المقاله الثانیه فی نعت رسول الله صلی الله علیه و سلم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ثنائی نیست با ارباب بینش
۲
سزای صدر و بدر آفرینش
۳
چو میلرزد ز هیبت ایندعاگوی
۴
زفانش چون تواند شد ثناگوی
۵
چو نعمت ذات او بالای گفتست
۶
زفان از کار شد چه جای گفتست
۷
چه گویم من ثنای او خدا گفت
۸
که نام اوست با نام خدا جفت
۹
محمد صادق القولی امینی
۱۰
جهان را رحمه للعالمینی
۱۱
محمد کافرینش را نشان اوست
۱۲
سرافرازی که تاج سرکشان اوست
۱۳
محمد بهترین هر دو عالم
۱۴
نظام دین و دنیا فخر آدم
۱۵
بعنصر گوهر درج نبوت
۱۶
بمعنی اختر برج فتوت
۱۷
رقوم آموز سر لایزالی
۱۸
جهان افروز اقلیم معالی
۱۹
مجانس گوی راز پادشاهی
۲۰
معما دان اسرار الهی
۲۱
جهان یک خاکروب بارگاهش
۲۲
فلک یک خرقه پوش خانقاهش
۲۳
هنوز آدم میان آب و گل بود
۲۴
که او شاه جهان جان و دل بود
۲۵
در آدم بود نوری از وجودش
۲۶
وگرنه کی ملک کردی سجودش
۲۷
چو نورش را ودیعت داشت عالم
۲۸
بیامد تا بعبداله ز آدم
۲۹
گذر کرد او ز چندینی پیمبر
۳۰
زجمله چون گهر افتاد بر سر
۳۱
زهر منزل که سوی آن دگر شد
۳۲
اگرچه پخته بود او پخته تر شد
۳۳
چو آخر کارها پردخته آمد
۳۴
اگرچه دیر آمد پخته آمد
۳۵
چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال
۳۶
امین وحی، وحی آورد در حال
۳۷
درآمد پیش طاوس ملایک
۳۸
پی او قدسیان گشته فذلک
۳۹
فغان دربست جبریل امین زود
۴۰
که ای مهتر زفان بگشای هین زود
۴۱
دل پر نور را دریای دین کن
۴۲
حدیث وحی رب العالمین کن
۴۳
بموسیقی غیب اهل سپاسی
۴۴
که این نه پرده را پرده شناسی
۴۵
تویی مستحضر اسرار مدوک
۴۶
مشو خاموش اقراء بسم ربک
۴۷
مه و خورشید چون باشد مدثر
۴۸
دثار از سر برافکن قم فانذر
۴۹
تویی شاه و همه آفاق خیلاند
۵۰
تویی اصل و همه عالم طفیلاند
۵۱
بحق خوان خلق را و رهبری کن
۵۲
تویی بر حق بحق پیغمبری کن
۵۳
چو حق از نور جان وحیش فرستاد
۵۴
شد آنگه علم القرآنش از یاد
۵۵
بآخر چون بدعوت پیش رو گشت
۵۶
شریعت نو شد و اسلام نو گشت
۵۷
جهانی را بمعنی رهنمون کرد
۵۸
ز مغز هر سخن روغن برون کرد
۵۹
نگوساری هر بدعت ازو بود
۶۰
که نور گوهر دولت ازو بود
۶۱
چو نور دولتش یک ذره درتافت
۶۲
مه و خورشید از آن یک ذره دریافت
۶۳
درآمد گیسوی مشگین گشاده
۶۴
بسر تاج لعمرک بر نهاده
۶۵
ز مویش مشگ در عالم دمیده
۶۶
ز رویش نور برگردون رسیده
۶۷
سه بعد از عطر موی او معطر
۶۸
دو کون از نور روی او منور
۶۹
زهی خورشید روی دلستانش
۷۰
که زیر سایه دارد طیلسانش
۷۱
زهی مشگ دو گیسوی سیاهش
۷۲
که هر مویست و صد جان در پناهش
۷۳
ز حضرت سینه پر نور او یافت
۷۴
