دفن كردن گل دایه را و رفتن با خسرو بروم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای شاخ طوبی شکل چونی
۲
چو شاخی می مکن این سرنگونی
۳
بشرق وغرب بگذشته چو برقی
۴
ولیکن تو برون غرب و شرقی
۵
تو در مشکوة حسنی چون چراغی
۶
چراغ شاخسار هشت باغی
۷
چو از نور دو کونی چشم روشن
۸
ترا زیتونهٔ قدسست روغن
۹
ازان روغن بشکلی میفروزی
۱۰
که شمع آسمان را می بسوزی
۱۱
چو تو شاخ درخت لامکانی
۱۲
درختت خورده آب زندگانی
۱۳
ازان نور مبارک پرتوی خواه
۱۴
خرد را در سخن بیرون شوی خواه
۱۵
طبیعت را بمعنی کار فرمای
۱۶
عروسان سخن را روی بگشای
۱۷
کزین پس جادوییهای سخنگوی
۱۸
ترا معلوم گردد ای سخن جوی
۱۹
دریغا ماه هست و مشتری نه
۲۰
جهان پر جوهرست وجوهری نه
۲۱
سخن را نظم دادن سهل باشد
۲۲
ولی گر عذب نبود جهل باشد
۲۳
چو بنیادی نهد مرد سخن ساز
۲۴
نشاید مختلف انجام و آغاز
۲۵
که گر شاگرد، بد بنیاد باشد
۲۶
نشان آفت استاد باشد
۲۷
کنون ای مرد دانا گوش بگشای
۲۸
عروس نطق معنی بین سراپای
۲۹
چنین گفت آنکه او پیر کهن بود
۳۰
جوان بختی که جانش پر سخن بود
۳۱
که چون گل دایه را در گل دفین کرد
۳۲
از آنجا راه بر دیگر زمین کرد
۳۳
گل و حُسنای حسن افزای و خسرو
۳۴
روان گشتند با یاران شبرو
۳۵
چنان راندند مرکب در بیابان
۳۶
که بر روی زمین باد شتابان
۳۷
اگر بگذاشتی هر یک عنانرا
۳۸
بیک تک در نوردیدی جهان را
۳۹
نه باد تیز رو آن پیشه در یافت
۴۰
نه آن تک را بوهم اندیشه دریافت
۴۱
بماهی جمله در خشکی براندند
۴۲
بماهی نیز در کشتی بماندند
۴۳
چو خسرو شاه از دریا برون رفت
۴۴
بحدّ کشور قیصر درون رفت
۴۵
بده روز دگر راندند یکسر
۴۶
که تا نزدیک آمد قصر قیصر
۴۷
ز منزلگاه، فرّخ زاد شبرو
۴۸
بتک میرفت تادرگاه خسرو
۴۹
برشه بارخواست و در درون شد
۵۰
پس آنگه حال برگفتش که چون شد
۵۱
بسی بگریست آن دم تنگدل شاه
۵۲
برآورد از میان جان و دل آه
۵۳
ازان پاسخ دل شه شد دگرگون
۵۴
عجب ماند از عجایب کارگردون
۵۵
همی گفت ای سپهر هیچ در هیچ
۵۶
زهی بند و طلسم پیچ در پیچ
۵۷
نیابد هیچکس سر رشتهٔ تو
۵۸
همه عالم شده سرگشتهٔتو
۵۹
منادیگر برآمد گرد کشور
۶۰
که تا کشور بیارایند یکسر
۶۱
ز بهر شاه، شهر آرای سازند
۶۲
جهان را خلد جان افزای سازند
۶۳
چنان آرایشی سازند خرّم
۶۴
که روم افسر شود بر فرق عالم
۶۵
بهر سویی که فرّخ زاد سریافت
۶۶
زهر بخشندهیی چیزی دگر یافت
۶۷
بیک ره خلق عزم راه کردند
۶۸
زنان شهر را آگاه کردند
