عطار · خسرونامه

رشك حسنا در كار گل و قصد كردن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین گفت آنکه استاد جهان بود
۲
که در باب سخن صاحبقران بود
۳
که چو شش ماه خسرو بود با گل
۴
بهردم عشرتش نوبود با گل
۵
گهی با گل می گلفام خوردی
۶
گهی صد بوسه از گل وام کردی
۷
گهی آن وام گل را بازدادی
۸
گهی گل را بهای ناز دادی
۹
گهی سیمین برش در برگرفتی
۱۰
گهی خاک رهش در زر گرفتی
۱۱
زمانی عشرتی نوساز کردی
۱۲
زمانی خلوتی آغاز کردی
۱۳
زمانی از گلش شکّر چشیدی
۱۴
زمانی تنگ شکر درکشیدی
۱۵
چو در برداشت چون گل دلستانی
۱۶
نکردی یاد از حسنا زمانی
۱۷
چو گل باشد، که، از حُسنا کند یاد
۱۸
چو دُر باشد، که از مینا کند یاد
۱۹
چو سر باشد ز افسر کم نیاید
۲۰
چو ماه آمد ز اختر کم نیاید
۲۱
چو صبح آید، که جوید وصل انجم
۲۲
چو آید آب برخیزد تیمّم
۲۳
بسی بودی که حسنا پیش شهزاد
۲۴
باستادی و شه را نامدی یاد
۲۵
بسی بودی که خود را مینمودی
۲۶
بشاه، و شاه ازو آزاد بودی
۲۷
بشادی خسرو و گل شام و شبگیر
۲۸
بهم بودند دایم چون می و شیر
۲۹
دل حُسنا ز گل درجوش افتاد
۳۰
گهی برخاست و گه مدهوش افتاد
۳۱
بجوش آمد در آن اندوه رشکش
۳۲
کنارش گشت دریایی زاشکش
۳۳
ز دانا این سخن آمد مراخوش
۳۴
که گفتارشک سوزان تر ز آتش
۳۵
نباشد رشک زن بر کس مبارک
۳۶
که رشک زن بود زخم بلارک
۳۷
روا دارد که سر بر جای نبود
۳۸
ولی با سوز رشکش پای نبود
۳۹
کسی داند که رشک آدمی چیست
۴۰
که او در رشک روزی تا بشب زیست
۴۱
شبی کان شب سیه تر بود از قار
۴۲
شبی تیره چو روز دوری از یار
۴۳
جهان تاریک تر از روی زنگی
۴۴
چو چشم مور بر حسنا ز تنگی
۴۵
دمش از آه دل آتش فروزان
۴۶
نشسته اشک ریزان، سینه سوزان
۴۷
همه شب بود حسنا حیله اندیش
۴۸
که تا گل را چسان بردارد از پیش
۴۹
یکی مکری بساخت از نوک خامه
۵۰
جهان افروز را بنوشت نامه
۵۱
جهان افروز کدبانوی او بود
۵۲
که حُسنای گزین هندوی اوبود
۵۳
در آن نامه نوشت از حال هرمز
۵۴
که این برنا یکی شاهست کربز
۵۵
طبیبی نیست او صاحب کلاهست
۵۶
که قیصر زادهٔ رومست و شاهست
۵۷
اگر روزی شود با چرخ درخشم
۵۸
کند خشمش فلک را خاک در چشم
۵۹
وگر بر مهر بگشاید ره چهر
۶۰
زمین بوسند پیش او مه و مهر
۶۱
سپاه او فزونند از هزاران
۶۲
صدی بشمر بهر یک قطره باران
۶۳
خزانهش از قیاس اندکی گیر
۶۴
ز یک یک برگ هر شاخی یکی گیر
۶۵
سمند و ابلقش را نیست پایان
۶۶
ولی هستش عدد ریگ بیابان
۶۷
چنین شاهیست گفتم با تو حالش
۶۸
ازان گلرخ چنین شد در جوالش
۶۹
پزشکی مکر آن مکّار بودست
۷۰
که با هم پیش از اینشان کار بودست
۷۱
چو خسرو را دل گل بود خواهان
۷۲
ز شهر روم آمد با سپاهان
۷۳
ز اسپاهان بصد افسونش آورد
