فرستادن ویس دایه را در پى رامین و خود رفتن در عقب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بشد دایه سبک چون مرغ پران
۲
نه از بادشد زیان و نه ز باران
۳
دلی کز مهر باشد ناشکیبا
۴
نه از سرما بترسد نه ز گرما
۵
به ره برف را گلبرگ پنداشت
۶
به رامین در رسید او را فروداشت
۷
سمن بر ویس چون سروی گرازان
۸
تن چون برفش اندر برف تازان
۹
فروغ آفتاب آمد ز رویش
۱۰
نسیم نوبهار آمد ز بویش
۱۱
به تازه شب جهان شد روز روشن
۱۲
میان برف کرد از روی گلشن
۱۳
خجل شد برف از آن اندام سیمین
۱۴
همیدون باد از آ زلفین مشکین
۱۵
نه چون اندام او بد برف زیبا
۱۶
نه چون زلفین او بد باد بویا
۱۷
ز چشمش بر زمین گوهر فشان بود
۱۸
ز مویش بر هوا عنبر فشان بود
۱۹
تو گفتی حور بی فرمان رصوان
۲۰
ز ناگه از بهشت آمد به گیهان
۲۱
بدان تا جان رامین را رهاند
۲۲
ز بخت او را به کام دل رساند
۲۳
چو آمد پیش او شد گش و نازان
۲۴
بدو گفت ای چراغ سرفرازان
۲۵
سرشت هر گلی همچون گل تست
۲۶
نهاد هر دلی همچون دل تست
۲۷
همه کس را بپیچد دل ز آزار
۲۸
همه کس را جفا سخت آید از یار
۲۹
همه کس کام و عیش خویش خواهد
۳۰
اگر چه بیش دارد بیس حواهد
۳۱
چنان کاکنون جفای من ترا بود
۳۲
ز پیش این جفای تو مرا بود
۳۳
دلت را گر جفای من حزین کرد
۳۴
جفای تو دلم را همچنین کرد
۳۵
نگر تا خویشتن را چه پسندی
۳۶
به هر کس آن پسند ار هوشمندی
۳۷
جهان گه دوست باشد گاه دشمن
۳۸
گهی بر تو بتابد گاه بر من
۳۹
اگر دشمن به کامت باشد امروز
۴۰
به کام دشمنان باشی تو یک روز
۴۱
کسی کام چون تو باشد زشت کردار
۴۲
به گفتاری چرا گردد دلازار
۴۳
نگر تا تو بجای من چه کردی
۴۴
به زشتی نام خوبم چند بردی
۴۵
بجز کردار نا خوبت چه دیدم
۴۶
نگر تا چند ناخوبی شنیدم
۴۷
ز ناخوبی نهادی بار بر بار
۴۸
ز بی مهری فزودی کار بر کار
۴۹
نه بس بود آنکه از پیمان بگشتی
۵۰
برفتی با دگر کس مهر کشتی
۵۱
و گر چاره نبود از مهر کشتن
۵۲
چه بایست آن چنان نامه نبشتن
۵۳
ز ویس و دایه بیزاری نمودن
۵۴
به رسوایی و زشتی بر فزودن
۵۵
چه بفزودت بدان زشتی که کردی
۵۶
مرا چندین به زشتی بر شمردی
۵۷
اگر شرمت نبود از نیک یارت
۵۸
همان شرمت نبود از کردگارت
۵۹
نه با من خورده ای صد بار سوگند
۶۰
که هرگز نشکنی در مهر پیوند
۶۱
اگر شاید ترا سوگند خوردن
۶۲
پس آن سوگند را به دروغ کردن
۶۳
چرا از من نشاید باز گفتن
۶۴
ترا بد گوهر و بد ساز گفتن
۶۵
جإا کردی چنین وارونه کردار
۶۶
که ننگست ار بگویندش به گفتار
۶۷
تو نشنیدی که شد کردار مردم
۶۸
نکوهیده پی گفتار مردم
۶۹
بدان زشتست آهو کش بگویند
۷۰
ازیرا بخردان آهو نجویند
۷۱
چو نتوانی ملمنتها کشیدن
