دگر بار رفتن دایه پیش هرمز
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بگل گفتا که رفتم بار دیگر
۲
ز سر گیرم هم امشب کار دیگر
۳
چو روز این کار مینتوانم اکنون
۴
بشب این قرعه برگردانم اکنون
۵
بگفت این و فرود آمد ز منظر
۶
ز پیش گل بنزد آن سمنبر
۷
فگنده بود هرمز جامهٔ خواب
۸
میی بر لب گرفته بر لب آب
۹
ربابی در بر و تنها نشسته
۱۰
بتنهایی ز نااهلان برسته
۱۱
یقین میدان که تو در هیچ کاری
۱۲
چو تنهایی، نیابی هیچ یاری
۱۳
جوان چون دید روی دایهٔ پیر
۱۴
زخنده شکّرش آمیخت با شیر
۱۵
بدایه گفت بی نوری تو امشب
۱۶
چوبانگ طبل از دوری تو امشب
۱۷
بیا بنشین و می بستان و می نوش
۱۸
چو می خوردی سبک برخیز و مخروش
۱۹
حریف آب دندان دل افروز
۲۰
مکن بدمستی امشب همچو آن روز
۲۱
سر دندان نمودم باتو ز آغاز
۲۲
نگشتی کُند دندان آمدی باز
۲۳
چرا باز آمدی ای جادوی پیر
۲۴
که نتوان زد چو تو جادو بصد تیر
۲۵
چرا آخر مرا بیدار کردی
۲۶
ندانم تا چرا اینکار کردی
۲۷
چو گرگ گرسنه ماندی معطل
۲۸
مگر سیری نکردت بار اوّل
۲۹
مرا کی دیو شب همخوابه باشد
۳۰
که در شب دیو در گرمابه باشد
۳۱
پس آنگه دایه آمد در مراعات
۳۲
بدو گفت ای برخ ماه ازتو شهمات
۳۳
تو میدانی که چون گل دیگری نیست
۳۴
بزیبایی او سیمین بری نیست
۳۵
بیا فرمان برو این کار را باش
۳۶
چو دل بردی ز گل دلدار را باش
۳۷
زبانبگشاد هرمز کای بلایه
۳۸
ندانم چون تو جادو هیچ دایه
۳۹
مرا گویی که ترک خویشتن کن
۴۰
اگر خواهی و گرنه کار من کن
۴۱
همه کارم نکو شدتا کنون من
۴۲
بکار عاشقی آیم برون من
۴۳
مرا با گل بهم پهلوی این نیست
۴۴
بسی اندیشه کردم روی این نیست
۴۵
بکاری خوض باید کرد مادام
۴۶
کزو بیرون توان آمد سرانجام
۴۷
چنین عشقی عفو فرمای از من
۴۸
چو یخ بستم فقع مگشای از من
۴۹
چو دادش این جواب از جای رفت او
۵۰
میی بردایه ریخت و مست خفت او
۵۱
بیامد دایه پیش گل دگر بار
۵۲
دو چشمش گشته از غصه گهربار
۵۳
بگل گفت از خرد بیگانهیی تو
۵۴
که از بیگانگی دیوانهیی تو
۵۵
درین سودا چو دیوت رهنمونست
۵۶
که این هم نیز نوعی از جنونست
۵۷
به سالوسی رگ جانم گشادی
۵۸
بعشوه نان در انبانم نهادی
۵۹
مرا در کار خود بر دام بستی
۶۰
تو چون صیاد در گوشه نشستی
۶۱
چرا باید کشیدن فقر و فاقه
۶۲
که من نه صالحم این را نه ناقه
۶۳
میم بر ریخت لختی سرزنش کرد
۶۴
ز من خود رازمانی خوش منش کرد
۶۵
چو حلقه بر درم زد او بخواری
۶۶
چو خاک ره شدم از بردباری
