عطار · خسرونامه

زاری هرمز در عشق گل پیش دایه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین گفت آنکه بحری بود در گفت
۲
که گاهی در فشاند و گاه درسُفت
۳
که چون هرمز بعشق گل میان بست
۴
دل پرخون در آن دلبربجان بست
۵
چو شد زان ماه آهو چشم خسته
۶
چو شیری مست گشت از بند جسته
۷
ز گل همچون شکر در آب بگداخت
۸
بدان آتش چو شمع از تاب بگداخت
۹
ز گل چون بلبلی در زاری آمد
۱۰
میان خاک در خونخواری آمد
۱۱
ز گل درپای دل صد خارش افتاد
۱۲
دلش از دست رفت و کارش افتاد
۱۳
ز نرگس بر گلش خونابه میشد
۱۴
دلش چون گندمی برتابه میشد
۱۵
ز تفّ عشق و تفّ تب چنان گشت
۱۶
که زیر شعله چون اخگر نهان گشت
۱۷
دو آتش همچو بادی در رسیدند
۱۸
بیک ره بر دل و جانش دمیدند
۱۹
چنان زیر و زبر شد زان دو آتش
۲۰
که آتش همچو او شد او چو آتش
۲۱
ز بس آتش که داشت او در دل تنگ
۲۲
برو میسوخت چون آتش دل سنگ
۲۳
نهان زان گشت زیر سنگ آتش
۲۴
که می بگریخت زان دلتنگ آتش
۲۵
ز بی صبریش دل را بیم جان بود
۲۶
چو بیدل بود بی صبریش ازان بود
۲۷
صبوری را دلی بر جای باید
۲۸
ز سودایی و بیدل صبر ناید
۲۹
چو هرمز مینیافت از خود صبوری
۳۰
هزاران رنج یافت از درد دوری
۳۱
بدل گفتا چه کردی ای سیه روز
۳۲
که جستی دوری از دُرّ شب افروز
۳۳
فرا درآمده اقبالت از بام
۳۴
ز دستت رفته و تو مانده در دام
۳۵
چو نیکویی نیامد سازگارت
۳۶
بپایان بر بسختی روزگارت
۳۷
کسی را ماه آید زاسمان پیش
۳۸
چگونه در زمین گنجد بیندیش
۳۹
کسی گنجی بدست آورده بی رنج
۴۰
چگونه دست نگشاید بدان گنج
۴۱
کسی را بی صدف دُرّ شب افروز
۴۲
چگونه بیخودش دارد شب و روز
۴۳
دریغا ماهروی من کجا شد
۴۴
کزو پشتم چو ماه نو دوتا شد
۴۵
دریغا کز چنان دُر دور ماندم
۴۶
وزو همسنگ دریا خون فشاندم
۴۷
دریغا کان چنان گنجی نهان گشت
۴۸
وزو چون گنج جانم خاکدان گشت
۴۹
که کردست اینکه من کردم چه سازم
۵۰
چو در ششدر فروماندم چه بازم
۵۱
مرا چون چشم سر جُفتی در آفاق
۵۲
بنادانی شدم زو همچو او طاق
۵۳
چو روزی ره بسر آمد درین کار
۵۴
دل هرمز بجان آمد ازین بار
۵۵
بگرد باغ درمیگشت پیوست
۵۶
ببوی دایه چون شوریدهٔ مست
۵۷
رسید القصه روزی دایهٔ پیر
۵۸
نهاد از بهر هرمز دام تزویر
۵۹
چوهرمز دایه را در گلستان دید
۶۰
تو گفتی تشنهیی آب روان دید
۶۱
بپیش دایه شد چون شرمساری
۶۲
ز شرم دایه چشمش چشمه ساری
۶۳
چو هرمز را بر خود دید دایه
۶۴
بران خورشید رخ افگند سایه
۶۵
گره بر ابروی پرچین زد ازوی
۶۶
قدم در خشم و دم در کین زد ازوی
۶۷
ازو بگذشت و نادیدارش آورد
۶۸
نکرد آزرم در آزارش آورد
۶۹
دم لایلتفت میزد ز هرمز
۷۰
که با هرمز ندارم کار هرگز
۷۱
