عطار · خسرونامه

... آغاز داستان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کنیزی بود قیصر را در ایوان
۲
که بودش مشتری هندوی دربان
۳
نبودی آدمی در روم و بغداد
۴
بزیبایی آن حور پری زاد
۵
لبش جان داروی دلبستگان بود
۶
مفرّح نامهٔدلخستگان بود
۷
دهانش پر شکر چون نُقل دانی
۸
چگویم پستهٔ چون ناردانی
۹
هزاران خوشهٔ مشکین بمویش
۱۰
چو خوشه سرکشیده گِرد رویش
۱۱
ز مشک تازه یک یک موی شسته
۱۲
بآب زندگانی روی شسته
۱۳
ز ابرو طاق بر گردون فکنده
۱۴
ز گیسو مشک بر هامون فکنده
۱۵
حریر عارضش نرمی خز داشت
۱۶
رخش گلنار و گل را رنگرز داشت
۱۷
در ایوان شد شه قیصر بشبگاه
۱۸
نشسته بود آن بت روی چون ماه
۱۹
چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دید
۲۰
دل خود مست یک یک جای او دید
۲۱
بچربی گفت جانا در برم کش
۲۲
بنقدی بوسهیی دو بر سرم کش
۲۳
کنیزک پیش شاه برجست از جای
۲۴
نهادش همچو گیسو روی بر پای
۲۵
شه از قندش شکر را بار میکرد
۲۶
شکر میخورد و دیگر کار میکرد
۲۷
چو شه بر تل سیمین برد خیمه
۲۸
شد از یاقوت،‌دُرج دُر دو نیمه
۲۹
درآمد آب گرم از باد گیری
۳۰
شکر در لب گداخت و ریخت شیری
۳۱
چو شیر و شکّرش هر دو بسر شد
۳۲
کنیزک یکسر از شه بارور شد
۳۳
پس از یک هفته کاری بود رفته
۳۴
که شه شد دور از آن ماه دو هفته
۳۵
برون شد از جزیره همچو بادی
۳۶
که پیکی در رسیدش بامدادی
۳۷
که کافر عزم شهر روم دارد
۳۸
بترسا قصد نامعلوم دارد
۳۹
شه آن بت را رها کرد و برون شد
۴۰
بدریا رفت و زو صد جوی خون شد
۴۱
چو اسکندر به آب زندگانی
۴۲
بسنبل آمد آن جمشید ثانی
۴۳
سپه چون مور جمله زیر فرمان
۴۴
شه قیصر بکردار سلیمان
۴۵
درو دشت از سپاه او سیه شد
۴۶
ز بیم شاه رنگ از روی مه شد
۴۷
درآهن غرق کرده همچنان سُم
۴۸
مگر چشم، از دو گوش اسب تادم
۴۹
سپه چون کوه میشد فوج بر فوج
۵۰
چنانک از روی دریا موج بر موج
۵۱
ز لشکر پشت ماهی شد شکسته
۵۲
شکم را باز برآورد خسته
۵۳
نمیافکند جوشن بیم آن بود
۵۴
ولیکن پای گاوی در میان بود
۵۵
چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک
۵۶
بنازیدی بفرزند مبارک
۵۷
که گرمن مادر فرزند گردم
۵۸
چو شاخ سبز نیرومند گردم
۵۹
چو شاخ سبزم آرد میوه دربار
۶۰
زبی برگی برون آیم بیکبار
۶۱
وگربی میوه شد شاخ سرافراز
۶۲
بسوزد تا بماند بارکش باز
۶۳
کنون بنگر که چرخ حُقّه کردار
۶۴
چگونه مُهره گردانید در کار
۶۵
شه قیصر یکی خاتون زنی داشت
۶۶
که دل از رشک او ناروشنی داشت
۶۷
کنیزک بود ملک خود هزارش
۶۸
وزان صد خادم و صد پیشکارش
۶۹
ز قارون کم ندیدی نعمت خویش
۷۰
ز قیصر بیش دیدی حرمت خویش
۷۱
رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ
۷۲
بمه در ننگرستی از تکبّر
۷۳
ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بود
۷۴
جهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود
۷۵
ز کار آن کنیزک آگهی داشت
۷۶
همی بر کار او اندیشه بگماشت
۷۷
که گر او را ز قیصر بچه آید
۷۸
همه کار منش بازیچه آید
۷۹
ز گردون برتری جوید دماغش
۸۰
بپیش آفتاب آید چراغش
۸۱
شود از تر مزاجی پای کوبی
۸۲
ببندد دست من بر خشک چوبی
۸۳
چو من این دم ز آتش دود بینم
۸۴
گر این آتش نشانم سود بینم
۸۵
چو چوبی را توانی ساخت تختی
۸۶
اگر تو خوار بگذاریش لختی
۸۷
بغفلت چون برآید روزگاری
۸۸
شود آن چوب تخت آنگاه داری
۸۹
خرد را رهنمون باید گرفتن
۹۰
چنین کاری کنون باید گرفتن
۹۱
چو یاری خواهی از یاری که باید
۹۲
بوقت خویش کن کاری که باید
۹۳
کنیزی را برخود خواند بانو
۹۴
که درمانی بساز و گیر دارو
۹۵
بحلوا کن همی داروی این درد
۹۶
شکر لب را بده حلوا و برگرد
۹۷
مگر زین دارو آن مرغ سبکدل
۹۸
بیندازد بچه چون مرغ بسمل
۹۹
کنیزک همچو گردون پشت خم داد
۱۰۰
چو صبحی خنده زد و انگاه دم داد
۱۰۱
که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه
۱۰۲
چو گُل خونش بریزم بر سر راه
۱۰۳
بگفت این وز پیش آن فسونگر
۱۰۴
پری رخ شد برون چون حلقه بر در
۱۰۵
چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه
۱۰۶
نداد آن گفت را در گوش دل راه
۱۰۷
که گر امروز گیرم سست این کار
۱۰۸
بصد سختی شوم فردا گرفتار
۱۰۹
نباید کرد بد با بی گناهی
۱۱۰
نباید کند خود را نیز چاهی
۱۱۱
گُنه نبود بتر زین در طبیعت
۱۱۲
مکن با بی گناهی این صنیعت
۱۱۳
دل قیصر اگر گردد خبردار
۱۱۴
مرا در خون بگرداند چو پرگار
۱۱۵
ز قفل غم دلش در بند آمد
۱۱۶
بپیش مادر فرزند آمد
۱۱۷
که از خاتون شنیدم پاسخ امروز
۱۱۸
که داری در شکم دُرّی شب افروز
۱۱۹
مرا از درد تو فرمود بانو
۱۲۰
که آن دُر را فرود آرم بدارو
۱۲۱
دل من بسته دارد با خدا کار
۱۲۲
نیم این بیوفایی را وفادار
۱۲۳
چرا باکودکی گردم فسونساز
۱۲۴
که گردد آن فسون آخر بمن باز
۱۲۵
دلی کو خویش را نبود نکوخواه
۱۲۶
بزودی چشم بد یابد بدو راه
۱۲۷
کنون من راز خاتون با تو گفتم
۱۲۸
بسی از پرده بیرون با تو گفتم
۱۲۹
ز کارتو غمی بسیار خوردم
۱۳۰
ز تو بر جان خود زنهار خوردم
۱۳۱
چنان باید که فرمانم بری تو
۱۳۲
بکوشی تا ز فرمان نگذری تو
۱۳۳
ترا در خانهٔ خود جای سازم
۱۳۴
ز رویت خانه شهر آرای سازم
۱۳۵
بیندازم ترادر خانه بستر
۱۳۶
بیایم چون قلم پیش تو بر سر
۱۳۷
بسازم کار تو پنهان ز خاتون
۱۳۸
که تا گل بشکفد از غنچه بیرون
۱۳۹
چو گل بشکتفه شد برگیرم او را
۱۴۰
کجا من با دو پستان شیرم او را
۱۴۱
ازین شهرش بشهر خود برم من
۱۴۲
بشیر و شکّرش میپرورم من
۱۴۳
چو بالا گیرد آنگه بازش آرم
۱۴۴
بر قیصر بصد اعزازش آرم
