رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن بارباب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو دایه آن دو دلبر را چنان دید
۲
دو جان هر دو بیرون ازجهان دید
۳
بگل گفت ای چمن پرنور از تو
۴
دماغ بلبلان مخمور از تو
۵
قمر را روی تو تشویر داده
۶
شکر را پستهٔ تو شیر داده
۷
ز بی عقلی ز سر تا پای رفتی
۸
چو اینجا آمدی از جای رفتی
۹
میان باغ آخر خیز ای گل
۱۰
ز مستی ماندهیی مستیز ای گل
۱۱
ترا هر جایگه راییست دیگر
۱۲
ولی هر کار را جاییست دیگر
۱۳
گل عاشق ز گفت دایهٔ پیر
۱۴
عرق میریخت چون باران ز تشویر
۱۵
بآخر از کنار راه برجست
۱۶
بعشرت بر میان جان کمر بست
۱۷
گرفته بود دست دایه در دست
۱۸
بدیگر دست دست هرمز مست
۱۹
میان باغ میشد در میانه
۲۰
یکی زانسو یکی زینسو روانه
۲۱
بکنج باغ در، خلوتگهی بود
۲۲
که آن در خورد خورشید و مهی بود
۲۳
قران کردند مهر و ماه با هم
۲۴
بدان برج آمدند از راه باهم
۲۵
نشستند و میآوردند حالی
۲۶
دو دل پر آرزو و جای خالی
۲۷
ازان مجلس چو دوری چند برگشت
۲۸
فلک در دور ازان خوشی بسر گشت
۲۹
چو هرمز مست شد برداشت رودی
۳۰
بگفت از پردهٔ رازی سرودی
۳۱
بزاری زخمه را میخست بر رود
۳۲
ز خون دیده پل میبست بر رود
۳۳
چوآب زر ز ابریشم فرو ریخت
۳۴
دل از ابریشم هر مژّه خون ریخت
۳۵
سرودی گفت هرمز کای دلارام
۳۶
جهان چون جانستان آمد بده جام
۳۷
چو آتش آب در ده کاسهیی زود
۳۸
که عمر از کیسهٔ مارفت چون دود
۳۹
پیاپی ده می کهنه بنوروز
۴۰
که دل پر عشق دارم سینه پر سوز
۴۱
بیار آن آب چون آتش زمانی
۴۲
که نیست از دی و از فردا نشانی
۴۳
چو ریزان شد شکوفه از درختان
۴۴
میی در ده چو روی نیکبختان
۴۵
بیا تا بانگ جوی آب بینی
۴۶
شکوفه بینی و مهتاب بینی
۴۷
بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاک
۴۸
کشیده ما بچادر روی برخاک
۴۹
می سر جوش را در ده صلایی
۵۰
که دردمانه سر دارد نه پایی
۵۱
بگفت این وز عشق روی دلبر
۵۲
بسر میگشت و خون میکرد از بر
۵۳
جوان و مست و عاشق در چنین حال
۵۴
دلی بس پر سخن لیکن زبان لال
۵۵
چنین جایی کسی با دل نماند
۵۶
که چه دیوانه چه عاقل نماند
۵۷
بیامد دایه و بر گل زد آبی
۵۸
شد آن آب از رخ گل چون گلابی
۵۹
گل بی خویشتن از عشق و مستی
۶۰
درامد از هوای می پرستی
۶۱
بصحن باغ شد با دلبر خویش
۶۲
ز نرگس کرد پرخون زیور خویش
۶۳
صبا از قحف لاله جرعه میخورد
۶۴
