عطار · خسرونامه

بسم اللّه الرحمن الرحیم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت
۲
طلسم گنج جان هردو جهان ساخت
۳
جهانداری که پیدا و نهانست
۴
نهان در جسم و پیدا در جهانست
۵
چو ظاهر شد ظهور او جهان بود
۶
چو باطن شد بطونش نور جان بود
۷
زپنهانیش در باطن چو جان ساخت
۸
ز پیداییش در ظاهر جهان ساخت
۹
چه ظاهر آنکه از باطن ظهورست
۱۰
چه باطن آنکه ظاهر تر ز نورست
۱۱
زمین را جفت طاق آسمان ساخت
۱۲
خداوندی که جان داد و جهان ساخت
۱۳
تن تاریک نور جان ازو یافت
۱۴
خرد نوباوهٔ ایمان ازو یافت
۱۵
چو کاف طاق و نون را جفت هم کرد
۱۶
بسی فرزند موجود از عدم کرد
۱۷
ز کفکی مادر ازدودی پدر ساخت
۱۸
ز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت
۱۹
چو طفلی ساخت شش روز این جهان را
۲۰
چو مهدی، داد جنبش آسمان را
۲۱
سر چرخ فلک در چنبر آورد
۲۲
بصد دستش فرو برد و برآورد
۲۳
شب تاریک را آبستنی داد
۲۴
ز ابطانش فلک را روشنی داد
۲۵
شبانگه چون طلسم شب عیان کرد
۲۶
بوقت صبحدم گنجی روان کرد
۲۷
چو صادق کرد صبح گوهری را
۲۸
برو افشاند زرّ جعفری را
۲۹
چو آتش گرم در راهش قدم زد
۳۰
فرو کرد آب رویش تا علم زد
۳۱
چو باد از مهر اوره زود برداشت
۳۲
گرش از خاک گردی بود برداشت
۳۳
چو آب از سوز شوقش چاشنی برد
۳۴
بیک آتش ازو تر دامنی برد
۳۵
اگرچه خاک آمد خاکسارش
۳۶
ز ره برداشت از بادی غبارش
۳۷
چه گویم گر زمین گر آسمانست
۳۸
یکی لب خشک ودیگر تشنه جانست
۳۹
همه در راه او سرگشتگانند
۴۰
بدو تشنه بدو آغشتگانند
۴۱
کفی خاک از در او آدم آمد
۴۲
غباری از ره او عالم آمد
۴۳
خداوند جهان و نور جان اوست
۴۴
پدید آرندهٔ هر دوجهان اوست
۴۵
جهان یک قطره از دریای جودش
۴۶
ولی جان غرقهٔ نور وجودش
۴۷
بیک حرف از دو حرف ایجاد کرده
۴۸
بشش روز این سپهر هفت پرده
۴۹
فلک گسترده و انجم نموده
۵۰
دو گیتی در وجودش گم نموده
۵۱
نه بی او جایز آن را خود فنائی
۵۲
نه بی او هیچ ممکن را بقائی
۵۳
نه هرگز جنبشش بود ونه آرام
۵۴
نه آمد شد نه آغاز و نه انجام
۵۵
خداوند اوست از مه تا بماهی
۵۶
زهی ملک و کمال و پادشاهی
۵۷
بدانک او در حقیقت پادشاهست
۵۸
که مراین را که گفتم دو گواهست
۵۹
گواهی میدهد بر هستی پاک
۶۰
بلندی سپهر و پستی خاک
۶۱
همه جای اوست و او از جای خالی
۶۲
تعالی اللّه زهی نور معالی
۶۳
چو او را نیست جایی در سر و پای
۶۴
توانی یافت او را در همه جای
۶۵
جهان کز اوّل و کز آخر آمد
۶۶
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد
۶۷
در اصل کار چون هر دو جهان اوست
۶۸
چه گردی گرد شبهت اصل آن اوست
۶۹
چه میپرسی چه باطن یا چه ظاهر
۷۰
چه میگویی چه اوّل یا چه آخر
۷۱
چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد
۷۲
صفاتش اوّل و آخر ندارد
۷۳
مکان را باطن و ظاهر نماید
۷۴
زمان را اوّل و آخر نماید
۷۵
عدد گردر حقیقت از احد خاست
۷۶
ولی آنجا نیامد جز احد راست
۷۷
یقین دان این چه رفت و بی شکی دان
۷۸
هزار و یک چوصد کم یک یکی دان
۷۹
وجودی بی نهایت سایه انداخت
۸۰
نزول سایه چندین مایه انداخت
۸۱
وجود سایه چون در یافت آن خواست
۸۲
که خود را بی نهایت آورد راست
۸۳
چو طاوس فلک را زرفشان کرد
۸۴
هزاران دانهٔ زرّین عیان کرد
۸۵
لباس خور چو از کافور پوشید
۸۶
ز عنبر در شب دیجور پوشید
۸۷
زروز و شب دو خادم بر در اوست
۸۸
که آن کافور و این یک عنبر اوست
۸۹
چو مصر جامع عالم عیان کرد
۹۰
ز چرخ نیلگون نیلی روان کرد
۹۱
ز آبی در زمستان نقره انگیخت
۹۲
ز بادی در خزان زر بر زمین ریخت
۹۳
سر هر مه مه نو را جوان کرد
۹۴
بطفلی پشت او همچون کمان کرد
۹۵
زره پوشید در آب از نسیمی
۹۶
بماهی داد جوشن همچو سیمی
۹۷
چو قهرش از شفق خونی عجب کرد
۹۸
همه در گردن زنگی شب کرد
۹۹
چو زنگی بی گنه برگشت خندان
۱۰۰
زانجم بین سفیدش کرد دندان
۱۰۱
ز نوح پاک کنعانی برآورد
۱۰۲
خلیلی ازگلستانی برآورد
۱۰۳
برآورد از قدمگاهی زلالی
۱۰۴
که شد خشک آن ز گر ماهم بسالی
۱۰۵
ز راه آستین آبستنی داد
۱۰۶
ز روح محض طفلی بی منی داد
۱۰۷
ز مریم بی پدر عیسی برآورد
۱۰۸
ز شاخ خشک خرمایی ترآورد
۱۰۹
چو شاه صبح را زرّین سپر داد
۱۱۰
بملک نیمروزش چتر زر داد
۱۱۱
چو بالا یافت ملک نیمروزش
۱۱۲
علم میزد رخ عالم فروزش
۱۱۳
همو را در زوال چرخ انداخت
۱۱۴
وزو اندر ترازو چشمهیی ساخت
۱۱۵
که هان ای چشمهٔ خشک روانه
۱۱۶
چو چشمه در ترازو زن زبانه
۱۱۷
که تا بنمایی اینجا زور بازو
۱۱۸
بهای خود ببینی در ترازو
۱۱۹
بساط آسمان تا هفتمینش
۱۲۰
کند طی چون سجلّی از زمینش
۱۲۱
کند چون پشم کوه آهنین را
۱۲۲
چنان کاندر بدل فرش زمین را
۱۲۳
زمین را او بدل در حال سازد
۱۲۴
که از اوتاد کوه ابدال سازد
۱۲۵
چو آتش هفت دریا را تب آرد
۱۲۶
زمین را لرزه داء الثَعلَب آرد
۱۲۷
دهد یرقان اسود ماه و خور را
۱۲۸
چو تنگی نفس صبح و سحر را
۱۲۹
چو هر شب در شبه گوهر نشاند
۱۳۰
نگین روز را در زر نشاند
۱۳۱
گشاید نرگس از پیهی سیه پوش
۱۳۲
ز عصفوری برآرد لالهٔ گوش
۱۳۳
گه از آتش گلستانی برآرد
۱۳۴
گه ازدریا بیابانی برآرد
۱۳۵
ز سنگ خاره اشتر او نماید
۱۳۶
ز آبی دانهٔ دُرّ او نماید
۱۳۷
چو گل را مهد از زنگار سازد
۱۳۸
بگردش دور باش از خار سازد
۱۳۹
چو لاله می درآرد سر براهش
۱۴۰
ز اطلس بر کمر دوزد کلاهش
۱۴۱
چو سر بنهد بنفشه در جوانیش
۱۴۲
دهد خرقه بپیری جاودانیش
۱۴۳
چو سوسن ده زبان شد یاد کردش
۱۴۴
غلام خویش خواند آزاد کردش
۱۴۵
چو نرگس زار تن در مرگ دادش
۱۴۶
هم از سیم و هم از زر برگ دادش
۱۴۷