۷۴
براه رازیان بیرونش آورد
۷۵
بتک از اسپ تازی این نیاید
۷۶
ز صد طرّار رازی این نیاید
۷۷
چو بر گل دست یافت، از راه بردش
۷۸
بشب از باغ شه ناگاه بردش
۷۹
مرا در نیمهٔ ره گشت معلوم
۸۰
که آن زن گلرخست و او شه روم
۸۱
گر آنجا گشتمی آگه ازین کار
۸۲
برون آوردمی شه را ازین بار
۸۳
مرا زین کارغم بسیار افتاد
۸۴
ولیکن چون کنم چون کار افتاد
۸۵
در آن شب گو برون شد از سپاهان
۸۶
دلم خاتون خود را بود خواهان
۸۷
مرانگذاشت هرمز از بر خویش
۸۸
وگرنه کردمی کار از سرخویش
۸۹
کنون هم گلرخ و هم شاهزاده
۹۰
گهی شکّر خورند و گاه باده
۹۱
بهم در عشرتند این هر دو خوشدل
۹۲
ز پرّ زاغ تا پرّ حواصل
۹۳
نیاسایند یک ساعت زعشرت
۹۴
دل حسنا بجان آمد زغیرت
۹۵
بسا ننگا که باشد بر سپاهان
۹۶
که زن دزدد کسی از شاه شاهان
۹۷
بعالم هرکجا کاین قول گویند
۹۸
ز ننگ شاه ما، لاحول گویند
۹۹
چه گر من کس نیم آن پیشگه را
۱۰۰
ندارم طاقت این ننگ شه را
۱۰۱
چوهرمز کرد ازینسان ناجوانی
۱۰۲
من این را ننگ میدانم تو دانی
۱۰۳
دو کس را معتمد بفرست ناگاه
۱۰۴
که تاگل را بدزدم من ازین شاه
۱۰۵
بدست معتمد بسپارم او را
۱۰۶
که سیصد مکرودستان دارم او را
۱۰۷
کنون این نامه سر در راه کردم
۱۰۸
ترا از نیک و بد آگاه کردم
۱۰۹
چو شد از نامه فارغ، نوک خامه
۱۱۰
ببازار آمد و برداشت نامه
۱۱۱
فراز آمد سوی بازار گانان
۱۱۲
بسی بودند پیران و جوانان
۱۱۳
سپاهانی یکی بازارگان بود
۱۱۴
که در بازارگانی خرده دان بود
۱۱۵
برخود خواند حسنا آن زمانش
۱۱۶
بپرسید آشکارا و نهانش
۱۱۷
نخستین عهد دربست استوارش
۱۱۸
که تا بازارگان شد رازدارش
۱۱۹
یکی گوهر گشاد از بازوی خویش
۱۲۰
نهاد آن مرد را با نامه در پیش
۱۲۱
بدو گفت این گهر بر گیر و بستان
۱۲۲
ولیک این راز من بپذیر و برسان
۱۲۳
چو نامه سوی آن دلبر رسانی
۱۲۴
هزاران گوهر دیگر ستانی
۱۲۵
جهان افروز را ده نامه ازدست
۱۲۶
وزو درخواه هرچت آرزو هست
۱۲۷
کنون خواهم که وقت صبحگاهان
۱۲۸
ازینجا سر نهی سوی سپاهان
۱۲۹
چو جان این نامه با خود رازداری
۱۳۰
وگر خواهی جوابش بازآری
۱۳۱
چو هر نوعی سخن آن بیخبر گفت
۱۳۲
بسوگند آن سپاهانی پذیرفت
۱۳۳
ز شهر روم چون بادی بدر شد
۱۳۴
چه باد، از هرچه گویم زودتر شد
۱۳۵
بدریا رفت و در دریا سفر کرد
۱۳۶
وزانجا نیز بر صحرا گذر کرد
۱۳۷
بوقت شام آمد در سپاهان
۱۳۸
توقف کرد شب تا صبحگاهان
۱۳۹
چو پیش آهنگ روز آهنگ ره کرد
۱۴۰
شد از زردی رویش روی اوزرد
۱۴۱
بزودی مرد، سر از سوی ره تافت
۱۴۲
که تا سوی جهان افروز ره یافت
۱۴۳
بپیش پردهٔ او مرد هشیار
۱۴۴
جهان افروز را بستود بسیار
۱۴۵
جهان افروز حالی پرده بگشاد
۱۴۶
که تا آن نامه پیش پرده بنهاد
۱۴۷
چو مهر نامه بگشاد آن پری روی