چمن چون نوعروسی جلوه میکرد
۶۵
ز یکیک برگ نقاشان فطرت
۶۶
نموده خرده کاریهای قدرت
۶۷
عروسان چمن برقع گشاده
۶۸
هزاران بچهٔ بی شوی زاده
۶۹
چمن درخاصیت چون مریم آمد
۷۰
که فرزند چمن عیسی دم آمد
۷۱
چو بسراینده شد آن سرو آزاد
۷۲
برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد
۷۳
گل و بلبل همه شب راز گفتند
۷۴
حدیث عشقبازی باز گفتند
۷۵
جوانی بود و مستی و بهاری
۷۶
جهان ایمن زهی خوش روزگاری
۷۷
گل و هرمز بهم انباز گشته
۷۸
ز خون شیشه سنگ انداز گشته
۷۹
بدستی زلف گل آورده در چنگ
۸۰
بدستی خورده می از جام گلرنگ
۸۱
چو لختی طوف کردند آن دو دلجوی
۸۲
بخلوتگاه رفتند از لب جوی
۸۳
ز بی صبری دل هرمز همی جست
۸۴
که تا با گل مگر درکش کند دست
۸۵
بنقدی وصل شیرودنبه میدید
۸۶
بران آتش دل چون پنبه میدید
۸۷
درآمد همچو مرغی سوی دنبه
۸۸
بچربی دایه را میکرد پنبه
۸۹
چو آگه شد زبان بگشاد دایه
۹۰
که مارا نیست بر سالوس پایه
۹۱
چو مویم پنبه شد در پنبه کردن
۹۲
مرا پنبه مکن در دنبه خوردن
۹۳
چو پنبه تا تو در اطلس رسیدی
۹۴
چو کرم پیله پشمم در کشیدی
۹۵
ز گفت دایه گل تشویر میخورد
۹۶
از آن تشویر شکّر شیر میخورد
۹۷
ز شرم او عرق میریخت از گل
۹۸
نهان میکرد گل در زیر سنبل
۹۹
بر دایه دلی پر غم نشسته
۱۰۰
ز خجلت بر گلش شبنم نشسته
۱۰۱
بآخر دایهٔ مسکین برون شد
۱۰۲
کنون بشنو که حال هر دوچونشد
۱۰۳
چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت
۱۰۴
بزیر لب زیک شکّر سخن گفت
۱۰۵
بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز
۱۰۶
ز مخموری دو بادامت سحرخیز
۱۰۷
قمر همسایهٔ سی کوکب تو
۱۰۸
شکر همشیرهٔ لعل لب تو
۱۰۹
تویی شمع و شکرداری بخروار
۱۱۰
منم بر شمع تو پروانه کردار
۱۱۱
چو بر عشقست پروانه دماغی
۱۱۲
گزیرش نبود از روغن چراغی
۱۱۳
چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من
۱۱۴
بیک شکّر بده پروانهٔ من
۱۱۵
ز صد شکّر مرا آخر یکی ده
۱۱۶
اگر بسیار ندهی اندکی ده
۱۱۷
بخوشی صدقه ده یک بوسه ما را
۱۱۸
که صدقه باز گرداند بلا را
۱۱۹
بده یک بوسه چه جای ملالست
۱۲۰
که امشب چاشنی باری حلالست
۱۲۱
نخستین کوزه در دردی زنی تو
۱۲۲
اگر بخیه بدین خردی زنی تو
۱۲۳
مباش آخر بدین باریک ریسی
۱۲۴
که یک یک نخ چنین بر من نویسی
۱۲۵
ترا چون ملک خوزستانست امروز
۱۲۶
بیک شکّر مکن بخل ای دلفروز
۱۲۷
چوشد جانم ز جام خسروی مست
۱۲۸