۶۹
دو صد خاتون و مهدی بیست زر بفت
۷۰
برون بردند و فرّخ پیشتر رفت
۷۱
چو ازره پیش خسرو شه رسیدند
۷۲
نقاب از چهرچون مه برکشیدند
۷۳
زمین را پیش شه از لب بسودند
۷۴
درآن گفت و شنود آن شب غنودند
۷۵
چو این هفت آشیان زیر و زبر شد
۷۶
هزاران مرغ زرّین سر بدر شد
۷۷
کبوتر خانهٔ این هفت طارم
۷۸
تهی کردند از مرغان انجم
۷۹
بیک ره از ده آیات ستاره
۸۰
فرو شستند لوح هفت پاره
۸۱
شه قیصر برون آمد دگر روز
۸۲
باستقبال فرزند دل افروز
۸۳
سواری ده هزارش از پس و پیش
۸۴
بزرگان هرکه بودند از کم و بیش
۸۵
چو خسرو را نظر بر قیصر افتاد
۸۶
بخدمت کردن از مرکب درافتاد
۸۷
زمین را پیش شه بوسید ده جای
۸۸
وزان پس،سرفگند استاد بر پای
۸۹
ز مهر دل،گرستن بر شه افتاد
۹۰
دگر ره پیش قیصر در ره افتاد
۹۱
شهش در برگرفت و زار بگریست
۹۲
میان خوشدلی بسیار بگریست
۹۳
بزرگان هر دو تن را برنشاندند
۹۴
سخن گویان ازان منزل براندند
۹۵
سرافرازان، چو شاهان در رسیدند
۹۶
بزیر پای اسپ اطلس کشیدند
۹۷
زمانی شور بردابرد برخاست
۹۸
همه صحرا غبار و گرد برخاست
۹۹
جنیبتها و هودجها روان شد
۱۰۰
ز هر جانب یکی خادم دوان شد
۱۰۱
روارو، ازیلان برخاست حالی
۱۰۲
ز خلق روم ره کردند خالی
۱۰۳
هزاران چتر زرّین نگونساز
۱۰۴
ز یک یک سوی میآمد پدیدار
۱۰۵
نشسته بود گلرخ در عماری
۱۰۶
بزیرش مرکبان راهواری
۱۰۷
سر آن مرکبان از زر گرانبار
۱۰۸
هزاران سرازان یک مونگونسار
۱۰۹
بگرد گل عماریهای دیگر
۱۱۰
صد و پنجاه سر بت زیر چادر
۱۱۱
کمیتی هر یکی آورده در زین
۱۱۲
سرافسارش مرصّع، طوق زرّین
۱۱۳
زمین از زرّ و گوهر موجزن بود
۱۱۴
جهانی در جهانی مرد و زن بود
۱۱۵
بهر صد گام طاقی بسته بودند
۱۱۶
بطاق آسمان پیوسته بودند
۱۱۷
زهر کو، بانگ نوش مهتران بود
۱۱۸
زهر سو، نعرهیی بر آسمان بود
۱۱۹
نشسته ماهرویان، روی بر روی
۱۲۰
می گلرنگ میخوردند هر سوی
۱۲۱
ز موسیقار، غلغل می برآمد
۱۲۲
ز گل صد بانگ بلبل می برآمد
۱۲۳
پیاله برخروش چنگ میشد
۱۲۴
خروش چنگ یک فرسنگ میشد
۱۲۵
ز زیر پرده، چنگ آواز میداد
۱۲۶
چو شکّر، نی جوابش باز میداد
۱۲۷
خرد بر سر فتاده دوش میزد
۱۲۸
چودیگی کاسهٔ می جوش میزد
۱۲۹
ز یک یک دست می دو رویه میشد
۱۳۰
بشش سه چار،دست انبویه میشد
۱۳۱
پیاله کالبد را چون تهی کرد
۱۳۲
هزاران کالبد را جان رهی کرد
۱۳۳
ز بانگ دار و گیر نعرهٔ نوش
۱۳۴
همه کشور چو دریا بود در جوش
۱۳۵
سپهر پیر را بر روی عالم
۱۳۶
ز شادی لب نمیآمد فراهم