۱۴۸
شد از رشک گلش نیلوفری روی
۱۴۹
جهان بر چشم او چون پرنیان شد
۱۵۰
جهان افروز گفتی از جهان شد
۱۵۱
یکی آتش برامد تا سر او
۱۵۲
که همچون لالهیی شد عبهر او
۱۵۳
زمانی دست میزد موی میکند
۱۵۴
زمانی لب، زمانی روی میکند
۱۵۵
شدش ناخن کبود و روی چون خون
۱۵۶
حریر سبزش از خون گشت گلگون
۱۵۷
پس آنگه برد آن نامه بر شاه
۱۵۸
که تا شه گشت از آن دلخواه آگاه
۱۵۹
گرفته نقطهٔ خون جامهٔ او
۱۶۰
ز اشک آغشته گشته نامهٔ او
۱۶۱
که میدانست حال و کار آن ماه
۱۶۲
ز عشق او دل وی بود آگاه
۱۶۳
بگفت آن نامه را حالی ببردند
۱۶۴
بدست شاه اسپاهان سپردند
۱۶۵
چو شاه آن نامهٔ حُسنا فرو خواند
۱۶۶
چو سودایی دران سودا فرو ماند
۱۶۷
چو خواند آن نامه را و با خبر شد
۱۶۸
چو زهری غصّه بروی کارگر شد
۱۶۹
درین اندیشه گفتی شه فرو مرد
۱۷۰
چو شیدایی زمانی سر فرو برد
۱۷۱
چوبا خود آمد آن از خویش رفته
۱۷۲
فراق از پس، خرد از پیش رفته
۱۷۳
دو تن را خواند و از حُسنا سخن گفت
۱۷۴
که بس نیکوست هرچ آن سرو بن گفت
۱۷۵
شما را میبباید شد بزودی
۱۷۶
مگر ماهم براید از کبودی
۱۷۷
گر او گل را بدزدید و صوابست
۱۷۸
منش هم باز دزدم این جوابست
۱۷۹
شدند آن هر دوحالی از سپاهان
۱۸۰
چو از دوزخ برون صاحب گناهان
۱۸۱
چو از صحرا سوی دریا رسیدند
۱۸۲
درون رفتند ودریا را بریدند
۱۸۳
بآخر چون سفر کردند در روم
۱۸۴
طریق قصر گل کردند معلوم
۱۸۵
چو دم زد یونس مهراز دم حوت
۱۸۶
شفق بر گرد گردون ریخت یاقوت
۱۸۷
شدند آن هر دوتن تا درگه شاه
۱۸۸
نگه میداشتند از هر سویی راه
۱۸۹
بدین ترتیب هر دو از پگاهی
۱۹۰
باستادند تا وقت سیاهی
۱۹۱
چو یک هفته برامد، بامدادی
۱۹۲
برون آمد ز در حُسنا چو بادی
۱۹۳
بدید آن هر دو را ناگاه بشناخت
۱۹۴
ولی آن دم نظر بر راه انداخت
۱۹۵
فراتر رفت زود از پیش آن در
۱۹۶
بخواند آن هر دو را از زیر چادر
۱۹۷
چوآن هر دو بحُسنا در رسیدند
۱۹۸
بپرسیدند و گفتند و شنیدند
۱۹۹
چنین فرمود شان حُسنای مکّار
۲۰۰
که صندوقی بباید ساخت ناچار
۲۰۱
ستوران خوش و رهوار باید
۲۰۲
سزا و لایق آن کار باید
۲۰۳
که تا گل را بدزدم بامدادی
۲۰۴
بدست هر دو بسپارم چو بادی
۲۰۵
شما گل را بصندوق اندر آرید
۲۰۶
دو دستش بسته برگرد سرآرید
۲۰۷
دهان بندی کنید از معجز او
۲۰۸
بر او بندید بند چادر او
۲۰۹
بگفت این،‌وزپی ایشان روان شد
۲۱۰
وزان موضع بجای هر دوان شد
۲۱۱
چو جای هر دو تن را کرد معلوم
۲۱۲
بیامد تا بایوان شه روم
۲۱۳
چوروزی ده گذشت، آن مرد استاد
۲۱۴
باستادی خود در کار اِستاد
۲۱۵
بفرصت خواند گل را جای خالی
۲۱۶
چو الماسی زبان بگشاد حالی
۲۱۷
بگلرخ گفت کای خاتون کشور
۲۱۸
خداوند منی و بنده پرور
۲۱۹
ندارد هیچ شاهی چون تو ماهی