چو هرمز دایه را با خود بکین دید
۷۲
بغایت سهمناک و خشمگین دید
۷۳
بر او رفت و گفت ای دایه آخر
۷۴
ببادم برمده سرمایه آخر
۷۵
سخنها پیش تو بیخرده گفتم
۷۶
ز سرمستی برون از پرده گفتم
۷۷
تو بر نادانیم اکنون تفوکن
۷۸
ندانستم خطا کردم عفو کن
۷۹
ز پای افتاده بودم بی دل و مست
۸۰
نگیرد هیچکس از مست بردست
۸۱
ببازی گر نمودم زرق و دستان
۸۲
چنین باری، عجب نبود زمستان
۸۳
ز من کینه مگیر ای سیم سینه
۸۴
که از مستان کسی نگرفته کینه
۸۵
ز مستان کار ناهموار آید
۸۶
چو نیک آید زمن بسیار آید
۸۷
اگر بی مهریی دیدی ز مستی
۸۸
بهشیاری چرا در کین نشستی
۸۹
چو بودم من زمستی در خرابی
۹۰
بهشیاری ز من سر می چه تابی
۹۱
چو بینی در خرابی کار ناساز
۹۲
در آبادی بنتوان گفت ازان باز
۹۳
کنون از مهر گل چون موم گشتم
۹۴
چو موی لقمه نامعلوم گشتم
۹۵
چو روی از عشق او دیدی بنفشم
۹۶
ز بیرحمی نشاندی زیر کفشم
۹۷
ز گل هم سیخ سوخت و هم کبابم
۹۸
وزین آتش ز سر بگذشت آبم
۹۹
خدا را دایه، درمانی کن آخر
۱۰۰
علاج درد حیرانی کن آخر
۱۰۱
مشو در تاب از جسم چو مویم
۱۰۲
مشو در خط ز کین من چو رویم
۱۰۳
چو دل مرغ تو شد بروی زدی تیر
۱۰۴
نهادی بر رهش دامی گلو گیر
۱۰۵
چو در دام خود آوردی تمامم
۱۰۶
دمی در دم برون آور ز دامم
۱۰۷
تو نیکی کن اگر بد کردهام من
۱۰۸
که آن بد بادل خود کردهام من
۱۰۹
تو نیکی کن چو نیکی میتوان کرد
۱۱۰
که هرگز از نکوکاری زیان کرد
۱۱۱
مرا یک قطرهٔ خونست خودرای
۱۱۲
که دل میخواندش هرکس بهر جای
۱۱۳
چو در پای تو افتم سرنگون من
۱۱۴
از آن قطره بریزم جوی خون من
۱۱۵
مکن ای دایه، این تندی رها کن
۱۱۶
بنرمی چارهٔ این مبتلا کن
۱۱۷
نگر کز عشق سودایی شدم من
۱۱۸
سر غوغای رسوایی شدم من
۱۱۹
ندارم دست و دستاویزی ازین بیش
۱۲۰
دلم از دست شد مستیز ازین بیش
۱۲۱
چو شمعم چند سوزان داری آخر
۱۲۲
بده پروانه گر جان داری آخر
۱۲۳
چو من چون شمع مردم در سحرگاه
۱۲۴
چه حاصل گردهی پروانه آنگاه
۱۲۵
بگفت این و ز نرگسهای مخمور
۱۲۶
فرو بارید مروارید منثور
۱۲۷
ز سوز عشق سروش سرنگون گشت
۱۲۸
بروی او روانه جوی خون گشت
۱۲۹
هوای گل چو نیرنگ بلا زد
۱۳۰
دلش چون ذرّهیی دم در هوا زد
۱۳۱
ز بس کز دیده خون بگذشت بر وی
۱۳۲
بزاری دایه گریان گشت بروی
۱۳۳
بپاسخ گفت ای هرمز دگر نیز
۱۳۴
نخواهم خوردنت خون جگر نیز
۱۳۵
چو جان گلرخم از تست زنده
۱۳۶
چرا پیشت نباشد دایه بنده
۱۳۷
کنون آن رفت ازین پس بندهام من
۱۳۸
چگونه بندهیی تا زندهام من
۱۳۹
غرامت کردهام با دلستانی
۱۴۰
غرامت میکشم با تو بجانی
۱۴۱
مرا چون زین غرامت بیم جانست
۱۴۲
سرم چون عنکبوتی در میانست
۱۴۳
چه گر از عنکبوتی هیچ ناید
۱۴۴
هم آخر پرده داری را بشاید
