عطار · خسرونامه

آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای روشنایی بخش بینش
۲
تویی گنج طلسم آفرینش
۳
تویی گنج وجهان پرگوهر از تست
۴
سپهری و فلک پراختر از تست
۵
ز گنج عشق گوهر بر جهان ریز
۶
شراب معرفت در حلق جان ریز
۷
جهانی خلق را یکرنگ گردان
۸
جهان بر کور چشمان تنگ گردان
۹
ز یک رنگی برآور روشنایی
۱۰
دو عالم را بهم ده آشنایی
۱۱
چو شمعی، خویشتن سوزی بیاموز
۱۲
تو میسوز و جهانی می برافروز
۱۳
چو هستت قدرت پاکیزه گویی
۱۴
که هم یک رنگ، هم دوشیزه گویی
۱۵
ز هر علمی که باید بهره داری
۱۶
بمیدان سخن دل زهره داری
۱۷
ز تو گر ذکر ماند در زمانه
۱۸
عوض باشد ز عمر جاودانه
۱۹
چه بهتر مرد را از یادگاری
۲۰
که بعد از وی بماند روزگاری
۲۱
کنون از سر بگستر داستانی
۲۲
که دربند تواند این دم جهانی
۲۳
چنین گفت آنکه از ابر معانی
۲۴
مسلّم آمدش گوهر فشانی
۲۵
که چون هرمز نهاد آن مکر آغاز
۲۶
که تا گل را ستاند از پری باز
۲۷
چهل روز از سپاهانی امان خواست
۲۸
امان دادش چنان کش دل چنان خواست
۲۹
ولی شاه سپاهان آن چهل روز
۳۰
چهل ساله کشید از دست دل، سوز
۳۱
نبودش صبر تا خود کی درآید
۳۲
که آن چل روز بی پایان سرآید
۳۳
فرو شد از هم و بگداخت از سوز
۳۴
چله میداشت گفتی آن چهل روز
۳۵
نه روزی دل بر آسودی بسوزش
۳۶
نه یک شب خواب بودی تا بروزش
۳۷
نیابد چشم عاشق خواب هرگز
۳۸
که نبود چشم او بی آب هرگز
۳۹
همه اندیشه آن بودش شب و روز
۴۰
که تا چل روز آید آن دل افروز
۴۱
چو باز آید رهی گیرم ز سرباز
۴۲
ز پایش موزه اندازم بدر باز
۴۳
بنگذارم دمی از خویش دورش
۴۴
کنم از هرکه پیش آید نفورش
۴۵
بمیزانش کشم وانگه بدرخواست
۴۶
خوشی در پردهٔ خود بینمش راست
۴۷
حسابی میگرفت آن شاه غافل
۴۸
که نبود آن حساب از هیچ عاقل
۴۹
بدو عقلش بگفت از خام کاری
۵۰
که شاها خط دوکش گر عقل داری
۵۱
بآخر چون بآخر شد چهل روز
۵۲
نشد آگه ز هرمز شاه دلسوز
۵۳
نشست آن شه پگاه از خون برش تر
۵۴
که تا هرمز کی آید از درش در
۵۵
بسی بنشست و بس برخاست آن شاه
۵۶
نیامد هیچکس پیدا ازان راه
۵۷
بدل میگفت امروزی کنم صبر
۵۸
که تا فردا براید ماهم ازابر
۵۹
بیاید پیش من هرمز پگاهی
۶۰
ز گلرخ پس رو خود کرده ماهی
۶۱
بدین امّید روز آورد با شب
۶۲
ولی تا روز آن شب کرد یارب
۶۳
همه شب جای خوابش خون گرفته
۶۴
زمین از اشک او جیحون گرفته
۶۵
دُرش در چشم ازان وسواس میگشت
۶۶
