عطار · خسرونامه

در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ثنایی کان ورای عقل و جانست
۲
چه حدّ شرح و چه جای بیانست
۳
ثنا و مدح صدری چون توان گفت
۴
که مدح او خداوند جهان گفت
۵
محمد کافرینش را غرض اوست
۶
مراد از جوهر و جسم و عرض اوست
۷
محمد مشفق دنیا و دین را
۸
شفیع اوّلین و آخرین را
۹
شگرف کارگاه هر دو عالم
۱۰
نبی و خواجهٔ اولاد آدم
۱۱
سوار چابک میدان افلاک
۱۲
نظام عالم و سلطان لولاک
۱۳
لطایف گوی رمزلایزالی
۱۴
معارف جوی گنج ذوالجلالی
۱۵
سپهسالار دیوان رسالت
۱۶
امام مسند و صدر جلالت
۱۷
ز عالم تا بآدم پرتو اوست
۱۸
ز مشرق تا بمغرب پیرو اوست
۱۹
سپهر دانش و خورشید بینش
۲۰
بزیر سایهٔ او آفرینش
۲۱
باصل و فرع مالک عقل و جان را
۲۲
بجان و دل ولی نعمت جهان را
۲۳
تنش معیار دارالضرب اشباح
۲۴
دلش طیار دارالملک ارواح
۲۵
ملایک خاشه روب گلشن او
۲۶
خلایق خوشه چین خرمن او
۲۷
نیازش پیک راه قاب قوسین
۲۸
نمازش جلوه گاه قرّة العین
۲۹
خرد با حکم شرعش یافه گویی
۳۰
جهان از مشک خلقش نافه جویی
۳۱
خدا را در حقیقت اوست بنده
۳۲
لباس اصطفا در بر فکنده
۳۳
زر خالص ز کان کبریا اوست
۳۴
همه عالم مس آمد کیمیا اوست
۳۵
نه عالم بود و نه آدم که او بود
۳۶
که او بود و خدا آن دم که او بود
۳۷
چو از کُنت نبیاً راه برداشت
۳۸
بیک ره بر جهانی رهگذر داشت
۳۹
در آن ره آن قدمها را شمارست
۴۰
چنین دانم که بیش از صد هزارست
۴۱
ز خاک هر قدم کان صدر برداشت
۴۲
خدا پیغمبری با قدر برداشت
۴۳
چو شد خاک رهش در هم سرشته
۴۴
سجودش کرد صد عالم فرشته
۴۵
اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاک
۴۶
نبود آن خاک الّا آدم پاک
۴۷
نه آدم بود هرگز نه سلیمان
۴۸
که او از پیش و از پس داد فرمان
۴۹
چو آمد انبیا را خاتم آن صدر
۵۰
ازان خاتم سلیمان یافت آن قدر
۵۱
چو آن سلطان دین آمد پدیدار
۵۲
هزاران بُت ز عالم شد نگونسار
۵۳
درین نه طاق ازرق خیمه افراخت
۵۴
بچَفته طاق نوشروان درانداخت
۵۵
جهان تاریک بود از کفر کفّار
۵۶
ز نور او منّور شد بیکبار
۵۷
برون آمد ز پرده همچو خورشید
۵۸
دل و دین را منّور کرد جاوید
۵۹
چو شد لطف خداوندیش دایر
۶۰
بران بی سایه میغ افکند سایه
۶۱
چو خورشید از پس پرده زدی تیغ
۶۲
برو سایه فکندی یکسره میغ
۶۳
چرایی تو کثیرالصّمت کافلاک
۶۴
ز نطق تست رقّاصی طربناک
۶۵
چرایی دایم الفکر اینت بس نیست
۶۶
که چون از تو گذشتی جز تو کس نیست
۶۷
چو مهر انبیایی در دو عالم
۶۸
بمهر تست ذُریات آدم
۶۹
دو قوس قاب قوسین اوّل کار
۷۰
یکی شد کامد آن صورت پدیدار
۷۱
ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه
۷۲
مگر عقرب از آن افتاد در راه
۷۳
درآمد جبرییل آن پیک کونین
