نامه نوشتن ویس به پیش رامین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حریر و مشک و عنبر خواست و خامه
۲
ز درد دل به رامین کرد نامه
۳
سخن در نامه از زاری چنان بود
۴
که خون از حرفهای او چکان بود
۵
الا ای مهربان مهر پرور
۶
چنین کن نامه نزد یار دلبر
۷
کجا این نامه گر خوانی تو بر سنگ
۸
ز سنگ آید به گوشت نالهء چنگ
۹
ز یار مهربان و عاشق زار
۱۰
به یار سنگدل وز مهر بیزار
۱۱
ز بی دل بندهء بی خواب و بی خور
۱۲
سپرده دل به شاهی چون مه و خور
۱۳
ز نالان عاشق بیمار و مهجور
۱۴
به کام دشمنان وز کام دل دور
۱۵
ز پیچان چاکری سوزان بر آتش
۱۶
جهانش تیره گشته بخت سر کش
۱۷
ز گریان خادمی بدبخت مسکین
۱۸
روان از دیدگانش سیل خونین
۱۹
ز پی خسته دلی خسته روانی
۲۰
عقیقین دیده ای زرین رخانی
۲۱
نژندی مستمندی دردمندی
۲۲
شده بر تنش هر مویی چو بندی
۲۳
نزاری بی قراری دلفگاری
۲۴
ز هر چشمی رونده رودباری
۲۵
نوشتم نامه در حال چنین سخت
۲۶
که چون من نیت اکنون ایچ بد بخت
۲۷
تنم پیچان و چشمم زار و گریان
۲۸
دلم بر آتش تیمار بریان
۲۹
تنم چون شمع سوزان اشک ریزان
۳۰
چو ابر تیره از دل دود خیزان
۳۱
بلا را مونش و غم را رفیقم
۳۲
به دریای جدایی در غریقم
۳۳
چه مسکینم که گریم زار چندین
۳۴
یکی دستم به دل دیگر به بالین
۳۵
عقیق دو لبم پیروز گشته
۳۶
جهان بر حال من دل سوز گشته
۳۷
یکی چشم و هزار ابر گهی بار
۳۸
یکی جان و هزاران گونه تیمار
۳۹
قراق آمد همه راز نهانم
۴۰
به خونابه نویسد بر رخانم
۴۱
ز جان من یکی آتش بر افروخت
۴۲
که صبر و رامشم در دل همی سوخت
۴۳
چو دریا کرد چشمم را ز بس آب
۴۴
کنون در آب چشمم غرقه شد خواب
۴۵
جو جای خواب را پر آب یابم
۴۶
به آب اندر چگونه خواب یابم
۴۷
بدان دستی که این نامه نبشتم
۴۸
بسات خرمی را در نوشتم
۴۹
تنم بگداخت از بس رنج دیدن
۵۰
دلم بگریخت از بس غم کشیدن
۵۱
ز گیتی چون توانم کام جستن
۵۲
که جانم را نه دل ماندست نه تن
۵۳
چرا بردی من آن روی چون خور
۵۴
که چون جان و روانم بود در خور
۵۵
همی تا دور ماندستم ز رویت
۵۶
ز باریکی نمانم جز به مویت
۵۷
به روز انده گسارم آفتابست
۵۸
که چون رخسار تو با نور و تابست
۵۹
به شب انده گسارم اخترانند
۶۰
که چون بینم به دندان تو مانند
۶۱
خطا گفتم نه آن اندوه دارم
۶۲
که باشد هیچ کس انده گسارم
۶۳
اگر رنج مرا کوه آزماید
۶۴
به جای آب ازو جز خون نیاید
۶۵
نصیحت می کنندم دوستانم
۶۶
ملامت می کنندم دشمنانم
۶۷
ز بس کردن نصیحت یا ملامت
۶۸
مرا کردند در گیتی علامت
۶۹
نه مهرست این که انده بار میغست
۷۰
نه هجرست این که زهر آلوده تیغست
۷۱
چرا مردم دل اندر مهر بندد
۷۲
چرا این بد به جان خود پسندد
۷۳
اگر چون من بود هر مهربانی
۷۴
مبان از مهر در گیتی نشانی
۷۵
بسا روزا که خندیدم بریشان
۷۶
کنون گشتم ز خندیدن پشیمان
۷۷
بخندیدم بریشان همچو دشمن
۷۸
کنون ایشان همی گریند برمن
۷۹
مرا دیدی ز پیش مهربانی
