... بیمار گشتن جهان افروز
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه گلرخ دایه را جان داده میدید
۲
میان خاک و خون افتاده میدید
۳
نبودش تاب آن بیداد و خواری
۴
برآورد از جهان فریاد و زاری
۵
کتان سنبلی بر تن بدرّید
۶
چو گل بر خویش پیراهن بدرّید
۷
ز خون نرگسش گل گشت هامون
۸
شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون
۹
فغان میکرد و میگفت ای گرامی
۱۰
چرا کردی برفتن تیز گامی
۱۱
چو حلقه سر نهادی بر در من
۱۲
بزاری جان بدادی بر سر من
۱۳
دل و جان در سر و کارم تو کردی
۱۴
وفاداری بسیارم تو کردی
۱۵
تو بودی از جهان جان و جهانم
۱۶
چو رفتی از جهان برگیر جانم
۱۷
تو بودی غمگسارم در جوانی
۱۸
نخواهم بیتو اکنون زندگانی
۱۹
تو بودی مونسم در هر بلایی
۲۰
تو بودی مشفقم در هر جفایی
۲۱
دریغا کز طرب لب تر نکردی
۲۲
که عمری رنج بردی برنخوردی
۲۳
تو بودی کار ساز و ساز گارم
۲۴
تو بودی مهربان و راز دارم
۲۵
خداوندا بمردم در جوانی
۲۶
که من سیر آمدم زین زندگانی
۲۷
چو ابرو از طرب پیوسته طاقم
۲۸
که هر دم یاریی بدهد فراقم
۲۹
فلک هر ساعتی از بی وفائی
۳۰
دهد از همنشینانم جدایی
۳۱
عجب نبود که همچون دایهٔ من
۳۲
جدایی گیرد از من سایهٔ من
۳۳
چه بودی گر برفت آن مهربانم
۳۴
که رفتی بر پی او نیز جانم
۳۵
چو دزدان روی گل دیدند ناگاه
۳۶
چو غنچه باز خندیدند ازان ماه
۳۷
نگه کردند حُسنا در برش بود
۳۸
یکی خورشید و دیگر اخترش بود
۳۹
گرفتند آن دو بت را و ببردند
۴۰
بسوی دز بدزبانان سپردند
۴۱
چو دزدان سوی دز رفتند از جنگ
۴۲
ببالا کرد خسرو شاه آهنگ
۴۳
چو بر خر پشته آمد شاهزاده
۴۴
دو زن را دید بر روی اوفتاده
۴۵
بخواری هر دو زن را کشته دیدند
۴۶
دو دیگر از میان گمگشته دیدند
۴۷
بهم آن هر سه تن اقرار کردند
۴۸
که دزدان پلید آن کار کردند
۴۹
دو ناخوش روی را کشتند ناگاه
۵۰
دو نیکو روی را بردند از راه
۵۱
سیه کردند کار خویشتن را
۵۲
که کاری سخت آمد آن سه تن را
۵۳
شه سرگشته دل در پیش یاران
۵۴
فرو میریخت خون دل چو باران
۵۵
بیاران گفت چندین مکر کرده
۵۶
بلا دیده بسی و اندوه خورده
۵۷
بچندین شهر چندین غم کشیده
۵۸
کنون چون لقمه شد بر لب رسیده
۵۹
یکی از دست ما این لقمه بربود
۶۰
ولی چه سود ازین چون بردنی بود
۶۱
اگر صد موی بشکافم بتدبیر
۶۲
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر
۶۳
همه روز آن سه تن با هم ببودند
۶۴
ز گلرخ راز گفتند و شنودند
۶۵
نمیدیدند روی رفتن خویش
۶۶
نه روی ماندن و آسودن خویش
۶۷
بهم گفتند اگر باشیم یک ماه
۶۸
ز ما یک تن نیابد سوز دز راه
۶۹
مگر مرغی شویم و پر برآریم
۷۰
که تا از برج این دز سر براریم
۷۱
دل خسرو ازان غصه چنان شد
۷۲
که خونی گشت و از چشمش روان شد
۷۳
رخش چون زعفران گشت و لبش خشک
۷۴
دو دستی خاک میافشاند بر مشک
۷۵
حمیّت بر تن او کارگر شد