۷۴
یکی تیر از کمان قاب قوسین
۷۵
بزد بر عقربو بر آسمان دوحت
۷۶
چنان محکم که عقرب بر کمان دوخت
۷۷
ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاک
۷۸
همه مهره بریخت و حقّه شد پاک
۷۹
چو ماهی گیسوی او چون زره یافت
۸۰
خجل شد جوشن از تشویر بشکافت
۸۱
بپشتی چنان مهری که بر پشت
۸۲
تو داری میشکافی مه بآنگشت
۸۳
گر انگشتت نبودی در مقابل
۸۴
ندیدی منزلت ماه از منازل
۸۵
بهر منزل که میگردد شب و روز
۸۶
ترا میخواند ای درّ شب افروز
۸۷
بهر منزل سلوکی طرفه دارد
۸۸
که گاه اکلیل گاهی صرفه دارد
۸۹
طوافت میکند تا در وجودست
۹۰
که او رادر روش سعدالسعودست
۹۱
از آن در راه قلبش منزل آمد
۹۲
که پر دل رفت او و پر دل آمد
۹۳
تو جانی و کسی کز عشق جان رفت
۹۴
اگر منزل رود پر دل توان رفت
۹۵
چو پر دل بود و بر دل بود راهت
۹۶
خطاب آمد بدل از پیشگاهت
۹۷
که گردندانت بشکستند از سنگ
۹۸
بر افروزیم آتش چند فرسنگ
۹۹
ولیک ار سنگ در مردم فروزیم
۱۰۰
بت سنگین و سنگین دل بسوزیم
۱۰۱
چو دندان تو از سنگی نگون شد
۱۰۲
دل سنگ ای عجب از درد خون شد
۱۰۳
بسنگ آن را که با تو جنگ باشد
۱۰۴
دل او سخت تر از سنگ باشد
۱۰۵
چو سنگت میزند اعدای ناچیز
۱۰۶
بزن هم سنگ دل هم سنگ را نیز
۱۰۷
فلک از شرم او پرده نشین شد
۱۰۸
گهی بر رفت گاهی بر زمین شد
۱۰۹
چومهرت سنگ مغناطیس آمد
۱۱۰
حسود سنگدل ابلیس آمد
۱۱۱
کسی باتو چو سنگ و آبگینه
۱۱۲
بیک دم سنگسارش کن ز کینه
۱۱۳
حسودت سنگ بر دل پاره پاره
۱۱۴
چو سنگ آتش آمد زخم خواره
۱۱۵
چو سنگ افسرده آمد جانش گویی
۱۱۶
ز سنگ آمد برون ایمانش گویی
۱۱۷
اگر قرآن فرو خواندی تو بر سنگ
۱۱۸
شود چون سنگ سرمه نرم و یکرنگ
۱۱۹
بقرآن کوه سنگین شاخ شاخست
۱۲۰
از آن روی زمین پر سنگلاخست
۱۲۱
دل خصم تو چون نقشیست بر سنگ
۱۲۲
که از قرآن نگردد نرمتر سنگ
۱۲۳
ز قران سنگدل را نیست تبدیل
۱۲۴
ولی سنگش به از طیراً ابابیل
۱۲۵
عدوی توبتی از سنگ دارد
۱۲۶
عجب نبود که بروی سنگ بارد
۱۲۷
چو خصمت کرد جنگ سنگ آغاز
۱۲۸
تو نیز ای شمع دین سنگی در انداز
۱۲۹
سهیل شرع او را جدی بشناخت
۱۳۰
ادیم از بهر نعلینش در انداخت
۱۳۱
رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب
۱۳۲
که تا بهر بُراق او برد آب
۱۳۳
چو دیدش هشت خلد از هفت پرده
۱۳۴
باستقبال شد هر هفت کرده
۱۳۵
از آن گیسوی کژوان قامت راست
۱۳۶
ز حوران صد قیامت بیش برخاست
۱۳۷
فلک در آستین صد جان برآمد
۱۳۸
بخدمت چون گریبان بر سر آمد
۱۳۹
چو با جان در طبق پیش آمدش باز
۱۴۰
چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز
۱۴۱
فلک از راه او کحلی طلب کرد
۱۴۲
که درچشم کواکب شب بشب کرد
۱۴۳
چو گرد خاک پایش آسمان یافت
