نالیدن ویس از رفتن رامین و از دایه چاره خواستن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو رامین دور گشت از ویس دلبند
۲
نشاط و کام ازو ببرید پیوند
۳
همیشه ماه بود آنگاه شد خور
۴
چنو زرد و چنو بی خواب و بی خور
۵
نیاسود از حدیث و یاد رامین
۶
نگارین رخ به خون کرده نگارین
۷
به دایه گفت دایه چاره ای ساز
۸
که رفته یار بد مهر آیدم باز
۹
ز مهر ای دایه بر جانم ببخشای
۱۰
مرا راهی به وصل دوست بنمای
۱۱
که من با این بلا طاقت ندارم
۱۲
شکیب درد این فرقت ندارم
۱۳
ز من بنیوش دایه داستانم
۱۴
که چون آب روان بر تو بخوانم
۱۵
بدانم دل به نادانی ز دستم
۱۶
کنون از بیدلی گویی که مستم
۱۷
مکن زین بیدلی بر من ملامت
۱۸
که خود بر خاست از هجرم قیامت
۱۹
یکی آتش بیامد در من افتاد
۲۰
مرا در دل ترا در دامن افتاد
۲۱
به پیش آب هر آتش زبون شد
۲۲
مرا از آب چشم آتش فزون شد
۲۳
همی ریزم برو سیل بهاران
۲۴
که دید آتش فزاینده ز باران
۲۵
شب من دوش چونان بُد که گفتم
۲۶
مگر بر سوزن و بر خار خفتم
۲۷
کنون روزست و وقت چاشتگاهست
۲۸
به چشمس چون شب تازی سیاهست
۲۹
مرا روز از خان دوست باشد
۳۰
چو درمان از لبان دوست باشد
۳۱
همی تا هجر آن دلسوز بینم
۳۲
نه درمان یابم و نه روز بینم
۳۳
ندانم بر سر من چه نبشتست
۳۴
که کار بخت با من سخت زشتست
۳۵
شوم در دشت گردم با شبانان
۳۶
نگردم نیز گرد مهربانان
۳۷
به شهر از گریه ام طوفان بخیزد
۳۸
به کوه از ناله ام خارا بریزد
۳۹
ندانم چون کنم با که نشینم
۴۰
به جای دوست در عالم که بینم
۴۱
نبینم گیتی و دیده ببندم
۴۲
کجا از هر چه بینم مستمندم
۴۳
چسود آمد دلم را زینکه دیدم
۴۴
جز آنک از خواب و آرامم بریدم
۴۵
فراوان بخت خود را آزمودم
۴۶
ازو جز خسته و غمگین نبودم
۴۷
تباهی روزگار خود فزایم
۴۸
چو بخت آزموده آزمایم
۴۹
شنیدی داستان من سراسر
۵۰
کنون درمان کارم چیست بنگر
۵۱
جوابش داد دایه گفت هرگز
۵۲
نباید بودن اندر کار عاجز
۵۳
ازین گریه وزین ناله چه آید
۵۴
جز آن کت غم به غم بر می فزاید
۵۵
همالان تو در شادی و نازند
۵۶
به کام دل همه گردن فرازند
۵۷
تو همواره چنین در رنج و دردی
۵۸
به غم خوردن قرارم را ببردی
۵۹
جهان از بهر جان خویش باید
۶۰
همه دارو ز بهر ریش باید
۶۱
ترا درمان و هم ریشت بدستست
۶۲
چرا دست تو از چاره ببستست
۶۳
ترا دادست یزدان پادشایی
۶۴
تمامی و بزرگی و روایی
۶۵
چو شهرو داری اندر خانه مادر
۶۶
چو ویرو یاور و رخ برادر
۶۷
چو رامین یار شایسته تو داری
۶۸
سزای خسروی و شهریاری
۶۹
همت گنجست آگنده به گوهر
۷۰
همت پشتست با بسیار لشکر
۷۱
بزرگی را همین باشد بهانه
۷۲
بزرگی جوی و کم کن این فسانه
۷۳
تو موبد را بسی زشتی نمودی
۷۴
همیدون چند بارش آزمودی
۷۵
نه دیو خیم او گشتست بهتر
۷۶
نه کوه خشم او گشتست کمتر
۷۷
همانست او که بود و تو همانی
۷۸
همین خواهید بودن جاودانی
۷۹
پس اکنون چاره و درمان خود جوی
۸۰
که هم تخمست و هم آبست و هم جوی
۸۱
ز پیش آنکه موبد دست یابد
۸۲
ز کین دل به خون ما شتابد
۸۳
که او را دل ز ماهر سه به کین است
۸۴
به کین ما چو شیر اندر کمین است
۸۵
تو در دل کن که او یک روزناگاه
۸۶
چو ره یابد بیاید از کمینگاه
۸۷
نیابی همرهی بهتر ز رامین
۸۸
به سر بر نه مرورا تاج زرین
۸۹
تو بانو باش تا او شاه باشد
۹۰
بهم با تو چو خوربا ماه باشد
۹۱
نماند در زمانه شاه و سالار
۹۲
که نه در کار او با تو بودیار
۹۳
نخستین یاورت باشد برادر
۹۴
پس آنگه نامور شاهان دیگر
۹۵
که شاهان پاک با موبد به کینند
۹۶
همه رامین و ویرو را گزینند
۹۷
مدارا با خرد بسیار کردی
۹۸
بلا از بهر دل بسیار خوردی
۹۹
کنون چاری به دست اور ز دانش
۱۰۰
که این اندوهها گرددت رامش
۱۰۱
کنون کن گر توانی کرد کاری
۱۰۲
که زین بهتر نیابی روزگاری
۱۰۳
به مرو اندر نه شاهست و نه لشکر
۱۰۴
تو داری گنج شاهنشاه یک سر
۱۰۵
چه مایه رنج بر دست او بدین گنج
۱۰۶
کنون تو یافتی همواره بی رنج
۱۰۷
به دینارش بخر شاهی و فرمان
۱۰۸
که شاهی را بها داری فراوان
۱۰۹
ز پیش آنکه او بر تو خوردشام
۱۱۰
تو بر وی چاشم خور تا توبری نام
۱۱۱
گر این تدبیر خواهی کرد منشین
۱۱۲
ز حال خویش نامه کن به رامین
۱۱۳
بگویش تا ز موبد باز گردد
۱۱۴
به رفتن باد را انباز گردد
۱۱۵
چو او آید یکی چاره بسازیم
۱۱۶
که موبد را به بدروزی بتازیم
۱۱۷
چو بشنید این سخن ویس سمن بوی
۱۱۸
بر آمد لالهء شادیش از روی