۲۲۰
نیابد هیچ ماهی چون تو شاهی
۲۲۱
نزاید هیچ مادر چون تو فرزند
۲۲۲
نیارد هیچ قرنی چون تو دلبند
۲۲۳
نکویی نام گیرد از رخ تو
۲۲۴
شکر شیرین شود از پاسخ تو
۲۲۵
اگر لعل تو گویم، جان فزایست
۲۲۶
وگر زلف تو گویم، دلگشایست
۲۲۷
بری همچون بلورتر تو داری
۲۲۸
نمکدانی همه شکّر تو داری
۲۲۹
نکوتر مینیاید هیچ جایت
۲۳۰
که نیکوییست از سر تا بپایت
۲۳۱
تو با این جمله خوبی و نکویی
۲۳۲
کسی را با تو خوش نبود چه گویی
۲۳۳
کسی بنشسته با حور بهشتی
۲۳۴
چرا برخیزد از سودای زشتی
۲۳۵
کسی را جفت باشد پادشایی
۲۳۶
چرا عشرت گزیند باگدایی
۲۳۷
کسی را نقد باشد چون تو دلکش
۲۳۸
چرا نبود ز دیدار تو دلخوش
۲۳۹
در آتش ماندهام از مشکل خویش
۲۴۰
چو آتش میکشم غم در دل خویش
۲۴۱
ازان ترسم که گویم راز با کس
۲۴۲
که بیم جان من باشد ازان پس
۲۴۳
کنون چون طاقتم از حد برون شد
۲۴۴
دلم زین غصّه چون دریای خون شد
۲۴۵
نخواهم گفت راز خویشتن را
۲۴۶
ولی وقتی که وقت آید سخن را
۲۴۷
اگر با من کنی عهد و وفا تو
۲۴۸
درین معنی امین گردی مرا تو
۲۴۹
بشرط آنکه چون رازم نیوشی
۲۵۰
نگهداری سخن، رازم بپوشی
۲۵۱
وگر گویی بکس راز نهانم
۲۵۲
شوی هم در زمان در خون جانم
۲۵۳
چو پاسخ یافت گل زان ماهپاره
۲۵۴
ندید از عهد کردن هیچ چاره
۲۵۵
چو عهدی بست با او گل بسوگند
۲۵۶
زبان بگشاد حُسنا کای خداوند
۲۵۷
دل خسرو کنون با تو یکی نیست
۲۵۸
دورویی میکند دایم، شکی نیست
۲۵۹
چنان کز پیش بود او کی چنانست
۲۶۰
دلش در پرده برعکس زبانست
۲۶۱
دل خسرو چو آتش بود با تو
۲۶۲
بماند از آتش او دود با تو
۲۶۳
ندارد با تو یک دم مهربانی
۲۶۴
کند با تو برویی زندگانی
۲۶۵
تو میدانی که خسرو بس جوانست
۲۶۶
بزور و قوّت او شیر ژیانست
۲۶۷
اگر او را بوصلت رای بودی
۲۶۸
ترا با زوراو کی پای بودی
۲۶۹
جوان کو آگهی یابد ز معشوق
۲۷۰
وگر باید شدن بالای عیوق
۲۷۱
قدم گردد ز سر تا پای در راه
۲۷۲
که تا چون کام دل یابد ز دلخواه
۲۷۳
کسی را عشق باشد با جوانی
۲۷۴
چو تو معشوق یابد رایگانی
۲۷۵
بجزمی خوردنش کاری بود نیز
۲۷۶
مگر او را نهان یاری بود نیز
۲۷۷
اگر در کار تو سر تیز کارست
۲۷۸
چرا از وصل تو پرهیزگارست
۲۷۹
بدان ای بت که خسرو در فلان کوی
۲۸۰
بتی دارد چو ماه آسمان روی
۲۸۱
نکویی هم ندارد بی نهایت
۲۸۲
ولی شیرینیی دارد بغایت
۲۸۳
اگرچه گویی او حور بهشتست
۲۸۴
ولی درجنب خوبی تو زشتست
۲۸۵
اگر شیرینیش چندان نبودی
۲۸۶
ازو خسرو چنین حیران نبودی
۲۸۷
چنان از عشق او خسرو نژندست
۲۸۸
که گویی بندبندش زیربندست
۲۸۹
اگر روزی شکارش رای باشد
۲۹۰
بردلدار جان افزای باشد
۲۹۱
ززرّ و جامه چندانش بدادست
۲۹۲
که گویی دختر قیصر نژادست
۲۹۳
نهانی میرود شاه دل افروز
۲۹۴