۸۰
فروزان تر ز مهر آسمانی
۸۱
کنون بالای سروینم کمان شد
۸۲
گل رخسارگانم زعفران شد
۸۳
اگر دو تا شود شاخ گرانبار
۸۴
تنم دو تا شدست از بار تیمار
۸۵
به پیکر چون کمان گشتم خمیده
۸۶
چو زه بر تن کشیده خون دیده
۸۷
مرا ایدر بدین زاری بماندی
۸۸
برفتی رخش فُرقت را براندی
۸۹
غباری کز سم اسپت بجستست
۹۰
چو پیکان در دو چشم من نشستست
۹۱
خیال روی تو در دیدگانم
۹۲
همی گرید ز راه دیده جانم
۹۳
مرا گویند بیهوده چه نالی
۹۴
که از بسیار نالیدن چو نالی
۹۵
به روز رفته ماند یار رفته
۹۶
چرا داری به دل تیمار رفته
۹۷
نه چونین است کاندیشید بد گوی
۹۸
میم بر ریخت لیکن نامدش بوی
۹۹
شبست اکنون و خورشیدم برفتست
۱۰۰
جهان همواره تاریکی گرفتست
۱۰۱
روا باشد که بنشینم به اومید
۱۰۲
که باز آید به گاه بام خورشید
۱۰۳
بهار رفته باز آید به نوروز
۱۰۴
نگارم نیز باز آید یکی روز
۱۰۵
نگارا سر و قدا ماهرویا
۱۰۶
سوارا شیر گیرا نامجویا
۱۰۷
من اندر مهر آنم کم تو دانی
۱۰۸
که دارم جان فدای مهربانی
۱۰۹
یکی تا موی تو بر من چنانست
۱۱۰
که صد باره گرامی تر ز جانست
۱۱۱
ترا خواهم نخواهم پاک جان را
۱۱۲
ترا جویم نجویم این جحان را
۱۱۳
مرا در مهر بسیار آزمودی
۱۱۴
به مهر اندر ز من خشنود بودی
۱۱۵
کنون اندر وفای تو همانم
۱۱۶
گوا دارم ز خونین دیدگانم
۱۱۷
اگر تو بر وفایم نه یقینی
۱۱۸
بیا تا این گواهان را ببینی
۱۱۹
بیا تا روی من بینی چو دینار
۱۲۰
بر آن دینار باران دُرّ شهوار
۱۲۱
بیا تا چشم من بینی چو جیحون
۱۲۲
جهان از هر دو جیحونم پر از خون
۱۲۳
بیا تا قد من بینی خمیده
۱۲۴
نشاط از من من از مردم رمیده
۱۲۵
بیا تا حال من بینی چنان زار
۱۲۶
که هستم راست چون دهساله بیمار
۱۲۷
بیا تا بخت من بینی چنان شور
۱۲۸
که گویی هر زمان چشمم شود کور
۱۲۹
بیا تا مهر من بینی بر افزون
۱۳۰
شده چون حسنت از اندازه بیرون
۱۳۱
اگر نه زود نزد من شتابی
۱۳۲
چو باز آیی مرا زنده نیابی
۱۳۳
اگر خواهی که رویم باز بینی
۱۳۴
نه آسایی نه خسپی نه نشینی
۱۳۵
چو این نامه بخوانی باز گردی
۱۳۶
سه روزه ره بروزی در نوردی
۱۳۷
همی تا تو رسی فریاد جانم
۱۳۸
به راهت بر نشسته دیدبانم
۱۳۹
اگر جانم نگیرد رنج و دردم
۱۴۰
ز درد عاشقی دیوانه گردم
۱۴۱
ز دادار این همی خواهم شب و روز
۱۴۲
که رویت باز بینم ای دل افروز
۱۴۳
درود از من فزون از قطر باران
۱۴۴
بر آن ماه من و شاه سواران
۱۴۵
درود از من فزون از آب دریا
۱۴۶
بر آن خورشید چهر سرو بالا
۱۴۷
خدایا جان من بگذار چندان
۱۴۸
که بینم روی او آنگاه بستان
۱۴۹
که با این داغ گر جانم بر آید
۱۵۰
ز دود جان من گیتی سر اید
۱۵۱
چو ویس دلبر از نامه بپرداخت
۱۵۲
نوندی تیزتگ را سوی اوتاخت
۱۵۳
ز نزدیکان او مردی دلاور
۱۵۴
بشد بر کوههء کوهی تگاور
۱۵۵
که چون کرگس به کوهان بر گذشتی
۱۵۶
بیابان را چو نامه در نوشتی
۱۵۷
نه شب خفت و نه روز آسود در راه
۱۵۸
به رامین برد چونین نامهء ماه
