Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

رفتن موبد به شکار

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو لشکر گاه زد خرم بهاران
۲
به دشت و کوهسار و جویباران
۳
جهان از خرمی چون بوستان شد
۴
زمین از نیکوی چون آسمان شد
۵
جهان پیر بر نا شد دگر بار
۶
بنفشه زلف گشت و لاله رخسار
۷
چو گنج خسروان شد روی کشور
۸
ز بس دیبا و زر و مشک و عنبر
۹
هزار آوا زبان بگشاد بر گل
۱۰
چو مست عاشق اندر بست غلغل
۱۱
بنفشستان دو زلف خویش بشکست
۱۲
چو لالستان وقایهء سرخ بربست
۱۳
به دست آمد ز تنگ کوه نخچیر
۱۴
برون آمد بهار از شاخ شبگیر
۱۵
عروس گل بیامد از عماری
۱۶
ببرد از بلبلان آرامگاری
۱۷
چو گل بنمود رخ را ، هامواره
۱۸
فلک بارید بر تاجش ستاره
۱۹
ز باران آب گیتی گشت میگون
۲۰
به عنبر خاک هامون گشت معجون
۲۱
ز خوشی باغ همچون دلبران شد
۲۲
ز خوبی شاخ همچون اختران شد
۲۳
هوا نوروز را خلعت برافکند
۲۴
ز صد گونه گهی بر گل پراگند
۲۵
نشاط باده خوردن کرد نرگس
۲۶
چو گیتی دید چون شاهانه مجلس
۲۷
گرفتش جام زرین دست سیمین
۲۸
چنان چون دست خسرو دست شیرین
۲۹
صبا بردی نسیم یار زی یار
۳۰
چو بگذشتی به گلزار و سمن زار
۳۱
هوا کردی نثار زر و گوهر
۳۲
چو بگذشتی نسیم گل بر و بر
۳۳
بشستی پشت گور از دست باران
۳۴
ز دودی زنگ شاخ از جویباران
۳۵
چنان رخشنده شد پیرامن مرو
۳۶
که گفتی ششتری بد دامن مرو
۳۷
ز باران خرمی چندان بیفزود
۳۸
که گفتی قطر باران خرمی بود
۳۹
به چونین خوش زمان و نغز هنگم
۴۰
که گیتی تازه بود و روز پدرام
۴۱
شهنشه کرد با دل رای نخچیر
۴۲
که بود آن گاه شهر و خانه دلگیر
۴۳
سبک لشکرشناسان را فرستاد
۴۴
که و مه لشکرش را آگهی داد
۴۵
که ما خواهیم رفتن سوی گرگان
۴۶
گرفتن چند گه خوگان و گرگان
۴۷
پلنگان را در آوردن ز کهسار
۴۸
نهنگان را ز بیشه کردن آوار
۴۹
سیه گوشان و یوزان را گشادن
۵۰
از آهو هر دوان را قوت دادن
۵۱
چو آگه گشت ویس از رفتن شاه
۵۲
به چشمش گاه شادی گشت چون چاه
۵۳
به دایه گفت ازین بتر دانی
۵۴
کجا زنده نخواهد زندگانی
۵۵
منم آن زنده کز جان سیر گشتم
۵۶
به صد جا خستهء شمشیر گشتم
۵۷
به گرگان رفت خواهد شاه موبد
۵۸
که روزش نحس یاد و طالعش بد
۵۹
مرا چون صبر باشد در جدایی
۶۰
ازین پتیاره چون یابم رهایی
۶۱
اگر رامین بخواهد رفت با شاه
۶۲
دلم با او بخواهد رفت همراه
۶۳
چو فردا راه بر گیرد مرا وای
۶۴
که رخشش پاک بر چشمم نهد پای
۶۵
به هر گامی ز راهش رخش رامین
۶۶
مرا داغی نهد بر جان شیرین
۶۷
چو گردم دور از آن شاه جوانان
۶۸
مرا بینی به ره چون دیدبانان
۶۹
نگه دارم رهش را چون طلایه
۷۰
ز چشم خویشتن سازم سقایه
۷۱
گهی از وی غریبان را دهم آب
۷۲
گهی یاقوت و مروارید خوشاب
۷۳
مگر دادار بنیوشد دعایی
۷۴
بگرداند ز جان من بلایی
۷۵
بلایی نیست ما را بدتر از شاه
۷۶
که بدرایست و بدگویست و بدخواه
۷۷
مگر یابم ز دست او رهایی
۷۸