۷۶
دلش همچون فلک زیر و زبر شد
۷۷
بیاران گفت آن درمانده مسکین
۷۸
چه سنجد در کف دزدان بی دین
۷۹
خداوندا تو میدانی که چونم
۸۰
تویی هم رهبر و هم رهنمونم
۸۱
ببخشی بر من بیچاره گشته
۸۲
ز خان و مان خویس آواره گشته
۸۳
بفضلت بندازین سرگشته بگشای
۸۴
مرا دیدار آن گمگشته بنمای
۸۵
ندارم از جهان جز نیم جانی
۸۶
بکام دل نیاسودم زمانی
۸۷
دل خود را دمی بیغم ندیدم
۸۸
بشادی خویش را یک دم ندیدم
۸۹
دلم خون شد بحق چون تو خاصی
۹۰
کزین دردم دهی امشب خلاصی
۹۱
چو شد زاندازه بیرون زاری او
۹۲
درامد یار او دریاری او
۹۳
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ
۹۴
که فارغ باد شاه از کار گلرخ
۹۵
که من در شبروی بسیار بودم
۹۶
بسی در عهدهٔ این کار بودم
۹۷
هم امشب نیز آن مه را بدزدم
۹۸
وگرنه سر بتاب از پایمزدم
۹۹
ازان شادی دل خسرو چنان شد
۱۰۰
که گفتی پیر بود از سرجوان شد
۱۰۱
بسی بر جان فرّخ آفرین کرد
۱۰۲
که بادی جاودان ای پیش بین مرد
۱۰۳
بدین امّید میبودند آن روز
۱۰۴
که تا ناگه فرو شد گیتی افروز
۱۰۵
چو خورشید از فلک در باختر شد
۱۰۶
همه دریای گردون پر گهر شد
۱۰۷
شه زنگ از حبش لشکر برون کرد
۱۰۸
فلک را پایگاهی قیرگون کرد
۱۰۹
شبی بود از سیاهی همچو انقاس
۱۱۰
نشسته پاسبان بر منظر پاس
۱۱۱
شبی در تیرگی از حد گذشته
۱۱۲
چو نیل و دوده در قطران سرشته
۱۱۳
شبی تاریک و فرّخ زاد در خشم
۱۱۴
سیه پوشیده همچون مردم چشم
۱۱۵
چو فرّخ زاد با شب همقبا شد
۱۱۶
نه شب از وی نه وی از شب جدا شد
۱۱۷
چو فرّخ شد برون از پیش هرمز
۱۱۸
بتنها باز میگشت از پس دز
۱۱۹
دزی بد خندقش در آب غرقه
۱۲۰
شده درگرد آن دز آب حلقه
۱۲۱
نمیدید از پس دز پاسداری
۱۲۲
بپل بیرون شدش بس روزگاری
۱۲۳
ز زیر خاک ریز آن دز از دور
۱۲۴
کمند افگند بر یک برج معمور
۱۲۵
چو گربه بر دوید و بر سر آمد
۱۲۶
ز سگ در تک بصد ره بهتر آمد
۱۲۷
بزیر باره بامی دید والا
۱۲۸
کمند افگند در دیوار بالا
۱۲۹
بیک ساعت ببام آمد ز باره
۱۳۰
بجایی روشنی دید از کناره
۱۳۱
برهنه پای سوی روزنی شد
۱۳۲
دو چشمش سوی مردی و زنی شد
۱۳۳
بزن میگفت آن مرد جفا گیش
۱۳۴
که ای زن ناجوانمردی مکن بیش
۱۳۵
بکین چون آب داده دشنهٔ تو
۱۳۶
ز بی آبی بخونم تشنهٔ تو
۱۳۷
چرا پاسخ بکام من نگویی
۱۳۸
چرا ناکام کام من نجویی
۱۳۹
اگر کام دلم حاصل نیاری
۱۴۰
سر جان داشتن در دل نداری
۱۴۱
بیا فرمان من بر کام من جوی
۱۴۲
هوای همنشین خویشتن جوی
۱۴۳
خود آن زن بود حُسنای دلارام
۱۴۴
چو مرغی سرنگون افتاده در دام
۱۴۵
بپیش دزد میگفت ای خداوند
۱۴۶
نخستین شاه ما را دست بربند
۱۴۷
چو شه در بندت آمد من ببندم
۱۴۸
که من از بیم او اندیشمندم
۱۴۹
چو آن هر سه گرفتار تو آیند
۱۵۰
دل و جانم خریدار تو آیند
۱۵۱
تو ایشان را زره بر گیر وانگاه
۱۵۲
بکام خویش کام خویش در خواه
۱۵۳