مژه در چشم او الماس میگشت
۶۷
چو دُر از چشم او پیدا همی شد
۶۸
کنار او ز دُر دریا همی شد
۶۹
گهی از روی گلرخ یاد میکرد
۷۰
گهی از شوق او فریاد میکرد
۷۱
گهی چون مرغ بی آرام میشد
۷۲
گهی از تخت زر بر بام میشد
۷۳
گهی از در چو باد صبح میجست
۷۴
گهی دل در کلید صبح میبست
۷۵
گهی گفت ای حکیم ناوفادار
۷۶
چو شد چل روز چون نایی پدیدار
۷۷
مکر او نیز بر دست پری ماند
۷۸
پری بردش، ازان از من بری ماند
۷۹
چو شمعی شب بروز آورد از سوز
۸۰
ولی زان شب بتر بودش دگر روز
۸۱
چو دراز برج گردون باز کردند
۸۲
کواکب خانهها را ساز کردند
۸۳
همه یکسر بدان در، دردویدند
۸۴
ازان چون صبح بدمد ناپدیدند
۸۵
چو قرص تیغ زن بگشاد بازو
۸۶
چو پرآتش تنوری، در ترازو
۸۷
بجوشید ازتنور آتشین خوش
۸۸
جهان شد جمله پر طوفان آتش
۸۹
چو طاوس مرصّع بال گردون
۹۰
علم زد با هزاران جلوه بیرون
۹۱
یکی را شه بر هرمز فرستاد
۹۲
که ای استاد بگذشت آن بر استاد
۹۳
بگو کز چیست این چندین مقامت
۹۴
بیا چون گشت چل روزی تمامت
۹۵
مرا خود دل ز غم زیر و زبر شد
۹۶
که تا این چل شبانروزم بسرشد
۹۷
قدم در نه، رها کن از سخن دست
۹۸
چو زلف گلرخ این چل را مکن شست
۹۹
شبانروزی دگر کاری ندارم
۱۰۰
مگر بنشسته روز و شب شمارم
۱۰۱
نهادی از پی این عهد گردن
۱۰۲
کنون هم سر مپیچ ازوعده کردن
۱۰۳
اگر بنشستهیی و گر بپایی
۱۰۴
ز پا منشین چنان کاین دم بیایی
۱۰۵
اگر گل را گرفتی پیشم آری
۱۰۶
مرا دلخوش کنی با خویشم آری
۱۰۷
چو آن مرد این سخن بشنید از شاه
۱۰۸
بزخم پای گرد انگیخت از راه
۱۰۹
چوتیری کاورد قصد نشانه
۱۱۰
شد آن پرتک سوی هرمز روانه
۱۱۱
چونزدیک در هرمز رسید او
۱۱۲
در هرمز چو آهن بسته دید او
۱۱۳
بنرمی حلقه برسندان در زد
۱۱۴
چو کس پاسخ ندادش سخت تر زد
۱۱۵
بصد در، در بزد آن در زن خوار
۱۱۶
درش نگشاد و لرزان گشت دیوار
۱۱۷
زمانی در زدن را باز میداد
۱۱۸
زمانی از برون آواز میداد
۱۱۹
چو دادی از برون بسیار آواز
۱۲۰
صدادادی جوابش از درون باز
۱۲۱
یکی همسایهٔ بی سایه ناگاه
۱۲۲
برون آمد چو خورشیدی ز خرگاه
۱۲۳
بگفتش در مزن ای در زن سرد
۱۲۴
مکوب ای آهنین دل آهن سرد
۱۲۵
که چل روزست تا هرمز بشبگیر
۱۲۶
از اینجا شد برون چون از کمان تیر
۱۲۷
سه زن را با دو تن دیگر ببردست
۱۲۸
مگر ایوان بدیگر کس سپردست
۱۲۹
چو پاسخ یافت از زن مرد در زن
۱۳۰
بجست از جای چون ارزن زدرزن
۱۳۱
چوباد از رهگذر حالی گذر کرد
۱۳۲
