عطار · اسرارنامه

المقاله الخامسه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلا یک دم رها کن آب و گل را
۲
صلای عشق در ده اهل دل را
۳
ز نور عشق شمع جان برافروز
۴
زبور عشق از جانان درآموز
۵
چو زیر از عشق رمز راز می‌گوی
۶
چو بلبل بی زبان اسرار می‌گوی
۷
چو داود آیت سرگشتگان خوان
۸
زبور عشق بر آشفتگان خوان
۹
حدیث عشق ورد عاشقان ساز
۱۰
دل و جان در هوای عاشقان باز
۱۱
چو عود از عشق بر آتش همی سوز
۱۲
چو شمعی می‌گری و خوش همی سوز
۱۳
شراب عشق در جام خرد ریز
۱۴
وز آنجا جرعهٔ بر جان خود ریز
۱۵
خرد چون مست شد نیزش مده صاف
۱۶
بگوشش باز نه تا کم زند لاف
۱۷
چوعشق آمد خرد را میل درکش
۱۸
بداغ عشق خود را نیل درکش
۱۹
خرد آبست و عشق آتش بصورت
۲۰
نسازد آب با آتش ضرورت
۲۱
خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند
۲۲
ولیکن عشق جز جانان نه بیند
۲۳
خرد گنجشک دام ناتمامیست
۲۴
ولیکن عشق سیمرغ معانیست
۲۵
خرد دیباچه دیوان راغست
۲۶
ولیکن عشق دری شب چراغ است
۲۷
خرد نقد سرای کایناتست
۲۸
ولیکن عشق اکسیر حیاتست
۲۹
خرد زاهد نمای هر حوالیست
۳۰
ولیکن عشق شنگی لا ابالیست
۳۱
خرد بر دل دلی پر انتظارست
۳۲
ولیکن عشق در پیشان کار است
۳۳
خرد را خرقه تکلیف پوشند
۳۴
ولیکن عشق را تشریف پوشند
۳۵
خرد راه سخن آموز خواهد
۳۶
ولی عشق آه جان افروز خواهد
۳۷
خرد جان پرور جان ساز آمد
۳۸
ولی عشق آتش جان باز آمد
۳۹
خرد طفل است و عشق استاد کار است
۴۰
از این تا آن تفاوت بی شماراست
۴۱
دو آیینه است عش و دل مقابل
۴۲
که هر دو روی در روی‌اند از اول
۴۳
میان هر دو یک پرده ست در پیش
۴۴
ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
۴۵
ببین صورت درآبی بی کدورت
۴۶
که یک چیزست با هم آب و صورت
۴۷
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار
۴۸
میان عشق و دل موییست مقدار
۴۹
جهان عشق دریاییست بی بن
۵۰
وگر موییست برروید ز ناخن
۵۱
چو آید لشگر عشق از کمین گاه
۵۲
نماند عقل را از هیچ سو راه
۵۳
گریزان گردد از هر سوی ناکام
۵۴
چو عشق از در درآید عقل از بام
۵۵
کسی کز عشق در دریای ژرفست
۵۶
بداند کین چه کاری بس شگرفست
۵۷
فتوح راه عاشق دار بازیست
۵۸
تو پنداری مگر کین عشق بازیست
۵۹
عجایب جوهریست این عالم عشق
۶۰
که می‌گوید عرض باشد غم عشق
۶۱
که دیدست این عرض هرگز بکونین
۶۲
کزو یک عقل لایبقی زمانین
۶۳
جهان پر شحنه سلطان عشق است
۶۴
ز ماهی تا بماه ایوان عشق است
۶۵
نشاید عشق را هر ناتوانی
۶۶
بباید کاملی و کاردانی
۶۷
شگرفی باید و پاکیزه بازی
۶۸
که آید از هر اندوهیش نازی
۶۹
درین دریای خون غرقه گشته
۷۰
جهان بی دوست بروی حلقه گشته
۷۱
هزاران جام در زهر اوفتاده
۷۲
در آشامیده و ابرو گشاده
۷۳
هزاران تیر محکم خورده بر دل
۷۴
چو آهو می‌دود دو پای در گل
