پاسخ دادن هرمز دایه را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو از دایه سخن بشنود هرمز
۲
چنان شد کان نیارم گفت هرگز
۳
بدو گفت ای ز دانش دور مانده
۴
ز غول نفس خود مغرور مانده
۵
نداری شرم با موی چو پنبه
۶
که حلق چون منی برّی بدنبه
۷
ز موی همچو پنبه دام کردی
۸
چو مرغی پیش دامم رام کردی
۹
مساز این پنبه دام مکر و فن را
۱۰
بنه این پنبه کرباس و کفن را
۱۱
جوانی میکنی در پیش من تو
۱۲
حساب گور کن ای پیرزن تو
۱۳
بافسونی مرا می بر نشانی
۱۴
نیم زان دست افسون چند خوانی
۱۵
تو بر من مینهی کاری بصد ناز
۱۶
نترسی کو فرو افتد ز هم باز
۱۷
تو دم میده اگر همدم بماند
۱۸
تو برهم نه اگر بر هم بماند
۱۹
بسالوسی لباسی بر سرم نه
۲۰
بعشوه پیش پایی دیگرم نه
۲۱
کجازرق تو یابد دست بر من
۲۲
فسون و زرق نتوان بست بر من
۲۳
مرا آهسته میرانی سوی شست
۲۴
چو صیدی میکشی تا برکشی دست
۲۵
مشو در خون خویش و خون من تو
۲۶
یکی دیگر گزین بیرون من تو
۲۷
گر او نیکوست نیکوکاریش باد
۲۸
ز نیکوییش برخورداریش باد
۲۹
بهرنوعی که هست او آنِ خویشست
۳۰
خداوندست و در فرمانِ خویشست
۳۱
مرا با آن سمنبر نیست کاری
۳۲
که گل را همنشین باید بهاری
۳۳
کجا درماند از چون من کسی گل
۳۴
که چون من خار ره دارد بسی گل
۳۵
چه گردم گرد شمع عالم افروز
۳۶
مرا با گل نه عیدست و نه نوروز
۳۷
چو من پروانهٔ آن دلفروزم
۳۸
اگر با شمع پرّم پر بسوزم
۳۹
برو ای پیر جادوی فسون باز
۴۰
که نتوانی شدن با من فسون ساز
۴۱
بروای بوالعجب باز سیه پر
۴۲
که تو گمراه را دیوست همبر
۴۳
برو ای شوم سرداده بتلبیس
۴۴
که در شومی سبق بردی ز ابلیس
۴۵
چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند
۴۶
ازودایه چو خر دریخ فرو ماند
۴۷
بهرمز گفت ای بیشرم آخر
۴۸
شدی در سرد گویی گرم آخر
۴۹
مشو گرم ای ز دیده رفته آبت
۵۰
تو از من به اگر ندهم جوابت
۵۱
ازین صد بازیت بر من اگر من
۵۲
نیارم بر تو صد بازی دگر من
۵۳
ببین کار جهان کاین روستایی
۵۴
دهد درجادویی بر من گوایی
۵۵
چوجادویم نگویم بیش با تو
۵۶
نمایم جادویی خویش با تو
۵۷
چنانت زیر دام آرم بمردی
۵۸
که بر یک خشت صد گردم بگردی
۵۹
چنان گردی اگر بگریزی از دام
۶۰
که میخوانی خدا را تو بصد نام
۶۱
مپیما از تهوّر درد بر من
۶۲
چنین منگر بچشم خُرد بر من
۶۳
اگر گردم بلعب و لهو مشغول
۶۴
سراسیمه شود از مکر من غول
۶۵
اگر بر ره نهم دامی بتلبیس
۶۶
ز بیم من بتک بگریزد ابلیس
۶۷
نگویی تو که آخر من کراام
۶۸
تو گل را باش اگر نه من تراام
۶۹
بدین زودی چنین گشتی تو بامن
۷۰