چو آمد یاسمین هندوی راهش
۱۴۸
بشادی نیک میدارد نگاهش
۱۴۹
چو اصلش بی نهایت بود او نیز
۱۵۰
وجود بی نهایت خواست یک چیز
۱۵۱
ولی بر بی نهایت هیچ نرسد
۱۵۲
ازین نقصان بدو جز پیچ نرسد
۱۵۳
ز پیچیدن نبودش هیچ چاره
۱۵۴
شد القصه ز نقصان پاره پاره
۱۵۵
چو هر پاره بهر سویی برون شد
۱۵۶
چنین گشت و چنان و چند و چون شد
۱۵۷
اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
۱۵۸
بگویم اوّل وآخر بتو باز
۱۵۹
وجودی در زوال حدّ و غایت
۱۶۰
فرو شد در وجود بی نهاست
۱۶۱
چو بود او روز اوّل در فروغش
۱۶۲
در آخر سوی او آمد رجوعش
۱۶۳
درآمد پشهیی از لاف سرمست
۱۶۴
خوشی بر فرق کوه قاف بنشست
۱۶۵
چو او برخاست زانجا با عدم شد
۱۶۶
چه افزود اندران کوه و چه کم شد
۱۶۷
ازانجا کاین همه آمد بصد بار
۱۶۸
بدانجا باز گرددآخر کار
۱۶۹
همه اینجا برنگ پوست آید
۱۷۰
ولی آنجا برنگ دوست آید
۱۷۱
کلام اللّه اینجا صد هزارست
۱۷۲
ولی آنجا بیک رو آشکارست
۱۷۳
همه اینجا برنگ خویش باشد
۱۷۴
ولی آنجا هزاران بیش باشد
۱۷۵
همه آنجایگه یکسان نماید
۱۷۶
که هرچ آنجایگه شد آن نماید
۱۷۷
اگر جمله یکی ور صد هزارست
۱۷۸
بجز او نیست این خود آشکارست
۱۷۹
اگر گویی عدد پس چیست آخر
۱۸۰
شد و آمد برای کیست آخر
۱۸۱
جواب تو بسست این نکته پیوست
۱۸۲
که کوران پیل میسودند در دست
۱۸۳
یکی خرطوم او سود و یکی پای
۱۸۴
همه یک چیز را سودند و یکجای
۱۸۵
چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
۱۸۶
ولی در اصل ذاتی متّصف بود
۱۸۷
اگر خواهی جوابی و دلیلی
۱۸۸
جهانی جمله پرکورند و پیلی
۱۸۹
اگر یک چیز گوناگون نماید
۱۹۰
عجب نبود چو بوقلمون نماید
۱۹۱
عدد گر مینماید تو یقین دان
۱۹۲
که توحیدست در عین الیقین آن
۱۹۳
تو هم یک چیزی و هم صد هزاری
۱۹۴
دلیل از خویش روشنتر نداری
۱۹۵
عدد گر غیر خودبینی روانیست
۱۹۶
ولی چون عین خود بینی خطا نیست
۱۹۷
هزاران قطره چون در چشمم آید
۱۹۸
اگردریا نبینم خشمم‌ آید
۱۹۹
ز باران قطره گر پیدا نماید
۲۰۰
چو در دریا رود دریا نماید
۲۰۱
وگر تو آتش وگر برف بینی
۲۰۲
همه قرآنست گر صد حرف بینی
۲۰۳
اگر بر هر فلک صد گونه شمعند
۲۰۴
برنگ آفتاب آن جمله جمعند
۲۰۵
مراتب کان در ارواحست جاوید
۲۰۶
چو صد شمعست پیش قرص خورشید
۲۰۷
اگر روحی بود معیوب مانده
۲۰۸
بماند همچنان محجوب مانده
۲۰۹
هزاران خانه در شهدست امّا
۲۱۰
یقین دان کان طلسمست و معمّا
۲۱۱
همی آن خانها هرگه که حل گشت
۲۱۲
عدد شد ناپدید و یک عسل گشت
۲۱۳
هزاران نقش بر یک نحل بستند
۲۱۴
ولی جز آن همه درهم شکستند
۲۱۵
اگر سنگی نیی نقش آر در سنگ
۲۱۶
ببین آن نقشها یک رو و یک رنگ
۲۱۷
همه چیزی چو یکرنگست اینجا
۲۱۸
اگر جمع آوری سنگست اینجا
۲۱۹
دران وحدت دو عالم را شکی نیست
۲۲۰