۶۷
تو خود دانی که چون من آن شنودم
۶۸
دهن بربستم و خاموش بودم
۶۹
زهرمز یافتم من حصهٔ خویش
۷۰
برو اکنون توخود گو قصه خویش
۷۱
میاور در میانم ای دل افروز
۷۲
که من خود را برون آوردم امروز
۷۳
ازین پاسخ دل گل موج خون ریخت
۷۴
گهر زانموج از چشمش برون ریخت
۷۵
سمند شادی او لنگی آورد
۷۶
دلش چون چشم سوزن تنگی آورد
۷۷
از آن غم دیده تر لب خشک برجست
۷۸
بسوی بام شد دل داده از دست
۷۹
ز سوزش تفت بر گردون رسیده
۸۰
ز آه او ز آهن خون چکیده
۸۱
عروس آسمان را خواب برده
۸۲
خروس صبحدم را آب برده
۸۳
نه ماه آن شب از آن ماتم برآمد
۸۴
نه زان غم صبحدم رادم برآمد
۸۵
همه شب آن ز دل افتاده در کوی
۸۶
چو پرگاری بسر میگشت هر سوی
۸۷
ز درد دل سرودی زار میگفت
۸۸
خوشی با دل بهم اسرار میگفت
۸۹
که ای دل کار خود کردی و رفتی
۹۰
بآخر خون من خوردی و رفتی
۹۱
برو در عشق جانان راه جان گیر
۹۲
بعشقی زنده شو ترک جهان گیر
۹۳
اگر یک دم دهد در عشق دستت
۹۴
بسی خوشتر بود از هرچه هستت
۹۵
گلی از عشق در جانم شکفته
۹۶
ولیک از چشم جانانم نهفته
۹۷
همه گلها ز گل آرد برون سر
۹۸
گل جانم ز دل آرد برون سر
۹۹
چو من در عشق دستی خوش نیفتد
۱۰۰
که جز در سوخته آتش نیفتد
۱۰۱
کجایی ای مرا چندین غم از تو
۱۰۲
دلم نادیده شادی یک دم از تو
۱۰۳
تویی شمع جهان افروز پیوست
۱۰۴
منم پروانهٔ جان بر کف دست
۱۰۵
تویی خورشید غرق نور مانده
۱۰۶
منم چون ذرّه از تو دورمانده
۱۰۷
تویی چون باز خوش برتر پریده
۱۰۸
منم چون مرغ بسمل سر بریده
۱۰۹
تویی چون روز با نور الهی
۱۱۰
منم چون شب بمانده در سیاهی
۱۱۱
تویی چون کوه سر بر اوج برده
۱۱۲
منم چون کاه زیر گل فسرده
۱۱۳
تویی دریای پر آب ایستاده
۱۱۴
منم چون ماهی از آب اوفتاده
۱۱۵
تویی چون چشمهٔ نیسان گشاده
۱۱۶
منم چون تشنه حالی جان بداده
۱۱۷
تویی تیغی چوآتش برگشاده
۱۱۸
منم در پیش تیغت سر نهاده
۱۱۹
فروبست از غمت بر من جهان دست
۱۲۰
بکن رحمی بکن گر جای آن هست
۱۲۱
بآخر چون سحرگه باد برخاست
۱۲۲
زبیدوسرو و گل فریاد برخاست
۱۲۳
سحرگه آه خونین برزد از دل
۱۲۴
که گل را بوی خون میآید از دل
۱۲۵
همه شب در میان خون بسر گشت
۱۲۶
بهر دم بند عشقش سختتر گشت
۱۲۷
عروس آسمان چون پرده درشد
۱۲۸
مه روشن بزیر پرده در شد
۱۲۹
برآمدصبح همچون دایهٔ پیر
۱۳۰
ببر در روز را پرورده از شیر
۱۳۱
خلیل شعر طفلان ستاره
۱۳۲
بیکدم در کشید از گاهواره
۱۳۳
چو شاه شرق در مغرب فرو بست
۱۳۴
پدید آمد ز مشرق چتر زربفت
