عطار · خسرونامه

رفتن خسرو بدریا بطلب گل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شه القصه ز پیش او بدر شد
۲
دلی پر غصّه نزدیک پدر شد
۳
بسی بگریست و بسیاری سخن گفت
۴
سخن در فرقت آن سرو بن گفت
۵
که گر دستور بخشد شاهم امروز
۶
خبر پرسم ازان ماه دل افروز
۷
بصحرا اسپ تازم راه جویم
۸
بدریا در نشینم ماه جویم
۹
چو باد صبح هر سویی شتابم
۱۰
مگر بویی ز گلرویی بیابم
۱۱
چو هست آن بت گل صد برگ جانم
۱۲
اگر گل نبودم بی برگ مانم
۱۳
شدم چون گل، بخون افگنده بی او
۱۴
بمیرم گر بمانم زنده بی او
۱۵
پدر گفت این سخن گفتار تو نیست
۱۶
کسی کو عقل دارد یار تو نیست
۱۷
هر آن عاقل که این افسانه گوید
۱۸
ترا در کار گل دیوانه گوید
۱۹
بدریا در پی گل چون نشینی
۲۰
اگر بادی شوی گل را نبینی
۲۱
تو پی میجویی از آب، اینت سودا
۲۲
نشان پی که یافت از آب دریا
۲۳
چو خورد آن ماه را در آب ماهی
۲۴
ز ماهی ماه را چون بازخواهی
۲۵
ترا از ماه تا ماهی تمامت
۲۶
غم آن ماه و آن ماهی حرامت
۲۷
بروم آی و ز هر سویی خبر جوی
۲۸
مشو، چون ره نمیدانی سفر جوی
۲۹
چو خسرو آن سخن بشنود از شاه
۳۰
ز بی صبری دلش برخاست از راه
۳۱
فرو بارید اشک از درد دوری
۳۲
نه دل ماندش نه عقل ونی صبوری
۳۳
گرفت از آب چشمش پای در گل
۳۴
فتادش آتش سوزنده در دل
۳۵
چنان برخاست آن آتش ز بالا
۳۶
که میننشست هیچ از آب دریا
۳۷
بشه گفتا ز گل بی دل بماندم
۳۸
ازان بی عقل و بیحاصل بماندم
۳۹
دلم مرغیست بی آرام مانده
۴۰
بحلق آویخته در دام مانده
۴۱
کنون از بس که در تن زد پر و بال
۴۲
قفس بشکست و بر پرّید در حال
۴۳
تنی گر یک نفس بر پای دارد
۴۴
بصد مردی دمی بر جای دارد
۴۵
مرا زین تن نیاید پادشاهی
۴۶
وزین سر شیوهٔ صاحب کلاهی
۴۷
نخستین سر بباید افسری را
۴۸
وز اوّل شاه باید کشوری را
۴۹
چو من بی گل سر شاهی ندارم
۵۰
ز شاهی هیچ آگاهی ندارم
۵۱
مرا تا گل نیاید در بر من
۵۲
منه دل بر من و بر افسر من
۵۳
دلم گل بود و گل شد غرقهٔ آب
۵۴
کسی بی دل کجا یابد خور و خواب
۵۵
چو من هستم دل خود را طلبگار
۵۶
چرا باشم ملامت را سزاوار
۵۷
ندانم گل ز من گم گشت یا دل
۵۸
و یا هر دو یکیاند، اینت مشکل
۵۹
چو مل در شیشه گم شد شیشه در مل
۶۰
گلم گویی دلم گشت و دلم گل
۶۱
مرا نیست این زمان گل در بر خویش
۶۲
منم امروز گل جویای دلریش
۶۳
اگر عمری دوم، در کوی خویشم
۶۴
همی تا من منم دلجوی خویشم
۶۵
چو بشنود آن سخن قیصر ز فرزند
۶۶
فتاد از روم افتاده بدربند
۶۷
به خسرو گفت سخت افتاد بندت
۶۸
نیاید هیچ پندی سودمندت
۶۹
دلم خون میشود از رفتن تو
۷۰
ولی هم روی نیست آشفتن تو
۷۱
من از هجرت بخون در خفته مانده
۷۲
بسی به زانکه تو آشفته مانده
۷۳
چه گویم قصه چون گفتند بسیار
۷۴
رضا دادش برفتن شاه هشیار
۷۵
وداعش کرد حالی شاه خسرو
۷۶
جهان افروز شه را گشت پس رو
۷۷
بسوی روم شد قیصر هم از راه
۷۸
بدریا رفت خسرو از پی ماه
۷۹
جهان افروز و فرخ بود و فیروز
۸۰
دگر ده مرد استاد دل افروز
۸۱
چو از مه نیمهٔ ماهی بسر شد
۸۲
کمان ماه چون سیمین سپر شد
۸۳
شدند آن سروران یکسر سواره
۸۴