۷۵
نه او را زهره فریاد کردن
۷۶
نه ازجانان مجال یاد کردن
۷۷
اگر از وصل او یابد نشانی
۷۸
بهجران در گریزد هر زمانی
۷۹
که دارد تاب قرب وصل جانان
۸۰
چه سنجد شب نمی در پیش طوفان
۸۱
در آن دریا چنین قطره چه سنجد
۸۲
بر آن خورشید یک ذره چه سنجد
۸۳
بسی جانها در این یغما ببردند
۸۴
بکلی جان ما از ما ببردند
۸۵
بزیر پرده جانها آب کردند
۸۶
تن اندر خاک و خون پرتاب کردند
۸۷
بتنها راه بر جانها گرفتند
۸۸
بجانها ترک دورانها گرفتند
۸۹
جهانی گنج در چاهی نهادند
۹۰
جهانی کوه بر کاهی نهادند
۹۱
زمین و آسمان رادر گشادند
۹۲
در ایثار جانها بر گشادند
۹۳
زمین و آسمان محسوس کردند
۹۴
جهان جاودان مدروس کردند
۹۵
ز تن راهی بدل بردند ناگاه
۹۶
ز دل راهی بجان آنگه بدرگاه
۹۷
اساس چیزها بر هم نهادند
۹۸
وز آن پس نام آن عالم نهادند
۹۹
چو شد پرداخته چیزی گزیدند
۱۰۰
که آنرا عشق گفتند و شنیدند
۱۰۱
ترا این عشق آسان می‌نماید
۱۰۲
که بر قدر تو چندان می‌نماید
۱۰۳
علاج عشق اشک و صبر باید
۱۰۴
گل ارچه تازه باشد ابر باید
۱۰۵
خوشی عاشقان از اشک و صبرست
۱۰۶
همه سرسبزی بستان از ابرست
۱۰۷
اگر عاشق نماندی در جدایی
۱۰۸
نبودی عشق را هرگز روایی
۱۰۹
اگر معشوق آسان دست دادی
۱۱۰
کجا این لذت پیوست دادی
۱۱۱
اگر در عشق نبود انتظاری
۱۱۲
نماند رونق معشوق باری
۱۱۳
دمی در انتظار هم دم دل
۱۱۴
بسی خوشتر بود از ملک حاصل
۱۱۵
جوی اندوه عشق یار محرم
۱۱۶
بسی خوشتر ز شادی دو عالم
۱۱۷
دو عالم سایهٔ خورشید عشق است
۱۱۸
دو گیتی حضرت جاوید عشق است
۱۱۹
نگردد ذرهٔ در هر دو عالم
۱۲۰
که تا نبود کمال عشق محرم
۱۲۱
بدست حکمت خود حق تعالی
۱۲۲
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
۱۲۳
نبات و معدن و حیوان و افلاک
۱۲۴
میان باد و آب و آتش خاک
۱۲۵
همه در عشق می‌گردند از حال
۱۲۶
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
۱۲۷
کمال عشق حیوان خورد و شهوت
۱۲۸
کمال عشق انسان جاه و قوت
۱۲۹
کمال چرخ از رفتن بفرمان
۱۳۰
کمال چار گوهر چار ارکان
۱۳۱
کمال هر یک اقطاعیست در خور
۱۳۲
کزان اقطاع ننهد پای بر در
۱۳۳
کمال ذره ذره ذکر و تسبیح
۱۳۴
که عارف بشنود یک یک بتصریح
۱۳۵
کمال عارفان در نیستی هست
۱۳۶
کمال عاشقان در نیستی مست
۱۳۷
کمال انبیا جایی که جا نیست
۱۳۸
که گر کس داند آن جز حق روا نیست
۱۳۹
کمال قدسیان در قربت عشق
۱۴۰
کمال عشق هم در رتبت عشق
۱۴۱
ز اول تا بآخر پیچ بر پیچ
۱۴۲
کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ
۱۴۳
کمالی گر نباشد پس چه دانند
۱۴۴
ز بی شوقی همه حیران بمانند
۱۴۵
طلب جستن کمال آمد درین راه
۱۴۶
دل دانا بود زین راز آگاه
۱۴۷
زسر تا بن چو زنجیریست یکسر
۱۴۸
رهی نزدیک دان زان یک بدیگر
۱۴۹
سر زنجیر در دست خداوند
۱۵۰
