عطار · اسرارنامه

در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
درآمد یک شبی جبریل از دور
۲
براقی برق رو آورد ازنور
۳
که ای مهتر ازین زندان گذر کن
۴
بدارالملک روحانی سفر کن
۵
که بسیار انبیاء و مرسلین‌اند
۶
بهر جانب جهانی حور عین‌اند
۷
همه بر ره نشسته چشم بر راه
۸
ز بهر رویت ای خورشید درگاه
۹
فکنده خویشتن حوران ز غرفه
۱۰
که تا زیشان مگر گیری بتحفه
۱۱
فتاده در ملایک بانک و غلغل
۱۲
که تا ز آن سوی رآنی بوک دلدل
۱۳
همه شب اختران عالم افروز
۱۴
سپند چشم می‌سوزند تا روز
۱۵
تو خود دانم که چندان داری از نور
۱۶
که یزدانت فراغت داد از حور
۱۷
کنون برخیز پیش آور براقت
۱۸
که می‌دانم که چونست اشتیاقت
۱۹
دمی در عالم قدسی قدم زن
۲۰
بگیر آن حلقه را و بر حرم زن
۲۱
چو با حق شد زفان جانت هم راز
۲۲
ز راز خویش دل با خویش پرداز
۲۳
چگونه در قفس بلبل زند پر
۲۴
از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر
۲۵
براق برق رو زین خطه خاک
۲۶
براند و خطبه خواند اول بر افلاک
۲۷
مدرس شد عباد مخلصین را
۲۸
سبق داد از حقیقت مرسلین را
۲۹
جهانی انبیا را کار دیده
۳۰
ز حضرت نور دین بسیار دیده
۳۱
ز نور خویش را نابود دیدند
۳۲
چه می‌گویم در آتش دود دیدند
۳۳
ز صحن خاک در یک طرفه العین
۳۴
برآمد تا فضای قاب قوسین
۳۵
قدم بر ذروهٔ خلد برین زد
۳۶
علم بر عرش رب العالمین زد
۳۷
شده فیروزه گردون خروشان
۳۸
ز بانگ طرقوی سبز پوشان
۳۹
بآخر هم چنان می‌شد علو جوی
۴۰
ملایک صد هزاران طرقوا گوی
۴۱
کشیده نزل برمه ماهی از فرش
۴۲
فکنده حمل بر هم حامل العرش
۴۳
بهشت آراسته در بر گشاده
۴۴
تتق آویخته مسند نهاده
۴۵
فتاده غلغلی در عرش اعظم
۴۶
که آمد صدر و بدر هر دو عالم
۴۷
امیر و سید سادات آمد
۴۸
سپه سالار موجودات آمد
۴۹
چو در نه پرده نیلی سفر کرد
۵۰
ورای پرده غیبی گذر کرد
۵۱
نیامد هیچ چیزی جای گیرش
۵۲
که بود از هرچ پیش آمد گزیرش
۵۳
نکرد از هیچ جانب یک نظر او
۵۴
رفیقی داشت در اعلا مگر او
۵۵
ز حوران گرچه صحن باغ پربود
۵۶
دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود
۵۷
چنان از پیشگه روشن شد آن نور
۵۸
که روح القدس بیرون ماند از دور
۵۹
چو روشن شد ز نور حق حوالی
۶۰
فغان برداشت روح القدس حالی
۶۱
که ای سید اگر آیم فراتر
۶۲
بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر
۶۳
تو ای روح الامین پیش جنابی
۶۴
که شد پیغامبران را زهره آبی
۶۵
چراچندین غم شه پر گرفتی
۶۶
که بانک لودنوت در گرفتی
۶۷
هزاران جان همی سوزد درین راه
۶۸
ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه
۶۹
نمی‌دانند صدیقان سر از پای
۷۰
غم پر می‌خوری آخر چنین جای
۷۱
اگردر قرب این حضرت خرامی
