عطار · خسرونامه

از سر گرفتن قصّه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای مرغ پیش اندیش چالاک
۲
ز دنیا چند خواهی برد خاشاک
۳
غریبستان دنیا جای تو نیست
۴
قبای خاک بر بالای تو نیست
۵
چو در بستان گل بشکفته داری
۶
چو در دریا دُر ناسفته داری
۷
بسوی من ازان گل دستهیی آر
۸
مرا زان درّ موزون رستهٔ آر
۹
اگر از قعر بحری،‌ بی نشان شو
۱۰
اگر توحید داری دُرفشان شو
۱۱
که هر جانی که از توحید پُر شد
۱۲
بدریا گر نگاهی کرد دُر شد
۱۳
چو دُرداری زبان الماس گردان
۱۴
فلک گو بر سرما آس گردان
۱۵
چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود
۱۶
سخنگویی کز این حالش خبر بود
۱۷
که خسرو چون بدریا عزم ره کرد
۱۸
جهان افروز و خسرو بود و ده مرد
۱۹
همی گشتند در کشتی روانه
۲۰
چو تیری لیک پیدا نه نشانه
۲۱
ندانستند یک تن کان چه رایست
۲۲
کجا خواهند شد مقصد کجایست
۲۳
جزان چیزی ندانستند هر کس
۲۴
که میرفتند سوی مغرب و بس
۲۵
ازان خسرو بمغرب داشت امید
۲۶
که در مغرب شود پوشیده خورشید
۲۷
ازان میشد بمغرب چون خرابی
۲۸
که پنهان گشته میجست آفتابی
۲۹
دو هفته بر سر دریا براندند
۳۰
بآخر جمله در دریا بماندند
۳۱
یکی باد مخالف شد پدیدار
۳۲
که خلق امّید ببریدند یکبار
۳۳
چنان آن باد کشتی را روان کرد
۳۴
که طوف شرق با غرب جهان کرد
۳۵
مگر در سیر همچون برق میشد
۳۶
که در یک دم بغرب و شرق میشد
۳۷
گه از بالای مه برتر گذشتی
۳۸
گهی از زیر ماهی درگذشتی
۳۹
هران گاهی که در گرداب بودی
۴۰
بگردش شیوهٔ لبلاب بودی
۴۱
ز آب چشم چون باران بیکبار
۴۲
فرو شستند دست از جان بیکبار
۴۳
سه شب در شور بود آن آب و سه روز
۴۴
بچارم چون برامد گیتی افروز
۴۵
برامد آتش از خورشید ناگاه
۴۶
از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه
۴۷
چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه
۴۸
ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه
۴۹
بیارامید لختی آب دریا
۵۰
ولیکن می نیامد راه پیدا
۵۱
جهانی راه یکسو اوفتادند
۵۲
سرکشتی سوی بیراهه دادند
۵۳
یکی آب سیه در راه آمد
۵۴
وزو دود کبود آنگاه آمد
۵۵
جهان افروز و همراهان هرمز
۵۶
از آن آب سیه گشتند عاجز
۵۷
چنان از آب میزد بوی ناخوش
۵۸
که قطران را کسی سوزد بر آتش
۵۹
نمیدانست کشتیبان دران راه
۶۰
که راه بحر در پیشست یا چاه
۶۱
بآخر در میان راه تیره
۶۲
پدید آمد یکی هامون جزیره
۶۳
زمین او همه سنبل ستان بود
۶۴
بگرد سنبل او زعفران بود
۶۵
درخت جوز بویا سرکشیده
۶۶
انار و سیب را در بر کشیده
۶۷
جوانمردان چونارو سیب دیدند
۶۸
بخوردند و بسی آسیب دیدند
۶۹
همه در لرزه و در تب بماندند
۷۰
در آن موضع دو روز و شب بماندند
۷۱
پدید آمد یکی کوه سرافراز
۷۲
که کردی تیغش از جوزا کمر باز
۷۳
فرازش از اثیر اندر گذشته
۷۴
سر تیغش ز تیر اندر گذشته
۷۵