نه یکدم همنشین گشتی تو بامن
۷۱
ز گفت دایه هرمز گشت خاموش
۷۲
نکردش یک سخن را بعد ازان گوش
۷۳
همی چندانکه دایه بیش میگفت
۷۴
ز گفت دایه هرمز بیش میخفت
۷۵
نه خود می دفع کرد از راه خوابش
۷۶
نداد آن یک سخن آن یک جوابش
۷۷
چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش
۷۸
برون رفت و جدایی داد از خویش
۷۹
چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ
۸۰
برجعت پیش گل آمد ازان باغ
۸۱
نشسته بود گلرخ دیدهها تر
۸۲
دلی برخاسته دو چشم بر در
۸۳
همه خون دلش بالا گرفته
۸۴
کنار او ز خون دریا گرفته
۸۵
ز بی صبری ز دل رفته قرارش
۸۶
زمین پرخون زچشم سیل بارش
۸۷
زبان بگشاد کای دایه کجایی
۸۸
چرا استادگی چندین نمایی
۸۹
الا ای دایه آخر دیر کردی
۹۰
مرا از زندگانی سیر کردی
۹۱
الا ای دایه چندینی چه بودت
۹۲
مگر در راه دیوی در ربودت
۹۳
الا ای دایه بس چُستی تو در کار
۹۴
ترا باید فرستادن بهر کار
۹۵
الا ایدایه خوابت در ربودست
۹۶
و یا در راه آبت در ربودست
۹۷
الا ای دایه تا کی اشک رانم
۹۸
بگو با من که تا جایت بدانم
۹۹
بگو تا این تن آسانیت تاکی
۱۰۰
بگو تا این گران جانیت تا کی
۱۰۱
چراست ای دایه چندینی قرارت
۱۰۲
که خونین شد دلم در انتظارت
۱۰۳
مرا رمزی ز پیری یادگارست
۱۰۴
که سوزی سخت سوز انتظارست
۱۰۵
مبادا هیچکس را چشم بر راه
۱۰۶
کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه
۱۰۷
درآمد دایه گلرخ را چنان دید
۱۰۸
رخ گل همچو برگ زعفران دید
۱۰۹
بگل گفت ای عزیز جان مادر
۱۱۰
نبردی پیش ازین فرمان ما در
۱۱۱
چرا آخر چنین شوریده گشتی
۱۱۲
ز سر تا پای غرق دیده گشتی
۱۱۳
چرا آخر چنین در خون نشستی
۱۱۴
ز خون دیده در جیحون نشستی
۱۱۵
چرا آخر چنین بیخویش گشتی
۱۱۶
ز یکجو صابری درویش گشتی
۱۱۷
مرا امروز رسوا کردی ای گل
۱۱۸
ز رسواییم پیدا کردی ای گل
۱۱۹
کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد
۱۲۰
چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد
۱۲۱
گرفتم طالع آن روستایی
۱۲۲
سر بد دارد و برگ جدایی
۱۲۳
نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم
۱۲۴
ندارد برگ گل چندانکه گفتم
۱۲۵
از اوّل در وفا میزد دلش جوش
۱۲۶
در آخر گشت خشم آلود و خاموش
۱۲۷
کنون گر صد سخن برهم بتابم
۱۲۸
یکی را باز میندهد جوابم
۱۲۹
چو دیواری باستادست خاموش
۱۳۰
نمیدارد چو دیواری سخن گوش
۱۳۱
کجا دیوار را گر گوش بودی
۱۳۲
سخن بشنودی و خاموش بودی
۱۳۳
رواست از سنگ گفتار و ازو نه
۱۳۴
سخن آید ز دیوار و ازو نه
۱۳۵
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست
۱۳۶
ز گل دارد حیا خاموش از آنست
۱۳۷
چنانش یافتم در سرفرازی
۱۳۸
که نتوان کرد باوی هیچ بازی
۱۳۹
بگفتم صد سخن زرّین و سیمین
۱۴۰
نزد یکدم که سگ یامردمست این
۱۴۱
چو او بر یاد باغ پادشاهست
۱۴۲
سری دارد که بادش در کلاهست
۱۴۳
سبک سر بود و چهره زرد کرد او
۱۴۴
چو باد از من گذشت و گرد کرد او
۱۴۵
چودایه گفت این و گل شنیدش
۱۴۶
چو بادی آتشی در سر دویدش
۱۴۷
دو چشم نرگسین او ازین سوز
۱۴۸
ز نوک مژه از خون شد جگر دوز
۱۴۹
هزاران اشک خون آلود نوخیز
۱۵۰
فرو بارید از مژگان سرتیز
۱۵۱
بدانسان در دلش افتاد جوشی
۱۵۲
که پیدا شد زهرمویش خروشی
۱۵۳
سر زلف جهان آرای برکند
۱۵۴
بدندان پشت دست ازجای برکند
۱۵۵
بغایت غصّه میکردش ز هرمز
۱۵۶
که باگل این که داند کرد هرگز
۱۵۷
ز اشک آتشین مژگانش میسوخت
۱۵۸
ز درد ناامیدی جانش میسوخت
۱۵۹
زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار
۱۶۰
مشو در خون جان من بیکبار
۱۶۱
مگرد از گل جداگر گل جفا کرد
۱۶۲
که نتوان پارهیی از خود جدا کرد
۱۶۳
ز دستم رفت دل و ز کار من آب
۱۶۴
دلم خون شد مرا ای دایه دریاب
۱۶۵
اگر کار دلم را در نیابی
۱۶۶
نشانم از جهان دیگر نیابی
۱۶۷
درین اندوه جان از من برآید
۱۶۸
بمیرم تا جهان بر من سر آید
۱۶۹
چون من رفتم گرفتاریت باشد
۱۷۰
پشیمانی و خونخواریت باشد
۱۷۱
بدست خود چوگل را کُشته باشی
۱۷۲
چو گل از خون دل آغشته باشی
۱۷۳
ز گفت گل خروشان گشت دایه
۱۷۴
ز تف سینه جوشان گشت دایه
۱۷۵
بگل گفت ای خرد بر باد داده
۱۷۶
همانا نیستی تو شاهزاده
۱۷۷
چو هرمز شد پی او سخت میدار
۱۷۸
ندیدم سست رگ تر از تو در کار
۱۷۹
کسی را سر فرود آید بهرمز
۱۸۰
نیاید تا سر آن نیز هرگز
۱۸۱
تو دانی آنکه من مردم درین تاب
۱۸۲
دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب
۱۸۳
بسی گررشتهٔ طبلم بتابی
۱۸۴
ز من سررشتهٔ این وانیابی
۱۸۵
نخواهم نیز ره پیمود دیگر
۱۸۶
بجز کشتن چه خواهد بود دیگر
۱۸۷
ز گل این خار چون بیرون کنم من
۱۸۸
چو گل را می نخواهد چون کنم من
۱۸۹
ترا این برزگر نپسندد آخر
۱۹۰
که آبی بر کلوخی بندد آخر
۱۹۱
نمیخواهد ترا کار جهان بین
۱۹۲
کرا بر گویم آخر درجهان این
۱۹۳
بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ
۱۹۴
که من مردن روا دارم ازین ننگ
۱۹۵
چو تابستان شود زین چشم بی شرم
۱۹۶
هوای هرمزت در دل شود گرم
۱۹۷
چو باغ از برگ ریزان زرد گردد
۱۹۸
هوایت بو که آخر سرد گردد
۱۹۹
تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار
۲۰۰
فرو مگذار شیر آخر بیکبار
