کس بیش بارد
۴۶
که انده جسم او را ریش دارد
۴۷
نبینی ابر تیره در بهاران
۴۸
که اورا بیش باشد سیل باران
۴۹
چو نو شد یاد ویسه بر دل رام
۵۰
فزون شد تاب مهر اندر دل رام
۵۱
تو گفتی آفتاب مهربانی
۵۲
برون آمد ز میغ بد گمانی
۵۳
چو آید آفتاب از میغ بیرون
۵۴
در آن ساعت بود گرماش افزون
۵۵
چو بنمود از دلش مهر و وفا چهر
۵۶
ز یاران دور شد رامین بد مهر
۵۷
فرود آمد ز باره دل شکسته
۵۸
قرار از جان و رنگ از رخ گسسته
۵۹
زمانی بر زمانه کرد نفرین
۶۰
که جانش را همیشه داشت غمگین
۶۱
به دل هردم همی کردی خطابی
۶۲
به سوز جان همی کردی عتابی
۶۳
بدو گفتی که ای حیران بی خویش
۶۴
چو مجنون فارغ از بیگانه و خویش
۶۵
گهی در شهر و جای خویش رنجور
۶۶
گهی از خان ومان و دوستان دور
۶۷
گهی با دوست کردن بردباری
۶۸
گهی بی دوست کردن زار واری
۶۹
همی گفت ای دل رنجور تا کی
۷۰
ترا بینم به سان مست بی می
۷۱
همیشه تو به مرد مست مانی
۷۲
که زشت از خوب و نیک از بد ندانی
۷۳
به چشمت چه سراب و چه گلستان
۷۴
به پیشت چه بهار و چه زمستان
۷۵
چه بر خاک و چه بر دیبا نشینی
۷۶
ز نادانی پسندی هر چه بینی
۷۷
جفا را چون وفا شایسته خوانی
۷۸
هوا را چون خرد بایسته دانی
۷۹
ز سستی بر یکی پیمان نپایی
۸۰
ز نادانی به هر رنگی بر آیی
۸۱
همیشه جای آسیب جهانی
۸۲
کمینگاه سپاه اندهانی
۸۳
بلا در تو مجاور گشت و بشست
۸۴
در امیدواری را فرو بست
۸۵
به گوراب آمدی پیمان شکستی
۸۶
مرا گفتی برستم هم نرستی
۸۷
نه تو مستی که من نادان و مستم
۸۸
که بر باد تو در دریا نشستم
۸۹
مرا گفتی که شو یاری دگر گیر
۹۰
دل از مهر و وفای ویس بر گیر
۹۱
مترس از من که من هنگام دوری
۹۲
کنم بر درد نادیدن صبوری
۹۳
به امید تو از جانان بریدم
۹۴
به جای او یکی دیگر گزیدم
۹۵
کنونم غرقه در دریا بماندی
۹۶
مرا بر آتش هجران نشاندی
۹۷
نه تو گفتی مرا از دوست بر گرد
۹۸
چو بر گشتم بر آوردی ز من گرد
۹۹
نه تو گفتی که من باشم شکیبا
۱۰۰
کنونت نا شکیبی کرد شیدا
۱۰۱
پشیمانی چرا فرمانت بردم
۱۰۲
مهار خود به دست تو سپردم
۱۰۳
چرا بر دانش تو کار کردم
۱۰۴
ترا و خویشتن را خوار کردم
۱۰۵
گمان بردم که از غم رسته گشتی
۱۰۶
چو می بینم خود اکنون بسته گشتی
۱۰۷
توی در مانده همچون مرغ نادان
۱۰۸
چنه دیده ندیده دام پنهان
۱۰۹
دلا زنهار با جانم تو خوردی
۱۱۰
مرا با کام بد خواهان سپردی
۱۱۱
چرا کان چنین بیهوش کردم
۱۱۲
چرا گفتار تو در گوش کردم
۱۱۳