بیک بوسه دلم را کن قوی دست
۱۲۹
بآخر چون بسی باهم بگفتند
۱۳۰
چو شیر و چون شکر با هم بخفتند
۱۳۱
گل از سر چون صلای ناز درداد
۱۳۲
متاع عیش را آواز در داد
۱۳۳
ز شوخی چون زحد بگذشت نازش
۱۳۴
بلب عذری چو شکّر خواست بازش
۱۳۵
خوشا آن کینه و آن عذرجویی
۱۳۶
که آن دم خوشترست از هرچه گویی
۱۳۷
چو دورخ هر دو روبارو نهادند
۱۳۸
ز بوسه قفل با یکسو نهادند
۱۳۹
دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند
۱۴۰
ببوسه اسب در شهرخ فگندند
۱۴۱
چو جوزا آن دو مهوش روی در روی
۱۴۲
ببوسه دیده هر یک موی بر موی
۱۴۳
دودست اندر کش آوردند هر دو
۱۴۴
سخنهای خوش آوردند هر دو
۱۴۵
حکایت چون ز شکّر برتر آید
۱۴۶
بسی از شهد و شکّر خوشتر آید
۱۴۷
چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز
۱۴۸
دو شکرشان بهم بادام در مغز
۱۴۹
چو باهم هر دو دلبر دوست بودند
۱۵۰
دو مغز و هر دو در یک پوست بودند
۱۵۱
زده اسباب شادی دست درهم
۱۵۲
بپای افتاده دو سرمست در هم
۱۵۳
زبان بگشاد هرمز در شب تار
۱۵۴
که صبحا برمدم جزبر لب یار
۱۵۵
مدم زنهار ای صبح از فضولی
۱۵۶
دمی دیگر مکن خلوت بشولی
۱۵۷
مدم کامشب بهم کاریست ما را
۱۵۸
بشب در روز بازاریست ما را
۱۵۹
چو شمعی تا بروزم زنده امشب
۱۶۰
بمیرم گر زنی یک خنده امشب
۱۶۱
تویی ای صبح امشب دستگیرم
۱۶۲
نفس گرمی برآری من بمیرم
۱۶۳
هر آنکس را که با ماهیست حالی
۱۶۴
برو یک دم شبی، ماهی چو سالی
۱۶۵
شب وصل یکه دل خرّم نماید
۱۶۶
بسی کوته تر از یکدم نماید
۱۶۷
دل هرمز در آن شب جوش میزد
۱۶۸
ز بیم روز نوشا نوش میزد
۱۶۹
بگل میگفت کای تنگ شکر پاش
۱۷۰
که ما گشتیم از لعلت گهرپاش
۱۷۱
گلی در تنگ آوردیم و رستیم
۱۷۲
بشکّر تا بگردن در نشستیم
۱۷۳
ازین داد وستد با حور زادی
۱۷۴
بآخر بستدیم از عمر دادی
۱۷۵
بکام خویش دیده چشم بد را
۱۷۶
بکام دل رسانیدیم خود را
۱۷۷
ندانم تا مرادر دلفروزی
۱۷۸
چنین شب نیزخواهد بود روزی
۱۷۹
چنین شب نیز با چندین سلامت
۱۸۰
نبیند خلق تا روز قیامت
۱۸۱
بآخر چون شکر بر شهد خستند
۱۸۲
بپسته بر گشادن عهد بستند
۱۸۳
که گر مهلت بود در زندگانی
۱۸۴
بهم رانیم عمری کامرانی
۱۸۵
سمنبر با شکر لب قول میکرد
۱۸۶
دلش فریاد و جان لاحول میکرد
۱۸۷
میان هر دو شد چون عهد بسته
۱۸۸
گلش گفتا که کردی لعل خسته
۱۸۹
کشیده داردست ای مایهٔ ناز
۱۹۰
که بسیاری خوری از ما شکر باز
۱۹۱
بیا تا خوش بخسبیم و بخندیم