سخن میگفت زینسان پیش آن مرد
۱۵۴
که تا برهد مگر زان ناجوانمرد
۱۵۵
چو از روزن فراتر رفت فرّخ
۱۵۶
شنود از دور جایی بانگ پاسخ
۱۵۷
سوی آن بام روی آورد چون دود
۱۵۸
کدامین دود، نتوان گفت چون بود
۱۵۹
سرایی دید ایوان برگشاده
۱۶۰
نشسته گلرخ و شمعی نهاده
۱۶۱
یکی دزدی بپیش گل فگنده
۱۶۲
دهانش بسته و چشمش بکنده
۱۶۳
چو فرّخ آن بدید از ناز و از کام
۱۶۴
صفیری زد بسوی گلرخ از بام
۱۶۵
چو گلرخ دیده سوی بام انداخت
۱۶۶
صفیر مرد حیلت ساز بشناخت
۱۶۷
بسوی بام رفت و در گشادش
۱۶۸
بیک ساعت سلاح و تیغ دادش
۱۶۹
بفرخ گفت ده مردند در دز
۱۷۰
دگر مشتی زنند ادبار و عاجز
۱۷۱
ترا گر خود نبودی راه بر من
۱۷۲
نجستندی ز من یک مرد و یک زن
۱۷۳
کنون چون آمدی برخیز هین زود
۱۷۴
برآور زین گروه آتشین دود
۱۷۵
که پرخون شد ز درد دایهٔمن
۱۷۶
همه پیراهن و پیرایهٔ من
۱۷۷
مرا آن دم که دزد از جای بربود
۱۷۸
دلم از درد مرگ دایه پر بود
۱۷۹
ندانستم در آن دم هیچکس را
۱۸۰
نگاهی مینکردم پیش و پس را
۱۸۱
وگرنه دزد کی بردی مرا زود
۱۸۲
ولی این کار تقدیر خدا بود
۱۸۳
بگفت این وز درد دایه برجست
۱۸۴
چو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست
۱۸۵
روان شد همچو شاخ سرو گلرخ
۱۸۶
دوان سر بر پیش آزاده فرخ
۱۸۷
چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدند
۱۸۸
صفیر از حیله درحسنا دمیدند
۱۸۹
چو آن دزد پلید از پس نگه کرد
۱۹۰
سرش را زودحسنا گوی ره کرد
۱۹۱
چو دل فارغ شدند و راه جستند
۱۹۲
ز هر سو قلعه را درگاه جستند
۱۹۳
برون بردند یک مرد و دو زن راه
۱۹۴
وزانجا برگرفتند آن سه تن راه
۱۹۵
چو برسیدند با پیش و پس دز
۱۹۶
بدز در خفته بد ده مرد کربز
۱۹۷
کم از یک ساعت از زخم کتاره
۱۹۸
سه تن کردند ده کس را دو پاره
۱۹۹
چو دل از کار ایشان بر گرفتند
۲۰۰
از آنجا راه بالا برگرفتند
۲۰۱
زنان را دست بر بستند یک سر
۲۰۲
گشادند آنگهی آن قلعه را در
۲۰۳
شه و فیروز را آواز دادند
۲۰۴
که تا هر یک جوابی باز دادند
۲۰۵
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه
۲۰۶
که چون شوریدهیی سر داد در راه
۲۰۷
چوآن آزادگان آنجا رسیدند
۲۰۸
ببستند آن در و سر در کشیدند
۲۰۹
گل آشفته خون میریخت برخاک
۲۱۰
نشسته خاک بر سر پیرهن چاک
۲۱۱
ز نرگسدان چشمش خون روان کرد
۲۱۲
ادیم خاک را چون ارغوان کرد
۲۱۳
ز باران سرشکش گل برون رست
۲۱۴
کجادیدی گلی کان گل ز خون رست
۲۱۵
خروش و جوش چون دریا برآورد
۲۱۶
چو کوهی لاله از خارا برآورد
۲۱۷
دل شه تنگ شد زانماه چهره
۲۱۸
بگل گفتا زعقلت نیست بهره
۲۱۹
کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیر
۲۲۰
که درمانی ندارد درد تقدیر
۲۲۱
قضا از گریهٔ گل برنگردد
۲۲۲
که تقدیر خدا دیگر نگردد
۲۲۳
چو ما را فتنه زین دزدان کژخاست
۲۲۴
چنین کاری نیاید بی کشش راست
۲۲۵
درست از آب ناید هر سبویی
