عطار · اسرارنامه

المقالة الرابعه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای جان و دل را درد و دارو
۲
تو آن نوری که کم تمسه نارو
۳
ز روزنهای مشکاتی مشبک
۴
نشیمن کرده بر شاخی مبارک
۵
تو در مصباح تن مشکوة نوری
۶
ز نزدیکی که هستی دور دوری
۷
زجاجه بشکن و زیتت فروریز
۸
بنور کوکب دری درآویز
۹
ترا با مشرق و مغرب چه کارست
۱۰
که نور آسمان گردت حصارست
۱۱
الا ای بلبل گویای اسرار
۱۲
ز صندوق جواهر بند بردار
۱۳
چو عیسی در سخن شیرین زفان شو
۱۴
صدف را بشکن و گوهر فشان شو
۱۵
بآواز خوش خود سر میفراز
۱۶
که در ابریشم ونی هست آواز
۱۷
خوش آوازی بلبل از تو بیش است
۱۸
که سرمست خوش آوازی خویش است
۱۹
ز شنوائی خود چندین بمخروش
۲۰
که بانگی بشنود ده میل خرگوش
۲۱
ز بینائی مدان این فر و فرهنگ
۲۲
که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ
۲۳
ز بویایی ناقص نیز کم گوی
۲۴
که از یک میل موشی بشنوی بوی
۲۵
زوهم خود مدان خود را تزید
۲۶
که آب از وهم خود بنمود هدهد
۲۷
تو گر بیشی از آن جمله از آنی
۲۸
که بس گویا و بس پاکیزه دانی
۲۹
الا ای قطره بالا گزیده
۳۰
ز دریای قدم بویی شنیده
۳۱
ز دریا گرچه بالایی گزیدی
۳۲
ولیکن در کمال خود رسیدی
۳۳
چو از دریا سوی بالا شدی تو
۳۴
صدف را لولوی لالا شدی تو
۳۵
تو ناکرده سفر گوهر نگردی
۳۶
چو خاکستر شدی اخگر نگردی
۳۷
سفر کردی ز دریا سوی عنصر
۳۸
سفر ناکرده قطره کی شود در
۳۹
نخستین قطره باران سفر کرد
۴۰
و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد
۴۱
بدریا گر گهر پنهان بماند
۴۲
گهر با خاک ره یکسان بماند
۴۳
ولی چون گوهر از دریا برآید
۴۴
ززیر طشت پر زر با سرآید
۴۵
چو برگ تود از موضع سفر کرد
۴۶
ز دیبا و ز اطلس سر بدر کرد
۴۷
سفر را گرنه این انجام بودی
۴۸
فلک را یک نفس آرام بودی
۴۹
سفر را گر چنین قدری نبودی
۵۰
مه نو از سفر بدری نبودی
۵۱
الا ای نیک یار تند مستیز
۵۲
دمی زین چارچوب طبع برخیز
۵۳
بپرواز جهان لامکان شو
۵۴
زمانی بی زمین و بی زمان شو
۵۵
که اندر لازمان صد سال و یک دم
۵۶
بپیشت هر دو یکسانند با هم
۵۷
دمی آنجایگه صد سال باشد
۵۸
ز استقبال و ماضی حال باشد
۵۹
ولیکن حال نبود در زمانی
۶۰
از آن معنی که نبود آسمانی
۶۱
نیابی انقضای دور دوران
۶۲
نبینی انقلاب چرخ گردان
۶۳
چو نور دیده باشد آسمانها
۶۴
نباشد چون چنینها آنچنانها
۶۵
نه نقصان باشد آنجا نه کمالی
۶۶
نه ماضی و نه مستقبل نه حالی
۶۷
چوهست آن حضرت از هر دو جهان دور
۶۸
ازآنست از زمان و از مکان دور
۶۹
بود در یک نفس مهدی و آدم
۷۰
نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم
۷۱
چو حالی این زمین کردی بدل تو
۷۲
یکی بینی ابد را با ازل تو
۷۳
چو آنجا نه چه ونه چند باشد
۷۴
ازل را با ابد پیوند باشد
۷۵
یقین دانم که هر دو جز یکی نیست
۷۶
محقق را درین معنی شکی نیست
۷۷
الا یا مهره باز حقه پرداز
۷۸
نقاب از لعبت معنی برانداز
۷۹
مشعبدوار چابک دستی کن
۸۰
شرابی درکش و بدمستی کن
۸۱
بخاک آینه جان پاک بزدای
۸۲
تهی کن حقه را و پاک بنمای
۸۳
ز بند پیچ بر پیچ زمانه
۸۴
گرفتار آمدی در کنج خانه
۸۵
اگر تو روی بنمائی ز پرده
۸۶
بسوزی هفت چرخ سال خورده
۸۷
تو گنجی نه سپهرت درمیانه
۸۸
برآی از چار دیوار زمانه
۸۹
طلسم و بند نیز نجات بشکن
۹۰
در و دهلیز موجودات بشکن
۹۱
تو گنجی لیک در بند طلسمی
۹۲
تو جانی لیک در زندان جسمی
۹۳
ازین زندان دنیا رخت برگیر
۹۴
بکلی دل ز بند سخت برگیر
۹۵
میان پارگین و آز ماندی
۹۶
نمی‌دانی که ازچه باز ماندی
۹۷
تو معذوری که آگاهی نداری
۹۸
که اینجا آنچ می‌خواهی نداری
۹۹
چو از حق برگ رندان می‌نیابی
۱۰۰
عجب نبود اگر آن می‌نیابی
۱۰۱