۱۹۲
کلید بوسه در دریا فگندیم
۱۹۳
جوابش داد هرمز کای سمنبوی
۱۹۴
چه برخیزد ازین خفتن سخن گوی
۱۹۵
تو آتش در جهان افگندی امشب
۱۹۶
گلی زان بر جهان میخندی امشب
۱۹۷
نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوش
۱۹۸
شوم از شربتی آب تو خاموش
۱۹۹
مگس چون نیست شکّر هست قوتم
۲۰۰
بسوی پرده بر چون عنکبوتم
۲۰۱
کسی را آنچنان گنج نهانی
۲۰۲
دهن بندد بآب زندگانی
۲۰۳
ز راه کور بر میبایدت خاست
۲۰۴
نیاید کارم از آبی تهی راست
۲۰۵
نداده بادهیی آسوده امشب
۲۰۶
بآبم میدهی پالوده امشب
۲۰۷
چو هستم شکّرت را چاشنی گیر
۲۰۸
بچربی نیز خواهم روغن از شیر
۲۰۹
چو شکّر هست لختی شیرباید
۲۱۰
چه میگویم هدف را تیر باید
۲۱۱
ز پسته چند بیرون افگنم پوست
۲۱۲
که پسته کار بیگاریست ای دوست
۲۱۳
لبت را چون زکوة آب حیاتست
۲۱۴
چو از هر جاترا بیشک ز کوتست
۲۱۵
چو من درویشم از بهر نباتی
۲۱۶
بدین درویش بیدل ده ز کوتی
۲۱۷
چه میخواهی ز من زین بیش آخر
۲۱۸
نبودت هیچکس درویش آخر
۲۱۹
چو تو با من بیک نعمت کنی ساز
۲۲۰
خداوندت یکی را ده دهد باز
۲۲۱
بشکّر در ده آواز سبیلی
۲۲۲
که نیکو نبود از نیکو بخیلی
۲۲۳
هوی میخواند هرمز را بتعلیم
۲۲۴
که بگذارد الف بر حلقهٔمیم
۲۲۵
چو هرمز آن الف را مختلف کرد
۲۲۶
دو ساق خویش گل چون لام الف کرد
۲۲۷
بگردانید روی آن سیم تن حور
۲۲۸
که بادا آن الف از میم من دور
۲۲۹
نخواهد یافت الف بر میم من راه
۲۳۰
الف چیزی ندارد بوسه در خواه
۲۳۱
ترا جز بوسه دادن نیست رویی
۲۳۲
نیابد آن الف زین میم مویی
۲۳۳
اگر تو همچو سیمی دیدی این میم
۲۳۴
ندارد هیچ کاری سنگ در سیم
۲۳۵
دل سنگینت این میخواهد از کار
۲۳۶
که تو سنگی دراندازی بیکبار
۲۳۷
سر دندان بشکّر تیز کردی
۲۳۸
که شفتالوی بادانگیز خوردی
۲۳۹
ببوسه گر دلت با ما رضا داد
۲۴۰
ز تنگ گل بسی شکّر ترا باد
۲۴۱
وگر راضی نیی دم بر زن از پوست
۲۴۲
شبت خوش باداینک رفتم ای دوست
۲۴۳
چو سالم نیست بیست از من میازار
۲۴۴
زکوة از بیست باید داد ناچار
۲۴۵
چو من درزاد خویش از بیست طاقم
۲۴۶
مکن چون بیست عقد از جفت ساقم
۲۴۷
چو مقصود من از تو هست دیدار
۲۴۸
تو چون من باش اگر هستی خریدار
۲۴۹
ببستان قدر گل چندانست ای دوست
۲۵۰
که زیر پرده با غنچه ست هم پوست
۲۵۱
چو از پرده برآید چست و چالاک
۲۵۲
ببویند و بیندازند در خاک
۲۵۳
چو بیضه پاره شد بر مهر عنبر
۲۵۴
چو عود خام سوزندش بمجمر
۲۵۵