نیابم هر زمان درد جدایی
۷۹
کنون ای دایه رو تا پیش رامین
۸۰
بگو حالم که چو نانست و چو نین
۸۱
بدان تا خود چه خواهد کرد با من
۸۲
ز کام دوستان وز کام دشمن
۸۳
اگر فردا بخواهد رفت با شاه
۸۴
حدیث زندگانی گشت کوتاه
۸۵
بگو با ان همه درد جدایی
۸۶
که خواهد بود زنده تا تو آیی
۸۷
نگر تا روی را از من نتابی
۸۸
که تا آیی مرا زنده نیابی
۸۹
ز بهر آنکه تا مانی به خانه
۹۰
به دست آور ز گیتی یک بهانه
۹۱
مرو با شاه و ایدر باش خرم
۹۲
تو بی غم باش او را دار در غم
۹۳
ترا باید که باشد نیک بختی
۹۴
مرو را سال و مه کوری و سختی
۹۵
بشد دایه همان گه پیش رامین
۹۶
نمک کرد این سخن بر ریش رامین
۹۷
پیام ویس یک یک گفت با رام
۹۸
تو گفتی ناو کی بود آن نه پیغام
۹۹
گرفت از غم دل رامین تپیدن
۱۰۰
سرشک خونش از مژگان چکیدن
۱۰۱
زمانی بر جدایی زار بگریست
۱۰۲
ز بهر آنکه در زاری همی زیست
۱۰۳
گهی رنج و گهی درد و گهی بیم
۱۰۴
ز دست هجر دل گشته به دو نیم
۱۰۵
پس آنگه گفت با دایه که موبد
۱۰۶
ازین نه نیک با من گفت و نی بد
۱۰۷
نه خود گفت و نه آگاهی فرستاد
۱۰۸
مگر وی را فرامش گشتم از یاد
۱۰۹
گر ایدون کم بفرماید برفتن
۱۱۰
بهانه آنگهی شاید گرفتن
۱۱۱
چو او شد من به مرو اندر بپایم
۱۱۲
بهانه سازم از درد دو پایم
۱۱۳
مرا پوزش بود نا کردن راه
۱۱۴
که گوم شاه بود از دردم آگاه
۱۱۵
مرا نخچیر باشد رامش افزای
۱۱۶
و لیکن راه نتوان کرد بی پای
۱۱۷
گمان بردم که داند شهریارم
۱۱۸
که من خود دردمد و زار وارم
۱۱۹
ازین رویم ندان آگاهی راه
۱۲۰
بماندم لاجرم بر گاه بی شاه
۱۲۱
مرا گر راست آید این گمانی
۱۲۲
بمانم در بهشت این جهانی
۱۲۳
چو دایه ویس را این آگهی داد
۱۲۴
تو گفتی مژدهء شاهنشهی داد
۱۲۵
بی انده شد روان مهرجویش
۱۲۶
به بار آمد گل شادی ز رویش
۱۲۷
چو گردون کوه را استام زر داد
۱۲۸
زمین را نیز فرش پر گهی داد
۱۲۹
خروش آمد ز دز رویینه خم را
۱۳۰
درای و نای و کوس و گاودم را
۱۳۱
بجوشیدند گردان و سواران
۱۳۲
چو از شاخ درختان نوبهاران
۱۳۳
همی آمد ز مرو انبوه لشکر
۱۳۴
چنان کز ژرو دریا موج منکر
۱۳۵
به پیش شاه رفت آزاده رامین
۱۳۶
نکرده ساز ره بر رسم آیین
۱۳۷
شهنشه پیش گردان دلاور
۱۳۸
بدو گفت این چه نیز نگست دیگر
۱۳۹
چرا بی ساز رگتن آمدستی
۱۴۰
دگر باره مگر نالان شدستی
۱۴۱
برو بستان ز گنجور آنچه باید
۱۴۲
که مارا صید بی تو ژوش نیاید
۱۴۳
بشد رامین ز پیش شاه ناکام
۱۴۴
چو ماهی کش بود صد شست در کام
۱۴۵
چو رامین راه گرگان را کمربست
۱۴۶
تو گفتی گرگ میشش را جنگ خست
۱۴۷
به ناکامی به راه افتاد رامین
۱۴۸
جگ خسته به تیر و دل به ژوپین
۱۴۹
چو آگه گشت ویس از رفتن رام
۱۵۰
برفت از جان او یکباره ارام
۱۵۱
دجی خو کرده در شادی و در ناز
۱۵۲
کنون چون کبگ شد در چنگل باز
۱۵۳
غریوان با دل سوزان همی فگت
۱۵۴
نوای زار بر نا دیدن جفت
۱۵۵
چرا تیمار تنهایی ندارم
۱۵۶
چرا یاقوت بر رویم نبارم
۱۵۷
نیابم یار چون یار نخستین