۲۰۱
تو ای گل مشک داری دام نسرین
۲۰۲
مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین
۲۰۳
برو این بار از گردن بینداز
۲۰۴
اگر جانست جان از تن بینداز
۲۰۵
چو میدانی که هرمز هیچکس نیست
۲۰۶
چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست
۲۰۷
در اوّل دل ربود و برد هوشت
۲۰۸
در آخر هم فرو گوید بگوشت
۲۰۹
ندارد باتو رونق کار هرمز
۲۱۰
نیاید باصلاح این کار هرگز
۲۱۱
چو نیست این کار اسبی تنگ بسته
۲۱۲
چه شورآری چو داری تنگ پسته
۲۱۳
چو اسبی تنگ بسته مینبینی
۲۱۴
دلت گر برنشاند بر نشینی
۲۱۵
مرا تو بیخبر گویی دگر بار
۲۱۶
بر هرمز شو و از وی خبر آر
۲۱۷
چو سیمابی بشادی رخ بر افروز
۲۱۸
سبویی نیز بر سنگش زن امروز
۲۱۹
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ
۲۲۰
اگر او را همی خواهی سروسنگ
۲۲۱
مخور زان لب بسی حلوای بی دود
۲۲۲
که بر جامه چکانی روغنی زود
۲۲۳
بخوردی لاجرم، شادی برویت
۲۲۴
بگیرد استخوانی در گلویت
۲۲۵
تو تازان لب بماندی خشک دندان
۲۲۶
لبت هرگز ندیدم نیز خندان
۲۲۷
گلی نادیده لب از خنده خالی
۲۲۸
شده چون بلبلی پر کنده حالی
۲۲۹
چگونه کس تواند دید هرگز
۲۳۰
که تو هر روز غم بینی ز هرمز
۲۳۱
چو در میدان رسوایی فتادی
۲۳۲
درین میدان بزن گویی بشادی
۲۳۳
زهی شهزاده کز ننگت چنانم
۲۳۴
که میخواهم که در عالم نمانم
۲۳۵
همه شب گل گلاب از چشم میریخت
۲۳۶
عرق از روی و اشک از خشم میریخت
۲۳۷
چو دایه این سخنها کرد تقریر
۲۳۸
گل بی برگ آبی شد ز تشویر
۲۳۹
زمانی شمع گریان بود بر گل
۲۴۰
زمانی صبح خندان بود بر گل
۲۴۱
ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند
۲۴۲
گهی آن میگرست و گاه این خند
۲۴۳
چو بیرون کرد خورشید منوّر
۲۴۴
ز زیر قبهٔ نیلوفری سر
۲۴۵
درآمد آفتاب از برج ماهی
۲۴۶
سپیدی ریخت بر روی سیاهی
۲۴۷
ز زیر پرده چون چهره نمود او
۲۴۸
بنیزه حلهٔ مه در ربود او
۲۴۹
گل عاشق دل پر تفت و پر سوز
۲۵۰
فرو افتاد در تب ده شبانروز
۲۵۱
دو تاگشت و چنان پر درد شد او
۲۵۲
که در ده روز یکتا نان نخورداو
۲۵۳
بشبها درد بیداریش بودی
۲۵۴
برو زاندوه بیماریش بودی
۲۵۵
نه یکساعت قرار و نه دمی صبر
۲۵۶
دلی چون بحر خون و دیده چون ابر
۲۵۷
ز سوز دل زبانش آتش گرفته
۲۵۸
ز تفت عشق جانش آتش گرفته
۲۵۹
فتاده عکس بر موی از رخ زرد
۲۶۰
فسرده اشک بر روی از دم سرد
۲۶۱
ز چشمش رونق دیدار رفته
۲۶۲
زبانش در دهان از کار رفته
۲۶۳
چو دایه دید گل را این چنین زار
۲۶۴
بگل گفت ای زده در چشم جان خار
۲۶۵
چنین تا بر سر آتش نشستی
۲۶۶
ز غم بر جان من سیلاب بستی