ز جنت در نماز انگور او یافت
۷۵
درون جانش آن هر دانه انگور
۷۶
شده چون خوشه پروین همه نور
۷۷
چه گر جانش ز حق پر نور میبود
۷۸
ولیک ازکافران رنجور میبود
۷۹
گهی دندانش را سنگی قلم کرد
۸۰
که از طاعت همی پایش ورم کرد
۸۱
گهی بر دل نهاد ازدست غم دست
۸۲
گهی از ضعف سنگی بر شکم بست
۸۳
چو دنیا و آخرت از بهر او بود
۸۴
فلک مشکل بلا از بهر او سود
۸۵
از آن بایست چندان رنج بردن
۸۶
که بی رنجی نخواهی گنج بردن
۸۷
بزعم آن مفسر کوامین است
۸۸
که گر نزدیک بعضی غیر اینست
۸۹
چو گردانید او انگشتری را
۹۰
درآمد جبرئیل آن داوری را
۹۱
که ای سید دل از انگشتری دور
۹۲
که ندهد کار با انگشتری نور
۹۳
فلک از بهر تست انگشتری پشت
۹۴
چرا مشغول میکردی بانگشت
۹۵
دلی داری تو در انگشت رحمن
۹۶
مبین انگشتری همچون سلیمان
۹۷
چه گر انگشتری تو بنام است
۹۸
اگر از زر زنی آن هم حرامست
۹۹
تو درانگشت خود تسبیح گردان
۱۰۰
که تسبیح است در انگشت مردان
۱۰۱
ترا چون ماه شد انگشتوانه
۱۰۲
زدی انگشت، در چشم زمانه
۱۰۳
بهر انگشت داری صد هنر بیش
۱۰۴
چه با انگشتری آری دل خویش
۱۰۵
سزد گر رشته بر انگشت بندی
۱۰۶
که تا با یادت آید دردمندی
۱۰۷
نیاری با عتاب کبریا تاب
۱۰۸
اگر بی ما زنی انگشت در آب
۱۰۹
مپیچ از ما بیک سر موی سویی
۱۱۰
فرو مگذار از انگشت مویی
۱۱۱
چو انگشتی درستت هست در کار
۱۱۲
ز زیر پنبهٔ خونین برون آر
۱۱۳
حسابی گیر بر انگشت با خویش
۱۱۴
که آن روز پسین آسان شود پیش
۱۱۵
از آن این نکته بر انگشت پیچم
۱۱۶
که جز تو هیچ کس ناید بهیچم
۱۱۷
از آن انگشت بر حرفت نهادم
۱۱۸
که توشاگردی و من اوستادم
۱۱۹
نه تو از علم القرآن بصد روح
۱۲۰
نهادی پیش ما انگشت بر لوح
۱۲۱
بحرب مکه از برد الا نامل
۱۲۲
شده زانگشت با ملکیت حاصل
۱۲۳
در انگشتت قلم نابوده هرگز
۱۲۴
ز تو اهل قلم را این همه عز
۱۲۵
ز عزت عقل و جان حیران بمانده
۱۲۶
خرد انگشت در دندان بمانده
۱۲۷
طفیل تو دو گیتی را سراسر
۱۲۸
قیامت با یک انگشتت برابر
۱۲۹
تویی بی سایه و پیش تو خورشید
۱۳۰
چو طفلی می مزد انگشتت اومید
۱۳۱
از آن خورشید خرگه بر فلک زد
۱۳۲
که یک انگشت با تو بر نمک زد
۱۳۳
ترا چون چشمه خضرست در مشت
۱۳۴
برآور چشمه از زیر هر انگشت
۱۳۵
قدم بر عرش نه از عرصه قرش
۱۳۶
که از فرق تو انگشتیست تا عرش
۱۳۷
گر انگشتی شود جبریل در پیش
۱۳۸
بسوزد همچو انگشتی پر خویش
۱۳۹
ز نورت قدسیان پر بر گشایند
۱۴۰
بانگشتت بیک دیگر نمایند
۱۴۱
رسالت را رسولی چون تو ننشست
۱۴۲
همه انگشت یکسان نیست بردست
۱۴۳
نه حلوا آنکسی در پیش دارد
۱۴۴
که انگشتش درازی بیش دارد
۱۴۵
برو انگشت نه بر نبض صدیق
۱۴۶
که هست او رادلی پر نور تحقیق