درختانی که بودی بر سر تیغ
۷۶
ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ
۷۷
ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی
۷۸
بماهی میوه بر میغ اوفتادی
۷۹
همه حیران درافتادند ز اندوه
۸۰
که تا رفتند بر بالای آن کوه
۸۱
درختان بود سر در سر کشیده
۸۲
بهم در رفته بر در بر تنیده
۸۳
ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان
۸۴
بهشتی نقد در بگشاده رضوان
۸۵
بنفشه رسته و سبزه دمیده
۸۶
نسیم صبح جیب گل دریده
۸۷
خروشان گشته گرد شاخساران
۸۸
بصد آواز مرغان بهاران
۸۹
بگرد کوه در درّاج و تیهو
۹۰
گوزن و گورخر نخجیر و آهو
۹۱
ندیده بود چشم شهریاری
۹۲
از آن خوشتر بگیتی مرغزاری
۹۳
شدند آن سروران دلشاد ازان کوه
۹۴
دو اسبه در گریز افتاد اندوه
۹۵
همه عزم کمان و تیر کردند
۹۶
شکار آهو و نخجیر کردند
۹۷
زمانی بود آتش در گرفتند
۹۸
کباب صید را خوش درگرفتند
۹۹
بسی خوردند و عزم خواب کردند
۱۰۰
غم دل بر زمین سیماب کردند
۱۰۱
چو پیدا خواست شد از چرخ چارم
۱۰۲
درفش دهخدای هفت انجم
۱۰۳
ره خورشید از بهر نظاره
۱۰۴
گرفته بود از انبوه ستاره
۱۰۵
برامد چاوش خورشید ناگاه
۱۰۶
که تا خالی شد از نظّارگی ماه
۱۰۷
چو شد دریای سیمین سر گشاده
۱۰۸
برامد باززرّین پر گشاده
۱۰۹
دران موضع بیاران گفت هرمز
۱۱۰
که چندین صید نبود نیز هرگز
۱۱۱
فراوان صید باید کرد ما را
۱۱۲
که تا زادی بود در خورد ما را
۱۱۳
چنان کردند یارانش همان گاه
۱۱۴
دوان گشتند صید افگن دران راه
۱۱۵
بصحرا چون فرو رفتند از کوه
۱۱۶
دران صحرا درختان بود انبوه
۱۱۷
پدید آمد ز هر سو مرغزاری
۱۱۸
بزیر هر درختی چشمه ساری
۱۱۹
ببرد از مرغ دل امّید پرواز
۱۲۰
ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز
۱۲۱
زمین پوشید زیر سبزه زاران
۱۲۲
فلک بگرفته برگ شاخساران
۱۲۳
درون چشمههای همچو کوثر
۱۲۴
هزاران ماهیان سیم پیکر
۱۲۵
چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود
۱۲۶
که گفتی چشمهٔ خورشید او بود
۱۲۷
بسی خورشید در ماهی توان دید
۱۲۸
که در خورشید ماهی را روان دید؟
۱۲۹
چو روزی چند آنجا در کشیدند
۱۳۰
بپیش بیشه گاهی در رسیدند
۱۳۱
همه بیشه پر از شیر شکاری
۱۳۲
گرفته آهوان مرغزاری
۱۳۳
چو چندان شیر میدیدند در حال
۱۳۴
زدند از بیم آن در ریک دنبال
۱۳۵
بیاران گفت شه کاین بود تقدیر
۱۳۶
وزین ره بازگشتن نیست تدبیر
۱۳۷
کسی را نیست با تقدیر آویز
۱۳۸
ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز
۱۳۹
چو حکمی رفته شد تن در قضا ده
۱۴۰
بهر حکمی که حق راند رضاده
۱۴۱
کنون با شیر مردم کار داریم
۱۴۲
که ره بر شیر مردمخوار داریم
۱۴۳
بگفت این و یکی آتش برافروخت
۱۴۴
درختی چند بر آتش فرو سوخت
۱۴۵
درختان چون مشاعل در گرفتند
۱۴۶
که میزد شعله آتش برگرفتند
۱۴۷
بهم، هم پشت گشتند آن دلیران
۱۴۸
فرو رفتند پیش روی شیران
۱۴۹