۱۴۵
که گر اینجا بماند این گل نغز
۱۴۶
زند خاتون زرشکش خار در مغز
۱۴۷
شد آبستن از آن اندیشه بی خویش
۱۴۸
چو مستسقی شکم بنهاد در پیش
۱۴۹
نمیدانست آن آبستنی شاه
۱۵۰
که شب آبستنست و طفل در راه
۱۵۱
چو بشنود این سخن تن زد زمانی
۱۵۲
گشاد از پسته چون شکّر زبانی
۱۵۳
بران زیبا کنیزک آفرین کرد
۱۵۴
که منشیناد بر تو از زمین گرد
۱۵۵
چو دور چرخ بادا زندگانیت
۱۵۶
مبادا چرخ بی دور جوانیت
۱۵۷
ترامن ای کنیزک، گرچه خامم
۱۵۸
دلم میسوزد از جانت غلامم
۱۵۹
ز دولتگاه جان دلداریت باد
۱۶۰
ز عمر خویش برخورداریت باد
۱۶۱
کسی کز نیکویی دارد نصیبی
۱۶۲
نکو خواهی ازو نبود غریبی
۱۶۳
ترا گر این سخن ناگفته بودی
۱۶۴
خراج گور بر من رفته بودی
۱۶۵
کنون کاری که میخواهی بجا آر
۱۶۶
مرا زین سرنگونساری بپا آر
۱۶۷
کنیزک برد او را سوی خانه
۱۶۸
یکی معجون برآمیخت از بهانه
۱۶۹
در آن خانه پر از خون کرد طاسی
۱۷۰
نهاد این کار را بر خون اساسی
۱۷۱
ز خون پر کرده طاسی مینهادند
۱۷۲
که عشقی را اساسی مینهادند
۱۷۳
تو هم در طاس گردون سر نگونی
۱۷۴
نمیدانی که سر در طاس خونی
۱۷۵
گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه
۱۷۶
فلک بر خون رود، جان بر طبق نه
۱۷۷
کنیزک شد سوی کدبانوی خویش
۱۷۸
بشادی شکر گفت از داروی خویش
۱۷۹
که دارو دادم و خون شد روانه
۱۸۰
زهی دارو که در خون کرد خانه
۱۸۱
شنود آن قول خاتون، مکر نشناخت
۱۸۲
چو چنگش در درون پرده بنواخت
۱۸۳
بدو گفت آنچه باید کرد کردی
۱۸۴
کنون درمانش کن گر مرد مردی
۱۸۵
چو خون خصم در گردن نشاید
۱۸۶
بیک دارو دو خون کردن نشاید
۱۸۷
کنیزک باز گشت و چون گل از خار
۱۸۸
بپیش طاس خون آمد دگر بار
۱۸۹
نشست و ماجرا از دل ادا کرد
۱۹۰
بسی برجانش آبستن دعا کرد
۱۹۱
کنیزک پرده دار کار او شد
۱۹۲
چو مه در پرده خدمتگار او شد
۱۹۳
بشیر و شکّرش پروانه میداد
۱۹۴
چو شهدش تربیب درخانه میداد
۱۹۵
چو زن را نوبت زادن درآمد
۱۹۶
ز غنچه گل بافتادن درآمد
۱۹۷
گلی بشکفت همچون نوبهاری
۱۹۸
که حسنش ماه را بنهاد خاری
۱۹۹
چو آمد بر زمین آن سرو دلخواه
۲۰۰
خجل در پرده شد بر آسمان ماه
۲۰۱
چنان پاکیزه و بازیب و فر بود
۲۰۲
که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود
۲۰۳
چوجانآمد عزیز از مصر شاهی
۲۰۴
چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی
۲۰۵
اگرچه کودک یکروزه بود او
۲۰۶
بتن یکسالهیی را مینمود او
۲۰۷
چنین دانم که از دریای عنصر
۲۰۸
نظیر او نخیزد دانهٔ دُر
۲۰۹
چو مادر دید ماه و سرو باغش
۲۱۰
جهان روشن شد از چشم چراغش
۲۱۱
برومی کرد نام آن دلستان را
۲۱۲
که باشد پارسی خسرو زبان را
۲۱۳
کنیزک گفت کاکنون وقت آنست
۲۱۴
که رفتن به بود، کار این زمانست
۲۱۵
بشهر خود برم این دلستان را
