فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

گفتن رفیدا حال رامین با گل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو از نخچیر باز آمد رفیدا
۲
یکایک راز بر گل کرد پیدا
۳
که رامین کینه کشت و مهر بدرود
۴
همان گوهر که در دل داشت نبود
۵
اگر جاوید وی را آزمایی
۶
دلش جویی و نیکویی نمایی
۷
همان مارست هنگام گزیدن
۸
همان مارست هنگام دریدن
۹
درخت تلخ هم تلخ آورد بر
۱۰
اگر چه ما دهیمش آب شکر
۱۱
اگر صد ره بپالایی مس و روی
۱۲
به پالودن نگردد زر خود روی
۱۳
و گر صد بار بر آتش نهی قیر
۱۴
نگیرد قیر هرگز گونه شیر
۱۵
اگر رامین به کس شایسته بودی
۱۶
وفا با ویسهء بانو نمودی
۱۷
چو رامین ویس و موبد را نشایست
۱۸
ترا هم جفت او بودن نبایست
۱۹
دل رامین همیشه زود سیرست
۲۰
ز بد سازی و بد خویی چو شیرست
۲۱
چو اورا با دگر کسها ندیدی
۲۲
ز نادانی هوای از گزیدی
۲۳
چه مهر و راستی جستن ز رامین
۲۴
چه اندر شوره کشتن تازه نسرین
۲۵
چرا با بی وفا پیوند جستی
۲۶
چرا از زهر فعل قند جستی
۲۷
و لیکن چون قصا را بودنی بود
۲۸
ازین بیهوده گفتن با تو چه سود
۲۹
چو رامین نیز باز آمد ز نخچیر
۳۰
چو نخچیری بد اندر دل زده تیر
۳۱
گره بسته میان ابروان را
۳۲
به خون دیدگان شسته رخان را
۳۳
به بزم شاد خواری در چنان بود
۳۴
که گفتی مثل شخسی بی روان بود
۳۵
گل گل بوی پیش او نشسته
۳۶
به رخ بازار بت رویان شکسته
۳۷
به بالا راست چون سرو جوانه
۳۸
ز سرو آتش بر آهخته زبانه
۳۹
به پیکر نغز چون ماه دو هفته
۴۰
به مه لاله و سوسن شکفته
۴۱
ز رخ برهر دلی بارنده آتش
۴۲
چنان کز نوک غمزه تیر آرش
۴۳
چنان بد پیش رامین آن سمن بر
۴۴
که باشد پیش مرده گنج گوهر
۴۵
تنش بر جای مانده دل نه بر جای
۴۶
همی گفته ز مهرش هر زمان وای
۴۷
دل او را چنان آمد گمانی
۴۸
که هست آن حالش از مردم نهانی
۴۹
به دل مویه کنان با یوبهء جفت
۵۰
نهان از هر کسی با دل همی گفت
۵۱
چه خوشتر باشد از بزم جوانان
۵۲
به هم خرم نشسته مهربانان
۵۳
مرا این بزم و این ایوان خرم
۵۴
بدل ناخوشترست از جای ماتم
۵۵
چنان آید نگارم را گمانی
۵۶
که من هستم کنون در شادمانی
۵۷
ندارد آگهی از روزگارم
۵۸
که من چون مستمند و دل فگارم
۵۹
همانا گوید اکنون آن نگارین
۶۰
که از مهرم بیاسودست رامین
۶۱
نداند حالت من در جدایی
۶۲
بریده ز آشنایان آشنایی
۶۳
همی گوید کنون آن دلبر من
۶۴
برفت آن بی وفا یار از بر من
۶۵
به شادی با دگر دلدار بنشست
۶۶
هوا را در دلش بازار بشکست
۶۷
نداند تا برفتم از بر او
۶۸
همی پیچم چو مشکین چنبر او
۶۹
قصا چه نوشت گویی بر سر من
۷۰
چه خواهد کرد با من اختر من
۷۱
چه خواهم دید زان سرو سمن بوی
۷۲
چه خواهم دید زان ماه سخن گوی
۷۳
نه چون او در جهان باشد ستمگر
۷۴
نه چون من بر زمین باشد ستم بر
۷۵
ز بس خواری کشیدن چون زمینم
۷۶
ز بس رنج آزمودن آهنینم
۷۷
بفرسودم ز رنج و درد و تیمار
۷۸
نه خر گشتم که تا مردن کشم بار
۷۹
روم گوهر ز کان خویش جویم
۸۰
همان درمان جان خویش جویم
۸۱
مرا درد آمد از نا دیدن دوست
۸۲
کنون درمان من هم دیدن اوست
۸۳
که دیدست ای عجب دردی به گیهان
۸۴
که چون او را بدیدی گشت درمان
۸۵