برشه رفت و زان حالش خبر کرد
۱۳۳
شه از گفتار مرد از جای برجست
۱۳۴
چو شیری مست میزد دست بر دست
۱۳۵
گهی لب را بدندان پاره میکرد
۱۳۶
گهی جان را بمردی چاره میکرد
۱۳۷
گهی ز اندیشه در سودا فتادی
۱۳۸
گهی در دست صد غوغافتادی
۱۳۹
گهی در تاب شد چون شیر از تف
۱۴۰
گهی چون شیر میریخت از لبش کف
۱۴۱
رگش رادیده میبرّید بی نیش
۱۴۲
دلش از غصه میغرّید بیخویش
۱۴۳
برآمد آه خون آلود از شاه
۱۴۴
که دانست آنکه هرمز بردش از راه
۱۴۵
زبان بگشاد کاحسنت ای سگ شوم
۱۴۶
نکوکاری بکرد این بدرگ روم
۱۴۷
چو بد کردم، بدم افتاد از خویش
۱۴۸
کسی کو، بد کند بد آیدش پیش
۱۴۹
یقین دانم که این فکری نه خردست
۱۵۰
که این زن را چنین از راه بردست
۱۵۱
ندانم تا چسان تزویر آمیخت
۱۵۲
که گل با او چو می با شیر آمیخت
۱۵۳
ندانم تا چه زرق و جادویی کرد
۱۵۴
که گل با من چنین کدبانویی کرد
۱۵۵
ندانم تا چه دم داد آهنم را
۱۵۶
که گل برداشت چون بادی قدم را
۱۵۷
کلوخ امرود کرد آن سگ بدستان
۱۵۸
کلوخ آمدمگر برنارپستان
۱۵۹
دلش را زو کلوخی بود در راه
۱۶۰
که آبی برکلوخش ریخت ناگاه
۱۶۱
مگر سنگیش ازو در کفش افتاد
۱۶۲
که شد همچون کلوخی کفشش از یاد
۱۶۳
مگر کفشش ازو در اندرون گشت
۱۶۴
بمن بگذاشت کفش ازدر برون جست
۱۶۵
چنان بی کفش رفت آن شوم زاده
۱۶۶
که مرد کفش دردامن پیاده
۱۶۷
مگر هرمز چو مرد کشفگر شد
۱۶۸
که گل را پاره بردوخت و بدر شد
۱۶۹
مرا زین کفشگر رویی بنفشست
۱۷۰
که کافر نعمت و کافر درفشست
۱۷۱
اگر خوردی ز کفش من قفا او
۱۷۲
بزیر کفش منشاندی مرا او
۱۷۳
زن ناپارسا درخورد تیغست
۱۷۴
اگر روزی خورد روزی دریغست
۱۷۵
سگ از بیگانه با فریاد گردد
۱۷۶
ز روی آشنا دلشاد گردد
۱۷۷
سگ از وی به که سگ همخانهیی را
۱۷۸
بنگذارد شود بیگانهیی را
۱۷۹
دریغا کان سگ از دامم برون جست
۱۸۰
وزو آتش ز اندامم برون جست
۱۸۱
دریغا گر مرا بودی خبر زود
۱۸۲
ولیکن چون کنم دیرم خبر بود
۱۸۳
کرا افتاد هرگز در جهان این
۱۸۴
زهی کار جهان، کار جهان بین
۱۸۵
گرامی داشتم آن شوم زن را
۱۸۶
بپروردم بلای خویشتن را
۱۸۷
سخن جز بر مذاق او نگفتم
۱۸۸
بسالی در فراق او نخفتم
۱۸۹
چوجانی برگزیدم از جهانش
۱۹۰
پس آنگه خواندمی آرام جانش
۱۹۱
شبی گر دست من بروی رسیدی
۱۹۲
بده روز آتش اندر نی دمیدی
۱۹۳
بتندی پیرهن را چاک کردی
۱۹۴
بکندی موی و بر سر خاک کردی
۱۹۵
برآوردی فغان از دل بزاری
۱۹۶
مرا از در برون راندی بخواری
۱۹۷