۱۴۵
نهم چون عنکبوتان تازاغاز
۱۴۶
که در پرده نکوتر باشد این راز
۱۴۷
شب و روز از غم پرده دریدن
۱۴۸
ندارم کار جز پرده تنیدن
۱۴۹
کنون رفتم بعذر آن بر ماه
۱۵۰
کنم آن ماه را زین مهر آگاه
۱۵۱
رسانم هر دو را چون ماه با مهر
۱۵۲
نشانم مهر و مه را چهر بر چهر
۱۵۳
چو دو تنگ شکر با هم نشینند
۱۵۴
جهانی چون مگس باری ببینند
۱۵۵
چو من در تنگ دارم هر دو شکّر
۱۵۶
مگس کی پر زند با هر دو دلبر
۱۵۷
چو من چون عنکبوتان پرده دارم
۱۵۸
مگس را زنده در پرده نیارم
۱۵۹
اگر من یک مگس بینم برین در
۱۶۰
زنم همچون مگس دو دست بر سر
۱۶۱
زهر در دایه مشتی دم فرو خواند
۱۶۲
بسی افسانه و افسون برو خواند
۱۶۳
بسی بازار گلرخ تیزتر کرد
۱۶۴
جهان عشق پر شور و شکر کرد
۱۶۵
نهاد القصّه او را در شبانگاه
۱۶۶
اساس وعده در خلوتگه ماه
۱۶۷
نهانی راست شد معیاد گاهی
۱۶۸
که جمع آیند خورشیدی و ماهی
۱۶۹
دل هرمز ازان شادی چنان شد
۱۷۰
که گویی مغز او چون زعفران شد
۱۷۱
بیامد دایه چون بادی بر گل
۱۷۲
چو گل خندان شکر ریزان چو بلبل
۱۷۳
گلش گفت ای گرامی تر ز جانم
۱۷۴
چه آوردی خبر از گلستانم
۱۷۵
چسانت پرسم از گرد ره آخر
۱۷۶
بگو شیر آمدی یا روبه آخر
۱۷۷
جوابش داد کای گل در جهان من
۱۷۸
ندیدم همچو هرمز یک جوان من
۱۷۹
بهمّت از خم گردون گذشته
۱۸۰
برفعت از جهان بیرون گذشته
۱۸۱
فزونتر از فریدون وز جمشید
۱۸۲
گرانمایه شده زوفرّ خورشید
۱۸۳
ندیدم مثل هرمز در نکویی
۱۸۴
ندیده بودمش زین پیش گویی
۱۸۵
چو چشمم رنگ نارنجی او دید
۱۸۶
همی عقلم ترنجو دست ببرید
۱۸۷
دهانی دارد از تنگی چو پسته
۱۸۸
دوعنابش ز شرم دایه بسته
۱۸۹
چنان در پسته تنگی بود و لغزش
۱۹۰
که بیرون اوفتاد از پسته مغزش
۱۹۱
برون از پسته مغزش مابقی بود
۱۹۲
ازان معنی خط او فستقی بود
۱۹۳
چو گرد بسته خطّ فستقی داشت
۱۹۴
دلم را بوسهیی بر احمقی داشت
۱۹۵
برانم داشت دل تالب گشایم
۱۹۶
ز لعلش ناگهی شکّر ربایم
۱۹۷
ولیکن عقل بر جایم نگه داشت
۱۹۸
وگرنه دل بران شکّر شره داشت
۱۹۹
چنان دل از خطش بیخویشتن بود
۲۰۰
که گفتی خطّ او برخون من بود
۲۰۱
ترا این عشق ورزیدن حلالست
۲۰۲
که چون هرمز بنیکویی محالست
۲۰۳
درین معنی دلم تا آسمان شد
۲۰۴
که بر ماه زمین عاشق توان شد
۲۰۵
روا دارم که او را دوست داری
۲۰۶
که او را هست جای دوستداری
۲۰۷
نسازی کار با او با که سازی
۲۰۸
نبازی عشق با او با که بازی
۲۰۹
چو من آن مرغ را بیدانه دیدم
۲۱۰
بمشتی دانه در دامش کشیدم
۲۱۱
بسی دم دادمش القصه باری
۲۱۲
چو راضی گونهیی شد بیمداری
۲۱۳
نهادم وعده تا چون شب دراید
۲۱۴
ترا صبحی ز وصل او براید
۲۱۵
دو دل در عیش جان افروز دارید
۲۱۶
بهم هر دو شبی چون روز دارید