برفتن در گذشتند از ستاره
۸۵
شبانروزی بهم صحرا بریدند
۸۶
چو از دوری لب دریا بدیدند
۸۷
مگر فیروز را شه پیش بنشاند
۸۸
میان جمع نزد خویش بنشاند
۸۹
زهر در پایگاهش بیشتر کرد
۹۰
همه کارش بزر چون آب زرکرد
۹۱
بدو گفت از دوجانب راه دریاست
۹۲
یکی سوی چپ و دیگر سوی راست
۹۳
ترا باید بمشرق رفت ازین راه
۹۴
مگر آنجا خبریابی ازان ماه
۹۵
که تا من سوی مغرب باز گردم
۹۶
مگر هم صحبت دمساز گردم
۹۷
چو بشنود آن سخن از شاه، فیروز
۹۸
بفیروزی بکشتی شد دگر روز
۹۹
چو شد فیروز از خسرو جدا باز
۱۰۰
ز غصّه، بیوفایی کرد آغاز
۱۰۱
چو در طبع کسی پاکی نباشد
۱۰۲
ز ابلیسی خود باکی نباشد
۱۰۳
چو با خود برد فرخ را شه روم
۱۰۴
دگر شد حال فیروز سگ شوم
۱۰۵
ز خشم فرخ و خسرو چنان شد
۱۰۶
کزان کین در سخن آتش فشان شد
۱۰۷
نهاد از سر قدم در کوی دیگر
۱۰۸
کشید آنجا سپر در روی دیگر
۱۰۹
بدل میگفت خسرو درجهان کیست
۱۱۰
که نتوان کرد با او یک نفس زیست
۱۱۱
ز فرخ خسروم در غم فرو کشت
۱۱۲
بسر باری مرا در پای او کشت
۱۱۳
بچیزی کمتر از فرخ نیم من
۱۱۴
خریدار چنین پاسخ نیم من
۱۱۵
اگر فیروز نبود عالم افروز
۱۱۶
کجا فرخ تواند گشت فیروز
۱۱۷
اگر هر یک ازیشان شهریارست
۱۱۸
مرا با آن دو بد گوهر چه کارست
۱۱۹
مرا آن به که راه شهر گیرم
۱۲۰
وگرنه در غم این قهر میرم
۱۲۱
مرا باید بر شاپور رفتن
۱۲۲
ز دریا سوی نیشابور رفتن
۱۲۳
بآخر زود کشتی راروان کرد
۱۲۴
کم از ده روز ار دریا کران کرد
۱۲۵
بنیشابور آمد از ره دور
۱۲۶
بخدمت رفت نزد شاه شاپور
۱۲۷
شه شاپور پیش خویش خواندش
۱۲۸
چو دستش داد بر کرسی نشاندش
۱۲۹
بپرسیدش ز فرخ کو کجا شد
۱۳۰
چه بود او را، چرا از تو جدا شد
۱۳۱
برای نقش گل عمری درازست
۱۳۲
که رفتند و هنوز آن نقش بازست
۱۳۳
دلم آن نقش را دمساز خواندست
۱۳۴
نکونقشیست الحق باز خواندست
۱۳۵
کنون بگشای بند و راز برگوی
۱۳۶
ز فرخ زاد و نقش گل خبر گوی
۱۳۷
زبان بگشاد فیروز سیه روز
۱۳۸
که خسرو باد بر هر کار فیروز
۱۳۹
بدان ای شمع ملک و تاج شاهان
۱۴۰
ز تاجت سرنشین صاحب کلاهان
۱۴۱
که نتوان گفت حال خود چنان زود
۱۴۲
که حال ما چنان بود و چنین بود
۱۴۳
چو خسرو شاه بستد عهد از ما
۱۴۴
نشد غایب ز جد و جهد از ما
۱۴۵
چو فرخ دید مردی و جمالش
۱۴۶
شد از زور و زر او در جوالش
۱۴۷
ولیکن من بدل او را نبودم
۱۴۸
ضرورت را نفاقی مینمودم
۱۴۹
ندیدم فرصتی اکنون که دیدم
۱۵۰
بخدمت پیش شاه خود رسیدم
۱۵۱
گریزان گشتم از خسرو بفرجام
۱۵۲
که پیروزم چو بگریزم بهنگام
۱۵۳
وزان پس هرچه رفته بود در راه
۱۵۴
سراسر آشکارا کرد بر شاه
۱۵۵
بشه گفتا کنون خسرو بدریاست
۱۵۶
نشان میجوید از گلرخ چپ و راست
۱۵۷
تو میباید که جویی آن نشان باز
۱۵۸
چنین دانم که یابی در جهان باز
۱۵۹
چو شد از کارها شاپور آگاه
۱۶۰
روانه کرد خلقی را بهر راه
۱۶۱
زهی عطار در بحر حکایت
۱۶۲
توداری درّ معنی بی نهایت
۱۶۳
سخن سر سبز معنی گشت از تو
۱۶۴
بهشتی دار دنیی گشت ازتو
۱۶۵
چنان کردی بمعنی داستان را
۱۶۶
که باران بهاری بوستان را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.