که موجود حقیقی جز یکی نیست
۲۲۱
خداست و خلق جز نور خدا نیست
۲۲۲
ولی زو نور او هرگز جدانیست
۲۲۳
حقست ونور حق چیزی دگر نیست
۲۲۴
بباید گفت حق جز حق دگر کیست
۲۲۵
اگر آن نور را صورت هزارست
۲۲۶
ولی در پرده یک صورت نگارست
۲۲۷
اگر باشد در عالم ور نباشد
۲۲۸
همه او باشد و دیگر نباشد
۲۲۹
نبود این هر دو عالم بود او کرد
۲۳۰
نه خود رازان زیان نه سود او کرد
۲۳۱
چنان کو بود اگرچه صد جهانست
۲۳۲
کنون با آن و این او همچنانست
۲۳۳
در اوّل تن سرشت و جانت او داد
۲۳۴
خرد بخشیدت و ایمانت او داد
۲۳۵
در آخر جان و تن از هم جدا کرد
۲۳۶
ترا در خاک ره چون توتیا کرد
۲۳۷
چو مرگ آمد ترا بنمود باتو
۲۳۸
ندانستی که آن او بود یا تو
۲۳۹
که گر او باتو چندینی نبودی
۲۴۰
ترا جان و دل و دینی نبودی
۲۴۱
چو تو بی او نیی تو کیستی اوست
۲۴۲
همه اوست ای تو در معنی همه پوست
۲۴۳
چو زو داری تو دایم جان و تن را
۲۴۴
چه خواهی کرد با او خویشتن را
۲۴۵
چو تو باقی بدویی این بیندیش
۲۴۶
بدو باید که مینازی نه بر خویش
۲۴۷
تو میگویی که خوش باشم من اینجا
۲۴۸
چگونه خوش بود با دشمن اینجا
۲۴۹
ترا دشمن تویی از خودحذر کن
۲۵۰
اگر خاکیست در کان تو زر کن
۲۵۱
چو تو کم میتوانی گشت جاوید
۲۵۲
در آن نوری که عکس اوست خورشید
۲۵۳
چو آخر زر تواند شد همه خاک
۲۵۴
نماند خاک و نبود مرد غمناک
۲۵۵
چو داری آفتابی سایه بگذار
۲۵۶
چو شیر مادر آید دایه بگذار
۲۵۷
بقدر ذرّهیی گر در حسابی
۲۵۸
ز خورشید الهی در حجابی
۲۵۹
بیک ذرّه ندارد هیچ تابی
۲۶۰
کسی از دست تو جز آفتابی
۲۶۱
کسی کو در غلط ماندست از آنست
۲۶۲
که در بحر شک و تیه گمانست
۲۶۳
ولیکن هر که دارد کعبه درگاه
۲۶۴
نگردد در میان کعبه گمراه
۲۶۵
کسی کو در میان کعبه درگشاد است
۲۶۶
همه سویی برو کعبه گشادست
۲۶۷
ز نور معرفت تحقیق مابس
۲۶۸
وزو راه هدی توفیق ما بس
۲۶۹
بلی قومی که گم گشتند ازان ذات
۲۷۰
فقالوا ربّنا ربّ السّموات
۲۷۱
ولی قومی که در ره خیره گشتند
۲۷۲
بدو چشم جهان بین تیره گشتند
۲۷۳
کسی خورشید اگر بسیار بیند
۲۷۴
شود خیره کجا اغیار بیند
۲۷۵
ولی چون آفتاب آید پدیدار
۲۷۶
نماند سایه را در دیده مقدار
۲۷۷
که داند کان چه خورشیدست روشن
۲۷۸
که بر هر ذرّهیی تابد معین
۲۷۹
اگر بر ذرّه‌ایی تابد زمانی
۲۸۰
فرو گیرد چو خورشیدی جهانی
۲۸۱
روا باشد انااللّه از درختی
۲۸۲
چرا نبود روا از نیک بختی
۲۸۳
کسی کو محو آن خورشید گردد
۲۸۴
فنایی در بقا جاوید گردد
۲۸۵
اگر خواهی که یابی آن گهر باز
۲۸۶
چو پروانه وجود خویش در باز
۲۸۷
اگر قومیپی این راه بردند
۲۸۸
چو گم گشتند پی آنگاه بردند
۲۸۹
ترا بی خویش به با دوست بودن
۲۹۰
که بیخود بودنت با اوست بودن
۲۹۱
اگر با او توانی بود یکدم
۲۹۲
بحق او که بهتر از دو عالم