نگین کز کان بدست آورده حکاک
۲۵۶
کند از چرخ گردنده دلش چاک
۲۵۷
بمهر من مکن زنهار آهنگ
۲۵۸
که گل در غنچه بهتر لعل در سنگ
۲۵۹
مرا خواهی هوای خویش بگذار
۲۶۰
مر این درجم بجای خویش بگذار
۲۶۱
بمهر من نیابی جز شکر چیز
۲۶۲
بمهر درج من منگرد گر نیز
۲۶۳
کلید درج محکم دار امروز
۲۶۴
که تاچون گردد آن کار ای دل افروز
۲۶۵
ز گل هرمز بجوش آمد دگربار
۲۶۶
که در شورم مکن ای خوش نمک یار
۲۶۷
ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی
۲۶۸
که رعنایی ز گل نبود غریبی
۲۶۹
بکام دل چه میگیری جدایی
۲۷۰
فراغت نیستت تا کی نمایی
۲۷۱
گواهی میدهی بر خویشتن تو
۲۷۲
ولی عاشق تری باللّه ز من تو
۲۷۳
ز روباهی بپرسیدند احوال
۲۷۴
ز معروفان گواهش بود دنبال
۲۷۵
چو دل با تو کند در کاسه دستی
۲۷۶
چرا در کاسه گیری دست مستی
۲۷۷
دلت از نقش عشقم دور چون شد
۲۷۸
که نقش از سنگ نتواند برون شد
۲۷۹
بلی در سنگ بودت نقش آتش
۲۸۰
بجست این آتش از سنگ تو خوش خوش
۲۸۱
چو میدانی تو کردار زمانه
۲۸۲
چرا شوری درین زنبور خانه
۲۸۳
چو در کاری بخواهی کرد آرام
۲۸۴
در اوّل کن که پیدا نیست انجام
۲۸۵
روا باشد که دوران زمانه
۲۸۶
بود ما را در انجام از میانه
۲۸۷
عجب نبود که ندهد عمر من داو
۲۸۸
مکن، مستیز، ای گل مست مشتاو
۲۸۹
وگر حاصل نمیداری تو کامم
۲۹۰
شدم، انگار نشنودی تو نامم
۲۹۱
درین معنی نیفتادت بد از من
۲۹۲
لبت گر یک شکر صد بستد از من
۲۹۳
بدندان گر لبت را خسته کردم
۲۹۴
ببوسه مرهمش پیوسته کردم
۲۹۵
بدندان زان لب لعلت گزیدم
۲۹۶
که تا خون از لب لعلت مزیدم
۲۹۷
چوخوردی خونم از لب باز کردم
۲۹۸
که خوش خوش از لبت خون بازخوردم
۲۹۹
کنون رفتم چه عذرت خواهم امشب
۳۰۰
که در بی مهریت بی ماهم امشب
۳۰۱
چو گفت این خواست تا برخیزد از جای
۳۰۲
گلش افتاد همچون زلف در پای
۳۰۳
که گل را این چنین مپسندی آخر
۳۰۴
بیک حمله سپر بفگندی آخر
۳۰۵
گلم زان پیش تو افگند بادم
۳۰۶
مشو از خط که سر بر خط نهادم
۳۰۷
دل خود دانهٔ دام تو کردم
۳۰۸
خرد را خطبه برنام تو کردم
۳۰۹
چو سر بر پایت آرم سرفرازم
۳۱۰
چو جان در پایت افشانم بنازم
۳۱۱
درون جانی ای در خون جانم
۳۱۲
ندانم جز تو کس بیرون جانم
۳۱۳
زهی دلسوز یار ناوفادار
۳۱۴
زهی غمخواره دلبند جگرخوار
۳۱۵
چو دامن روی من در پای دیده
۳۱۶
وزین سرگشته، دامن درکشیده
۳۱۷
ز بیمهری مشو ای مه ز من دور
۳۱۸
که نه هرگز بود بی مهر مه نور