مرا شادی و غم هر دو از آنست
۸۶
که دیدارش مرا خوشتر ز جانست
۸۷
چرا با بخت خود چندین ستیزم
۸۸
چرا از کار خود چندین گریزم
۸۹
جرا درد از طبیب خویش پوشم
۹۰
بلا بیش آورد گر بیش کوشم
۹۱
نجویم بیش ازین با دل مدارا
۹۲
کنم رازش به گیتی آشکارا
۹۳
مرا بگذشت آب فرقت از سر
۹۴
بدین حالم مدارا نیست در خور
۹۵
روم با دوست گویم هر چه گویم
۹۶
مگر زنگ جفا از دل بشویم
۹۷
و لیکن من ز بیماری چنینم
۹۸
نمانم زنده گر رویش نبینم
۹۹
هم اکنون راه شهر دوست گیرم
۱۰۰
که گر میرم به راه دوست میرم
۱۰۱
نهندم گور باری بر سر راه
۱۰۲
همه گیتی شوند از حالم آگاه
۱۰۳
غریبانی که خاکم را ببینند
۱۰۴
زمانی بر سر گورم نشینند
۱۰۵
ببخشایند چون حالم بدانند
۱۰۶
به نیکی بر زبان نامم برانند
۱۰۷
غریبی بود کشته شد ز هجران
۱۰۸
روانس را بیامر زاد یزدان
۱۰۹
غریبان را غریبان یاد آرند
۱۱۰
که ایشان یکدگر را یاد گارند
۱۱۱
همه جایی غریبان خوار باشند
۱۱۲
ازیرا یکدگر رایار باشند
۱۱۳
ز مرگ آن گاه باشد ننگ بر من
۱۱۴
که من کشته شوم در دست دشمن
۱۱۵
و گر کشته شوم در حسرت دوست
۱۱۶
مرا زان مرگ نامی سحت نیکوست
۱۱۷
بکوشیدم بسی با پیل و با شیر
۱۱۸
به جنگ اندر شدم بر هردوان چیر
۱۱۹
بسا لشکر که من بر کندم از جای
۱۲۰
بسا دشمن که من بفگندم از پای
۱۲۱
سمین بوسد فلک پیش عنانم
۱۲۲
کمر بندد قصا پیش سنانم
۱۲۳
ز خواری هر چه من کردم به دشمن
۱۲۴
بکرد اکنون فراق دوست با من
۱۲۵
ز دست کین دشمن رسته گشتم
۱۲۶
به دست مهر جانان بسته گشتم
۱۲۷
نبودی مرگ را هرگز به من راه
۱۲۸
اگر نه فرقتش بودی کمین گاه
۱۲۹
ندانم چون روم تنها ازیدر
۱۳۰
که نه لشکر برم با خود نه رهبر
۱۳۱
مرا تنها ازیدر رفت باید
۱۳۲
که گر لشکر برم با خود نشاید
۱۳۳
چو من لشکر برم با خود درین راه
۱۳۴
ز حال من خبر یابد شهنشاه
۱۳۵
دگر باره مرا خواری نماید
۱۳۶
ز ویسه هیچ کامم بر نیاید
۱۳۷
و گر تنها روم راهم به بیمست
۱۳۸
که کوه از برف همچون کان سیمست
۱۳۹
ز باران دشتها را رود خیزست
۱۴۰
ز سرما دام ودد را رستخیزست
۱۴۱
کنون پر برف باشد کشور مرو
۱۴۲
هوا کافور بارد بر سر سرو
۱۴۳
بدین هنگام سخت و برف و سرما
۱۴۴
ندانم چون روم در راه تنها
۱۴۵
بتر زین برف و راه سخت آنست
۱۴۶
که آن بت روی برمن دل گرانست
۱۴۷
نه آمرزد مرا نه رخ نماید
۱۴۸
نه بر بام آید و نه در گشاید
۱۴۹
نه از خوبی نماید هیچ کردار
۱۵۰
نه بر پوزش نیوشد هیچ گفتار
۱۵۱
بمانم خسته دل چون حلقه بر در
۱۵۲
شود نومید جانم رنج بی بر
۱۵۳
دریغا مردی و نام بلندم
۱۵۴
کمان و تیر و شمشیر و کمندی
۱۵۵
دریغا مرکبان راهوارم
۱۵۶
دریغا دوستان بی شمارم
۱۵۷
دریغا تخت و ایوان و سپاهم
۱۵۸
دریغا کشور و شاهی و گاهم
۱۵۹
مرا کاری به روی آمد ز گیهان
۱۶۰
که یاری خواست نتوانم ازیشان
۱۶۱
نهیبم نیست از ژوپین و خنجر
۱۶۲
نبردم نیست با فغفور و قیصر
۱۶۳
نهیبم زان رخ چون آفتابست
۱۶۴
نبردم با دلی پر درد و تابست
۱۶۵
هنر با دل ندانم چون نمایم
۱۶۶
در بسته به مردی چون گشایم
۱۶۷
گهی گویم دلا تا کی ستیزی
۱۶۸
سرشک از چشم و آب از روی ریزی
۱۶۹
همه کس را ز دل شادی و نازست
۱۷۰
مرا از تو همه سوز و گدازست
۱۷۱
گهی باشم در آتش گاه در آب