۱۴۴
کواکب پردهٔ کحلی از آن یافت
۱۴۵
فروغ صبح ازان بر عالمی زد
۱۴۶
که با او از سر صدقی دمی زد
۱۴۷
چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص
۱۴۸
همه قندیلهای عرش رّقاص
۱۴۹
قلم در پیش او لوحی فرو خواند
۱۵۰
بسی عرش آیة الکرسی برو خواند
۱۵۱
چو شد القصه در صدر طریقت
۱۵۲
سبق گفت انبیا را از حقیقت
۱۵۳
وز آنجا همچو خورشیدی روان شد
۱۵۴
چو سایه هر دو عالم زو نهان شد
۱۵۵
جهانی دید پر موج مسّمی
۱۵۶
بیک ره هم جهان محو و هم اسما
۱۵۷
اگرچه داشت جبریل منوّر
۱۵۸
هزاران پرّ طاوس معطّر
۱۵۹
باستاد و پیمبر گفت آنگاه
۱۶۰
منم پروانه، شمعم نوراللّه
۱۶۱
اگر سازد وگر سوزد چنان به
۱۶۲
نیم من در میان حق جاودان به
۱۶۳
تو طاوس ملایک مینمایی
۱۶۴
منم پروانهٔ نور خدایی
۱۶۵
بدر منشین چو آن همخانهٔ تو
۱۶۶
بیفکن پر چو آن پروانهٔ تو
۱۶۷
زهی نور جهان پرور که او داشت
۱۶۸
که پیشش هر دو عالم سر فروداشت
۱۶۹
چو نور او علم زد از رهی دور
۱۷۰
دو عالم خورد با هم کوس ازان نور
۱۷۱
چو او در بندگی داد قدم داد
۱۷۲
خداوندش چنین کوس و علم داد
۱۷۳
چو رفت آنجا که اصل کار آنجاست
۱۷۴
جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست
۱۷۵
درآمد پیک الهامی ز پیشانش
۱۷۶
سخن گفت از زبان وحی در جانش
۱۷۷
که بنگر قاب قوسین الهی
۱۷۸
مثال بندگی و پادشاهی
۱۷۹
بدست او یکی وان چیست ایمان
۱۸۰
بدست تو یکی رفتن بفرمان
۱۸۱
چو قوس جان من یافت استطاعت
۱۸۲
تو قوس جسم برزه کن بطاعت
۱۸۳
چو یک زه تو کشیدی و یکی من
۱۸۴
زهی تو نه منم جمله زهی من
۱۸۵
هزاران زه سزد یکیک زبان را
۱۸۶
اگر تو میبری این دو کمان را
۱۸۷
نه از انگشت تو بر ماه یکبار
۱۸۸
دو قوس آمد بزاغ شب پدیدار
۱۸۹
یکی شد بعد ازان دو قوس آنگاه
۱۹۰
پدید آمد ازان دو قوس یک ماه
۱۹۱
کنون نیز آن دو قوس قاب قوسین
۱۹۲
یکی شد از تو، ای سلطان کونین
۱۹۳
عدد از ماه تا ماهیست در راه
۱۹۴
عدد گم گشت باقی ماند یک ماه
۱۹۵
تویی آن ماه ای خورشید اصحاب
۱۹۶
که انجم بر تو میلرزد چو سیماب
۱۹۷
ز عالم نرگس چشمت فرو پوش
۱۹۸
بکش این دو کمان تالالهٔ گوش
۱۹۹
بلندی دو عالم پستی تست
۲۰۰
غرض از آفرینش هستی تست
۲۰۱
دو گیتی حور و از شعر تو بویی
۲۰۲
دو عالم نور و از فرق تو مویی
۲۰۳
ز دو ابروت طاق چرخ بابی
۲۰۴
ز دو گیسوت مهر و ماه تابی
۲۰۵
ز حُسنت جنّة القلبست پر نور
۲۰۶
ز نورت جنّة الفردوس پرحور
۲۰۷
چو تو آسایش عقل و روانی
۲۰۸
بحق آرایش هر دو جهانی
۲۰۹
چه کژ موییست در چشم تو افلاک
۲۱۰
بیک یک مینگر لا تعدعیناک
۲۱۱
تواضع مینهد تاجی بتارک
۲۱۲
اگر خواهی علّو و اخفض جناحک
۲۱۳
نظر درعکس این قوم اصفیااند
۲۱۴
ولاتَطرُد که عکس نور مااند
۲۱۵