۲۱۶
چو جانست او بکوشم سخت جان را
۲۱۷
که میدانست کان گل را بناچار
۲۱۸
گلی در آب خواهد بود پرخار
۲۱۹
دُری کان از صدف آمد بصد ناز
۲۲۰
بدریا افکند خاتون بسر باز
۲۲۱
بزهر آن نوش لب را چاره جوید
۲۲۲
بدارو درد آن مهپاره جوید
۲۲۳
بسی بگریست مادر از پس او
۲۲۴
که بود آن مادر بیکس کس او
۲۲۵
ولی چون کار سخت افتاد، ناکام
۲۲۶
چو مرغی ماند بی دُردانه در دام
۲۲۷
اگر ما روز و شب تدبیر سازیم
۲۲۸
همان بهتر که با تقدیر سازیم
۲۲۹
سپر چون نیست یک تیر قضا را
۲۳۰
رضاده حکم و تقدیر خدا را
۲۳۱
کنیزک دل از آن بنگاه برداشت
۲۳۲
بکشتی در نشست و راه برداشت
۲۳۳
دو گنجش بود در کشتی نهاده
۲۳۴
یکی از زر دگر از شاه زاده
۲۳۵
دو خادم نیز خدمتگار بودند
۲۳۶
که چون کافور و عنبر یار بودند
۲۳۷
درآمد باد و ابری سخت ناگاه
۲۳۸
بگردانید کشتی قرب یک ماه
۲۳۹
به بیراهی بس کشتی نگون کرد
۲۴۰
باخر سر بآبسکون برون کرد
۲۴۱
کنار بحر جمعی کاروان بود
۲۴۲
شکر لب همچو شمعی در میان بود
۲۴۳
مگر آن کاروان میشد باهواز
۲۴۴
بهمراهی ایشان گشت دمساز
۲۴۵
روانه شد چنان کز باد خاکی
۲۴۶
بزیر محمل او بیسراکی
۲۴۷
زهر منزل بهر منزل همی شد
۲۴۸
سبک میشد از آن کز دل همی شد
۲۴۹
شبی تیره جهانی آرمیده
۲۵۰
سیاهی در پلاس شب دمیده
۲۵۱
زمینی بود بگرفته سیاهی
۲۵۲
فکنده قیر برمه سایگاهی
۲۵۳
همه شب شب سیاهی میسرشتی
۲۵۴
شتر در شب سیاهی مینوشتی
۲۵۵
شبانروزی بماهی ره بریدند
۲۵۶
سرمه رهزنان در راه دیدند
۲۵۷
بگرد کاروان بس حلقه کردند
۲۵۸
ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند
۲۵۹
مگر دزدی که خون بی باک میریخت
۲۶۰
ز حلق دایه خون بر خاک میریخت
۲۶۱
بسی از درد دل آن دایه بگریست
۲۶۲
که بی من چون بود این طفل را زیست
۲۶۳
ندارم از جهان جز نیم جانی
۲۶۴
دهید این نیم جان را نیم نانی
۲۶۵
که تا هر کار کان آید ز دستم
۲۶۶
بدان رغبت نمایم تا که هستم
۲۶۷
چو بس بیچاره میدیدند او را
۲۶۸
بجان آخر ببخشیدند او را
۲۶۹
بره درباخودش بسیار بردند
۲۷۰
ز بیمارش بسی تیمار خوردند
۲۷۱
چو خوزستان پدیدار آمد از دور
۲۷۲
شکر را سر بره دادند رنجور
۲۷۳
کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد
۲۷۴
برهنه پای و سر بر دست میبرد
۲۷۵
گرسنه بیسر و سامان بمانده
۲۷۶
ز جان سیر آمده حیران بمانده
۲۷۷
طمع ببرید ازدور جوانی
۲۷۸
چو پیری ناامید از زندگانی
۲۷۹
ز دست روزگارش پای در گل
۲۸۰
ز چرخ بیسر و پا دست بر دل
۲۸۱
چو ابری بر رخ صحرا بمانده
۲۸۲
چو باران اشک بر صحرا فشانده
۲۸۳
ز نرگس، روی آن صحرا فروشست
۲۸۴
ز اشک او گل از صحرا برون رست
۲۸۵
ز خون چشم، صحرا کرد پرگل
۲۸۶
جهانی درد، صحرا کرد بر دل
۲۸۷
دلش از صحن آن صحرا برون بود
۲۸۸