۱۵۹
چو رامین نامهء سرو روان دید
۱۶۰
تو گفتی صورت بخت جوان دید
۱۶۱
ببوسیدش به دو یاقوت و شکر
۱۶۲
نهادش بر خمارین چشم و برسر
۱۶۳
چو بند نامه بگشاد و فرو خواند
۱۶۴
ز دیده سیل بیجاده بر افشاند
۱۶۵
بر آمد دود بی صبری ز جانش
۱۶۶
ببارید آب حسرت بر رخانش
۱۶۷
سخنهایی بگفت از جان پرتاب
۱۶۸
که شاید گر نویسندش به زر آب
۱۶۹
دلا تا کی روا داری چنین حال
۱۷۰
که از غم ماه بینی وز بلا سال
۱۷۱
دلا آن کس که کام و نام جوید
۱۷۲
نه با فرهنگ و با آرام جوید
۱۷۳
نترسد بی دل از شمشیر بران
۱۷۴
نه از پیل دمان و شیر غران
۱۷۵
نه از برف و دمه نز موج دریا
۱۷۶
نه از باران نه از سرما و گرما
۱۷۷
دلا گر عاشقی چندین چه ترسی
۱۷۸
ز هر کس چاره و درمان چه پرسی
۱۷۹
ز تو فریاد و زاری که نیوشد
۱۸۰
چو تو خود را نکوشی پس که کوشد
۱۸۱
چه باید مهر با چندین زبونی
۱۸۲
ترا کمی و دشمن را فزونی
۱۸۳
به سر باز افگن این بار گران را
۱۸۴
ز دل بیرون کن این راز نهان را
۱۸۵
خوشی کی بیند از کام نهانی
۱۸۶
که با هر سود بینی صد زیانی
۱۸۷
اگر یک روز باشد شاد خواری
۱۸۸
یکی سالت بود زاری و خواری
۱۸۹
کنون یا بند را باید گشادن
۱۹۰
و یا یکباره سر بر سر نهادن
۱۹۱
نیابم بهتر از دستم برادر
۱۹۲
برادر را به از شمشیر یاور
۱۹۳
نه مردم گر کنم زین پس مدارا
۱۹۴
بهل تا گردد این راز آشکارا
۱۹۵
جهان جز مرگ پیش من چه آرد
۱۹۶
بجز شمشیر بر جانم چه بارد
۱۹۷
ز دشمان کی حذر جوید خطرجوی
۱۹۸
ز دریا کی بپرهیزد گهی جوی
۱۹۹
به دریا در گهی جفت نهنگست
۲۰۰
چو نوش اندر جهان جفت شرنگست
۲۰۱
شراب کام را جامست شمشیر
۲۰۲
چو راه خرمی را راهبان شیر
۲۰۳
ز شیران بر گذر وز جام خور می
۲۰۴
که دی مه را بود نوروز در پی
۲۰۵
ز آسانی نیابی شادمانی
۲۰۶
ز بی رنجی نیابی کامرانی
۲۰۷
فراوان رنج یابد دام داری
۲۰۸
به دشت و کوه تا گیرد شکاری
۲۰۹
شکاری نیست چون شاهی و فرمان
۲۱۰
مرو را چون بگیرد مردم آسان
۲۱۱
مرا در پیش چون شاهی شکارست
۲۱۲
چو دلبر ویس مه پیکر نگارست
۲۱۳
چرا با بخت خود چندین شتیزم
۲۱۴
چرا آبی برین آتش نریزم
۲۱۵
چرا در خیرگی چندین نشینم
۲۱۶
چرا بیرون نیایم زین کمینم
۲۱۷
من اندر دام و یارم نیز در دام
۲۱۸
نهاده دل به درد و رنج ناکام
۲۱۹
چرا این دام را بر هم ندرم
۲۲۰
درخت ننگ را از بن نبتم
۲۲۱
و لیکن چیزها را جایگاهست
۲۲۲
همیدون کارها را وقتها هست
۲۲۳
شکوفه کاو بر آید ماه نیسان
۲۲۴
به دی مه بر درختان یافت نتوان
۲۲۵
مگر روز بلا اکنون سر آمد
۲۲۶
برفت آن روز روز دیگر آمد
۲۲۷
گذشت از رنج ما دی ماه سختی
۲۲۸
کنون آمد بهار نیکبختی
۲۲۹
چو رامین گفت ازین سان چند گفتار
۲۳۰
ز درد دل همی پیچید چون مار
۲۳۱
تنس در راه بود و دل بر ویس
۲۳۲
به چشم اندر بمانده پیکر ویس
۲۳۳
قرارش رفته بود و صبر تا شب
۲۳۴
ز دود دل نشسته گرد بر لب
۲۳۵
به خاور بود چشمش تا کی آید
۲۳۶
سپاه شب که راهش بر گشاید