رفتن رامین به کهندز به مکر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو دود شب بماند از آتش روز
۲
فلک بنوشت هیری مفرش روز
۳
بشد بر پشت اشقر آفتابی
۴
چو باز آمد بر ادهم ماهتابی
۵
ز لشکر گه به راه افتاد رامین
۶
ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین
۷
رسول پیش ویس با چهل کس
۸
که بودی لشکری را هر یکی بس
۹
گهی تازان گهی پویان چو گرگان
۱۰
به یک هفته به مرو آمد ز گرگان
۱۱
چو رامین از بیابان رفت بیرون
۱۲
نماندش رنج ره یکروز افزن
۱۳
رسول و ویس را از ره گسی کرد
۱۴
ز بهر ویس اندرزش بسی کرد
۱۵
که او را آگاهی از من نهان ده
۱۶
کجا این بار کار ما نهان به
۱۷
مگو این راز جز با ویس و دایه
۱۸
که خود دایه ستمارا سود و مایه
۱۹
بگو کاین بار کار ما چنان شد
۲۰
کجا در هر زبانی داستان شد
۲۱
نشاید دید ازین پس روی موبد
۲۲
و گر بینم سزاوارم به هر بد
۲۳
تو فردا شب به دزبر باش هشیار
۲۴
ز شب یک نیمه رفته گوش من دار
۲۵
بکن چاری که من پیش تو آیم
۲۶
به پیروزی ترا راهی نمایم
۲۷
نهان دار این سخن تا من رسیدن
۲۸
کجا این پرده من خواهم دریدن
۲۹
فرستاده برفت از پیش رامین
۳۰
به راهاندر شتابان تر ز شاهین
۳۱
بدان گه سیم بر ویس گل اندام
۳۲
به مرو اندر کهندز داشت آرام
۳۳
همیدون گنجهای شاه گربز
۳۴
نهاده بود همواره در آن دز
۳۵
سپهبد زرد نامی کوتوالش
۳۶
که بیش از مال موبد بود مالش
۳۷
گزین شاه و دستور و برادر
۳۸
به گنج و خواسته قارون دیگر
۳۹
نگهبان بود ویس دلستان را
۴۰
همیدون داد فرمان جهان را
۴۱
فرستاده چو باز آمد ز گرگان
۴۲
ز دروازه شد اندر شهر پنهان
۴۳
پس آنگه چون زنان پوشید چادر
۴۴
به پیش ویس بانو شد بر استر
۴۵
کجا خود ویس را آیین چنان بود
۴۶
که هر روزش یکی سور زنان بود
۴۷
زنان مهتران زی او شدندی
۴۸
به شادی هفته ای با او بدندی
۴۹
بدین نیرنگ زیبا مرد جادو
۵۰
نهان از زرد شد تا پیش بانو
۵۱
بگفتش سر بسر پیغام رامین
۵۲
بسان در و شکر خوب و شیرین
۵۳
که دند گفت چون بد شادی ویس
۵۴
ز مرد چاره گر آزادی ویس
۵۵
تو گفتی مفلسی گنج روان یافت
۵۶
و یا مرده دگر باره روان یافت
۵۷
همان گه سوی زردش کس فرستاد
۵۸
که بختم دوش در خواب آگهی داد
۵۹
که ویرو یافت لختی درد و سستی
۶۰
کنون باز آمدش حال درستی
۶۱
به آتشگاه خواهم رفتن امروز
۶۲
به کار نیک بودن آتش افروز
۶۳
خورش بفزایم آتش را ببخشش
۶۴
به نیکو و به پاکی و به رامش
۶۵
سپهبد گفت شاید همچنین کن
۶۶
همیشه نام نیک و کار دین کن
۶۷
همان گه ویس شد با دوستداران
۶۸
زنان مهتران و نامداران
۶۹
به ددروازه به آتشگاه خورشید
۷۰
که بود از کردهای شاه جمشید
۷۱
چه مایه ریخت خون گوسفندان
۷۲
ببخشید آن همه بر مستمندان
۷۳
چه مایه جامه و گوهر برافشاند
۷۴
چه مایه سیل شیم و زر ز کف راند
۷۵
چو شب بروی گردون سایه گسترد
۷۶
فرستاده شد و رامین در آورد
۷۷
ز بیگانه تهی کردند ایوان
۷۸
زبون شد مشتری را پیر کیوان
۷۹
بماند آن راز در گیتی نهفته
۸۰
نیامد باد بر شاخ شکفته
۸۱
اگر چه کار باشد سهمگین سخت
۸۲
به آسانی بر آید چون بود بخت
۸۳
چنان چون ویس و رامین را بر آمد
۸۴
درخت رنج را شادی بر آمد
۸۵
زنان مهتران یکسر برفتند
۸۶
همه بیگانگان از در برفتند
۸۷
کسان ویس با رامین بماندند
۸۸
همان گه جنگیان را بر نشاندند
۸۹
چهل جنگی همه گرد دلاور
۹۰
کشیده چون زنان در روی چادر
۹۱
بدین چاره ز دروازه برفتند
۹۲
وز آتشگه ره کندز گرفتند
۹۳
به پیش اندر گروهی شمعداران
۹۴
گروهی خادمان و پیشکاران
۹۵
همی راندند مردی را ز راهش
۹۶
نهفته ماند زین چاره گناهش
۹۷
بدین نیرنگ رامین را به دز برد
۹۸
نهفته زیر چادر با چهل گرد
۹۹
چو در دز شد کندز ببستند
۱۰۰
به باره پاسبانان بر نشستند
۱۰۱
خروش و های هویی بر کشیدند
۱۰۲
سرای ویس پر دشمن ندیدند
۱۰۳
چو شب تاریک شد چون جان بد مهر
۱۰۴
تو گفتی دود و قیر اندود بر چهر
۱۰۵
هوا از قعر دریا تیره تر شد
۱۰۶
فلک چون قعر دریا پر گهی شد
۱۰۷
بر آمد لشکر گردون ز خاور
۱۰۸
چنان کامد ز تاریکی سکندر
۱۰۹
دلیران از کمین بیرون دویدند
۱۱۰
چو برگ مرد خنجر بر کشیدند
۱۱۱
چو سوزان آتش اندر دز فتادند
۱۱۲
همه شمشیر در مردی نهادند
۱۱۳
چو خفته کش پلنگ آید به بالین
۱۱۴
به بالین برادر رفت رامین