۲۲۶
زهی سنگ و سبوی تند خویی
۲۲۷
بماتم گر قیامت کردهیی ساز
۲۲۸
نبینی تا قیامت دایه را باز
۲۲۹
تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیر
۲۳۰
بسی سیری نمود از چرخ دلگیر
۲۳۱
بدو نیک جهان بسیار دید او
۲۳۲
زهر نوعی بسی گفت و شنید او
۲۳۳
غم او می مخور چندان که دایه
۲۳۴
ز عمر خود تمامی یافت مایه
۲۳۵
غم آن دختر زنگی خور آخر
۲۳۶
که بود از دایه بس نیکوتر آخر
۲۳۷
غم او خور که او بهتر ز دایه
۲۳۸
که از فرهنگ وخوبی داشت مایه
۲۳۹
ز کشتن کار دختر را مزیدست
۲۴۰
که دزدان غازیندو او شهیدست
۲۴۱
سمنبر را ز خسرو خنده آمد
۲۴۲
تو گفتی مردهیی بد زنده آمد
۲۴۳
همه شب هم درین بودند تا روز
۲۴۴
که برگردون علم زد عالم افروز
۲۴۵
زمین چون رود نیل از جوش برخاست
۲۴۶
فلک صوفی نیلی پوش برخاست
۲۴۷
عروس آسمان از پردهٔ قار
۲۴۸
چو طاوسی برون آمد برفتار
۲۴۹
بهر یک پر هزاران پرتوش بود
۲۵۰
کمیتی ازرق تنها روش بود
۲۵۱
گل خورشید چون از چرخ بشکفت
۲۵۲
بجاروب شعاع اختر فرو رفت
۲۵۳
دو زن با فرّخ و با شاه فیروز
۲۵۴
بگردیدند گرد دز دگر روز
۲۵۵
فراوان مال و نعمت یافت خسرو
۲۵۶
چه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو
۲۵۷
بفیروز و بفرخ داد جمله
۲۵۸
که صد چندین شما را باد جمله
۲۵۹
بسی فیروز بر شاه آفرین کرد
۲۶۰
زبان بگشاد فرخ همچنین کرد
۲۶۱
که ما از بندگان شهریاریم
۲۶۲
بدیدار تو روشن روزگاریم
۲۶۳
ترا برجان ما فرمان روانست
۲۶۴
چه میگوییم ما چه جای جانست
۲۶۵
اگر زر بخشی و ور سیم ما را
۲۶۶
نیابی کار جز تسلیم ما را
۲۶۷
ز فرمان تو هرگز سر نپیچیم
۲۶۸
که بی فرمان تو کمتر ز هیچیم
۲۶۹
چو بربستند بار سیم و زر هم
۲۷۰
گشادند آن زمان از یکدگر هم
۲۷۱
که گر خواهید در بنگاه گیرید
۲۷۲
وگرنه هم از اینجا راه گیرید
۲۷۳
ازان پس جمله پیش پشته رفتند
۲۷۴
بر آن عورتان کشته رفتند
۲۷۵
ز خون آن هر دو زن را پاک کردند
۲۷۶
دلی پرخون بزیر خاک کردند
۲۷۷
همه خلقی که در افلاک بودست
۲۷۸
رهش از خون بسوی خاک بودست
۲۷۹
تو نیز ای مرد عاقل همچنینی
۲۸۰
که گه خونی و گه خاک زمینی
۲۸۱
کسی کو زیر چرخ سرنگونست
۲۸۲
رجوع او میان خاک و خونست
۲۸۳
تو تا در زیر این زنگار رنگی
۲۸۴
اگرچه زندهیی مردار رنگی
۲۸۵
بسختی گر پی صد کار گیری
۲۸۶
اگر خود زاهنی زنگارگیری
۲۸۷
چو اینجا پایداری نیست ممکن
۲۸۸
چگونه میتوانی خفت ایمن
۲۸۹
همه شب سر چرا در خواب آری
۲۹۰
که تا روز قیامت خواب داری
۲۹۱
تن مردم که مشتی خاک و خونست
۲۹۲
میان آمد و شد سرنگونست
۲۹۳
ببین تا آمدن بر چه طریقست
۲۹۴
که خون و درد زه با او رفیقست
۲۹۵
نگه کن تا شدن چون بود و کی داشت
۲۹۶
که مرگ و حسرت دایم ز پی داشت
۲۹۷
درین آمد شد خود کن نگاهی
۲۹۸
که تا چندان بیفزایی بکاهی
۲۹۹
کسی از آدمی شرمندهتر نیست
۳۰۰
که هر ساعت ز گریه چشم تر نیست