۱۳۵
ز تف دل رخ گلرخ چنان شد
۱۳۶
که رویش زرد همچون زعفران شد
۱۳۷
چو کاهی از ضعیفی مبتلا گشت
۱۳۸
هوای هرمزش چون کهربا گشت
۱۳۹
بجست از جای تا گیرد ره بام
۱۴۰
چو مرغی کو جهد از حلقهٔ دام
۱۴۱
چو دیدش دایه لب بگشاد از خشم
۱۴۲
که ای در عشق آبت رفته از چشم
۱۴۳
بتیغ تیز دل برکندم ازتو
۱۴۴
ز جور تو سپر بفکندم ازتو
۱۴۵
ز ناخوش خویی تو چند آخر
۱۴۶
مشو بر بام بشنو پند آخر
۱۴۷
خرد در زیر پای آوردهیی تو
۱۴۸
نکو پندم بجا آوردهیی تو
۱۴۹
برون ناکرده سر از جیب هر روز
۱۵۰
شوی دامن کشان در پای ازین سوز
۱۵۱
اگر گویم بکش دامن زکینم
۱۵۲
جهی با دست همچون آستینم
۱۵۳
که میگوید تو گلروی بهاری
۱۵۴
که تو همچون بن گل جمله خاری
۱۵۵
که گفتت گل که تیره باد کامش
۱۵۶
دهی ویران و آبادست نامش
۱۵۷
بنزدیکی سماع سور خوشتر
۱۵۸
که هم بانگ دهل از دور خوشتر
۱۵۹
فگندی از پگاهی زلف بردوش
۱۶۰
مگر شوریده خوابی دیدهیی دوش
۱۶۱
در آن اندیشهیی تا بار دیگر
۱۶۲
روی بر بام و سازی کار دیگر
۱۶۳
نیاید ننگت ای بد نام آخر
۱۶۴
توقف کن فرو آرام آخر
۱۶۵
گلش گفت ای شده بی آگه از من
۱۶۶
من اینم تو برو بگزین به از من
۱۶۷
جهان بی او چگونه بینم آخر
۱۶۸
دلم برخاست چون بنشینم آخر
۱۶۹
دلش از عشق هرمز جوش میزد
۱۷۰
بسوی بام میشد دوش میزد
۱۷۱
چو شد بر بام هرمز بود در باغ
۱۷۲
بیک دیدن نهادش بر جگر داغ
۱۷۳
نقاب عنبرین از ماه برداشت
۱۷۴
دل هرمز نفیر و آه برداشت
۱۷۵
چنان دل بستهٔ او شد بیک راه
۱۷۶
که باران بهاری ریخت بر ماه
۱۷۷
برون افتاد چون آتش زبانش
۱۷۸
ز حسرت آب آمد در دهانش
۱۷۹
بدان شکّر چنان دندان فرو برد
۱۸۰
که دندان گفتیش تا جان فرو برد
۱۸۱
دلش دیوانهٔ زنجیر اوشد
۱۸۲
مریدی گشت و زلفش پیراو شد
۱۸۳
قضا رفته قلم تقدیر رانده
۱۸۴
شد او ناکام در زنجیر مانده
۱۸۵
بزیر چشم روی دوست میدید
۱۸۶
رخ چون برگ گل در پوست میدید
۱۸۷
ز عشق گل چنان شد هرمز از وی
۱۸۸
که شد چون گل ز هرمز عاجز از وی
۱۸۹
جهان چندانکه جزع از آب دم زد
۱۹۰
ز سودا در دلش طغرای غم زد
۱۹۱
چو دل سر در ره پیوندش آورد
۱۹۲
بمویی زلف گل دربندش آورد
۱۹۳
چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان دید
۱۹۴
دل خود چون نگینی در میان دید
۱۹۵
ز بند و تاب و پیچ و حلقه هر سو
۱۹۶
هزاران حرف مشکین داشت بررو
۱۹۷
سیاهی بود هر یک حرف گویی
۱۹۸
که بنویسند بر شنگرف گویی
۱۹۹
ز مشگ تازه جیم ومیم میدید
۲۰۰
که یعنی ملک جم اقلیم میدید