که اوّل زمرهیی نه واقف راز
۲۱۶
ترادادند از نه حجره آواز
۲۱۷
سپهری را که بر اندازهٔ تست
۲۱۸
کنون نه حجره پر آوازه تست
۲۱۹
بآخر نور آن حضرت علم زد
۲۲۰
محمّد محو شد آنگاه دم زد
۲۲۱
ز امّت در سخن آمد زمانی
۲۲۲
بدو بخشید امّت را جهانی
۲۲۳
چو کار امّتش از پیش برخاست
۲۲۴
بحق خویش قرب خویش درخواست
۲۲۵
میان آندو حضرت دو کمان بود
۲۲۶
ز احمد تا احد میمی میان بود
۲۲۷
چو در میمی که میگویی دو میمست
۲۲۸
بهر یک میم یک عالم مقیمست
۲۲۹
چو این عالم در انعالم نهان شد
۲۳۰
دومیم آمد یکی،‌ وحدت عیان شد
۲۳۱
چو آن میم دگر برخاست از پیش
۲۳۲
احد ماند و فنا شد احمد از خویش
۲۳۳
ترا این سرّ که میگویم عیانست
۲۳۴
قل ان کنتم تحبّون صدق آنست
۲۳۵
چوب از آمد از آنجا جانش آنجا
۲۳۶
ایاز اینجایگه سلطانش آنجا
۲۳۷
نشست القصّه پیش صفّهٔ بار
۲۳۸
همه مقصود او حاصل بیکبار
۲۳۹
سخن از جسم و از جانش برون گفت
۲۴۰
که نحن السابقون الآخرون گفت
۲۴۱
چو تشریف لعمرک بر سر افکند
۲۴۲
دو گیسوی مسلسل در برافکند
۲۴۳
بیک موی حقیقت آن مسلسل
۲۴۴
محقق کرد نسخ دین اوّل
۲۴۵
همه خطها از آن در درج او بود
۲۴۶
که دخل کلّ عالم خرج او بود
۲۴۷
زهی کونین عکس نور پاکت
۲۴۸
خطاب از نه فلک روحی فداکت
۲۴۹
زهی کرسی درت را حلقه داری
۲۵۰
ز دستت عرش اعظم خرقه داری
۲۵۱
کجا خورشید باشد سایه داری
۲۵۲
ندارد سایه با خورشید کاری
۲۵۳
زهی در حلقهٔ گیسوت مضمر
۲۵۴
برات هشت خلد و هفت اختر
۲۵۵
تو بنشسته طویل الحزن جاوید
۲۵۶
ز تو هر ذرّه میتابد چو خورشید
۲۵۷
تنش از سایه زان معنی جدا بود
۲۵۸
که دایم سایه پرورد خدا بود
۲۵۹
کسی کو در قیامت قطب مردانست
۲۶۰
وزو هفت آسیای چرخ گردانست
۲۶۱
چو او را نیم جو هفت آسیا نیست
۲۶۲
کند دست آس چون این کار مانیست
۲۶۳
چو این نه حجره را میکرد دست آس
۲۶۴
وزو نه آسیای چرخ را پاس
۲۶۵
که داند تا دران منصب که او بود
۲۶۶
چنان عالی چرا اینجا فرو بود
۲۶۷
ترا امّ القری کی در حسابست
۲۶۸
نبی امّی ازامّ الکتابست
۲۶۹
چو دارد خط حق نقش دل خویش
۲۷۰
چه بنویسد، چنان خطیش در پیش
۲۷۱
چو علم اوّلین و آخرین داشت
۲۷۲
چه برخواند که ناخواندن ازین داشت
۲۷۳
چو سر بر خط نهادش عرش و کرسی
۲۷۴
بسش این خط، دگر از خط چه پرسی
۲۷۵
خدا چون خواند در دارالسلامش
۲۷۶
چه خواهد خواند این خواندن تمامش
۲۷۷
دلش چون غرق قرآن بود و اخبار
۲۷۸
درین منصب چه خواهد کرد اشعار
۲۷۹
چو شد بیت الله و بیت المقدّس
۲۸۰
ردیف این دو بیتش شعر من بس
۲۸۱
دم سحر حلال بیت دامست
۲۸۲
که بیت لایقش بیت الحرامست
۲۸۳
اگر اوّل گل سرخش عرق کرد
۲۸۴
ازان در آخرش زرّین طبق کرد
۲۸۵
که تا بر نام او زر میفشاند
۲۸۶
گلاب از دیدهٔ تر میفشاند
۲۸۷