وگر استادمی از دور بر راه
۱۹۸
چو چشم او در افتادی بدرگاه
۱۹۹
دو چشم از چشم من برهم نهادی
۲۰۰
چنین این خسته را مرهم نهادی
۲۰۱
بپوشیدی بپرده روی از من
۲۰۲
گریزان گشتی از هر سوی از من
۲۰۳
ز زنگی، طفل چون آرد هراسی
۲۰۴
ز من او بیش آوردی قیاسی
۲۰۵
چه گر شاهی بقال و قیل بودم
۲۰۶
بچشم گل چو عزرائیل بودم
۲۰۷
چنان ترسیدی از من آن جفا کیش
۲۰۸
که من زومی بترسیدم ازو بیش
۲۰۹
اگر دیدی مرا درجای خالی
۲۱۰
بگردانیدی از من روی حالی
۲۱۱
نه گوهر خواستی نه جامه وزر
۲۱۲
نه آرایش نه مشّاطه نه زیور
۲۱۳
ز شادی منش اندوه بودی
۲۱۴
ز مهرم بر دلش صد کوه بودی
۲۱۵
اگر روی مرا در آب دیدی
۲۱۶
بشب هندوستان درخواب دیدی
۲۱۷
ز خود صد دستبردم برشمردی
۲۱۸
بنرد حیله صد دستم ببردی
۲۱۹
مگر گفتم ز روی شرمگینی
۲۲۰
ندارد آرزوی همنشینی
۲۲۱
مگر گفتم که از بس پارسایی
۲۲۲
همه ننگ آیدش از پادشایی
۲۲۳
مگر گفتم ز بیماری چنانست
۲۲۴
که گر با من بود، او رازیانست
۲۲۵
چه دانستم که آن شوم زبونگیر
۲۲۶
درون پرده خواهد شد برونگیر
۲۲۷
مرا گوید سوی باغم کسی کن
۲۲۸
چوباز آیم تماشاها بسی کن
۲۲۹
نبودش هیچ دامنگیر با من
۲۳۰
ازان درچید ازین سرگشته دامن
۲۳۱
دریغا گر کسم آگاه کردی
۲۳۲
سپه درحال عزم راه کردی
۲۳۳
نمیگردد کمم یکدم ز دل سوز
۲۳۴
چه سازم چون کنم بگذشت چل روز
۲۳۵
چه سگ بود آنکه گل را برده از راه
۲۳۶
نترسید و نه اندیشید از شاه
۲۳۷
حکیمی و پزشکی کرد تلبیس
۲۳۸
که تا از راه برد او را چو ابلیس
۲۳۹
ولیک آن مرد را این دست ازان بود
۲۴۰
که بس نیکو و بس شیرین زبان بود
۲۴۱
چو بس پاکیزه بود آن مرد دانا
۲۴۲
شد از پاکیزگی بر گل توانا
۲۴۳
درین معنی مرا اوّل گنه بود
۲۴۴
که او در شهر همچون خاک ره بود
۲۴۵
رسانیدم ز خاکش سر بگردون
۲۴۶
مکافاتم چنین کرد آن سگ دون
۲۴۷
چو پای از جای شد بر پی چه پویم
۲۴۸
که یار از دست دادم می چه جویم
۲۴۹
شد القصّه ازین غصّه شب و روز
۲۵۰
چو شمعی اشک میبارید در سوز
۲۵۱
بشب در یک زمان خوابش نبودی
۲۵۲
بجز خون بر جگر آبش نبودی
۲۵۳
چونی زاتش دلش در سینه میسوخت
۲۵۴
ز بی مهری گل در کینه میسوخت
۲۵۵
بران بنشست آخر شاه خونخوار
۲۵۶
که تا از پرده چون آید برون کار
۲۵۷
درون پرده زان دل بیقرارست
۲۵۸
که کار پرده بیرون از شمارست
۲۵۹
کنون با حال خسرو شاه آییم
۲۶۰
سپاهان رفت با این راه آییم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.