۲۰۱
از آن گل مینمودش جیم با میم
۲۰۲
که یعنی ملک جم دارم در اقلیم
۲۰۳
ز جیم و میم او هرمز همی سوخت
۲۰۴
الف با یی ز عشقش می درآموخت
۲۰۵
دلش میگفت در عالم زنم من
۲۰۶
چو جیم و میم او برهم زنم من
۲۰۷
خرد میگفتش ای دل دم زن آخر
۲۰۸
هجا آموختی برهمزن آخر
۲۰۹
دل هرمز بپیش عشق بنشست
۲۱۰
نهاد انگشت و لوح آورد در دست
۲۱۱
نخستین حرف او بود از معانی
۲۱۲
کالف چیزی ندارد تا بدانی
۲۱۳
ولی زلفش الف با پیچ دارد
۲۱۴
گهی بر سر گهی بر هیچ دارد
۲۱۵
سر زلف چو سینش بی بهانه
۲۱۶
کشیده کاف کفری در زمانه
۲۱۷
بسی دل طرّهٔ زلفش بخواری
۲۱۸
بطا با دوخته در خرده کاری
۲۱۹
میان بسته بعشق او در اطراف
۲۲۰
بسان لام الف از قاف تا قاف
۲۲۱
چو جیم جعد را آورد در پیچ
۲۲۲
هزاران دل چو واوعمرو بر هیچ
۲۲۳
ز دل این حرفها هرمز فرو خواند
۲۲۴
چو وقت عین عشق آمد فرو ماند
۲۲۵
چو نقد عین بودش دام بنهاد
۲۲۶
ز عین عشق برتر گام بنهاد
۲۲۷
چو دل از ابجد جان برگرفت او
۲۲۸
بپیش عشق لوح از سر گرفت او
۲۲۹
چو بی مقصود و بی مقصد شد آخر
۲۳۰
چو طفلی باسر ابجد شد آخر
۲۳۱
چنانش عشق گل در کار آورد
۲۳۲
که هر مویش بعشق اقرار آورد
۲۳۳
ببین تاکار و بار عشق چندست
۲۳۴
که هر دم صد جهان برهم فگندست
۲۳۵
ز عشقست این همه رونق جهان را
۲۳۶
ز عشقست اتصالی جسم و جان را
۲۳۷
نبودی ذرّهیی گر عشق را خواست
۲۳۸
نبودی ذرّهیی بر ذرّهیی راست
۲۳۹
چو عالم سر بسر طوفان عشقست
۲۴۰
ز ماهی تا بماه ایوان عشقست
۲۴۱
اگر عشق ایچ افسون برنخواند
۲۴۲
نه از سودای خویشت وارهاند
۲۴۳
دمی در عشق اگر از جان برآید
۲۴۴
از آن دم صد جهان طوفان برآید
۲۴۵
از آن دم دان که مرغ صبحگاهی
۲۴۶
بعشقی میدهد بر خود گواهی
۲۴۷
ازان دم دان که مرغان بهاری
۲۴۸
منادی میکنند از گل بزاری
۲۴۹
ازان دم دان که بلبل در سحرگاه
۲۵۰
بصد زاری زند با عاشقان آه
۲۵۱
ازان دم دان حضور جاودانی
۲۵۲
وگرنه مردهیی در زندگانی
۲۵۳
اگرچه خاص هر شب چون رسولی
۲۵۴
کند بهر تو نوراللّه نزولی
۲۵۵
ترا از بس که غوغای فضولست
۲۵۶
کجا یک لحظه پروای نزولست
۲۵۷
که هرگز غفلت آمد مست مانده
۲۵۸
چو دستی شد مثل بر دست مانده
۲۵۹
نه با آن دست کار تو دهد ساز
۲۶۰
نه بتوانی برید از خویشتن باز
۲۶۱
دم ای عطار هم اینجا فروبند
۲۶۲
چه میگویی که در سودا فرو بند
۲۶۳
کسی گوهر بر دیوانه آرد
۲۶۴
کسی اسرار در افسانه آرد
۲۶۵
فسانه نیست این لیکن بهانهست
۲۶۶
فسانه گوی کاین جمله فسانهست