۷۲
بسوزی پر چه مرد این مقامی
۷۳
تو ای روح الامین بنشین بدرگاه
۷۴
مشو رنجه که لی وقت مع الله
۷۵
تو شاگرد منی بنشین بسامان
۷۶
بپرس از من که احسان چیست و ایمان
۷۷
گذشت ازنوبت قولاً ثقیلا
۷۸
تو بر در باش اکنون جبریلا
۷۹
ترا در اندرون پرده ره نیست
۸۰
که هر سرهنگ مرد بارگه نیست
۸۱
منم در نور حق پروانه کردار
۸۲
تویی در پر طاووسی گرفتار
۸۳
پناه از حق طلب از پر چه جویی
۸۴
سخن در سر رود از پر چه گویی
۸۵
هزاران جان پر اسرار حکمت
۸۶
فدای جان آن دریای عصمت
۸۷
ز روح القدس چون برتر گذشت او
۸۸
ز هر چش پیش آمد درگذشت او
۸۹
بقدر آنجا که مهتر را محل بود
۹۰
زحل آنجا بنسبت در وحل بود
۹۱
چنان نزدیک حق شد جانش از نور
۹۲
که از وی جبریل افتاد از دور
۹۳
بصورت آنک جبریل امین بود
۹۴
که یک پر ز آسمانش بر زمین
۹۵
چنان آنجا ز مهتر دور بود او
۹۶
که مهتر را چو گنجشگی نمود او
۹۷
چو بگذشت از جهت ره گشت باریک
۹۸
بآخر شد برب العزهٔ نزدیک
۹۹
چه گویم من در آن حضرت که چون بود
۱۰۰
که آن دم از وجود خود برون بود
۱۰۱
در آن قربت دلش پر موج اسرار
۱۰۲
وزان دهشت زفانش رفت از کار
۱۰۳
چو گل برگ حیا خوی کرده جانش
۱۰۴
خیال وهم را پی کرده جانش
۱۰۵
ز حس بگذشت و ز جان هم گذر کرد
۱۰۶
چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد
۱۰۷
همی چندان که چشمش کار می‌کرد
۱۰۸
دلش در چشم اودیدار می‌کرد
۱۰۹
چو از درگه بخلوت گه فرو رفت
۱۱۰
درآمد نور ربانی و او رفت
۱۱۱
در آن هیبت محمد مانده بی کار
۱۱۲
محمد از محمد گشت بیزار
۱۱۳
چو حق می‌دید کو می‌زد پر و بال
۱۱۴
بدل داری سلامش گفت در حال
۱۱۵
از آن حالت دمی با خویشش آورد
۱۱۶
سلامی و علیکی پیشش آورد
۱۱۷
خطاب آمد که دع نفسک درون آی
۱۱۸
ببی یسمع و بی ینطق برون آی
۱۱۹
بخواه از آرزویی هست زودت
۱۲۰
چرا بی خود شدی آخر چه بودت
۱۲۱
کنون چون سوختی بر هم بتانرا
۱۲۲
شفاعت کن زمانی امتان را
۱۲۳
یتیمی وز یتیمی این بدیع است
۱۲۴
که خلق هر دو عالم را شفیع است
۱۲۵
فقیری وز فقیری این شگفت است
۱۲۶
که عرش و فرش صیت او گرفتست
۱۲۷
مرایی، گر یتیمی گرچه درویش
۱۲۸
ترا ام من ترا این از همه بیش
۱۲۹
چه باکست از فقیری، فقر فخرست
۱۳۰
که خال الوجه فی الدارین فقرست
۱۳۱
تودری گر یتیمی این چه بیم است
۱۳۲
که در را بهترین وصفی یتیم است
۱۳۳
بآخر چون نسب از خود برید او
۱۳۴
بگوش جان سلام حق شنید او
۱۳۵
نشاید گفت تنها خورد این را
۱۳۶
مرا باد و عباد صالحین را
۱۳۷
کریمی بین که چون کرد این قدح نوش
۱۳۸
نکرد این خلق مسکین را فراموش
۱۳۹
خطاب آمد که ای معصوم مطلق
۱۴۰
تو حق داری و حق ور را رسد حق
۱۴۱
بخواه آنچت بود درخواست کردن
۱۴۲
ز تو درخواست و ز ما راست کردن