۳۱۹
چو دل را در میان خط کشیدی
۳۲۰
خطی در دل کشیدی و رمیدی
۳۲۱
چو حلقه تا بدر بازم نهادی
۳۲۲
چو شمعم سوختی گازم نهادی
۳۲۳
کنون از خشم من دم سرد کردی
۳۲۴
دلم را شهربند درد کردی
۳۲۵
چوخاک راه پیشت بردبارم
۳۲۶
چو خون دیده سر نه بر کنارم
۳۲۷
چنین نازک مباش ای جان من تو
۳۲۸
که از گل برنتابی یک سخن تو
۳۲۹
بسی میلم ز عشرت از تو بیشست
۳۳۰
ولی بیمم ز رسوایی خویشست
۳۳۱
گل شیرین بشکّر لب گشاده
۳۳۲
فسون میخواند سر بر خط نهاده
۳۳۳
بآخر آن فسون هم کار گر شد
۳۳۴
دل هرمز از آن دلبر دگر شد
۳۳۵
بگلرخ گفت ای چون گل کم آزار
۳۳۶
مگیر از من چو گل از یک دم آزار
۳۳۷
چو کامم برنمیآری کنون من
۳۳۸
بکام تو دهم خطّی بخون من
۳۳۹
چو با من مینسازی کژ چه بازم
۳۴۰
من دلسوخته با تو بسازم
۳۴۱
بگفت این و شکر در تنگ آورد
۳۴۲
ز زلفش ماه در خرچنگ آورد
۳۴۳
گهی دزدید از آب زندگانی
۳۴۴
بلب بردش ز شکّر رایگانی
۳۴۵
گهی بر انگبین زد قند او را
۳۴۶
گهی بگسست گردن بند او را
۳۴۷
گهی شکّر ز مغز پسته خورد او
۳۴۸
گهی لعلش بمرجان خسته کرد او
۳۴۹
گهی با سیم کار او چو زر کرد
۳۵۰
گهی با دوست دست اندر کمر کرد
۳۵۱
گهی صد حلقه زانزلف زره پوش
۳۵۲
بیکدم کرد همچون حلقه در گوش
۳۵۳
گهی از پسته عنّابش بخست او
۳۵۴
ببوسه بر شکر فندق شکست او
۳۵۵
ز سیبش کرد شفتالو بسی باز
۳۵۶
مگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز
۳۵۷
بخفتند آن دو دلبر همچنین مست
۳۵۸
که تا باد سحرگه بر زمین جست
۳۵۹
سپاه روز چون بر شب غلو کرد
۳۶۰
نسیم صبح جان را تازه رو کرد
۳۶۱
بگوش آمد ز دریای سیاهی
۳۶۲
خروش مرغ شبگیر از پگاهی
۳۶۳
ز باد صبح گل سرمست برجست
۳۶۴
نگر گل چون بود در صبحدم مست
۳۶۵
چو گل برخاست هرمز نیز برخاست
۳۶۶
صبوحی را ز گلرخ باده درخواست
۳۶۷
گلش گفتا ز بویی میزنی خوش
۳۶۸
خمارت میکند از مستی دوش
۳۶۹
بدست خود می مخموریم ده
۳۷۰
وزان پس درشدن دستوریم ده
۳۷۱
بباید رفت چون روزست و ما مست
۳۷۲
که تا برمانیابد چشم بد دست
۳۷۳
که چون پیمانه پر گردد بناکام
۳۷۴
بگرداند سر خود در سرانجام
۳۷۵
بگفت این و میی خورد و میی داد
۳۷۶
دم از آب قدح میزد پریزاد
۳۷۷
چو کرد آب قدح را آن پری نوش
۳۷۸
شد او همچون پری در آب خاموش
۳۷۹
بیفتادند هر دو مایهٔ ناز
۳۸۰
ز مستی سرگران کرده ز سرباز
۳۸۱
یکی سر در کنار آن نهاده
۳۸۲
غمش سر در میان جان نهاده
۳۸۳
یکی را پای آن یک گشته بالین