تنش وابستهٔ صحرای خون بود
۲۸۹
ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگون
۲۹۰
دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون
۲۹۱
بزاری چشم بر صحرا نهاده
۲۹۲
وزو فریاد در صحرا فتاده
۲۹۳
در آنصحرا ز ابر افزون گرسته
۲۹۴
وزو هر سنگ صحرا خون گرسته
۲۹۵
در آن صحراش یک گرگ آشنانه
۲۹۶
ز صحرا در دلش جز تنگانه
۲۹۷
چو تنگی دید در صحرای سینه
۲۹۸
ز سینه ریخت بر صحرا خزینه
۲۹۹
بسی سودا بصحرا خواست آورد
۳۰۰
ولیکن همچو صحرا کاست آورد
۳۰۱
بآخر شش شبانروز آن دلفروز
۳۰۲
قدم میزد بره تا هفتمین روز
۳۰۳
چو پیدا گشت از ایوان چارم
۳۰۴
بروز هفتمین سلطان انجم
۳۰۵
ز چرخ نیلگون آیینه خور
۳۰۶
سپیده سرمه ریخت از مهبط زر
۳۰۷
چنان آن گوی زر زیر علم شد
۳۰۸
که لوح مه ز تیغ او قلم شد
۳۰۹
بخوزستان رسید آن تنگ شکّر
۳۱۰
گرفته شیرخواری تنگ در بر
۳۱۱
بره در منظری پر کار میدید
۳۱۲
یکی ایوان فلک کردار میدید
۳۱۳
چنان ازدور آن ایوان نمودی
۳۱۴
که جفت طاق نوشروان نمودی
۳۱۵
دکانی بود پیشش سرکشیده
۳۱۶
فلک بابام او سر در کشیده
۳۱۷
کنیزک سخت سستی داشت در راه
۳۱۸
بدکانی برآمد چون بشب ماه
۳۱۹
ز رنج شیر و تفت آشکاره
۳۲۰
بنالید آن شکر لب شیرخواره
۳۲۱
کجا برگ گلی را تاب باشد
۳۲۲
که در شهری شکر بی آب باشد
۳۲۳
بسستی سیمبر را بر بیفتاد
۳۲۴
زبانش پیش دراز در بیفتاد
۳۲۵
ز نرگس روی زر پر سیم کرد او
۳۲۶
دل پرخون بحق تسلیم کرد او
۳۲۷
چو کاری سخت آمد پیش مخروش
۳۲۸
سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش
۳۲۹
دلی در بند تا وقتش درآید
۳۳۰
ترازان حلقه درها برگشاید
۳۳۱
که حق یک در نبندد مصلحت را
۳۳۲
که صد نگشایدت صد منفعت را
۳۳۳
شه آن ناحیت را بود باغی
۳۳۴
زحوضش چشمهٔ گردون چراغی
۳۳۵
بخوشی باغ در عالم علم بود
۳۳۶
مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود
۳۳۷
کنیزک بر در آن باغ خفته
۳۳۸
دلش بیدار و عقل و هوش رفته
۳۳۹
برون آمد از آن در باغبانی
۳۴۰
گلی تر دید پیش گلستانی
۳۴۱
کجا مِه مرد بود آن مرد را نام
۳۴۲
جوانمردی او را کهتر ایام
۳۴۳
در آن نزدیک طفلی مرده بودش
۳۴۴
جهان پیر جانی برده بودش
۳۴۵
مصیبت خورده مرد از باغ میرفت
۳۴۶
ز درد طفل دل پر داغ میرفت
۳۴۷
زن مِه مرد با او بود همراه
۳۴۸
ز طفل رفته اندر ناله و آه
۳۴۹
جهان آن طفلشان افکند در سر
۳۵۰
که تا این طفل را گیرند در بر
۳۵۱
چو دیدندنش چنان بر در بمانده
۳۵۲
مهی ماه نوش در بر بمانده
۳۵۳
بدو مِه مرد ظنّی بس نکو برد
۳۵۴
بکهتر خانهٔ خویشش فرو برد
۳۵۵
نشست القصه مرد و زن سخنور
۳۵۶
بپرسیدند حال آن سمنبر
۳۵۷
سمنبر گفت حال من درازست
۳۵۸
نمانده آب و یک نانم نیازست
۳۵۹
که این گلرخ ز بی شیری مادر
۳۶۰
گدازان شد ز بهر شیر و شکر