۲۹۳
چو مردان خوی کن با او که پیوست
۲۹۴
نخواهی بود بی او تا که او هست
۲۹۵
چو باید بود با او جاودانت
۲۹۶
نباید بود بی او یک زمانت
۲۹۷
برنگ او شوومندیش از خویش
۲۹۸
کزو اندیشی آخر به که از خویش
۲۹۹
چو قطره هیچ نندیشد ز خود باز
۳۰۰
یقین میدان که دریا شد ز اعزاز
۳۰۱
چنین آمد ز حق کانانکه هستند
۳۰۲
چو جان در راه او بازند رستند
۳۰۳
چگونه نقد جان بازیم با او
۳۰۴
که از خود مینپردازیم با او
۳۰۵
چگویم چون نمیدانم اگر هیچ
۳۰۶
که اویست و همویست و دگر هیچ
۳۰۷
چرا گویم که چون او هست کس نیست
۳۰۸
چو او هست وجز او نیست اینت بس نیست
۳۰۹
نمیآید احد در دیدهٔ تو
۳۱۰
احد آمد عدد در دیدهٔ تو
۳۱۱
چو تو بر قدر دید خویش بینی
۳۱۲
یکی را صد هزاران بیش بینی
۳۱۳
که دارد آگهی تا این چه کارست
۳۱۴
تعدّد هست و بیرون از شمارست
۳۱۵
درین ره جان پاکان چون گرفتست
۳۱۶
که راهی مشکل و کاری شگفتست
۳۱۷
همه عالم تهی پر بر هم آمیخت
۳۱۸
تعجّب با تحیر در هم آمیخت
۳۱۹
بسی اصحاب دل اندیشه کردند
۳۲۰
بآخر عجز و حیرت پیشه کردند
۳۲۱
چو تو هستی خدایا ما که باشیم
۳۲۲
کمیم از قطره در دریا که باشیم
۳۲۳
تویی جمله ترا از جمله بس تو
۳۲۴
نداری دوستی با هیچکس تو
۳۲۵
از آن باکس نداری دوستداری
۳۲۶
که تو هم صنع خود را دوست داری
۳۲۷
چو صنع تست اگر جز تو کسی هست
۳۲۸
اثر نیست از کسی گرچه بسی هست
۳۲۹
چو استحقاق هستی نیست در کس
۳۳۰
ترا قیومی و هستی ترا بس
۳۳۱
کمال ذات تو دانستن آسانست
۳۳۲
ولی از جانب ماجمله نقصانست
۳۳۳
تویی جمله ولی ما می ندانیم
۳۳۴
ز پنهانیت پیدا می ندانیم
۳۳۵
جهان پر آفتابست و ستم نیست
۳۳۶
اگر خفّاش نابیناست غم نیست
۳۳۷
اگر خفّاش را چشمی نباشد
۳۳۸
ازو خورشید را خشمی نباشد
۳۳۹
کسی کوداندت بیرون پردهست
۳۴۰
که هر کو در درون شد محو کردهست
۳۴۱
خیال معرفت در ما از آنست
۳۴۲
که آن دریا ازین قطره نهانست
۳۴۳
چو دریا قطره را عین الیقین شد
۳۴۴
نبودش تاب تا زیر زمین شد
۳۴۵
شناسای تو بیرون از تو کس نیست
۳۴۶
چو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست
۳۴۷
تویی دانای آن الّا تویی تو
۳۴۸
چه داند عقل و جان الّا تویی تو
۳۴۹
چو تو هستی یکی وین یک تمامست
۳۵۰
برون زین یک یکی دیگر کدامست
۳۵۱
اگر احول احد را در عدد نیست
۳۵۲
غلط در دیدهٔ اوست از احد نیست
۳۵۳
اگر قبطی زلالی خورد و خون شد
۳۵۴
ولیکن عقل میداند که چون شد
۳۵۵
ز بوقلمون عالم در غروری
۳۵۶
سرابی آب میبینی که دوری
۳۵۷
چو دوری عالم پرپیچ بینی
۳۵۸
که گر نزدیک گردی هیچ بینی
۳۵۹
خداوندا بسی اسرار گفتم
۳۶۰
چگویم نیز چون بسیار گفتم
۳۶۱
الهی سخت میترسم بغایت
۳۶۲
که در پیشست راهی بینهایت
۳۶۳
ز تاریکی در آوردی تو ما را
۳۶۴
بتاریکی فرو بردی تو ما را