چو چندانی درخت آتش فشان شد
۱۵۰
تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد
۱۵۱
ز بیم آتش آن شیران سرمست
۱۵۲
خروشان راه میجستند در جست
۱۵۳
بسی رفتند تا آن راه بگذشت
۱۵۴
نیاسودند تا یک ماه بگذشت
۱۵۵
پدید آمد بهشتی بر سر راه
۱۵۶
درختان سر کشیده بر سر ماه
۱۵۷
همه روی زمینش درّ و مرجان
۱۵۸
صدف افگنده و ماهی بریان
۱۵۹
ز بسّد گشته لالستان همه خاک
۱۶۰
نهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک
۱۶۱
ز سبزه گرد او مینا گرفته
۱۶۲
پس و پیشش کف دریا گرفته
۱۶۳
بدریا بود پیوسته بر او
۱۶۴
بریده زان نمیشد گوهر او
۱۶۵
خوش آمد سخت خسرو را جزیره
۱۶۶
چنانک از خوشی او گشت خیره
۱۶۷
بیاران گفت هرگز مرغزاری
۱۶۸
چنین خرّم ندیدم در بهاری
۱۶۹
ازین خوشتر ندیدم درجهان من
۱۷۰
شگفتم همچو گل زین بوستان من
۱۷۱
سخن میگفت شه تا روز مه روی
۱۷۲
ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی
۱۷۳
مگر گفتی دل فرعون بگریخت
۱۷۴
ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت
۱۷۵
شبی زانگشت، روی او سیه تر
۱۷۶
بران انگشت اختر همچو اخگر
۱۷۷
از انشب چون بسر شد نیمهیی راست
۱۷۸
ازان دریا خروش وناله برخاست
۱۷۹
خروش و نالهیی در بیشه افتاد
۱۸۰
دل خسرو دران اندیشه افتاد
۱۸۱
زمانی بود گاوی همچو کوهی
۱۸۲
ازان دریا برامد با گروهی
۱۸۳
دُری زان هر یکی را در دهن بود
۱۸۴
که روشن تر ز شمع انجمن بود
۱۸۵
نهادند آن گهر همچون چراغی
۱۸۶
که روزی شد، شبی چون پرّ زاغی
۱۸۷
چرا کردند گاوان گرد آن نور
۱۸۸
نمیگشتند از نزدیک آن دور
۱۸۹
ز نور آن گهر شد چشم خیره
۱۹۰
تو گویی آفتابست آن جزیره
۱۹۱
بلی آن آفتاب از نور میتافت
۱۹۲
که آن مرکز ازو تادور میتافت
۱۹۳
چو شد روی هوا از صبح روشن
۱۹۴
برامد روی دریا همچو جوشن
۱۹۵
همه گاوان سوی دریا برفتند
۱۹۶
گهر بردند و از صحرا برفتند
۱۹۷
ازان گوهر دل آن قوم برخاست
۱۹۸
که هر یک را هوای آن گهر خاست
۱۹۹
چو خسرو دید یاران را گهر خواه
۲۰۰
بفرمود او که گل کردند در راه
۲۰۱
گِلی کردند در ره نیکبختان
۲۰۲
زره بردند بر شاخ درختان
۲۰۳
بیاسودند تا چون شب در آمد
۲۰۴
ز عمر این جهان روزی سرآمد
۲۰۵
نقاب عنبرین بر خاک بستند
۲۰۶
جواهر نیز بر افلاک بستند
۲۰۷
فتاده شب بصد گمراهی آن شب
۲۰۸
بیارامیده مرغ و ماهی آن شب
۲۰۹
عروسان سپهر بوالعجب باز
۲۱۰
کشیده رویها در پردهٔ راز
۲۱۱
چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار
۲۱۲
روان گشتند از دریا گهر دار
۲۱۳
چو بنهادند آن لؤلؤی لالا
۲۱۴
روان کردند یاران گِل ز بالا
۲۱۵
چو شد چندان گهر در گل گرفتار
۲۱۶
بترسیدند آن گاوان بیکبار
۲۱۷
همه از روی آن تاریک صحرا
۲۱۸
فرو رفتند سر گردان بدریا
۲۱۹
جوانمردان گهر چون برگرفتند
۲۲۰
وزانجا راه هامون درگرفتند
۲۲۱
یکی هامون هویدا گشت در راه
۲۲۲
درو خر پشتها مانند خرگاه