۱۵۸
نکارم مهر همچون مهر پیشین
۱۵۹
مرابی دوست خامش بودن آهوست
۱۶۰
گرستن بر جدایی سخت نیکوست
۱۶۱
اگر باور نداری دایه دردم
۱۶۲
ببین این اشک سرخ و روی زردم
۱۶۳
سخن هست اشک من دیده زبانم
۱۶۴
همی گوید همه کس را نهانم
۱۶۵
به یک دل چون کشم این رنج و تیمار
۱۶۶
که باشد زو همه دلها گرانبار
۱۶۷
ز جان خویش نالم نه ز دلبر
۱۶۸
که دلبر رفت او چون ماندایدر
۱۶۹
دل بی صبر چون آرام یابد
۱۷۰
که با صبر این بلا هم بر نتابد
۱۷۱
چو رامین را بدید از گوشهء بام
۱۷۲
به راه افتاده با موبد به ناکام
۱۷۳
میانی چون کناغ پر نیانی
۱۷۴
برو بسته کمربند کیانی
۱۷۵
غبار راه بر زلفش نشسته
۱۷۶
ز داغ دوست رنگ از رخ گسسته
۱۷۷
نگار خویش را نا کرده پدرود
۱۷۸
چو گمره در کویر و غرقه ددر رود
۱۷۹
دل ویسه ز دیدارش بر آشفت
۱۸۰
در آن آشفتگی با دل همی گفت
۱۸۱
درود از من نگار سعتری را
۱۸۲
درود از من سوار لشکری را
۱۸۳
درود از من رفیق مهربان را
۱۸۴
درود از من امیر نیکوان را
۱۸۵
مرا پدرود نا کارده برفتی
۱۸۶
همانا دل ز مهرم بر گرفتی
۱۸۷
تو با لشکر برفتی وای جانم
۱۸۸
که آمد لشکری از اندهانم
۱۸۹
ببستم دل به صد زنجیر پولاد
۱۹۰
همه بگسست و با تو در ره افتاد
۱۹۱
اگر جانم بماند در جدایی
۱۹۲
نگریم در جدایی تا تو آیی
۱۹۳
فرستم میغها از دود جانم
۱۹۴
درو آب از سرشک دیدگانم
۱۹۵
کنم پر بآب و سبزی جایگاهت
۱۹۶
به باران گرد بنشانم ز راهت
۱۹۷
کجا روی تو باشد چون بهاران
۱۹۸
بهاران را بباید ابر و باران
۱۹۹
چو رامین رفت یک منزل از آن راه
۲۰۰
نبود از بی دلی از راه آگاه
۲۰۱
ز بس اندیشها کش بود در دل
۲۰۲
نبود آگاه تا آمد به منزل
۲۰۳
به راه اندر همی نالید بسیار
۲۰۴
نباشد بس عجب ناله ز بیمار
۲۰۵
در آن ناله سخنهایی همی گفت
۲۰۶
که آن گوید که تنها ماند از جفت
۲۰۷
شبی چون دوش دیدم در زمانه
۲۰۸
که بوسه تیر بود و لب نشانه
۲۰۹
کنون روزی همی بینم چو امروز
۲۱۰
که آهو گشت جانم عشق تو یوز
۲۱۱
کجا شد خرمی و ناز دوشین
۲۱۲
عقیق شکرین و در نوشین
۲۱۳
ز دل شسته جفای سال چندین
۲۱۴
حریرین سینه و دو نار سیمین
۲۱۵
ز روی دوست بر رویم گلستان
۲۱۶
شب تاریک ازو چون روز رخشان
۲۱۷
شبی چونان بدیده دیدگانم
۲۱۸
چنین روزی بدیدن چون توانم
۲۱۹
نه روزست این که آتشگاه جانست
۲۲۰
بلای روزگار عاشقانست
۲۲۱
مبادا هیچ عاشق را روز
۲۲۲
ز سختی بر پرداز و روان سوز
۲۲۳
همانا گر بباشد دهر گیّال
۲۲۴
بپیماید ازین یک روز صد سال
۲۲۵
چو شاهنشه فرود آمد به منزل
۲۲۶
به پیش شاه شد رامین بی دل
۲۲۷
هزاران گونه بر رویش گوا بود
۲۲۸
که اورا صبر و هوش ازتن جدا بود
۲۲۹
نه رامش کرد با شاه و نه می خواست
۲۳۰
بهانه کرد درد پا و بر خاست
۲۳۱
وزان پس روز تا شب همچنین بود
۲۳۲
دلش گفتی که با جانش به کین بود
۲۳۳
روان پر درد و رخ پر گرد بودش
۲۳۴
همه تن دل همه درد بودش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.