ازان گل صدورق شد در ره ناز
۲۸۸
که تا آن صدورق از هم کند باز
۲۸۹
ازان یک یک ورق چون عاشق مست
۲۹۰
صفات روی او خواند بصد دست
۲۹۱
چو بسیاری بود آن شرح عالی
۲۹۲
فرو ریزد ز هم از سرّ جالی
۲۹۳
شنودی آنکه طشت آورد جبرئیل
۲۹۴
نه برشق کرد صد را و بتعجیل
۲۹۵
چو عکس انداخت این طشت مثمن
۲۹۶
ز عکسش گشت این نه طاس روشن
۲۹۷
مزین کرد آن طشت از دل او
۲۹۸
چنانک آن طاق ازرق از گل او
۲۹۹
دل او میبشست این کی بود راست
۳۰۰
که فردوس از دل او میبیاراست
۳۰۱
غلوّ قهر شرع موسوی بود
۳۰۲
غلوّ لطف دین عیسوی بود
۳۰۳
یکی از قهر ملّت نفس میسوخت
۳۰۴
یکی از لطف دین دل می بر افروخت
۳۰۵
چو قهر و لطف با هم معتدل شد
۳۰۶
رسول ما طبیب نفس و دل شد
۳۰۷
چو او سلطان دارالملک جانست
۳۰۸
سر موییش بیش از دو جهانست
۳۰۹
چو هفده موی شد در دین سپیدش
۳۱۰
دو عالم سر بسر اندر امیدش
۳۱۱
چنان آن هفده مویش سایه انداخت
۳۱۲
که هژده الف عالم سر بر افراخت
۳۱۳
چو نور هفده مویش موجزن شد
۳۱۴
نماز هفده فرض مرد و زن شد
۳۱۵
خدا‌آن هفده میدانست از پیش
۳۱۶
فریضه هفده کرده از همه بیش
۳۱۷
رخ او را و مه را اهل اقلیم
۳۱۸
همی گفتند چون سیبی بدونیم
۳۱۹
چو سیب ماه را بشکافت ز انگشت
۳۲۰
سخنها چون چراغی در دهان کشت
۳۲۱
چو گویی دید ماه آسمان را
۳۲۲
شبی ز انگشت چوگان ساخت آن را
۳۲۳
چو زخمی شد ز چوگانش آشکاره
۳۲۴
بیک ره گشت گوی مه دو پاره
۳۲۵
کنون از شوق انگشتش از آنگاه
۳۲۶
گهی گوی و گهی چوگان شود ماه
۳۲۷
چو خورشید رخش افگند سایه
۳۲۸
همای چرخ را بشکست مایه
۳۲۹
ز فرّ او از ان مه پاره آمد
۳۳۰
که او خورشید صد مهپاره آمد
۳۳۱
ازان مه پارهٔ هست آسمان شد
۳۳۲
که او مهپارهٔ هر دو جهان شد
۳۳۳
زهی روشن چراغی کوبانگشت
۳۳۴
چراغ ماه را بر آسمان کشت
۳۳۵
زهی چشم و چراغ چرخ چارم
۳۳۶
زهی نور دو چشم هفت طارم
۳۳۷
زهی برقبّه افلاک جایت
۳۳۸
زهی بر فرق ساق عرش پایت
۳۳۹
اگر فر تو همچون فیض یزدان
۳۴۰
بموری بگذرد گردد سلیمان
۳۴۱
تو بی شک از سلیمانی بسی بیش
۳۴۲
منت پای ملخ آوردهام پیش
۳۴۳
ز من بپذیر زیرا کاین حکایت
۳۴۴
ز تو کردند ره بینان روایت
۳۴۵
که پیغمبر که داغ کبریا داشت
۳۴۶
یکی مُهر مدوّر بر قفا داشت
۳۴۷
بسی سر سبزی ونورش از آن بود
۳۴۸
که در سرّ حقیقت آسمان بود
۳۴۹
ز مهر مُهر پشتت ای سرافراز
۳۵۰
بصد پشتی بپشت افتادهام باز
۳۵۱
طمع دارم کزان مهر نبوّت
۳۵۲
نهی بر کار من مهر مروت
۳۵۳
میان از بهر فرمان بسته دارم
۳۵۴
که نامت حرز جان خسته دارم
۳۵۵
اگر من ذرّهام امیدوارم
۳۵۶
که در پرده چو تو خورشید دارم
۳۵۷
سبکسارم کن ای پشت و پناهم
۳۵۸
که از صد ره گران بار گناهم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.