تعجب کن ببین کین چند در چند
۱۵۱
ز اعلا سوی اسفل می‌رود کار
۱۵۲
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
۱۵۳
فرود آید چنانکش کار کارست
۱۵۴
بگرداند چنانکش اختیارست
۱۵۵
بلاشک اختیار اوست اعظم
۱۵۶
که نبود علتی در ما تقدم
۱۵۷
خداوندی که هرچیزی که او کرد
۱۵۸
ترا گر نیست نیکو او نکو کرد
۱۵۹
همه آفاق در عشق اند پویان
۱۶۰
درین وادی کمال عشق جویان
۱۶۱
چو کس را نیست در دل شوق آن عشق
۱۶۲
کجا یابند هرگز ذوق آن عشق
۱۶۳
فلک در عشق دل چون تیر دارد
۱۶۴
وز آن دیوانگی زنجیر دارد
۱۶۵
ملایک بسته زنجیری در افلاک
۱۶۶
از آن زنجیر می‌گردند بر خاک
۱۶۷
فرو می‌آید از حضرت خطایی
۱۶۸
فلک را می‌نماید انقلابی
۱۶۹
چو دیگر ناید از حضرت خطابش
۱۷۰
نه او ماند نه دور و انقلابش
۱۷۱
الا ای صوفی پیروزه خرقه
۱۷۲
بگردش خوش همی گردی بحلقه
۱۷۳
زهی حالت نگر از عشق پیوست
۱۷۴
که تا روز قیامت گردشت هست
۱۷۵
کمال عشق را شایستهٔ تو
۱۷۶
شدن زین بند نتوانستهٔ تو
۱۷۷
چو ما این بند مشکل برگشاییم
۱۷۸
بر قاضی بدرگاه تو آییم
۱۷۹
بقوال افکنیم این خرقه خویش
۱۸۰
نگین گردیم اندر حلقه خویش
۱۸۱
ورای بحر تو غواص گردیم
۱۸۲
توعامی باشی و ما خاص گردیم
۱۸۳
وز آنجا هم بسوی فوق تازیم
۱۸۴
گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم
۱۸۵
در آن دریا بغواصی درآییم
۱۸۶
وز آن شادی برقاصی درآییم
۱۸۷
همی آییم دم دم همچو اکنون
۱۸۸
بهر پرده چو مار از پوست بیرون
۱۸۹
ترا گر فسحتی باید ز عقبی
۱۹۰
تفکر کن دمی در سر دنیا
۱۹۱
نه در دنیا در اول خون بدی تو
۱۹۲
در آخر بین که زینجا چون شدی تو
۱۹۳
گهی آب و گهی خون و گهی شیر
۱۹۴
گهی کودک گهی برنا گهی پیر
۱۹۵
گهی سلطان دین گه پیر خمار
۱۹۶
گهی مردار می گه پیر اسرار
۱۹۷
هزاران پرده در دنیا گذشتی
۱۹۸
که تا از صورت و معنی بگشتی
۱۹۹
دران وادی که آنرا عشق نامست
۲۰۰
مثالت پردهٔ دنیا تمامست
۲۰۱
که داند کین چه اسرار نهانست
۲۰۲
سخن نیست این که نور عقل جانست
۲۰۳
اگر چشم دلت گردد بدین باز
۲۰۴
برون گیرد ز یک یک ذره صدراز
۲۰۵
همه ذرات عالم را درین کوی
۲۰۶
نه بیند یک نفس جز در روش روی
۲۰۷
همه در گردش‌اند و در روش هست
۲۰۸
تو بی چشمی و در تو این روش هست
۲۰۹
الا ای بی‌خبر از عشق بازی
۲۱۰
تو پنداری که هست این عشق بازی
۲۱۱
تراچون نیست نقدی درخوردوست
۲۱۲
که آن را رونقی باشد بر دوست
۲۱۳
ازو می‌خواه تا دریا بباشی
۲۱۴
هم اندر خویش نابینا بباشی
۲۱۵
دلت در عشق بحری کن پر اسرار
۲۱۶
همه قعرش جواهر موجش انوار
۲۱۷
که تا چون رفتی آن بحر معانی
۲۱۸
براه آورد بر راهش فشانی
۲۱۹
چنین دریا کن آن ره را نثاری
۲۲۰
که تا نبود در این راهت غباری
۲۲۱
اگر جانت نثار راه او شد
۲۲۲
دو عالم در نثار تو فرو شد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.