۱۴۳
چو رب العزه در اسرار آمد
۱۴۴
پیمبر نیز در گفتار آمد
۱۴۵
که یا رب امتی دارم گنه کار
۱۴۶
بفضل خود ز آتش شان نگه دار
۱۴۷
ببین زاری ودل سوزی ایشان
۱۴۸
لقای خویش کن روزی ایشان
۱۴۹
امید جمله می‌دانی وفا کن
۱۵۰
بلطفت جمله را حاجت روا کن
۱۵۱
همه عالم کفی خاکند ای پاک
۱۵۲
مده بر باد امید کفی خاک
۱۵۳
نگردد ملکت دریا مشوش
۱۵۴
که ریگی اندرین دریا بود خوش
۱۵۵
چه کم گردد ز بحری بی کناره
۱۵۶
که کاهی می‌کند در وی نظاره
۱۵۷
اگر رحمت کنی بر خلق محشر
۱۵۸
ازین دریا سر مویی شود تر
۱۵۹
بگفت این و روان شد بلبل قدس
۱۶۰
مشام جانش پر مشک از گل انس
۱۶۱
مشام انبیای برگزیده
۱۶۲
درو نرسیده تا در او رسیده
۱۶۳
سواره انبیا از ره رسیده
۱۶۴
پیاده در رکیب او دویده
۱۶۵
همه کروبیان پر برگشاده
۱۶۶
بپر خاک رهش بر سر نهاده
۱۶۷
نشسته قدسیان در دید بانیش
۱۶۸
که تا بویی بیامد از معانیش
۱۶۹
چه پنداری که خاک پای آن صدر
۱۷۰
ندارد بر خداوند جهان قدر
۱۷۱
بخاک پای او سوگند خورد او
۱۷۲
که لا اقسم بهذا یاد کرد او
۱۷۳
دمی ای صدر دین عطار را باش
۱۷۴
شفاعت خواه او شو کار را باش
۱۷۵
ترا من چون سگ اصحاب کهفم
۱۷۶
که تا هستم برین درگاه وقفم
۱۷۷
ز آب دیده غسل توبه کردم
۱۷۸
مگر خاک کف پای تو گردم
۱۷۹
منم در فرقت آن روضه پاک
۱۸۰
که بر سر می‌کنم از آرزو خاک
۱۸۱
اگر روزی بدان میدان درآیم
۱۸۲
چه گویم زین خم چوگان برآیم
۱۸۳
بآهی بگسلم بند جهان را
۱۸۴
حنوطی سازم از خاک تو جان را
۱۸۵
سه حاجت خواهم از درگاه تو من
۱۸۶
که هستم سخت حاجت خواه تو من
۱۸۷
که پیش از مرگ این دل داده درویش
۱۸۸
ببیند روضهٔ پاک تو در پیش
۱۸۹
دگر کز شاعرانم نشمری تو
۱۹۰
بچشم شاعرانم ننگری تو
۱۹۱
دگر چون جانم ازتن شد پر آزاد
۱۹۲
تو در بر گیریش یا رب چنین باد
۱۹۳
دلا جانرا فدای راه او کن
۱۹۴
بتقوی روی در درگاه او کن
۱۹۵
بدنیا دم ز دین پاک او زن
۱۹۶
بعقبی دست در فتراک او زن
۱۹۷
مثالی گویمت ظاهر بیندیش
۱۹۸
کسی راهست جامی پر عسل پیش
۱۹۹
اگر طفلی بدو گوید بیارام
۲۰۰
که زیر این عسل زهرست در جام
۲۰۱
چو از طفل آن سخن دارد شنیده
۲۰۲
بلاشک دست از آن دارد کشیده
۲۰۳
ترا چندین پیمبر کرده آگاه
۲۰۴
که خواهد بود کاری صعب بر راه
۲۰۵
بگفت طفل جستی راه پرهیز
۲۰۶
بگفت انبیا از راه برخیز
۲۰۷
خدایا نور دین هم راه ما کن
۲۰۸
محمد را شفاعت خواه ما کن
۲۰۹
ز کار ما مگردان خشم ناکش
۲۱۰
ز ما خشنود گردان جان پاکش
۲۱۱
تحیت باد بیش از صد هزاران
۲۱۲
برو از حق وزو بر جمع یاران
۲۱۳
خصوصاً چار یار پاک گوهر
۲۱۴
ابوبکر و عمر، عثمان و حیدر
۲۱۵
نبی فرمود کایشانند انجم
۲۱۶
بایهم افتدیتم اهدیتم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.