۱۴۷
عمر را گوی تا برخیزد از خشم
۱۴۸
زند ابلیس را انگشت در چشم
۱۴۹
بعثمان گو بقرآن شو قوی پشت
۱۵۰
بزن یک یک ورق قرآن بانگشت
۱۵۱
علی را گوی تا فرمان بری را
۱۵۲
ببخشد در نماز انگشتری را
۱۵۳
برو با بت پرستان داوری کن
۱۵۴
جهانشان حلقه انگشتری کن
۱۵۵
ز تو گر معجزی خواهند ناگاه
۱۵۶
اشارت کن بانگشتی سوی ماه
۱۵۷
بصدق خویش دین را محترم کن
۱۵۸
بانگشتی مه گردون قلم کن
۱۵۹
حسودت میگزد انگشت از غم
۱۶۰
تو می بر هم بانگشتی مه ازهم
۱۶۱
سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز
۱۶۲
بانگشتی قنب او را بیاویز
۱۶۳
ز مشتی گاو ناپرداختهٔ دهر
۱۶۴
بکش انگشت ازبزغاله زهر
۱۶۵
سرانگشتی گراید در زمینت
۱۶۶
ندارد آن زمان کس پاس دینت
۱۶۷
تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش
۱۶۸
اگر کافر نهد انگشت در گوش
۱۶۹
بلال انگشت چون در گوش دارد
۱۷۰
همه گفتار را خاموش دارد
۱۷۱
اگر بر لب زنندت سنگ محکم
۱۷۲
برو انگشت بر لب نه مزن دم
۱۷۳
که چون وقتش درآید من از آن سنگ
۱۷۴
بر آن سنگین دلان عالم کنم ننگ
۱۷۵
زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر
۱۷۶
زهی صاحب زهی صادق زهی صدر
۱۷۷
زهی خسرو نشان عالم خاک
۱۷۸
زهی سلطان دار الملک افلاک
۱۷۹
زهی عرش مجید آستانهٔ تو
۱۸۰
زهی هفت آسمان یک خانه تو
۱۸۱
زهی فاضل ترین کس انبیا را
۱۸۲
زهی محرم ترین شخص خدا را
۱۸۳
زهی لشگر کش جود تو قلزم
۱۸۴
زهی چو یک زن بام تو انجم
۱۸۵
زهی مستحضر سر الهی
۱۸۶
بتو مستظهر از مه تا بماهی
۱۸۷
زهی کحلی گردون از تعظم
۱۸۸
ز خاکت کرده کحل چشم انجم
۱۸۹
بمحشر آدم و ما دونه با هم
۱۹۰
همه زیر لوایت دست بر هم
۱۹۱
چو عیسی بر درت پنجاه دربانست
۱۹۲
که هارون درت موسی عمرانست
۱۹۳
امیر سابقان ادریس اعظم
۱۹۴
ز نور تو حرم را گشته محرم
۱۹۵
خلیل حق چو نامت مهر جان یافت
۱۹۶
بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت
۱۹۷
بمانده بی تو اسماعیل در سوگ
۱۹۸
که تادر راه تو قربان شود بوک
۱۹۹
بصد الحان خوش داود جان سوز
۲۰۰
زبور عشق تو خوانده شب و روز
۲۰۱
سلیمان گرچه با آن پادشاهیست
۲۰۲
ولیکن در سپاهت یک سپاهیست
۲۰۳
مسیح رنگرز زین نیل گردان
۲۰۴
بسوزن میکند نام تو بر جان
۲۰۵
همه پیغامبران در مجلس تو
۲۰۶
ولی جز حق نبوده مونس تو
۲۰۷
حجاب آدم آمد گندمی چند
۲۰۸
نه گندم نه بهشت آمد ترابند
۲۰۹
حجاب راه موسی گشت نعلین
۲۱۰
تو با نعلین بگذشتی ز کونین
۲۱۱
حجاب راه عیسی سوزنی بود
۲۱۲
ترا در هر مقامی روزنی بود
۲۱۳
تویی در شب افروز انبیا را
۲۱۴
تویی شمع حقیقی اولیا را
۲۱۵
چراغ چار طاق هشت باغی
۲۱۶
شب معراج در شب چراغی