۲۲۳
همه خر پشتها ریگ روان بود
۲۲۴
برنگ آن ریگ همچون آسمان بود
۲۲۵
فرو ماندند یاران جمله بر جای
۲۲۶
که نتوانست کس برداشتن پای
۲۲۷
برنگ خون ز زیر ریگساران
۲۲۸
ز ماران گشت پیدا صد هزاران
۲۲۹
همی پیچید هر یک چون کمندی
۲۳۰
ولی کس را نکردندی گزندی
۲۳۱
گهی گُم گشت زیر ریگساری
۲۳۲
گهی بر دیگری پیچید ماری
۲۳۳
ازان سختی فرو ماندند یکسر
۲۳۴
بزای جمله گریان بر فلک سر
۲۳۵
بصد محنت چو زانجا درگذشتند
۲۳۶
بآب و مرغزاری برگذشتند
۲۳۷
کشیده سر بسر در کوهسارش
۲۳۸
رسیده تا بگردون شاخسارش
۲۳۹
نیاسودند آن شب تا سحرگاه
۲۴۰
چه آسایش، همه حیران و گمراه
۲۴۱
چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز
۲۴۲
برین میدان میناکرد خونریز
۲۴۳
هران گوهر که شب در موی خود بافت
۲۴۴
ز تیر صبح همچون موی بشکافت
۲۴۵
برآمد چتر زراز کوه کشمیر
۲۴۶
فگنده در سر افلاک زنجیر
۲۴۷
شدند آنگه روان یاران بیک راه
۲۴۸
که تا رفتند چون ماران بیک راه
۲۴۹
پدید آمد یکی کوه قوی سهم
۲۵۰
کهبر تیغش بده منزل شدی وهم
۲۵۱
کنار چرخ تیغش را میان بود
۲۵۲
برفعت از کمر جوزانشان بود
۲۵۳
چو در صحرانگه کردند ازان کوه
۲۵۴
جهانی بود ز اشتر مور انبوه
۲۵۵
ببالا هر یکی چون گوسفندی
۲۵۶
کزیشان پیل را بودی گزندی
۲۵۷
اگر آهو و گور و شیر بودی
۲۵۸
اسیر زخم اشتر مور بودی
۲۵۹
نبودی تیر و ناوک را چنان زور
۲۶۰
که بودی در سر چنگ شتر مور
۲۶۱
اگر یک دشت از اشتر شدی پر
۲۶۲
از اشتر مور گشتی مور از اشتر
۲۶۳
زمین را ریگ زرّساو بودی
۲۶۴
زرشاخش زبان گاو بودی
۲۶۵
نبود از راه روی بازگشتن
۲۶۶
نه زانموران طریق بر گذشتن
۲۶۷
شه خسرو بیاران گفت اکنون
۲۶۸
سر کوهست کم گیرید هامون
۲۶۹
بپهنا بازگردیم از سر کوه
۲۷۰
که تا ببریده گردد چنبر کوه
۲۷۱
چنان کردند وبر پهنای آن تیغ
۲۷۲
روان گشتند همچون ماه در میغ
۲۷۳
مگر آن کوه اختر را محک بود
۲۷۴
که گفتی کوه کوهان فلک بود
۲۷۵
چو تیغش بود هم پهلوی گردون
۲۷۶
تو گفتی بود تیغی آسمان گون
۲۷۷
از آن تیغی چو برگ گندنا بود
۲۷۸
که سر سبزیش از چرخ دوتابود
۲۷۹
نیام تیغ بود از چرخ دوّار
۲۸۰
شده آن تیغ از انجم گهردار
۲۸۱
چو هرمز تیغ برّان دید آن را
۲۸۲
بپای خویشتن ببرید آن را
۲۸۳
برید از پای خود آن تیغ هرمز
۲۸۴
بپای خود که برّد تیغ هرگز
۲۸۵
چنان کردند بر بالا گذاره
۲۸۶
که بگرفتند بر گردون ستاره
۲۸۷
گر آواز عجب برمی‌کشیدند
۲۸۸
صدا از چرخ گردان می‌شنیدند
۲۸۹
تو گفتی از زمین رفتند بیرون
۲۹۰
که سنگ انداختند از برج گردون
۲۹۱
چو کردندی جهانی صید هر روز
۲۹۲
شدی بریان ز خورشید جهان سوز
۲۹۳
نبود آرامشان چون تیر پرتاب
۲۹۴
که میرفتند روز و شب چو مهتاب
۲۹۵
شبی کافلاک بی مهتاب بودی
۲۹۶
نبودی راه و وقت خواب بودی
۲۹۷
دو مه خود را چو بر گردون فگندند
۲۹۸
بآخر خویش را بیرون فگندند
۲۹۹
بناگاه از بر آن کوه خارا