برِ آن ماهرخ هر روز، هر روز
۲۹۵
اگر خواهی که شه را بنگرم من
۲۹۶
ترا پنهان در آن ایوان برم من
۲۹۷
چو پنهان در پس ایوان نشینی
۲۹۸
بهم پیوند این و آن ببینی
۲۹۹
ببینی تا چه باید ساخت چاره
۳۰۰
که تا خسرو ازو گیرد کناره
۳۰۱
ببینی آن زن بد را بدیدار
۳۰۲
که زینسان شاه شد او را خریدار
۳۰۳
چو گلرخ آن سخن بشنید، از رشک
۳۰۴
همه برگ گلش پرخون شد از اشک
۳۰۵
چنان دردی پدید آمد بجانش
۳۰۶
که غلتان گشت خون از دیدگانش
۳۰۷
چنان در آتش و در تفت افتاد
۳۰۸
که گفتی آتشی در نفت افتاد
۳۰۹
بحُسنا گفت اکنون آن زن شوم
۳۱۰
که عاشق شد بروشهزادهٔ روم
۳۱۱
بمن بنمای تا رویش ببینم
۳۱۲
نهان ازوی بکنجی در نشینم
۳۱۳
پس آنگه چارهٔ آن پیش گیرم
۳۱۴
وگرنه راه شهر خویش گیرم
۳۱۵
دران دلگرمیش حُسنا بدر برد
۳۱۶
بجای آن دو مرد بدگهر برد
۳۱۷
چو آتش رفت و همچون دود برگشت
۳۱۸
بدیشانش سپرد و زود برگشت
۳۱۹
چو جای خویش را گلرخ چنان دید
۳۲۰
جهان برچشم خود همچون دخان دید
۳۲۱
دلش از مکر حُسنا بحر خون شد
۳۲۲
ز راه چشمهٔ چشمش برون شد
۳۲۳
نکردندش رها تا برکشد دم
۳۲۴
دهانش را فرو بستند محکم
۳۲۵
بلورین ساعدش بر هم ببستند
۳۲۶
ز بیم جان، تنش محکم ببستند
۳۲۷
بصد خواری بصندوقش نشاندند
۳۲۸
وزانجا هم دران ساعت براندند
۳۲۹
شبانروزی نیاسودند در راه
۳۳۰
چو دو پیکر جهان بگرفته بر ماه
۳۳۱
چو از خشکی سوی دریا رسیدند
۳۳۲
زخشکی، سوی کشتی درکشیدند
۳۳۳
بهر روزی در صندوق یکبار
۳۳۴
گشادندی بران درماندهٔ کار
۳۳۵
دران سختی چنان حور بهشتی
۳۳۶
فرومانده نهان از اهل کشتی
۳۳۷
همی گفتند صندوقی بقیرست
۳۳۸
که اندر وی کنیزی بی نظیرست
۳۳۹
ز بهر پادشاهی میبرندش
۳۴۰
ازان پنهان چو ماهی میبرندش
۳۴۱
چو روزی پنج در دریا براندند
۳۴۲
بگردابی در آن دریا بماندند
۳۴۳
برامد باد کژ از روی دریا
۳۴۴
ز دریا موج میشد تا ثرّیا
۳۴۵
گهی کشتی بسوی ماه بردی
۳۴۶
گهی تا پشت ماهی راه بردی
۳۴۷
فغان از مردم کشتی برآمد
۳۴۸
جهان یکبارگی گفتی سرآمد
۳۴۹
بآخر بند کشتی خرد بشکست
۳۵۰
بگرد تخته باد کژ بپیوست
۳۵۱
بدادند آن ستمگاران مسکین
۳۵۲
در آب تلخ دریا، جان شیرین
۳۵۳
ازان قوماند کی بر چوب پاره
۳۵۴
فتادند از میانه با کناره
۳۵۵
روان میگشت در گرداب صندوق
۳۵۶
گهی میشد بماهی گه بعیوق
۳۵۷
ببادی از زمانی تا زمانی
۳۵۸
برفتی ازجهانی تا جهانی
۳۵۹
دو استاد سپاهانی بشیناب
۳۶۰
برون بردند جان از دست غرقاب
۳۶۱
خبر زیشان سوی هر شهر بردند
۳۶۲
که کشتی غرقه گشت و خلق مردند
۳۶۳
کنون ای مرد خوشگوی نکوکار
۳۶۴
در آن صندوق گلرخ را نگهدار
۳۶۵
چودارد قصّه گلرخ درازی
۳۶۶
برو تا قصّه هرمز بسازی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.