۲۶۷
زمانی دم زن از گریه مشو گرم
۲۶۸
ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم
۲۶۹
بپاسخ گفت گل چون سوکواران
۲۷۰
چرا بر خود نگریم همچو باران
۲۷۱
گلم زان زار میگریم چنین من
۲۷۲
که دور افتادهام از انگبین من
۲۷۳
نیی ای دایه ازدرد من آگاه
۲۷۴
که چشمم زیر خون دارد وطنگاه
۲۷۵
نمیدانی که با من چیست هر شب
۲۷۶
که چشمم خون دل بگریست هر شب
۲۷۷
مکن ای دایه زین بیشم مفرسای
۲۷۸
جوان و عاشقم بر من ببخشای
۲۷۹
نمیدانی که در چه درد وداغم
۲۸۰
که میجوشد ز خون دل دماغم
۲۸۱
کنون کاری که بر جان من آمد
۲۸۲
بسر در خون مرا در گردن آمد
۲۸۳
چه گر یک درد بی دردی نخوردی
۲۸۴
ازین ره کوفتن گردی نخوردی
۲۸۵
ز صد دردم یکی گر بر تو بودی
۲۸۶
ز آهت چنبز گردون بسودی
۲۸۷
بسستی چون همی بینی چو مویم
۲۸۸
بسختی چند گویی پیش رویم
۲۸۹
شوی پیشم چو آتش گرم گفتار
۲۹۰
چو یخ سردم کنی هر دم درین کار
۲۹۱
چودل بربود عشق از آستینم
۲۹۲
بخواهش کی پذیرد پوستینم
۲۹۳
اگر خواهم که پنهان دارم این درد
۲۹۴
نیارم داشت چون جان دارم این درد
۲۹۵
دل لایعقلم در دست من نیست
۲۹۶
که این بی خویشتن با خویشتن نیست
۲۹۷
زبان را گر کنم از عشق خاموش
۲۹۸
چگونه اشک خون بنشانم از جوش
۲۹۹
چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی
۳۰۰
سرشک اندازد از دل بخیه برروی
۳۰۱
مده پندم که پندت بند جانست
۳۰۲
نگردد به ز پند این دل نه آنست
۳۰۳
دل گرمم نگردد سرد ازین درد
۳۰۴
مشو گرم و مزن بر آهن سرد
۳۰۵
برو مردی بکن بهرخدا را
۳۰۶
ببین بار دگر آن بیوفا را
۳۰۷
مگر آن سنگ دل دلگرم گردد
۳۰۸
ز گرمی همچو مومی نرم گردد
۳۰۹
چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد
۳۱۰
بگرمی و بنرمی نقش گیرد
۳۱۱
برو یک ره دگر سنگی درانداز
۳۱۲
کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز
۳۱۳
دل گلرخ برون آور ازین کار
۳۱۴
مگر چیزی فرو افتد ازین بار
۳۱۵
بیکباری نیاید کارها راست
۳۱۶
بباید کرد ره را بارها راست
۳۱۷
بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ
۳۱۸
بیک دفعت نریزد شکر از تنگ
۳۱۹
نگردد پخته هر دیگی بیک سوز
۳۲۰
نیابد پختگی میوه بیک روز
۳۲۱
بروزی بیش، مه نتوان قران کرد
۳۲۲
حجی نیکو بسالی میتوان کرد
۳۲۳
برین درباش همچون حلقه پیوست
۳۲۴
چو زنجیری مگر در هم زند دست
۳۲۵
چو تخمی را بکشتی بار اوّل
۳۲۶
ز بی آبی بمگذارش معطّل
۳۲۷
مشو زود و رو آبش ده زهرور
۳۲۸
که بس نزدیک تخم آید ببردر
۳۲۹
سخن میگفت تا شب همچنین گرم
۳۳۰
که تا شد دایه را دل زان سخن نرم