۷۲
نباید جز سلامت بر گزیدن
۷۳
نگر کن در همه روزی به فرداش
۷۴
مکن بد تا نرنجی از مکافاش
۷۵
اگر جنگ آوری کیفر بری تو
۷۶
و گر کاسه زنی کوزه خورد تو
۷۷
تباهی گر بکاری بدروی تو
۷۸
فزونی گر بگوئ بشنوی تو
۷۹
اگر کشتی کنون بارش درودی
۸۰
و گر گفتی کنون پاسخ شنودی
۸۱
چنین نازک مباش ای شیر مردان
۸۲
چنین از ما عنان را بر مگردان
۸۳
مشو دلتنگ بر من کت سزا نیست
۸۴
به هر حالی گناه تو مرا نیست
۸۵
همان دردی که تو ما را نمودی
۸۶
روا باشد که تو نیز آزمودی
۸۷
گنه تو کرده ای تو خشم گیری
۸۸
نگویی تا که دادت این دلیری
۸۹
تو داور باش و پیدا کن گناهم
۹۰
که پوزش می ندانم بر چه خواهم
۹۱
نگویی بر تن پاکم چه آهوست
۹۲
و یا از روی و مویم چه نه نیکوست
۹۳
هنوزم قدّ چون سروست گل بار
۹۴
هنوزم روی چون ماهست گلنار
۹۵
هنوزم هست سنبل عنبر آگین
۹۶
هنوزم هست شکر گوهر آگین
۹۷
هنوزم بر رخان لاله ست و نسرین
۹۸
هنوزم در دهان زهره ست و پروین
۹۹
فروغ آفتاب آید ز رویم
۱۰۰
نسیم نوبهار آید ز بویم
۱۰۱
چه آهو دانی اندر من نگویی
۱۰۲
بجز یکتادلی و راستگویی
۱۰۳
به گاه دوستداری دوستدارم
۱۰۴
به گاه سازگاری سازگارم
۱۰۵
نه با خوبی ز یک مادر بزادم
۱۰۶
نه با آزادگی از یک نژادم
۱۰۷
نه شهرو را منم شایسته فرزند
۱۰۸
نه خوبان را منم زیبا خداوند
۱۰۹
مرا زیبد به گیتی نام خوبی
۱۱۰
که دارد تاب زلفم دام خوبی
۱۱۱
مرا در زیر هر مویی بر اندام
۱۱۲
هزاران دل فتادستند در دام
۱۱۳
گل رویم بود همواره بر بر
۱۱۴
سر زلفم همه ساله معنبر
۱۱۵
اگر روی مرا بیند بهاران
۱۱۶
فرو ریزد ز شرم از شاخساران
۱۱۷
نبینی چون رخانم هیچ گلنار
۱۱۸
همیشه تازه و خوشبوی بر بار
۱۱۹
نبینی چون لبانم هیج شکر
۱۲۰
به دلها بر ز جان و مال خوشتر
۱۲۱
گر از مهر و وفایم سیر گشتی
۱۲۲
بساط دوستی را در نوشتی
۱۲۳
جوانمردی کن و پنهان همی دار
۱۲۴
مکن یکباره یار خویش را خوار
۱۲۵
به خسم اندر بکن لختی مدارا
۱۲۶
مکن بد مهری خویش آشکارا
۱۲۷
نه هر کس کاو خورد باگوشت نان را
۱۲۸
به گردن باز بندد استخوان را
۱۲۹
خردمند آن کسی را مرد خواند
۱۳۰
که راز دل نهفتن به تواند
۱۳۱
نداند راز او پیراهن اوی
۱۳۲
نه موی آگاه باشد بر تن اوی
۱۳۳
تو نیز این دشمنی در دل همی دار
۱۳۴
مرا منمای چندین خشم و آزان
۱۳۵
مبند از کینه راه شادمانی
۱۳۶
مکش یکباره شمع مهربانی
۱۳۷
مبُر از مهر چو من دلفروزی
۱۳۸
مگر مهرم به کار آیدت روزی
۱۳۹
جهان هرگز به حالی بر نپاید
۱۴۰
پس هر روز روز دیگر آید
۱۴۱
اگر کین آمدت زان مهر بسیار
۱۴۲
مگر مهر آید از کینه دگر بار
۱۴۳
چنان کاندر پس گرماست سرما
۱۴۴
دگر ره از پس سرماست گرما