سرد گر من چنین باشم گرفتار
۱۱۴
که خودنادان چنین باشد سزاوار
۱۱۵
سزد گر خوار وانده خوار گشتم
۱۱۶
که شمع دل به دست خود بکشتم
۱۱۷
سزد گرانده و تیمار دیدم
۱۱۸
که شاخ شادمانی خود بریدم
۱۱۹
منم چون آهوی کش پای در دام
۱۲۰
منم چون ماهیی کش شست در کام
۱۲۱
به دست خویش چاه خویش کندم
۱۲۲
امید دل به چاه اندر فگندم
۱۲۳
چو عذر آرم کهون با دل ربایم
۱۲۴
دل پر داغ وی را چون نمایم
۱۲۵
چه شو خم من چه بی آب وچه بی شرم
۱۲۶
اگر بفسرده مهری را کنم گرم
۱۲۷
بدا روزا که در وی مهر کشتم
۱۲۸
به تیغ هجر شادی را بکشتم
۱۲۹
همی تا عشق بر من گشت فیروز
۱۳۰
ندیدم خویشتن را شاد یک روز
۱۳۱
گهی در غربت از بیگانگانم
۱۳۲
گهی در فرقت از دیوانگانم
۱۳۳
نجوید بخت با من هیچ پیوند
۱۳۴
به بخت من مزایاد ایچ گرزند
۱۳۵
چو رامین دور شد لختی ز انبوه
۱۳۶
نشسته بر رخانش گرد اندوه
۱۳۷
همی شد در پسش پنهای رفیدا
۱۳۸
نگهبان گشته بر داماد پیدا
۱۳۹
نبود آگه ازو رامین بیدل
۱۴۰
چنین باشد به عشق آیین بیدل
۱۴۱
رفیدا هر چه رامین گفت بشنید
۱۴۲
پس آنگه پیش او رفت و بپرسید
۱۴۳
بدو گفت ای چراغ نامداران
۱۴۴
چرا داری نشان سو کواران
۱۴۵
چه ماند از کامها کایزد ندادت
۱۴۶
چرا دیو آورد انده به یادت
۱۴۷
چرا کردار بیهوده سگالی
۱۴۸
ز بخت نیک و روز نیک نالی
۱۴۹
نه تو رامینه ای تاج سواران
۱۵۰
برادرت آفتاب شهریاری
۱۵۱
اگر چه در زمانه پهلوانی
۱۵۲
به نام نیک بیش از خسروانی
۱۵۳
جوانی داری و اورنگ شاهی
۱۵۴
ازین بهتر که تو داری چه خواهی
۱۵۵
مکن بر بخت چندین نا پسندی
۱۵۶
که آرد ناپسندی مستمندی
۱۵۷
چو از بالین خزّت سر گراید
۱۵۸
ترا جز خاک بالینی نشاید
۱۵۹
جوابش داد رامین دلازار
۱۶۰
که نشناسد درست آزار بیمار
۱۶۱
تو معذوری که درد من ندانی
۱۶۲
چو من نالم مرا بیهوده خوانی
۱۶۳
نباشد خوشیی چون آشنایی
۱۶۴
نه دردی تلخ چون درد جدایی
۱۶۵
بنالد جامه چون از هم بدری
۱۶۶
بگرید رز چو شاخ او ببری
۱۶۷
نه من آزار کم دارم ازیشان
۱۶۸
چو بینم فرقت یاران و خویشان
۱۶۹
ترا گوراب شهر و جای خویشست
۱۷۰
ترا هر کس درو فرزند و خویشست
۱۷۱
همیشه در میان دوستانی
۱۷۲
نه چون من خوار در شهر کسانی
۱۷۳
غریب ارچند باشد پادشایی
۱۷۴
بنالد چون نبیند آشنایی
۱۷۵
مرا گیتی برای خویش باید
۱۷۶
همه دارو برای ریش باید
۱۷۷
اگر چه ناز و شادی سخت نیکوست
۱۷۸
گرامی تر زصد شادی یکی دوست
۱۷۹
چنین کز بهر خود خواهم همه نام
۱۸۰
ز نهر دوستان خواهم همه کام