۲۱۷
فرو خواهد شدن این دم سرانجام
۲۱۸
دمی دستی بر آرید ای دلارام
۲۱۹
چو گل از دایه بشنود این سخن را
۲۲۰
چو مه رخ برفروخت آن سرو بن را
۲۲۱
بدو گفت ای بتو دل زنده جانم
۲۲۲
چگونه شکر تو گفتن توانم
۲۲۳
چه گویم هرچه گویم بیش ازان باد
۲۲۴
که رحمت بر چنان کام و زبان باد
۲۲۵
خدایم رحمتی بنهاد در تو
۲۲۶
نکو کردی که رحمت باد بر تو
۲۲۷
کنون ماییم و روی دوست امشب
۲۲۸
چو پسته با شکر هم پوست امشب
۲۲۹
گل عاشق همه شب با دل افروز
۲۳۰
شکر در تنگ خواهد داشت تا روز
۲۳۱
اگر صبحی ز شام ما برآید
۲۳۲
دمی از ما بکام ما برآید
۲۳۳
چو گردون را معلّق گشت رایت
۲۳۴
زانجم نه ورق شد پر روایت
۲۳۵
ستاره ازکبودی رخ برافروخت
۲۳۶
مه نو چون جهودان زردبردوخت
۲۳۷
نقاب از روی گردون برگرفتند
۲۳۸
هزاران شمع زرّین درگرفتند
۲۳۹
فلک زان بود پر شمع شب افروز
۲۴۰
که مروارید میپیوست تا روز
۲۴۱
چو شد روز و شب دیگر درامد
۲۴۲
فرو شد آفتاب و مه برامد
۲۴۳
نشسته بود هرمز منتظر وار
۲۴۴
که تا باگل کند در باغ دیدار
۲۴۵
برای شکّری زان لعل خندان
۲۴۶
نهاده چشم و کرده تیز دندان
۲۴۷
دلش در بر تپان تا چون کند او
۲۴۸
که خار گل زپا بیرون کند او
۲۴۹
چو پاسی شد ز شب مهتاب بفروخت
۲۵۰
چو خورشیدی گل سیراب بفروخت
۲۵۱
بباغ آمد چو ماهی دایه در پس
۲۵۲
بشکل آفتاب و سایه در پس
۲۵۳
چو هرمز دید در مهتاب ماهی
۲۵۴
دلش بیهوش شد برداشت آهی
۲۵۵
چو خوشه سر بسوی ماه میشد
۲۵۶
دلی چون خور رخی چون کاه میشد
۲۵۷
گل خوشرنگ باقدّچو سروی
۲۵۸
خرامان پیش آمد چون تذروی
۲۵۹
بنرگس در فسونگاری عمل کرد
۲۶۰
بغمزه مشکلات عشق حل کرد
۲۶۱
زلب برداشت مهر دلبری را
۲۶۲
برخ بنهاد اسبی مشتری را
۲۶۳
بغمزه راه بر اختر فرو بست
۲۶۴
بخنده دست بر شکّر فرو بست
۲۶۵
درآمد بر زمین افکنده گیسو
۲۶۶
لبی پرخنده و چینی برابرو
۲۶۷
فرو پوشیده دیبایی ملّون
۲۶۸
شده دیبا از آن زیبا مزین
۲۶۹
ازان در زیر نقش روم بود او
۲۷۰
که سر تا پای همچون موم بود او
۲۷۱
بغایت موم او نقشی نکو داشت
۲۷۲
زهی موم و زهی نقشی که او داشت
۲۷۳
چو هرمز دید نقش دل گزین را
۲۷۴
بخدمت بوسه زد روی زمین را
۲۷۵
چو ماه او بخدمت راه بگرفت
۲۷۶
زمین در پیش آمد ماه بگرفت
۲۷۷
چو سایه از زمین بر ماه افتاد
۲۷۸
گل خورشید رخ در راه افتاد
۲۷۹
نمازش برد گل زیر چمن در
۲۸۰
فتاده این شکر لب وان سمن بر
۲۸۱
میی ناخورده مست افتاده هر دو
۲۸۲
شده چون بیهشان بی باده هر دو
۲۸۳
یکی را پای در گل مانده از عشق
۲۸۴
یکی را دست بر دل مانده از عشق
۲۸۵
یکی چون ماه درتاب اوفتاده
۲۸۶
یکی چون ماهی از آب اوفتاده

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.