۳۶۵
بخوبی صورتی پرداختی تو
۳۶۶
بخواری سوی خاک انداختی تو
۳۶۷
قبای فهم این بر قد ما نیست
۳۶۸
کسی را زهرهٔ چون و چرا نیست
۳۶۹
تو میدانی که عقلم دور بینست
۳۷۰
سر مویی نمیبینم یقینست
۳۷۱
سر مویی مرا معلوم گردان
۳۷۲
که در دست توام چون موم گردان
۳۷۳
اگر من دوزخیام گر بهشتی
۳۷۴
تو میدانی تو تا چونم سرشتی
۳۷۵
مرا چون در عدم میدیدهیی تو
۳۷۶
که مال ونفس من بخریدهیی تو
۳۷۷
ز من عیبی که میبینی رضا ده
۳۷۸
چو بخریدی مکن عیبم بهاده
۳۷۹
مزن زخمم که غفّا را لذنوبی
۳۸۰
مکن عیبم چو ستّار العیوبی
۳۸۱
چو بهر کردن آزاد یا رب
۳۸۲
فریضه کردهیی مال مُکاتب
۳۸۳
بسرّ سینهٔ آزاد مردان
۳۸۴
که کلّی گردنم آزاد گردان
۳۸۵
خداوندا بسی تقصیر کردم
۳۸۶
شبه در معصیت چون شیر کردم
۳۸۷
که هر کازادی گردن ندارد
۳۸۸
قبول بندگی کردن ندارد
۳۸۹
ندارم هیچ جز بیچارگی من
۳۹۰
ز کار افتادهام یکبارگی من
۳۹۱
مرا گر دست گیری جای آن هست
۳۹۲
وگر دستم نگیری رفتم ازدست
۳۹۳
چو هستی ناگزیر ای دستگیرم
۳۹۴
مزن دستم که ازتو ناگزیرم
۳۹۵
بسی گرچه گناه خویش دانم
۳۹۶
ولکین رحمتت زان بیش دانم
۳۹۷
خداوندا دل و دینم نگهدار
۳۹۸
تو دادی آنم راینم نگهدار
۳۹۹
در آن ساعت که ما و من نماند
۴۰۰
چراغ عمر را روغن نماند
۴۰۱
از آن زیتونهٔ وادی ایمن
۴۰۲
که نه شرقی و نه غربیست روغن
۴۰۳
چراغ جان بدان روغن برافروز
۴۰۴
چو من مردم مرا بی من برافروز
۴۰۵
چو جانم بر لب آید میتوانی
۴۰۶
مرا آن دم ندایی بشنوانی
۴۰۷
که تا من زان ندا در استقامت
۴۰۸
شوم در خواب تا روز قیامت
۴۰۹
کفی خاکم چو خاکم تیره داری
۴۱۰
مگردان زیر خاکم خاکساری
۴۱۱
چو دربندد دری از خاک و خشتم
۴۱۲
دری بگشای در گور از بهشتم
۴۱۳
چو پیش آری صراط بیسر و پای
۴۱۴
مرا پیری ده و طفلی براندای
۴۱۵
اگرچه بر عمل خواهی جزاداد
۴۱۶
توانی داد بی علّت عطا داد
۴۱۷
عمل کان از من آید چون من آید
۴۱۸
که از لاف و منی آبستن آید
۴۱۹
چو فضلت هست بی علّت الهی
۴۲۰
بجرم علّتی از من چه خواهی
۴۲۱
ولی فضل تو چون بیعلّت افتاد
۴۲۲
بهر که افتاد صاحب دولت افتاد
۴۲۳
نبوّت بی عمل چون میتوان داد
۴۲۴
توانی بیعمل خط امان داد
۴۲۵
چنانم رایگان کردی پدیدار
۴۲۶
بفضلت رایگانم شو خریدار
۴۲۷
برون بر از دو کونم ای نکوکار
۴۲۸
درون مقعد صدقم فرود‌ آر
۴۲۹
بجز تو درجهان کس را ندانم
۴۳۰
بجز تو جاودان کس را نخوانم
۴۳۱
ترا خوانم گرم خوانی وگرنه
۴۳۲
ترا دانم گرم دانی وگرنه
۴۳۳
بسی نم ریخت این چشمم تو دانی
۴۳۴
بیک شبنم گرم بخشی توانی
۴۳۵
اگر گویم بسی وگر نگویم
۴۳۶
چو میدانی همه دیگر چگویم
۴۳۷
هم از خود سیرم و هم از دو عالم
۴۳۸
ترا میبایدم و اللّه اعلم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.