۳۰۰
یکی بحر عجب شد آشکارا
۳۰۱
همه عالم تو گفتی آب دارد
۳۰۲
جهانی رعشهٔ سیماب دارد
۳۰۳
بهر ساعت ز دریا موج میخاست
۳۰۴
که میشد موج کژ با آسمان راست
۳۰۵
چنان دریا ندیده بود هرمز
۳۰۶
چنان دریا نبیند چشم هرگز
۳۰۷
بفرمود او که کشتی ساز گردند
۳۰۸
بسوی چوب و تخته باز گردند
۳۰۹
چو اوّل بار کشتی برگشادند
۳۱۰
همه در کار کشتی سر نهادند
۳۱۱
پس آنگه زود کشتیبان شهزاد
۳۱۲
بساخت آن کشتی و بر آب ره داد
۳۱۳
فراوان صید در کشتی نهادند
۳۱۴
طریق باد بر کشتی نهادند
۳۱۵
روان کردند کشتی را چهل روز
۳۱۶
بمانده شاه سرگردان و دلسوز
۳۱۷
دلش در غم پریشانی فزوده
۳۱۸
ز کار خود پشیمانی نموده
۳۱۹
ز گمراهی خود حیران بمانده
۳۲۰
میان بحر سرگردان بمانده
۳۲۱
دلش را گل چنان در خون نهاده
۳۲۲
که زین بحر بر گلگون نهاده
۳۲۳
بسی شبرنگ چشمش خون نموده
۳۲۴
همه دریا از آن گلگون نموده
۳۲۵
دلش در آتش سوزان چنان بود
۳۲۶
کزان، دریای آب آتش فشان بود
۳۲۷
گهی از دیده خون دل فشاندی
۳۲۸
گهی بر خون دل کشتی براندی
۳۲۹
چو ابری میگریست و در عجب ماند
۳۳۰
که در دریا، چو دریا خشک لب ماند
۳۳۱
بدل میگفت کای دل کارت افتاد
۳۳۲
فروده تن، چو تن دربارت افتاد
۳۳۳
اگر دُر بایدت از خود برون شو
۳۳۴
بغوّاصی درین دریای خون شو
۳۳۵
دل اوّل شو برهنه پس نگونسار
۳۳۶
چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار
۳۳۷
چو اوّل این سه کارت کرده باشد
۳۳۸
دو کار دیگرت در پرده باشد
۳۳۹
اگر یابی گهر خورشید گردی
۳۴۰
وگرنه غرقهٔ جاوید گردی
۳۴۱
غم گل کان نه سردارد نه پایی
۳۴۲
برون آرد سری آخر زجایی
۳۴۳
چنانم آتشی در دل فتادست
۳۴۴
که گر، دم میزنم چون تفّ و بادست
۳۴۵
دل مسکین من مدهوش برخاست
۳۴۶
ز سوز من ز دریا جوش برخاست
۳۴۷
همه شب ناله و زاری همی کرد
۳۴۸
جهان افروز دلداری همی کرد
۳۴۹
زنی در عشق مردی مرد او بود
۳۵۰
ز سر تا پای،‌غرق درد اوبود
۳۵۱
قدم میزد ز مردان پیش در راه
۳۵۲
ز خود میداد داد عشق دلخواه
۳۵۳
چو روی خسروش پیش نظر بود
۳۵۴
ز چندان راه وسختی بیخبر بود
۳۵۵
کسی باور کند این حال روزی
۳۵۶
که کاری افتدش با دلفروزی
۳۵۷
جهان افروز را صد جان فدا باد
۳۵۸
که داد عشق جانان نیک میداد
۳۵۹
شه بیدل دران کشتی بمانده
۳۶۰
چهل روزه چنین کشتی برانده
۳۶۱
چه کردی گر نکردی آن سفر شاه
۳۶۲
که بود آبشخور و روزیش در راه
۳۶۳
علی الجمله ز دریا بامدادی
۳۶۴
بروز چل یکم برخاست بادی
۳۶۵
درامد گرد کشتی باد ناخوش
۳۶۶
بگردانید کشتی را چو آتش
۳۶۷
گهی مانند قارون زیر در رفت
۳۶۸
گهی چون آتش نمرود بر رفت
۳۶۹
سه روز و چار شب چون تیر پرتاب
۳۷۰
نمیاستاد کشتی بر سر آب
۳۷۱
بآخر با کنار افتاد کشتی
۳۷۲
فلک با شاه گفت آزاد گشتی
۳۷۳
چو قیصر زاد از دریا گذر کرد
۳۷۴
بسی شکر و سپاس دادگر کرد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.