آغاز داستان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای بلبل دستان زننده
۲
گهی جان بخش و گه بر جان زننده
۳
چو یوسف رویی و داودی آواز
۴
زبور عشق چون بلبل کن آغاز
۵
چو در افسانهٔ گل بایدت بود
۶
هزار آوا چو بلبل بایدت بود
۷
ز بلبل بیقراری بیش داری
۸
که شرح عشق گل در پیش داری
۹
چو تو تیغ زبان داری گهربار
۱۰
بیا ای ابر روحانی گهر بار
۱۱
سخنگویی که برداندر سخن گوی
۱۲
سخن گویی چنین کرد آن سخنگوی
۱۳
که شاهی بود گیتی زیر فرمانش
۱۴
همه عالم مسلّم چون سلیمانش
۱۵
سپهرش بود دارالملک شاهی
۱۶
ولی او آفتاب ماه و ماهی
۱۷
چو خورشیدی بصد تعظیم میگشت
۱۸
میان برج هفت اقلیم میگشت
۱۹
توان گفتن بسی هر جنس و فصلش
۲۰
کز اجداد سکندر بود اصلش
۲۱
جهان را چون سکندر پادشه بود
۲۲
ز سر تا پای رومش پر سپه بود
۲۳
ز بس لشکر، چنان افتاد رایش
۲۴
که هر سالی دو موضع بود جایش
۲۵
میان بحر بودش یک جزیره
۲۶
همه گنج شه آنجا بد ذخیره
۲۷
یکی ایوانش بودی سر بعیوق
۲۸
که نرسیدی باوجش چشم مخلوق
۲۹
همایی بر سر قصر سرافراز
۳۰
که کردی با دونسرچرخ پرواز
۳۱
بشادی پادشاه آنجا نشستی
۳۲
بهر سالی سه ماه آنجا نشستی
۳۳
چو فصل سال نامعلوم گشتی
۳۴
بکشتی نوح دین تا روم گشتی
۳۵
بسنبل نیز قصری داشت عالی
۳۶
که کم بودی ز گلرویانش خالی
۳۷
بحق چون شهریار بحر و بر بود
۳۸
گهش در بحر و گه در بر سفر بود
۳۹
بصدق آمد جهان جان مطیعش
۴۰
که ترسا بود و روح الله شفیعش
۴۱
مپرس از عدل او در کشور روم
۴۲
وگر نامش بپرسی قیصر روم
۴۳
ز عدل او همه کشور چنان بود
۴۴
کز آبادی زمین چون آسمان بود
۴۵
چو عدل و داد بودش کار و پیشه
۴۶
بعدل و داد فرمودی همیشه
۴۷
ز بس کودر جهان داد و دهش کرد
۴۸
جهان تند خورا خوش منش کرد
۴۹
چو برحق بود، بی دینی نیاورد
۵۰
بناحق خونی از بینی نیاورد
۵۱
نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشت
۵۲
نه بومی را یکی ویرانه بگذاشت
۵۳
اگر یک طفل پر زر کرده طشتی
۵۴
بگرد کشور قیصر بگشتی
۵۵
ز بیم شه نبودی یک دلاور
۵۶
که پرسیدی که این خاکست یازر
۵۷
چنان عدلش گشاده داشتی دست
۵۸
که دست باد بر سنبل فروبست
۵۹
که از بیمش نکردی باد گردی
۶۰
کلاه گل ربودن ترک کردی
۶۱
اگر بادی بجستی از درشتی
۶۲
ندانم تا چراغی نیز کشتی
۶۳
اگرچه پیلتن را بود زوری
۶۴
نیازردی ازو بر خاک موری
۶۵
اگرچه بود عالی پادشایی
۶۶
سخن گفتی بلطفی باگدایی
۶۷