۳۸۴
نهاده یار را بالین سیمین
۳۸۵
دو عاشق را ز خود یک جو خبر نه
۳۸۶
وزین عالم وزان عالم اثر نه
۳۸۷
ز خوب و زشت دنیا باز رسته
۳۸۸
بکلّی از نیاز و ناز رسته
۳۸۹
شنودم از یکی مستی بآواز
۳۹۰
که می زان میخورم کز خود رهم باز
۳۹۱
چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند
۳۹۲
سپیده صد هزاران زرده بفگند
۳۹۳
سپیده از پس بالا درآمد
۳۹۴
دُر صبح از بن دریا برآمد
۳۹۵
چو شد روشن درآمد دایهٔ پیر
۳۹۶
دو دلبر دید پای هر دو در قیر
۳۹۷
نه نقلی حاضر ونه شمع بر پای
۳۹۸
نه می مانده، نه مجلسخانه برجای
۳۹۹
جهان روشن شده، شمعی نشسته
۴۰۰
شرابی ریخته، جامی شکسته
۴۰۱
همه خانه قدح پاره گرفته
۴۰۲
زمین سیمای میخواره گرفته
۴۰۳
درآمد دایه و فریاد در بست
۴۰۴
زبانگش دلگشای از جای برجست
۴۰۵
چو هرمز دید گل را جست بر پای
۴۰۶
که تا بدرود کردش مست برجای
۴۰۷
چو می بدرود کرد آن رشک مه را
۴۰۸
ز بوسه بدرقه برداشت ره را
۴۰۹
گل خورشید رخ برخاست و دایه
۴۱۰
روان دایه پس گل همچو سایه
۴۱۱
بسوی قصر شد، وان روز تا شب
۴۱۲
ز شوق آن شبش میگفت یا رب
۴۱۳
گهی میکرد ازان مستی خمارش
۴۱۴
گهی زان ناز و آن بوس و کنارش
۴۱۵
گهی زان عیش و خوشی یاد میکرد
۴۱۶
گهی زان آرزو فریاد میکرد
۴۱۷
گهی زان خوشدلیها باز میگفت
۴۱۸
گهی میخاست، گاهی باز میخفت
۴۱۹
کنون بنگر که گردون چه جفا کرد
۴۲۰
که تا آن هر دو را از هم جدا کرد
۴۲۱
فلک گویی یکی بازیگر آمد
۴۲۲
که هر ساعت برنگی دیگر آمد
۴۲۳
فلک دانی که چیست ای مرد باهش
۴۲۴
یکی بیگانه پرور، آشنا کش
۴۲۵
بدین چون مدّتی بگذشت از ایام
۴۲۶
گل و هرمز نیاسودند از کام
۴۲۷
گهی کام و گهی ناکام بودی
۴۲۸
گهی جام و گهی پیغام بودی
۴۲۹
گهی با هم گهی بی هم نشسته
۴۳۰
گهی هم غم گهی همدم نشسته
۴۳۱
جهان بر کام خود راندند یک چند
۴۳۲
ولیک از کار آن هر دو فلک خند
۴۳۳
نمی کرد آسیاب چرخ در کوب
۴۳۴
از آن بود آسیا بر کام جاروب
۴۳۵
گل از دل دانهیی در خورد میکاشت
۴۳۶
بعشرت آسیا بر گرد میداشت
۴۳۷
چه شادی و چه غم آنجا که او شد
۴۳۸
همه در آسیای او فرو شد
۴۳۹
ندانستند از اوّل این جهان را
۴۴۰
که آخر چه درآید از پس آنرا
۴۴۱
جهان با یک شکر صد نیش نی داشت
۴۴۲
دمی شادیش سالی غم ز پی داشت
۴۴۳
اگر گل بر جهان خندید یک روز
۴۴۴
ببین کز شیشه گریان شد بصد سوز
۴۴۵
ز دنیا آدمی را خرّمی نیست
۴۴۶
کسی کوخرّمست او آدمی نیست