۱۷۲
نه روزم خرمی باشد نه شب خواب
۱۷۳
نه باغم خوش بود نه کاخ و ایوان
۱۷۴
نه طارم نه شبستان و نه میدان
۱۷۵
نه با مردم به صحرا اسب تازم
۱۷۶
نه با یاران به میدان گوی بازم
۱۷۷
نه در رزم سواران نام جویم
۱۷۸
نه در بزم جوانان کام جویم
۱۷۹
نه با آزادگان خرم نشینم
۱۸۰
نه از خوبان یکی را بر گزینم
۱۸۱
به جای راه دستان در افروز
۱۸۲
به گوشم سرزنش آید شب و روز
۱۸۳
به کوهستان و خوزستان و کرمان
۱۸۴
به طبرستان و گرگان و خراسان
۱۸۵
رونده یاد من بر هر زبانی
۱۸۶
فتاده نام من در هر دهانی
۱۸۷
چو بنیوشی ز هر دشتی و رودی
۱۸۸
همی گویند بر حالم سرودی
۱۸۹
همم در شهر داننده جوانان
۱۹۰
همم بر دشت خواننده شبانان
۱۹۱
زنان در خانه و مردان به بازار
۱۹۲
سرود من همی گویند هموار
۱۹۳
مرا در موی سر آمد سفیدی
۱۹۴
هنوز اندر دلم نامد نویدی
۱۹۵
نه دور از من خود آن بت روی حورست
۱۹۶
که صبر و خواب و هوشم نیز دورست
۱۹۷
ز بس زردی همی مانم به دینار
۱۹۸
ز بس سستی همی مانم به بیمار
۱۹۹
پنجه گام بتوانم دویدن
۲۰۰
نه انگشتی کمان خود کشیدن
۲۰۱
هر آن روزی که من باره دوانم
۲۰۲
ز سستی بگسلد گویی میانم
۲۰۳
مگر مومین شد آن رویینه پشتم
۲۰۴
مگر پشمین شد آن سنگینه مشتم
۲۰۵
ستورمن که تگ بفزودی از گور
۲۰۶
بر آخر همچومن گشتست بی زور
۲۰۷
نه یوزان را سوی غرمان دوانم
۲۰۸
نه بازان را سوی کبگان پرانم
۲۰۹
نه با کشتی گران زور آزمایم
۲۱۰
نه با می خوارگان رامش فزایم
۲۱۱
همالانم همه از بخت نازند
۲۱۲
گهی اسپ و گهی نازش طرازند
۲۱۳
گروهی با بتان خرم به باغند
۲۱۴
گروگی شادمان بر دشت و راغند
۲۱۵
گروهی گلشن آرایند و ایوان
۲۱۶
گروهی باغ پیرایند و بستان
۲۱۷
گروهی را بصر بر راه دانش
۲۱۸
گروهی را بدل در آز روامش
۲۱۹
مرا آز جهان از دل برفتست
۲۲۰
دلم گویی که چون بختم بخفتست
۲۲۱
چو پیکم روز و شب در راه مانده
۲۲۲
چو آبم سال و مه در چاه مانده
۲۲۳
نیارم تن به بستر سر به بالین
۲۲۴
مرا هست این و آن هر دو نمد زین
۲۲۵
گها با دیو گردم در بیابان
۲۲۶
گهی با شیر خسپم در نیستان
۲۲۷
بدین گیتی ندیدم شادکامی
۲۲۸
بدان گیتی نبینم نیک نامی
۲۲۹
مرا ببرید تیغ مهربانی
۲۳۰
ز کام اینجهانی وانجهانی
۲۳۱
همی تا دیگران نیکی سگالند
۲۳۲
به توبه جان بدخواهان بمالند
۲۳۳
من اندر چاه عشق و بند مهرم
۲۳۴
تو پنداری که خود فرزند مهرم
۲۳۵
دلا تا کی ز مهر آتش فروزی
۲۳۶
مرا در بوتهء تیمار سوزی
۲۳۷
دلا بی دانشی از حد ببردی
۲۳۸
مرا کشتی به غمّ و خود نمردی
۲۳۹
دلا از ناخوشی چون زهر گشتی
۲۴۰
به مهر از دو جهان بی بهر گشتی
۲۴۱
مبادا چون تو دل کس را به گیهان
۲۴۲
که بس مستی و بیهوشی و نادان
۲۴۳
چو رامین کرد با دل ساعتی جنگ
۲۴۴
هم اواز دل هزیمت کرد دلتنگ
۲۴۵
دلش هرگه ازو پندی شنیدی
۲۴۶
چو مرغ سربریده برتپیدی
۲۴۷
چنان دلتنگ شد رامین در آن بزم
۲۴۸
کزو بگریخت همچون بددل از رزم
۲۴۹
فرود آمد ز تخت شاهوارش
۲۵۰
بیاوردند رخش راهوارش
۲۵۱
به پشت رخش که پیکر در آمد
۲۵۲
تو گفتی رخش او را پر بر آمد
۲۵۳
ز دروازه بشد چون ره شناسان
۲۵۴
گرفته راه و هنجار خراسان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.