ازان زیباست شه را شهریاری
۶۸
که در شاهی کند درویش داری
۶۹
ترا از خُلق خوش نبود زیانی
۷۰
چو زر ندهی مکش باری زبانی
۷۱
زبانی کاب زر ازوی چکیدست
۷۲
جهانی بندهٔ بی زر خریدست
۷۳
میان زیرکان شاه گرامی
۷۴
بعدل و خلق گیرد نیکنامی
۷۵
مکن ظلم و ز من دار این سخن یاد
۷۶
بترس از آه پیران کهن زاد
۷۷
نه شمشیر آن تواند کرد و نه تیر
۷۸
که در وقت سحر آه دل پیر
۷۹
اگر تو پادشاهی،همچو خورشید
۸۰
مکن یک ذرّه را از خویش نومید
۸۱
شه قیصر که بودش عدل ودادی
۸۲
نکردی ظلم و داد عدل دادی
۸۳
سپاه او درون هر دیاری
۸۴
برون از تنگنای هر شماری
۸۵
مه تو گشته طغرای وزیرانش
۸۶
عطارد را خط آموزد دبیرانش
۸۷
حکیمانش ز دل تقویم کرده
۸۸
بفکرت نه فلک تقسیم کرده
۸۹
ز گنجش گنج قارون صدقهیی بود
۹۰
کلید گنج او را حلقهیی بود
۹۱
ز عدلش چشمهای فتنه در خواب
۹۲
ز جودش ابر گریان، بحر غرقاب
۹۳
بهر کشور که شه لشکر کشیدی
۹۴
در آن کشور کسی لشکر ندیدی
۹۵
ظفر بودی یزک دار سپاهش
۹۶
فلک کردی زمین بوس کلاهش
۹۷
چه گر بودش مراد و شادکامی
۹۸
نبودش هیچ فرزند گرامی
۹۹
شه آزاده چون دلدادهیی بود
۱۰۰
که جانش بستهٔ شهزادهیی بود
۱۰۱
نبودش پیشگه را شهریاری
۱۰۲
که تابودی پس از وی یادگاری
۱۰۳
یکی را دل بجان آید ز فرزند
۱۰۴
یکی را جان بفرزند آرزومند
۱۰۵
یکی در آرزوی بچه پیوست
۱۰۶
یکی را ده بچه، یک نان نه دردست
۱۰۷
عجب کاری که کار چرخ گردونست
۱۰۸
که هر کس را ازو رنجی دگرگونست
۱۰۹
همی مردم اگر هستش و گر نیست
۱۱۰
بجز غم خوردنش کاری دگر نیست
۱۱۱
بقای ما بلای ماست ما را
۱۱۲
که راحت در فنای ماست ما را
۱۱۳
شه از اندیشه دُرّ شب افروز
۱۱۴
حکیمان را بر خود خواند یک روز
۱۱۵
بدیشان گفت از دُرجی که گردونست
۱۱۶
نصیب هر کسی درّی دگرگونست
۱۱۷
چو من شاهی که زیراین کهن دیر
۱۱۸
بشاهی میزنم بانگ و لاغیر
۱۱۹
بخدمت ربع مسکون در سجودم
۱۲۰
بعشرت سبع دریا عُشر جودم
۱۲۱
اگر گردون بکام من نگردد
۱۲۲
نگردد تاغلام من نگردد
۱۲۳
چنان از اخترم فالی بلندست
۱۲۴
که چشم بد بر آتش چون سپندست
۱۲۵
چنان از دور گردون با نصیبم
۱۲۶
که هر کو غم خورد آید عجیبم
۱۲۷
کند در دست شستن همّت من
۱۲۸
بهشت عدن را طشتی مثمّن
۱۲۹
ز کوثر آب آرد حور عینم
۱۳۰
نهد کرسی ز چرخ هفتمینم
۱۳۱
چو خشمم خط سوی دوزخ نوید
۱۳۲
جوابش نام او بریخ نویسد
۱۳۳
چورایم دراسد خورشید گردد
۱۳۴
دلم آیینهٔ جمشید گردد
۱۳۵