الا یا مرغ حکمت دان زمانی
۱۰۲
چه خواهی یافت زین به آشیانی
۱۰۳
بپرواز معانی باز کن پر
۱۰۴
سرای هفت در را باز کن در
۱۰۵
چو بگذشتی ز چار ونه بپرواز
۱۰۶
ز خود بگذر بحق کن چشم خود باز
۱۰۷
چرا مغرور جای دیو گشتی
۱۰۸
تو دیوانه شدی کالیو کشتی
۱۰۹
چو میدانی که می‌باید شدن زود
۱۱۰
نه خواهد نیز روی آمدن بود
۱۱۱
چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس
۱۱۲
ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس
۱۱۳
بدان کاقطاع ابلیس است دنیا
۱۱۴
سرای مکر و تلبیس است دنیا
۱۱۵
سرای او بدو ده باز رفتی
۱۱۶
نظر بر پیشگاه انداز و رفتی
۱۱۷
چو نست ابلیس را با جای تو کار
۱۱۸
تو نیز از جای او بگذر بهنجار
۱۱۹
چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی
۱۲۰
همان انگار کین گلخن ندیدی
۱۲۱
نخستین در جهان قدس بخرام
۱۲۲
وزان پس در جهان انس نه گام
۱۲۳
چو بر استبرق خضرا نشینی
۱۲۴
تو باشی جمله و خود را نه بینی
۱۲۵
چو بگذشتی ز چندان پرده و دام
۱۲۶
بیک چندی شوی هادی بر آن بام
۱۲۷
شود چشمت بخورشید جهان باز
۱۲۸
شود بر تو در دریای جان باز
۱۲۹
چو تو هادی شدی در خود نگه کن
۱۳۰
بدان خود را و قصد بارگه کن
۱۳۱
که چون خود دان شوی حق دان شوی تو
۱۳۲
از آن پس زود در پیشان شوی تو
۱۳۳
اگر هستی حجابی پیشت آرد
۱۳۴
از آن حالت دمی با خویشت آرد
۱۳۵
چو هستی تو ننماید بر او
۱۳۶
ز خود بی خود بمانی بر در او
۱۳۷
دگرره پرده‌ای در پیش آید
۱۳۸
خودی در بی خودی با خویش آید
۱۳۹
چو آگه شد شود لذت پدیدار
۱۴۰
ز شادی در خروش آید دگر بار
۱۴۱
چو پروانه بر آتش می‌زند خویش
۱۴۲
که تا هستی او برخیزد از پیش
۱۴۳
چو برخیزد حجاب هستی او
۱۴۴
دگر ره قوت آرد مستی او
۱۴۵
گهی افتان گهی خیزان بماند
۱۴۶
گهی بیجان گهی با جان بماند
۱۴۷
گهی در لذتی گه در فنایی
۱۴۸
گهی در فرقتی گه در بقایی
۱۴۹
بگویم این سخن سرباز با تو
۱۵۰
که گه غم چیست گاهی ناز با تو
۱۵۱
قدم را با حدوث آویزشی نیست
۱۵۲
وگر آویز شست آمیزشی نیست
۱۵۳
کنون ای آفتاب سایه پرورد
۱۵۴
که گفتت کز کنار دایه برگرد
۱۵۵
چو تودر عالم حادث شتابی
۱۵۶
ز نور عالم ثالث چه یابی
۱۵۷
الا ای مرغ بیرون آی ازین دام
۱۵۸
دمی در مرغزار خلد بخرام
۱۵۹
چو هستی بر دل اسرارگشته
۱۶۰
ز شاخ عشق برخوردار گشته
۱۶۱
بگردان روی از دیوار آخر
۱۶۲
فرو شو در پی اسرار آخر
۱۶۳
همی هر ذره از عالم که بینی
۱۶۴
اگر تو در پی آن می‌نشینی
۱۶۵
چنان پیدا شود آن ذره در راه
۱۶۶
که نوری گردد از انوار درگاه
۱۶۷
شود هر ذرهٔ چون آفتابی
۱۶۸
پدید آید حجابی از حجابی
۱۶۹
برون می‌آید از استار اسرار
۱۷۰
رهی دور و نهایت ناپایدار
۱۷۱
نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد
۱۷۲
نه هرگز غایت و پایانش یابد
۱۷۳
چنین گفتست طاهر پاک بازی
۱۷۴
که من چل سال ماندم در نیازی
۱۷۵
ز یک یک ذره سوی دوست راهست
۱۷۶
ولی برچشم تو عالم سیاه است
۱۷۷
نهادت پرده و دادت بسی هیل
۱۷۸
که تا نا اهل پیدا آید از اهل
۱۷۹
تو گر اهلیتی داری درین راه
۱۸۰
ز یک یک ذره می شو تا بدرگاه
۱۸۱
ز پیشان گر نظر بر تو نبودی
۱۸۲
ز سوی تو سفر بر تو نبودی
۱۸۳
ولی چون نور پیشان رهبر تست
۱۸۴
چرا این کاهلی در جوهر تست
۱۸۵
ببین آخر اگر داری حضوری
۱۸۶
که هر دم می‌رسد از یار نوری
۱۸۷
ز تو گر یار گیرد یک نظر باز
۱۸۸
به دیناری نبابی هیچ زنار
۱۸۹
اگر روشن کنی آیینه دل
۱۹۰
دری بگشایدت در سینه دل
۱۹۱
دری کان در چو بر دلبر گشاید
۱۹۲
فلک را پرده داری برنشاید
۱۹۳
تو را سه چیز می‌باید ز کونین
۱۹۴
بدانستن عمل کردن شدن عین
۱۹۵
چو علمت از عبادت بین گردد
۱۹۶
دلت آیینه کونین گردد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.