۱۸۱
مرار شکست بر تو گاه گاهی
۱۸۲
چو از دشتی در آیی یا ز راهی
۱۸۳
به هم باشند با تو خویش و پیوند
۱۸۴
پس آنگه پیشت آید جفت و فرزند
۱۸۵
تو با ایشان و ایشان با تو خرم
۱۸۶
همه چون سلسله پیوسته درهم
۱۸۷
همه باشند پیرامنت تازان
۱۸۸
به بختت گشته هریک چون تو نازان
۱۸۹
مرا ایدر نه خویششت و نه پیوند
۱۹۰
نه یار و نه دلارام و نه فرزند
۱۹۱
بدم من نیز روزی چون تو خودکام
۱۹۲
میان خویس و پیوند و دلارام
۱۹۳
چه خوش بود آن گذشته روزگاران
۱۹۴
میان آن همه شایسته یاران
۱۹۵
چه خوش بود آنگه از عشقم بلا بود
۱۹۶
مرا از دوست گوناگون جفا بود
۱۹۷
گهی بودم ز دو نرگس دلازار
۱۹۸
گهی بودم ز دو لاله به تیمار
۱۹۹
مرا آزار با تیمار خوش بود
۲۰۰
که نرگس مست بود و لاله گش بود
۲۰۱
چه خوش بود آن جفای دوست چندان
۲۰۲
فرو بردن به لب از خشم دندان
۲۰۳
چه خوش بود آن به دل اندر عتابش
۲۰۴
چه خوش بود آن به ناز اندر حخابش
۲۰۵
اگر در هفته روزی پرده کردی
۲۰۶
مرا مثل اسیران برده کردی
۲۰۷
چه خوش بود آن شمار بوسه کردن
۲۰۸
به هر عذری دو صد سوگند خوردی
۲۰۹
چه خوش بود آنکه هر روزی دو دس بار
۲۱۰
ازو فریاد خواندم پیش دادار
۲۱۱
چه خوش بود آن نماندن بر یکی سان
۲۱۲
گهی فریاد خوان گه آفرین خوان
۲۱۳
پس آنگه گشتن از کرده پشیمان
۲۱۴
دو صد بار آفرین خواندنش بر جان
۲۱۵
گهی زلفش دست خود شکستن
۲۱۶
گهی از دست او زنار بستن
۲۱۷
مرا آن روز روز حرمی بود
۲۱۸
گمان بردم که روز در همی بود
۲۱۹
مرا گه گه ز گل تیمار بودی
۲۲۰
چنان کز نرگسان آزار بودی
۲۲۱
ز نرگس خود چرا آزار باشد
۲۲۲
و یا از گل کرا تیمار باشد
۲۲۳
گر از نرگس یکی بیداد دیدم
۲۲۴
ز بیجاده هزاران داد دیدم
۲۲۵
چو سنبل کرد بر من راه گیری
۲۲۶
مرا برهاند نوش آلود خیری
۲۲۷
بجز عشقم نبودی در جهان کان
۲۲۸
بجز یارم نبودی بر روان بار
۲۲۹
چرا نالد تنی کاین کار دارد
۲۳۰
چرا پیچد دلی کاین بار دارد
۲۳۱
چنین بودم گفتم روزگاری
۲۳۲
ببرده گوی کام از هر سواری
۲۳۳
ز روی دوست پیشم گل به خروار
۲۳۴
ز روی دوست پیشم مشک انبار
۲۳۵
گهی شادی گهی نخچیر کردن
۲۳۶
گهی باده گهی بوسه شمردن
۲۳۷
تنم آنگه درستی بود و نازان
۲۳۸
که من گفتی که بیمارست و نالان
۲۳۹
گهی گفتی که من در عشق زارم
۲۴۰
گهی گفتی که من در مهر خوارم
۲۴۱
کنون زارم که آن زاری نماندست
۲۴۲
کنون خوارم که ان خواری نماندست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.