اگر بر خود بپیچم ز آتش خشم
۱۳۶
ز بیمم آتش آرد آب در چشم
۱۳۷
اگر گرمیم بیند دوزخ، از شرم
۱۳۸
فتد در سردسیری با دلی گرم
۱۳۹
چو رایم دراسد آمد علم زد
۱۴۰
اسد شیر علم شد تا که دم زد
۱۴۱
بجان من که گر جوید جهان جنگ
۱۴۲
ز لشکر بر جهان آرم جهان تنگ
۱۴۳
خطای ترک در من دایم آمد
۱۴۴
خطا گفتم صوابم خادم آمد
۱۴۵
چنان بختم ز بیداری پر آبست
۱۴۶
که فتنه زیر بختم مست خوابست
۱۴۷
کجا در خواب بیند چشم جانی
۱۴۸
ببیداری چو بخت من جوانی
۱۴۹
جوانی دارم و ملک سلیمان
۱۵۰
چو فرزندی ندارم چیست درمان
۱۵۱
مرا باید که چون من بر نهم رخت
۱۵۲
مرا تاجی بود کورادهم تخت
۱۵۳
کنون از قعر این نه طاق دوّار
۱۵۴
که دریایی روانست و نگونسار
۱۵۵
چو غوّاصان بجویند آشنایی
۱۵۶
مگر دریا کنار آید ز جایی
۱۵۷
خردمندان ده و دو برج افلاک
۱۵۸
زدند از آسمان بر تختهٔ خاک
۱۵۹
وزان پس عنکبوت هر سطرلاب
۱۶۰
شد از خورشید چارم پرده برتاب
۱۶۱
چو روی عنکبوت از تف اثر یافت
۱۶۲
دو چشم ثقبه از پرده خبر یافت
۱۶۳
چو تار عنکبوتی بود گردون
۱۶۴
ز ثقبه شد بطالع وقت بیرون
۱۶۵
تو گفتی ثقبه زیرش نور روشن
۱۶۶
بهم چون سوزنست و چشم سوزن
۱۶۷
سوی خورشید عیسی کرد اشارت
۱۶۸
که سوزن را بترسابر بشارت
۱۶۹
که خواهد خاست شه را شاهزادی
۱۷۰
همایون طلعتی فرّخ نژادی
۱۷۱
یکی گوهر که در سلک زمانه
۱۷۲
سخن منظوم گوید جاودانه
۱۷۳
بدانایی زر افشاند چو آتش
۱۷۴
چگونه آتشی، چون آب زر خوش
۱۷۵
چنان واقف شود بر سرّ افلاک
۱۷۶
که افلاکش نهد رخساره بر خاک
۱۷۷
بشاهی چون قبا پوشد شه نو
۱۷۸
کله بنهد بپیش او مه نو
۱۷۹
چنان دست افتد از مردی بحالی
۱۸۰
که رستم آیدش چون پیرزالی
۱۸۱
چنان بخشد عطا ان نافهٔ مشک
۱۸۲
که دریا آیدش چون چشمهٔ خشک
۱۸۳
چنان زیبا بود مصر جمالش
۱۸۴
که یوسف برکشد نیل کمالش
۱۸۵
ولی این هفت میدان جفا کیش
۱۸۶
نهد استانهٔ سختش فرا پیش
۱۸۷
چو برخیزد ز پیش آن آستانه
۱۸۸
از آن پس راست بنشیند زمانه
۱۸۹
چو شه را در دل آمد این بشارت
۱۹۰
دلش گفتی که شادی کرد غارت
۱۹۱
شه از شادی دلی چون عقل کل کرد
۱۹۲
حکیمان را دهن پر زر چو گل کرد
۱۹۳
زر و سیم و گهر چندان فشاند او
۱۹۴
که برچیننده درماند و بماند او
۱۹۵
بدان بنشست تا از نقطهٔ کار
۱۹۶
چه نقشی افکند تو چتر پرگار
۱۹۷
شگفتی در پس پرده فراوانست
۱۹۸
نمیدانی و لیکن بر تو آسانست
۱۹۹
اگر آن بر تو تابنده نبودی
۲۰۰
دلت چندین پراکنده نبودی