۳۶۱
توانم دید خود را خاکساری
۳۶۲
نیارم دید بر فرقش غباری
۳۶۳
بشد مِه مرد حلوا برد و نانش
۳۶۴
که طفلش مرده بود این بود و آنش
۳۶۵
توهم ای مرد مرده باش از پیش
۳۶۶
که تا حلوا رسد از تو بدرویش
۳۶۷
چو حلوا خوردن تو بیش گردد
۳۶۸
شود خون و سزای نیش گردد
۳۶۹
چراحلوا بشیرینی کنی نوش
۳۷۰
که خون آرد بشیرینیت در جوش
۳۷۱
ز حلوا کی بود روی سلامت
۳۷۲
که حلوا در قفا دارد حجامت
۳۷۳
درونت دوزخست ای مالک خویش
۳۷۴
طبق دارد ز جسمت هفت بندیش
۳۷۵
گر آرندت طبق با نان ز مطبخ
۳۷۶
طبق بانان در اندازی بدوزخ
۳۷۷
بهر گندم که خوردی بیحسابی
۳۷۸
دلت را با بهشت افتد حجابی
۳۷۹
شکم چون دوزخی با هفت در دان
۳۸۰
درو هروادیی وادی دگر دان
۳۸۱
ازان یک وادیش پیشان ندارد
۳۸۲
که حرص آدمی پایان ندارد
۳۸۳
اگر معده نبودی غم نبودی
۳۸۴
خصومت در همه عالم نبودی
۳۸۵
شنودی قصّهٔ حلوا و نان را
۳۸۶
بسست این زلّه کن این را و آن را
۳۸۷
کنیزک چون بسی حلواو نان خورد
۳۸۸
دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد
۳۸۹
عرق همچون گلاب از وی روانشد
۳۹۰
دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد
۳۹۱
دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش
۳۹۲
دو چشمهٔ چشم بگشاد ازنم آنش
۳۹۳
ز بیماری درآید کوه از پای
۳۹۴
چه سنجد کاه برگی باد پیمای
۳۹۵
برنجوری شکر شیرین نیاید
۳۹۶
که لب را از شکر تلخی فزاید
۳۹۷
بتراز تن شکستن زحمتی نیست
۳۹۸
ورای تندرستی نعمتی نیست
۳۹۹
دو نعمت را مکن در شکر سستی
۴۰۰
یکی امن و دگر یک تندرستی
۴۰۱
چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار
۴۰۲
بماند آن باغبان در رنج و تیمار
۴۰۳
بزن گفت ای غلام تو زمانه
۴۰۴
نهان دار این کنیزک را بخانه
۴۰۵
که تا گر این کنیزک زار میرد
۴۰۶
دلم این طفل را دلدار گیرد
۴۰۷
که هرگز در همه روی زمین من
۴۰۸
ندیدم ماهرویی مثل این من
۴۰۹
ببینی گر بود از عمر بهره
۴۱۰
که چون زیبا شود این ماه چهره
۴۱۱
بدین روی و بدین منظر که او راست
۴۱۲
بماهی و بسروی ماند او راست
۴۱۳
بجان خواهم که کارش را کنی ساز
۴۱۴
نگیری زین شکر لب شیرخود باز
۴۱۵
زنش گفتا بجان فرمان برم من
۴۱۶
که گر این طفل بردم جان برم من
۴۱۷
چنان در پرده پنهان دارم این راز
۴۱۸
که نتواند شدن از پرده آواز
۴۱۹
ز زیر پرده این دُرّ شب افروز
۴۲۰
نگردد آشکارا گر شود روز
۴۲۱
چو نور دیده او را راز دارم
۴۲۲
بزیر هفت پردهش باز دارم
۴۲۳
زن بد را مده نزدیک خود جای
۴۲۴
که مردان از زن نیکند بر پای
۴۲۵
بسی بهتر بود در کُنج خانه
۴۲۶
عیال نیک از گنج و خزانه
۴۲۷
چو مرد نیک رازن سازگارست
۴۲۸
همه کارش بدان زن چون نگارست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.